نفش سردار اسعد بختیاری در تحولات معاصر ایران

نقش سردار
اسعد بختیاری در تحولات ایران معاصر

 

آقای هوتم
شیندلر وگروههای دیگری معتقدند: بختیاری ها از اقوام غیرایرانی هستند
که تبارشان  به ترک ها و مغول ها می رسد
آقای هوتم شیندلر برای اثبات ادعای خویش به مقایسه جمجمه سر بختیاری ها و سایر
اقوم ایرانی اشاره کرده و می افزاید که با بقیه مردم ایران فرق دارند( بختیاری ها
و قاجاریه، ص74 ).

ایل[1]
لربختیاری به دو قبیله اصلی (چهارلنگ[2])
و (هفت لنگ[3])
تقسیم می شود. با تشکیل دولت صفوی، لربختیاری
ها در عرصه تاریخ ایران و به ویژه در دوره قاجاریه و با وقوع انقلاب مشروطه  ظاهر شدند، بعداز سقوط محمدعلی شاه، بختیاری ها
به شهرها روی آورده و بخشی از قدرت سیاسی و اقتصادی به دست لر بختیاری ها افتاد.(علیقی
خان، سردار اسعد؛ تاریخ بختیار، ص15). جغرافیایی تاریخی و سرزمین سکونت لر بختیاری
ها کوهستانی است و قریب 142،820 کیلومتر مربع وسعت دارد که در دامنه های مضرس
کوههای زاگرس و حد فاصل شمالی 31 و 34 درجه عرض جغرافیایی و 49 و 52 درجه طول شرقی
است. مرزهای آن از طرف شمال به اصفهان و لرستان، از طرف شرق به کوههای کهکیلویه ویاسوج،
از طرف مغرب به خوزستان و از طرف جنوب به بهبهان منتهی می شود، در باره خاستگاه و
نژاد لر بختیاریها، در میان محققان و مورخان و پژوهشگران ایرانی و خارجی اختلاف
نظر هست و هنوز اتفاق رای وجود دارد، اما اکثر پژوهشگران و مورخان، از دیرباز
بختیاری ها را از لرها دانسته اند و معتقدند که ایشان از نژاد لر هستند.

در کتاب
تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی[4]
آورده است(ص 535): حضرت سلیمان، معتمدی به ترکستان فرستاد
تا جهت او چند کنیزک بکر خوبروی بیاورد و حرزی در آموخت تا در راه از شر شیاطین
ایمن باشند. آن مرد به وقت مراجعت در مرحله کول –
مانرود، حرز فراموش کرد و کنیزکان را شیاطین بکارت زائل کردند بر صورت آن مرد. چون
سلیمان کنیزکان را چنین یافت از آن مرد تفحص نمود که هرگز حرز را فراموش کردی؟ گفت
بلی در فلان موضع، سلیمان دانست که این فعل شیاطین است، آن کنیزکان با همان محل
فرستاد و از ایشان فرزندان آمدند، لران هستند. سرجان ملکم مورخ انگلیسی[5]
و همچنین ظل السلطان همین روایت در در خصوص لرها نقل کردند (علیقی خان، سردار
اسعد؛ تاریخ بختیار، ص18).

در کتاب
سفرنامه لرستان و خوزستان، بارون دوبد آورده است(ص 294): در زمان محمدشاه قاجار
همزمان با لایارد انگلیسی از منطقه بختیاری ها دیدن کرده و معتقد است که قوم بختیاری
از اقوام لر هستند و همراه با لک ها و کردها سه شعبه اصلی نژاد زند را تشکیل می
دهند.

آقای
هوتم شیندلر[6]
و همچنینپژوهشگران دیگری معتقدند: بختیاری ها
از اقوام غیرایرانی هستند که تبارشان  به
ترک ها و مغول ها می رسد آقای هوتم شیندلر برای اثبات ادعای خویش به مقایسه جمجمه
سر بختیاری ها و سایر اقوم ایرانی اشاره کرده و می افزاید که با بقیه مردم ایران
فرق دارند( بختیاری ها و قاجاریه، ص74 ).

لرد
کرزن  در خصوص لرها و بختیاری ها می نویسد:
لرها کی هستند؟ و از کجا آمده اند و این یکی از معماهای لاینحل تاریخ است. لرد
کرزن از خود می پرسد آیا لرها، همان کردها 
هستند؟ و در ادامه می افزاید، شاید بختیاری ها از نژاد یونانی باشند چون
رقص بختیاری ها از هر لحاظ به یونانی ها شباهت دارد( کتاب سیری در قلمرو بختیاری،
ص 244).

حمدالله
مستوفی در کتاب تاریخ گزیده (ص540) در شرح حال اتابک هزارسف می نویسد: در عهد او
ملک لرستان، رشک بهشت گشت و بدین سبب اقوام بسیار از جبل السماق شام بدو پیوستند. همچون
گروه عقیلی از نسل علی بن ابی طالب و گروه هاشمی از نسل هاشم بن عبدمناف، زاهدیان،
علائی، کوتوند، بتوند، بوازکی، شوند، زاکی، جاکی، هارونی، آشکی، کوی لیراوی،
ممویی، یحفومی، کمانکشی، مماسنی، ارملکی، توانی، کسدانی، مدیحه، اکورد، کولارد و
دیگر قبائل که انساب ایشان معلوم نیست.

شاه
عباس صفوی، در سال 1038 هجری قمری، بختیاریها را به سرکردگی جهانگیرخان چهارلنگ،
برای حفرکانال و تغییر مسیر آب رود کارون جهت ملحق شدن به زاینده رود اصفهان بکار
گرفت.

در دوره
نادر شاه افشار، سال 1160-1168 هجری، بختیاریها به سرکردگی علی مردان خان در اردوی
فتح قوچان سال 1160 هجری شرکت داشتند، پس از قتل نادر، بختیاری ها به کریم خان زند
پیوستند. کریم خان، برای بازگشت حکومت صفویه، نوه دختری شاه حسین صفوی، ابوتراب
میرزا  را تحت عنوان اسماعیل سوم به حکومت
اصفهان برگزید.پس ازمدتی کریم خان زند،سرکرده قوم بختیاری دراصفهان را بقتل رساند.

محمدتقی
خان، سرکرده بختیاری ها در سال 1249 هجری/ 1832 میلادی با دولت قاجاری ایران قطع
رابطه کرده و با اعراب خوزستان پیمان
اتحاد بست. فتحعلی شاه قاجار این اقدام محمدتقی بختیاری را طغیان قلمداد کرده و
برای سرکوبی وی به اصفهان لشکر کشید اما مرگ شاه قاجاری، سبب شد که محمدتقی
بختیاری محدوده فارس تا کاشان را تسخیر کند.

در عهد
محمدشاه قاجار، با وساطت روس ها و انگلیسیها، محمد تقی بختیاری به تبعیت و اطاعت
دولت قاجاری در آمد. محمدشاه قاجار در سال 1255هجری/1839 میلادی، مشغول محاصره
هرات افغانستان بود که محمدتقی بختیاری سر به شورش زد. منوچهرخان معتمدالدوله گرجی
حاکم اصفهان،از طرف دولت قاجار، محمدتقی را دستگیر و با غل و زنجیر به تهران
فرستاد. محمدتقی بختیاری در زندان به سال 1267 هجری/ 1851میلادی در گذشت.

حسینقلی
خان، پدر سردار اسعد سرکرده ایل بختیاری، پیوسته درخدمت دولت قاجاری بود و در
سرکوبی طغیانگری خوانین متمرد زاگرس نشین کوشش می نمود. حسینقلی دو برادرش، امامقلی
را بعنوان زیردست و رضاقلی برادر کوچکتر دیگرش 
را بعنوان حاکم چهار محال بختیاری بکارگرفت، حسینقلی خان بدلایل مبهم و با
تحریک ظل السلطان حاکم اصفهان(حاکم ایل بختیاری) و معتمدالدوله حاکم فارس(ایل
قشقایی) در سال1200هجری/ 1882 میلادی، به دستور ناصرالدین شاه بدست جلادان خفه و
کشته شد و فرزندانش، علیقلی خان سردار اسعد و برادر بزرگترش اسفندیارخان به مدت سه
سال توسط ظل السلطان زندانی شدند( میرزائی، بختیاری ها و قاجاریه، ص 164).

سردار
اسعد[7]
به اتفاق 50 نفر بختیاری، درسال1313 هجری/ 1895 میلادی، پس از کشته شدن ناصرالدین
شاه قاجار به ضرب گلوله میرزا رضا کرمانی، مامور نظم تهران شد، علیقلی خان بختیاری
به مدت 40 شبانه روز و تا آمدن مظفرالدین شاه، حفاظت از امین السلطان را عهده دار شدند.
علیقلی خان در سال 1283 شمسی بدلیل خدمات ارزنده اش به دولت قاجاری از
طرف مظفرالدین شاه، لقب سردار اسعد گرفت و مبلغ یک هزار تومان مواجب برای علیقلی
خان سردار اسسعد بختیاری بعنوان مقرری تعیین شد. علیقلی خان تربیت شده عهد
ناصرالدین شاه و عضو تشکیلات امین السلطان بود.

در
جریان حواث انقلاب مشروطیت در روز چهارشنبه 3 تیر 1287 شمسی که مجلس توسط محمدعلی
شاه بمباران شد. اصفهان توسط نجفقلی خان صمصام السلطنه برادر بزرگتر سردار اسعد
تسخیر می شود، در پی این اتفاقات، سردار اسعد که در زمان ناصرالدین شاه در تشکیلات
امین السلطانتجربه کسب و رشد و نمو یافته بود و از مخالفین مشروطیت
بوده و تا آن زمان در جنبش انقلاب مشروطیت فعال نبوده و در ایران حضور نداشته و در
پاریس زندگی می کرد در آنجا به تجمع مشروطه خواهان ایرانی در اروپا می پیوندد.
علیقلی خان در اردیبهشت ماه سال 1288شمسی، مطابق توصیه  سرآرتورهاردینگ، معاون وزارت خارجه انگلیس برای
ایجاد اتحاد میان خوانین بختیاری و حمایت از برادرش بعنوان فاتح اصفهان وارد ایران
می شود.

سردار
اسعد و محمدولی خان[8]،
سپهدار اعظم هر دو تربیت شده عصرناصرالدین شاه در تشکیلات امین السلطان بودند به
اتفاق برای فتح تهران راهی شده و محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کردند. احمدشاه به
سلطنت انتخاب و محمدولی خان، سپهدار اعظم وزیر جنگ و اما علیقلی خان بختیاری،
سردار اسعد به مدت پنج ماه وزیر داخله[9]
شد.

 سردار اسعد بختیاری و فرزندش جعفر قلیخان[10]
با هماهنگی با سفارت انگلیس[11]،
در تاریخ اول شعبان 1328 هجری، به همراه 1000 مسلح بختیاری و 500 نفر مسلح ارمنی و
تعدادی سرباز و قزاق که جمعا شمار آنها به 3000 نفر می رسید پارک اتابک محل سکونت
ستارخان و با قرخان و مجاهدین تبریزی را محاصره کردند. بختیاری ها و ارمنی ها پارک
را به آتش کشیدند و به آزادیخواهان و مجاهدین حمله ور شدند. حاصل این جنگ، کشته
شدن 1000 نفر بود از جمله 12 بختیاری و زخمی شدن باقرخان و قطع پای ستارخان بود.

پس از
آن سردار اسعد از طرف مجلس وکیل[12]
شد و برای تحقق بخشیدن به خیالات خود برای مذاکره و جلب نظر انگلیسی ها به اروپا و
هند سفر کرد وی چون مذاکرات دوساله اش حاصلی نداشت سردار اسعد به ایران مراجعت
کرد. تا اینکه در سن 63 سالگی (1296-1236 شمسی) درحالی که فلج و از هر دو چشم
نابینا بود، درگذشت وی ابتدا در روستای جونقان[13]
دفن شد و سپس در اصفهان به خاک سپرده شد.(تاریخ بختیاری، ص30).



[1] . ایل،
کلمه ترکی است به معنای همراه، رفیق، مردم و جماعت است(لغتنامه دهخدا) بر گرفته از
نام سلسله مغولی ایلخانیان است که در سال (750-654 شمسی) توسط هولاکو برادر
چنگیزخان بر مناطقی از ایران امروزی حکومت داشتند.

[2] . چهارلنگ
ها شامل شاخه های پنجگانه به نامهای1 - محمود صالح 2- کنرسی 3- موکوئی 4- زلقی 5-
ممی وند.

[3] . هفت
لنگ ها شامل شاخه های چهارگانه به نامهای 1- دورکی 2- دینارانی 3- بابادی 4-
بختیاروند.

[4] . حمد بن تاج الدین
ابی بکر بن حمد بن نصر؛مورخ وجغرافیدان وشاعر و نویسنده عرب که درسالهای (750-680
هجری)درقزوین می زیست، کتابهای تاریخ گزیده، نزهت القلوب و ظفرنامه از اوست.

[5] . سرجان ملکم،
تاریخدان و سیاستمدار انگلیسی(1833-1769میلادی).

[6] . هوتمن، شیندلر؛
تاریخدان، نسخه شناس، عضو انجمن جغرافیای انگلستان، کتاب سفر به جنوب غربی ایران و
مقاله صابئین از اوست(1940-1864میلادی)

[7] . علی قلی خان،
بختیاری ملقب به سردار اسعد متولد 1236 شمسی در روستای جونقان متولد شد. وی فرزند
چهارم حسینقلی خان است که در سال 1272 شمسی از طرف شاه قاجار به منصب امیرتومانی
رسید و به سال 1283 شمسی بدلیل خدمات ارزنده اش به دولت قاجاری از طرف مظفرالدین
شاه، لقب سردار اسعد گرفت. علیقلی خان تربیت شده عهد ناصرالدین شاه و عضو تشکیلات
امین السلطان نیز بود.

[8] . محمدولی، خلعتبری(1305-1225
شمسی)اهل تنکابن و فرمانده قشون محمدعلی شاه درآذربایجان که ملقب به سپهدار اعظم
شد که در وقایع مشروطیت با اردوی خود از تبریز به سمت تهران حرکت نموده و از ناحیه
بادامک وارد تهران شدند. سپهدار اعظم در سال 
1305شمسی، بدلیل تراکم مشکلات مالی در زرگنده تهران با شلیک تپانچه خودکشی
کرد.

[9] . دوره اول مجلس شورای
ملی، در تاریخ 25 تیر ماه سال 1288شمسی منصوب شد.

[10] . ملقب به سردار بهادر
که در عهد پهلوی به دستور رضاه شاه بقتل رسید.

[11] . نگاه کنید: ویکی
پدیا (سردار اسعد بختیاری).

[12] . دوره اول مجلس شورای
ملی.

[13] . جونقان،
روستایی است در فاصله  42 کیلومتری شهرکرد، اکثریت ساکنان آنجا ترک قشقایی و لر بختیاری و بخشی از
جمعیت عرب هستند. در وقایع انقلاب مشروطیت، سردار اسعد پس از هم پیمانی با خوانین
ترک قشقایی ولربختیاری و شیوخ اعراب، با همراهی خوانین دیگر سپاهی متشکل از  هفتصد نفر از اهالی جونقان به سوی تهران حرکت
نمودند و در تاریخ  22 تیر سال 1288 شهر
تهران را اشغال کردند.

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :

شیخ خزعل

رضا شاه در خدمت سیاست منطقه‌ای بریتانیا

حذف بنی‌‌کعب و برکشیدن آل‌‌سعود

عبدالله شهبازی: گزارشی
اجمالی از «بزرگ‌ترین خدمت» رضا شاه به ایران که در واقع بزرگ‌ترین پتانسیل ایران
را برای اقتدار در سراسر منطقه خلیج‌فارس از میان برد، راه را برای اقتدار وهابی‌‏ها
و آل‌سعود در سرزمین‌های عربی گشود و با اشاعه شووینیسم (ناسیونالیسم افراطی)
باستان‏‌گرایانه بستر را برای پیدایش جریان‌‏های پان‌‏عرب و تجزیه‌طلب در خوزستان
فراهم آورد.

تاریخ‌نگاری رسمی دوران پهلوی از قشون‌کشی رضاخان سردارسپه به خوزستان و حذف
اقتدار عشیره بنی‌کعب در خلیج‌فارس به‌عنوان مهم‌ترین خدمت رضا شاه به حفظ تمامیت
ارضی ایران یاد می‌کند.

پژوهش من که در جلد پایانی «زرسالاران» منتشر خواهد شد، ثابت می‌کند این اقدام رضا
شاه با هدف تأمین اقتدار بلامنازع آل‌‌سعود و وهابیون بر منطقه خلیج‌فارس انجام
گرفت. تا آن زمان عشیره شیعی بنی‌کعب که خود را ایرانی و وفادار به تابعیت دولت
ایران می‌دانست، بزرگ‌ترین نیروی معارض آل‌‌سعود و وهابیون در منطقه به‌شمار می‌رفت
و به‌عنوان قدرتمندترین نیرو در منطقه خلیج‌فارس و حلقه واسط میان ایرانیت و
عربیت، اقتدار دولت مرکزی ایران را در سراسر خلیج‌فارس تأمین می‌کرد.

پیوندهای شیخ‌خزعل با استعمار بریتانیا و عضویت او در لژهای ماسونی و جنبه‌‌های
منفی شخصیت شیخ خزعل مورد نظر نگارنده بوده است. این مسائل تحلیل فوق را مخدوش نمی‌کند.
کلید حل معمای شیخ‌خزعل شناخت ساختار قدرت در بریتانیاست.

برای شناخت رقابت کانون‌های معارض در درون بریتانیا در سال‌های پس از جنگ اول
جهانی که منجر به کودتای 1299 و برکشیدن رضاخان از سوی لرد ردینگ، نایب‫السلطنه بریتانیا در
هند و حامیان
او در لندن،
جناح لویدجورج - چرچیل-
مونتاگ- ساموئل، به‌رغم
مخالفت جناح لرد
کرزن، شد، مطالعه
گزارش مفصل خود
را از نتایج
تحقیق 10 ساله‌ام، در
این زمینه، توصیه
می‌کنم که در
اسفند 1379
در کنفرانس هشتادمین سالگرد کودتای 1299 با عنوان «کانون‌های استعماری، کودتای
1299 و صعود سلطنت پهلوی»

عرضه شد.

حذف شیخ‌خزعل از منطقه خلیج‌فارس منطبق با سیاست‌های کانون یهودی- صهیونیستی پیش
گفته در دولت بریتانیا بود که به دنبال تحکیم اقتدار شیوخ وهابی و ترسیم جغرافیای
سیاسی جدید در منطقه خلیج‌فارس بودند. رضا شاه از مجریان اصلی این سیاست بود و شیخ‌خزعل،
به دلیل سنن ایرانی- شیعی بنی‌‌کعب که توضیح خواهم داد، قربانی آن.

طایفه عرب بنی‌کعب محیسنی (از ریشه «حسن») در اصل از طوایف جنوب حجاز (از شاخه عبد
مناف) است که به سمت خلیج‌فارس مهاجرت کرد، در خوزستان و جنوب عراق مأوا گزید و در
جریان شیعه شدن آل‌مشعشع به تشیع گروید. شاخه‌های بنی‌کعب در سراسر خلیج‌فارس
پراکنده هستند. بیشتر فلاحین جنوب عراق بنی‌کعب هستند. شاخه‌ای از بنی‌کعب نیز
ساکن عمان هستند و در دوران ریاست شیخ غانم (در دوره زندیه) بنی‌کعب بر عمان تسلط
داشت. در طول سده‌های هجدهم و نوزدهم میلادی طایفه بنی‌کعب مقتدرترین نیروی شیعی
عرب در منطقه خلیج‌فارس و سد استواری در مقابل توسعه‌‌طلبی وهابیون و تاخت‎وتاز و هتک حرمت‌های ایشان در عتبات به‌شمار می‌رفت.

برای رسیدن به ارزیابی منصفانه از شیخ‌خزعل و شناخت دقیق‌تر علل برکناری و قتل او
به دست حکومت رضا شاه، در کنار موارد منفی که با آن آشناییم، توجه به موارد زیر
نیز ضروری است:

1- شیخ‌خزعل از مخالفان سرسخت اعلامیه بالفور بود و با سیاست صهیونیستی یهودی کردن
سرزمین فلسطین بشدت مخالفت کرد. نامه‌های او به مفتی بیت‌المقدس موجود است. به این
دلیل پاپ بندیکت پانزدهم که او نیز از مخالفان اعلامیه بالفور بود، در سال 1921 به
خزعل عنوان «شهسوار مسیح» اعطا کرد.

2- خزعل از مخالفان جدی غائله جمهوریخواهی و استقرار دیکتاتوری رضاخانی و در این
رابطه با سیدحسن مدرس همپیمان بود و با علمای عتبات مکاتباتی داشت. نمونه‌ای از
این مکاتبات نامه خزعل به آقا میرزا مهدی، فرزند مرحوم آخوند خراسانی است که در یادداشت‌های
منسوب به رضا شاه (سفرنامه خوزستان، صص 114-115) درج شده است.

3- طایفه عرب بنی‌کعب هماره به ایرانی بودن و تابعیت ایرانی خود عمیقاً وفادار و
دلبسته بوده است. طبق این سنت دیرین و ریشه‌دار، خزعل، حتی اگر می‌خواست، نمی‌توانست
داعیه جدایی از ایران را داشته باشد. توجه کنیم که در ماجرای تعیین سرحدات ایران
در اوایل دوره ناصری، درویش پاشا، نماینده عثمانی، وعده داد اگر بنی‌کعب خود را
تبعه عثمانی بخوانند مالیات 10 ساله را بر آنها خواهد بخشود ولی سران بنی‌کعب خود
را تبعه ایران خواندند، «و به رعیتی ایران خرسند بودند»، به‌رغم اینکه
میرزاجعفرخان مشیرالدوله سالانه 2000 تومان بر مالیات آنها افزود.

4- در دوران اقتدار بنی‌کعب در خلیج‌فارس، این طایفه شیعی عرب، به‌عنوان
قدرتمندترین طایفه عرب منطقه، حلقه واسطی بود که حاکمیت ایران را بر سراسر منطقه
خلیج‌فارس تأمین می‌کرد و به‌عنوان پلی میان ایران و اعراب جنوب خلیج‌فارس عمل می‌کرد.
با وجود اقتدار بنی‌کعب، یکه‌تازی حکام جدیدی که استعمار بریتانیا بر مناطق جنوبی
خلیج‌فارس تحمیل کرد، امکان نداشت.

5- ناسیونالیسم نژادپرستانه و عرب‌ستیزانه‌‌ای که حکومت پهلوی منادی آن شد و قطع
حلقه واسط فوق میان ایران و اعراب خلیج‌فارس مهم‌ترین عواملی بود که حاکمیت ایران
را بر سراسر منطقه خلیج‌فارس از میان برد.

6- اگر شیخ‌خزعل قصد تجزیه خوزستان را داشت، با توجه به اقتدار نظامی فراوانش می‌توانست
آشوب بزرگی را برانگیزاند و در کوران هرج‌و‌مرج سال‌های جنگ اول جهانی و پس از آن
شاید موفق هم می‌شد. توجه کنیم که در آن سال‌ها حتی برخی سران طایفه کوچک آسوری
ارومیه، مانند پطروس آقا، داعیه استقلال و تشکیل «دولت آشور» را داشتند و با حمایت
قدرت‌های پیروزمند به کنفرانس لوزان نیز راه یافتند در فضایی که نمایندگان رسمی
دولت ایران را به این کنفرانس راه ندادند ولی شیخ‌خزعل هیچگاه چنین دعاوی را مطرح
نکرد.

7- این پرسش مهمی است که چرا شیخ‌خزعل، به‌رغم اقتدار نظامی، به‌سادگی از حکومت
تهران تمکین کرد و خود را تسلیم رضاخان و خانه‌نشین کرد. اهمیت این پرسش تا
بدانجاست که حتی کسروی را نیز به ابراز حیرت وامی‌دارد که چگونه با آنکه «ناصری پر
از تفنگچیان عرب بود... با این حال آقای رئیس‌الوزرا [رضاخان] که جز از چند کسی از
وزرا و چند تن سپاهی همراه نداشت، به ناصری درآمد».

یادداشت 16 آوریل 2013 آقای خسرو قاجار در صفحه انجمن پژوهشگران تاریخ، با عنوان
«شیخ‌خزعل تجزیه‫طلب
نبود»، نگاهی نو
و نزدیک به
دیدگاه مرا به
معمای شیخ‌خزعل عرضه
می‌کند.

رئوس یازده‌گانه نظرات آقای خسرو قاجار به ماجرای شیخ خزعل به شرح زیر است:

1ـ پدر خزعل یعنی شیخ جابرخان در جنگ ایران و انگلیس دلیرانه با انگلیسی‌‏ها جنگید
و از مرز ایران دفاع کرد.

2ـ بنا به اذعان لرد کرزن، عشیره بنی‌کعب، یعنی عشیره خزعل، کاملاً فرهنگ و هویت
ایرانی داشتند.

3ـ شیخ‌خزعل علاقه به خودسری و خان‌خانی و عدم پرداخت مرتب مالیات به دولت داشت
ولی هیچ‌گاه سخنی از تجزیه یا فراتر از آن مخالفت و تضاد با هویت ایرانی‌اش نگفت.

4ـ در عصر مظفرالدین‌شاه و با وجود مخالفت خزعل، دولت برای خرمشهر گمرکات ایجاد
کرد و خزعل هم به‌رغم میل قلبی پس از دستور مظفرالدین شاه از این امر اطاعت کرد.

5ـ شیخ‌خزعل در جریان جنگ اول جهانی از سیاست دولت در بی‏طرفی حمایت کرد و مانع
تحرکات عثمانی‌‏ها در خوزستان شد.

6 ـ متحدان شیخ‌خزعل در قیام علیه رضاخان سردارسپه، لرها و بختیاری‌ها بودند و
اعراب و بویژه طایفه بنی‌طُرف ضد خزعل بودند.

7ـ نام تشکیلات خزعل علیه رضاخان سردارسپه کمیته قیام سعادت ملت ایران بود.

8ـ خزعل درپایان بیانیه‌های تشکیلات خود از «پاینده ایران» استفاده می‌‏کرد.

9ـ خزعل به دنبال عدم حمایت احمد شاه از جنبش وی بدون جنگ و خونریزی تسلیم رضاخان
شد.

10ـ فرزندان خزعل با تعصب پیگیر منافع ملی ایران در جنوب خلیج‌فارس بودند.

11ـ یکی از فرزندان خزعل، مرحوم فرید خزعل، یکی از فرماندهان نیروی دریایی در
آزادسازی جزایر سه‌گانه ایران بود.

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها :

شیخ محمد بن علی بن حمود بن سعد بن عبود البرهی الساری - جد الثالث للعائله

شیخ محمد بن علی بن حمدو بن سعد بن عبود البرهی الساری - جد الثالث للعائله

سنه 1830 میلادی

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

نهر سدره (بهمشیر) عبدان

نهر سدره عبدان (بهمشیر)

نهر اهواز در محل حصن مهدی به نهر سدره وارد شده و از آنجا به دریا می پیوندد( اصطخری،مسالک الممالک،ص 89).

ابن حوقل، کتاب صوره الارض، صفحه 192 آورده است.

ادامه رودخانه اهواز به نهر سدره منتهی شده و در آنجاست که پهنای نهر سدره محل ورود جذر و مد دریاست.

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

اهواز AHWAZ

طرح اهواز زیر خاک محیط زیست

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

اهواز: نهر سیحان

  نهر سیحان

این یقع نهر سیحان؛ هل هو بهمنشیر (نهر عضدی) او ملتقی مصب نهر کارون فی

المحمره:

تاریخ الطبری: کان للبرامکة وهم سموه سیحان ویقول الطبری محدثاً عن سنة
185 هـ .  وفیها صار الرشید إلى البصرة منصرفه من مکة فقدمها فی المحرم منها
فنزل المحدثة أیاماً ثم تحول إلى قصر عیسى بن جعفر بالخریبة ثم رکب فی نهر سیحان
الذی إحتفره یحیى بن خالد حتى نظر إلیه وسکر نهر الأبلة ونهر معقل حتى إستحکم امر سیحان ثم شخص عن البصرة لإثنی عشرة لیلة بقیت من المحرم .

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

تصویر و نقشه

 

 

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :

اهواز AHWAZ

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :

اهواز (AHWAZ) در مصاحبه سردار و فرمانده

  اهواز ( AHWAZ)در مصاحبه سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی ایران، نشریه مرز عبور ،مرداد سال 1394

 

ممنون از پاسخ‌هایتان.
اگر اجازه بفرمایید دوباره به موضوع دفاع مقدس برگردیم و موضوع پایان جنگ و
قطعنامه ۵۹۸. در خاطرات جنگ به بحث نامه‌‌نگاری‌ها اشاره کردید. آیا ناگفته‌ای در
این باره هست؟

واقعیت این است از کربلای ۸ به بعد- اردیبهشت ۶۶- عملیات به شمال غرب رفت. آقای
لطفیان فرمانده قرارگاه حمزه بود و آقا محسن همیشه منت می‌گذاشت که ما نیروها را
اینجا آوردیم و الان اینجا منطقه امن می‌شود و ضد انقلاب فرار می‌کند. ایشان جزو
مخالفین بود و می‌گفت اینجا اصلاً منطقه استراتژیک نیست و نمی‌توانیم منطقه
استراتژیک را رها کنیم. تحلیل‌شان این بود که نمی‌توانیم منطقه استراتژیک را رها و
نیروهای راهبردی‌مان را در منطقه غیر استراتژیک مصرف کنیم. فرض کنید این تپه‌ها را
هم گرفتیم، بعد چی؟ با چه هدفی؟ چه کمکی به ما می‌کند؟ معلوم شد نظرشان درست بود،
چون روزی که حلبچه را گرفته بودیم و داشتیم خوشحالی می‌کردیم آنها فاو را گرفتند.
از لحاظ راهبردی بین فاو و حلبچه کدام ارزشمندتر است؟ این‌طوری دردسر صدام را کم
کردیم. در حلبچه شب را در خُرمال خوابیدیم. از اول جنگ بچه‌ها شب و روز عملیات می‌کردند
و عراق در آنجا حاکمیتی نداشت. یک مشت کوه و تپه آنجا بود. در جنوب- که منطقه
راهبردی ماست- و غرب جنگ از لحاظ نظامی به بن‌بست رسیده بود و برتری هوایی نداشتیم
و در جنوب به دلیل فقدان برتری هوایی و زرهی نمی‌توانستیم بر آنها فائق بیاییم.
برای همین به راه‌آب و این‌جور جاها می‌رفتیم یا عملیات شبانه انجام می‌دادیم که
دو برتری آنها را خنثی کنیم. از نظر اقتصادی از سال ۶۵ جنگ نفتکش‌ها شروع شد و نفت
تا ۶ دلار پایین آمد و قدرت اقتصادی ما بشدت آسیب دید. از طرفی پالایشگاه‌ها و
نیروگاه‌های ما را می‌زدند. از سال ۶۶ هم جنگ شهرها شروع شد. موقعی که در اهواز
بمباران شد آنجا بودم، مردم در خیابان‌ها و ترمینال بودند و ۵۰۰-۴۰۰ نفر شهید
شدند. یا دشمن در ارومیه جاهای شلوغ را می‌زد. بعد جنگ موشکی شروع شد. به لحاظ
اقتصادی شرایط ما گویای این بود که نمی‌توانیم جنگ را ادامه بدهیم و پشتیبانی‌های
اقتصادی ما جواب نمی‌دهد. یکی دو سال آخر جنگ قوت غالب جبهه‌ها کشمش پلو و عدس پلو
بود. اگر کسی کنسرو خاویار بادمجان پیدا می‌کرد، خیلی اعیان بود. ممکن بود شب
عملیات مرغی یا چنین چیزی بدهند. در تراز جنگ امکانات ما مدام کم می‌شد و تجهیزات
عراق در حال زیاد شدن بود.

به لحاظ اجتماعی افکار عمومی در نتیجه‌گیری راجع به جنگ تردید پیدا کرده بود که
حضور در جبهه‌ها تضعیف شده است و کسی به جبهه نمی‌رود.

آیا واقعاً تضعیف شده بود؟
یعنی نیروی انسانی کم داشتید؟

بله، نیروی انسانی خیلی کم بود. نیروی انسانی ما عمدتاً شب عملیات می‌آمدند که یک
شب عملیات کنند و بروند. در خط پدافندی نمی‌ماندند. انگیزه‌ها کاهش پیدا کرده و
نیروها کم شده بودند. بعد از کربلای ۵ دیگر هیچ وقت نتوانستند نیروی زیادی را بسیج
کنند. در رسیدن به پیروزی تردید ایجاد شده بود. عده‌ای به عشق امام می‌آمدند، ولی
دو دو تا چهار تا که می‌کردید می‌دیدید افکار عمومی به تردید افتاده بودند،
مخصوصاً بعد از اینکه جنگ شهرها شروع شد. حلبچه شب عید ۶۷ آزاد شد. مرخصی‌ها را دو
شیفت کرده و ما شیفت دوم شده بودیم و هفتم هشتم نوروز بعد از یکی دو ماه که در
منطقه بودیم برای استراحت به تهران برگشتیم. از معدود کسانی بودیم که از تهران
بیرون نرفته بودیم و می‌خواستیم عید دیدنی به خانه اقوام‌مان برویم. تهران هیچ وقت
مثل آن سال خلوت نبود. اتفاقاً آن روز داشتیم به افسریه خانه خاله مرحوم پدرمان می‌رفتیم،
دیدیم ۷-۶ تا موشک به تهران می‌آیند و دودش را روی تهران می‌دیدیم. همه از تهران
فرار کرده و به مناطق اطراف تهران مثل لواسان رفته بودند. مردم می‌ترسیدند و شهر
تخلیه شده بود. این وضعیت خیلی قابل دوام نبود. موشک‌های او هم که حد حساب نداشت و
مدام می‌زد. ۱۰ تا او می‌زد یکی ما می‌زدیم و اثری نداشت. «میگ ۲۵»اش با برد بلند
طوری بود که سلاح ضد هوایی ما به آن نمی‌رسید. هر روز روی اصفهان یک بمب می‌انداخت.
سوخوی ۲۴ با بمب لیزری و برد ۲ هزار کیلومتر به او داده بودند و نیروگاه نکا و
بندرعباس را زد. اگر جاهای دیگر را نزد، برای اینکه دسترسی نداشت. در چنین شرایطی
تقریباً پیروزی ممکن نیست، الا اینکه حلبچه یا جایی را بگیریم.

عراق هم از فاو شروع کرد.

اگر فاو نبود، حلبچه و فاو را می‌دادیم که جاهایی را که دستش هست خالی کند تا هدفی
که پس از عملیات خرمشهر داشتیم عملی کنیم که جایی دست‌مان باشد و بتوانیم متجاوز
را تنبیه و خسارات را مشخص کنیم، ولی این‌طوری نشد. در حلبچه که بودیم سردار باقری
در اطلاعات بود و وقتی بحث می‌شد با آقا رشید و سایرین می‌گفتند هیچ واحدی که عراق
از جنوب به اینجا نیاورده از غرب هم نیاورده است. یعنی سه لشکری که مال سپاه یکم
بودند، هنوز همان سه لشکر هستند. حتی از خانقین که سپاه دوم و در صد کیلومتری بود،
صدام هیچ واحدی را به اینجا نیاورد. همان جا دوستان می‌گفتند ما اعلام خطر می‌کنیم.
سه لشکر از ۵۵ لشکر عراق اینجا بودند و منهدم شده‌اند و هیچ واحدی از جای دیگری
نیامده است، نه از غرب و نه از جنوب. همه از سپاه سوم و هفتم که در جنوب بودند و
سپاه دوم که در غرب بود تکان نخوردند و یک واحد راهبردی‌اش را تکان نداده است. آقا
رشید می‌گفت به فاو و فلان جا حمله می‌کنند و همه می‌خندیدند. آنهایی که شم قوی‌تری
داشتند، حس می‌کردند عراق آن توانی را که در حلبچه داشت نیاورد، آنجا را بمباران
کرد، شیمیایی زد و ما را درگیر کرد، ولی جای دیگر واحدی نیاورد و همان واحدهای
محلی و واحدهای سپاه یکم بود. سپاه دوم هم که بغلش بود نیامده بود.

به لحاظ سیاسی در مسئولان تردید ایجاد شده بود و کم کم علناً می‌گفتند پول و
امکانات نداریم، چرا باید ادامه بدهیم؟ اینکه نمی‌توانیم بجنگیم برای همه روشن
بود، منتهی به نظر من مانده بودیم چه کسی مسئولیتش را به عهده بگیرد!

آنچه می‌گویم فکر می‌کنم جایی نقل نشده است. آقا محسن اعلام کرد دولت باید
پشتیبانی کامل کند. گفتم پشتیبانی کامل می‌کند و هر چه پول دارد به شما می‌دهد.
شما نیرو ندارید. گفت قرار شد امام حکمی مبتنی بر وجوب کفایی حضور در میدان جنگ
بدهد و کفایتش دست آقا محسن و سپاه باشد که هر موقع گفت کافی است، اعزام قطع شود،
وگرنه واجب عینی می‌شود. در کرمانشاه در بیمارستان امام حسین(ع) در طاق‌بستان قرارگاهی
بود که من، آقا رشید و آقا محسن حضور داشتیم. خاطرم نیست آقای شمخانی بود یا نبود.
آقا محسن این نامه را از قبل تهیه کرده و یک ماه قبل به بعضی از دوستان- که نمی‌خواهم
اسم بیاورم- داده که هر کسی خوانده و نظراتی داده و حواشی آن نوشته بود. آقای
افشار با آقای هاشمی به کرمانشاه آمدند. آقای هاشمی گفت من به قرارگاه رمضان می‌روم.
شاید به این دلیل که پوششی داشت و در مناطق مسکونی بود و جای شاخصی برای بمباران
نبود. به هر دلیلی ایشان به آنجا می‌رفت. آقای افشار به بیمارستان امام حسین(ع)
آمد و گفت با آقای هاشمی به اینجا آمده‌ایم و امروز اخبار ساعت دو بعد از ظهر حکمی
را که امام دیشب امضا کردند، می‌خواند. حکم مبنی بر اعلام وجوب کفایی بود. آقا
محسن برآشفت و گفت: «یک وقت نخوانند.» آقای افشار معاون نیروی انسانی ستاد کل بود،
گفت: «چرا نخوانند؟» گفت: «حالا اگر نیرو هم بیاید، کو کفش؟ کو پوتین؟ کو غذا؟ کو
لباس؟ باید اینها را هم بسیج کنند.» آقای افشار گفت: «دولت گفته است پول کفش و
لباس‌شان را می‌دهیم.» گفت: «نه! کفش و لباس که به تنهایی کافی نیست. نامه‌ای تهیه
کرده‌ و نیازهایمان را در آن نوشته‌ایم.» آقا محسن به آقا رشید گفت: «نامه را
بخوان» آقا رشید نامه را از رو خواند و بعد شرح داد شاه ۷۰ میلیارد دلار کل این
تجهیزات را از امریکایی‌ها خرید و ارتش را سامان داد. آنچه که ما نوشتیم ۲۰
میلیارد دلار است: ۳۰۰ فروند هواپیما، ۳۰۰ فروند هلی‌کوپتر، ۲ هزار دستگاه نفربر و
۳-۲ هزار عراده تانک و... و پنج سال زمان...

آقای رضایی چندی قبل نامه را
در تلویزیون خواند.

آنجا اولین بار آقا رشید نامه را برای آقای افشار خواند. به شوخی گفتم: «آقا محسن!
اینهایی که نوشتی یعنی دیگر نمی‌توانیم بجنگیم.» گفت: «یعنی چه؟» گفتم: «حکایت آن
کسی شده است که می‌خواست مادرش را بفروشد، قیمتی گذاشته بود که کسی آن را نخرد.»
گفت: «یعنی چه؟» شما که با مایید. این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟ وای به حال بقیه.»
نامه را به آقای افشار داد و گفت: «بدهید آقای هاشمی بخواند، بعد ما به جلسه می‌آییم.»
وقتی نامه را داد، گفتند آقای هاشمی رفت تهران!

[می‌خندند]

آقای هاشمی دیگر نگفت بیایید جلسه. نامه را گرفت که ببرد پیش امام.

نامه به چه کسی بود؟

به آقای هاشمی، به عنوان فرمانده جنگ. این نامه در واقع اعترافی بود. یادم هست در
نامه نوشته بود ۲۰۰ گردان برای دفاع پشت کرخه و کارون می‌خواهیم. آقای هاشمی به من
گفت: «معلوم است منظور اینها چیست.» پرسیدم: «چطور؟» جواب داد: «اگر الان ۲۰۰ تا
گردان داشتیم، می‌رفتیم بصره را می‌گرفتیم. ما ۲۰۰ گردان درست کنیم بیاوریم پشت
کرخه و کارون. الان که پشت مرزیم ۲۰۰ تا گردان هم نداریم. همین جا آتش‌بس را می‌پذیریم.
نه اینکه ۲۰۰ تا گردان را بیاوریم و بگذاریم پشت کرخه و کارون، جایی که اول جنگ
عراقی‌ها آمده بودند. بعد هم پنج سال بایستیم؟ اگر می‌توانستیم این سلاح‌ها را در
طول جنگ بخریم پیروز شده بودیم. کی الان به ما این سلاح‌ها را می‌دهد؟» منظورش
روشن است. یک زمان دو ساله برای بازسازی می‌خواهیم. در همین مرزی که هستیم قبول می‌کنیم
بایستید و شما واسطه شوید، هر وقت آماده شدید بعداً حمله می‌کنیم. اینها صحبت‌های
خصوصی من و آقای هاشمی زمانی بود که در کرمانشاه با آقای افشار پیش آقای هاشمی
رفتیم. حرف آقای هاشمی درست بود. نامه به زبان دیپلماسی- نظامی نوشته شده بود که
با توجه به موجودی‌مان ادامه جنگ شدنی نبود. در شرایطی که هیچ میلیارد دلار
نداریم، ۲۰ میلیاردش را از کجا بیاوریم؟ شرایط دوران جنگ واقعاً سخت بود. فقط روزی
هشت ساعت برق بود و دائم قطعی برق داشتیم. آقای هاشمی در جلسه‌ای به مریوان آمده
بود و همه فرماندهان لشکر بودند، آقای شمخانی هم بود. آقای شمخانی گفت پشتیبانی
نمی‌کنید، هواپیمایمان به لندن رفته است و برای سوخت پول نداده‌ و هواپیما را
خوابانده‌اند. اوایل تیر به آقای هاشمی گفته شده بود الان سوخت به اندازه ۲۴ ساعت
و گندم به اندازه دو ماه بیشتر نداریم و نتوانستیم بخریم و جایگزین کنیم. اگر مردم
قضیه سوخت را بفهمند در پمپ بنزین‌ها صف می‌بندند. وضع‌مان این‌جوری است. چه می‌گویید
که ندادید و نکردید و از این حرف‌ها. آقای هاشمی در حضور سایر فرماندهان لشکر به
آقای شمخانی گفت شما و آقای باقری- عید سال ۶۶- به خانه ما آمدید و یک کاغذ
آوردید، گفتید پنج تا عملیات ۳۰۰ گردانه می‌کنیم و ۳۰ میلیارد تومان هم پول می‌خواهیم.
یادداشتی نوشتم و بانک مرکزی مبلغ را به شما داد. عملیات‌هایتان کو؟ چرا نشد؟ شما
که پول خواستید و ما هم دادیم. الان می‌گویید امکانات، چرا آن موقع نگفتید؟ در
جلسه همه فرمانده لشکرها هجوم آورده بودند و حرف می‌زدند. آقای شمخانی با صحبت
آقای هاشمی یک خرده عقب نشست. در نامه امام به خبرگان هم کاملاً روشن است. وزیر
اقتصاد و رئیس بانک مرکزی می‌گویند وضعیت اقتصاد ما صفر است. با این اوصاف شرایط
ادامه نبود و فقط مانده بودند گردن چه کسی بیفتد.

آقای هاشمی هم که نامه را
برداشت و رفت!

آقای هاشمی زرنگی کرد و انداخت گردن آقا محسن. به نظر من یک سال قبل هم آقا محسن
می‌توانست همین را بنویسد و بدهد و کار به اینجا نکشد.

آنچه می‌گویم جزو ناگفته‌هاست. وقتی امام اوایل سال ۶۷ ستاد کل را تشکیل داد. آقای
هاشمی جانشین بود. البته ستادی نداشت. ستاد قرارگاه خاتم طبقه اول مجلس قدیم بود
که هم پدافند و هم رئیس ستاد آقای روحانی بود. آن موقع ستادی وجود نداشت. کارها
بیشتر هیأتی بود. بعد تصمیم گرفته شد ستاد تشکیل شود و آقای افشار مسئول نیروی
انسانی، آقای شمخانی مسئول عملیات و آقای بهزاد نبوی مسئول تدارکات و لجستیک شد.
انتظار برخی دوستان و آقا محسن این بود که ایشان را به عنوان رئیس ستاد منصوب
کنند. اهواز بودم که خبر رسید امروز آقای میرحسین را به عنوان رئیس ستاد گذاشتند.
ایشان هم آقای فیروزآبادی را جانشین خودش معرفی کرد. آقا محسن وقتی دید این ساختار
شده و بهزاد هم هست، خیلی برآشفت. یادم هست در گلف بودیم که گفت خود آقایان هم
بیایند اداره کنند. در واقع یکسری ضد انگیزه‌ها و دلخوری‌هایی به وجود آمده بود.
قبلاً به هم نزدیک بودند بعد از هم فاصله می‌گرفتند. حتی در عملیات ماهوت آقای
هاشمی با آقای روحانی به بانه آمد تا آقا محسن را ببیند. گفتند ما سقز هستیم، آقا
محسن گفت من بانه‌ام. آنها که آمدند بانه، آقا محسن یک قرارگاه جلوتر به اسم
داودآبادی رفت. بانه برف سنگین و چند متری آمد و سه روز همه گیر کردند، هلی‌کوپتر
نمی‌آمد و خط‌های راه‌آهن بسته شد. در عکسی که در برف‌ها هستند آقایان هاشمی،
روحانی، دکتر سنجقی، آبرومند و بنده و کلاً ۶-۵ نفر آنجا بودیم. سه شبانه‌روزی که
همه راه‌ها چه زمینی و چه هوایی قطع شده بود گیر کرده بودیم و با هم گپ می‌زدیم.
روز سوم که راه‌ها را باز کردند، آقا محسن گفت من داودآبادی هستم. آقای هاشمی گفت
پس برویم داودآبادی. قرارگاهی که داخل خاک ما و قبل از ورود به منطقه ما بود.
دیدیم آقا محسن آنجا نیست. آقا محسن گفت من یک قرارگاه جلوتر هستم و مشکلی پیش
آمده است. آنجا باشید می‌آیم. آنها هر چه منتظر شدند، آقا محسن نیامد. بعد هم زنگ
زد و از من پرسید چه شد؟ هستند یا نه؟ گفتم نه رفتند. یک ساعت دیگر آمد! معلوم بود
نمی‌خواهد اینها را ببیند. سه چهار روز معطل بودند. گویا بینشان مسائلی پیش آمده
بود که جزئیات و علتش را نمی‌دانم و باید از خودشان بپرسید. آقا محسن، زن و بچه‌اش
را هم به منطقه آورده بود و تهران نمی‌رفت. یادم هست مریوان که عملیات حلبچه بود،
زمستان بود و عملیات گره خورد و نگرانی این بود که اگر در این فصل عملیات ماهوت هم
به هیچ جا نرسد، چه کنیم؟ در مهر ۶۶ برای شناسایی چند هدف از جمله حلبچه به داخل
عراق رفتیم، سردار باقری، سردار ایزدی، من، الله‌کرم، همدانی، سردار وفایی، شهید
غلامرضا صالحی و کلیشادی و کلاً هفت، هشت، ۱۰ نفر بودیم. عکس‌هایش هست و در
اینترنت منتشر شده است.

همگی با لباس کردی در خاک عراق بودیم، شناسایی کردیم و برگشتیم. حلبچه را به عنوان
طرح زاپاس شناسایی کردیم. همان موقع آقا محسن مهندسی، آمارها و... را به عنوان یک
طرح یدکی گذاشت که اگر اینجا نشد، یک جا برای عملیات باشد. مثل کربلای ۴ و ۵ همه
واحدها آنجا را به عنوان یک طرح یدکی شناسایی کرده بودند و آمادگی وجود داشت، ولی
دو سه ماه طول کشید تا نقل و انتقالات انجام شود و شب عید عملیات شد. در این چند
ماه اصلاً آقا محسن به تهران نمی‌آمد. حتی زن و بچه‌اش را به روستای سروآباد آورده
و آنجا برایشان خانه گرفته بود. هر کس از مرکز می‌آمد به آنها می‌گفت مسئولان ما
که در جنگ نیستند، همه‌شان تهران‌اند، تا وقتی در تهران و پیش زن و بچه باشند جنگ
ما همین است. ما اینجوری هستیم که زن و بچه را به کول گرفتیم و به مریوان و
سروآباد آوردیم. انصافاً هم شرایط سختی بود. دلخور بود از اینکه نمی‌آیند و بسیج
نمی‌کنند. می‌توانید انگیزه‌هایش را از خود آقا محسن بپرسید و در مصاحبه‌ای از
ایشان بپرسید چرا آن ۶-۵ ماه زن و بچه را برده بودید؟ فاصله‌ها و جدایی‌هایی با
برخی افراد چه بود؟ معلوم بود آقای هاشمی هم با فشار روی ایشان همین را می‌خواهد،
بالاخره هم نتیجه داد. به نظر من آقای هاشمی به این رسیده بود که نمی‌شود، ولی
گویا نمی‌توانست امام را قانع کند. در فرمایش‌های حضرت امام در نامه به خبرگان
آمده بود که حالا بقیه می‌گفتند و الان فرمانده سپاه هم می‌گوید، اگر بخواهید جنگ
ادامه یابد باید این چیزها را به ما بدهید، اگر هم ندهید ما جنگ عاشورایی می‌کنیم
که این دیگر شعاری بیش نیست. این یعنی حجت بر خود امام تمام شود که تا رزمندگان می‌گویند
بجنگیم، پس ادامه بدهیم. این قضیه یک مقدار مسئولیت آقا محسن را زیاد می‌کند. اگر
بعد از کربلای۸ می‌دیدید نمی‌شد زودتر بگویید چرا این‌قدر طول دادید؟ اینها مسائلی
است که باز شدنش جز زیاد کردن تلخی‌ها عاید دیگری ندارد. از نزدیک شاهد بودم آن
روزها چه فشاری روی آقا محسن بود. آقای شمخانی وسط جنگ که در شهرهای بمباران شده
مثل مریوان بنی بشری نبود، زن و بچه‌اش را به بانه و آقا محسن به سروآباد برده
بود. اینها مدت‌ها تهران نیامدند. این مسائل قضایای تلخ آخر جنگ بود

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :

اهواز و رفسجانی در کتاب امیرکبیر

باسمه تعالی

 

کتاب: امیرکبیر یا میرزا تقی خان
فراهانی

نویسنده: اکبر هاشمی رفسنجانی

موسسه: انتشارات فراهانی، تهران،
اسفندماه 1346 هجری شمسی

 

موضوع : تقی هزاوه ای ( میرزا تقی خان
فراهانی) ملقب به امیرکبیر فرزند کربلائی محمد قربان (قاپوچی) اهل قریه هزاوه در
مجاورت فراهان واقع در دو فرسخی شمال غربی شهرستان اراک.

 

ص
26آورده است:

خانم
شیل همسر وزیر مختارانگلیس در کتاب خود می نویسد؛ انتخاب امیرکبیر برای سفارت
ارزنه الروم (دولت عثمانی) به اشاره سفیر انگلیس صورت گرفته است، به هر حال
امیرکبیر اواخر سال 1259 در راس هیئتی از تبریز 
عازم ارزنه الروم شد. و در ارزنه الروم با نماینده دولت عثمانی، نوری افندی
و وساطت نمایندگان روس و انگلیس کمیسیونی برای مذاکره تشکیل گردید و بنا به
پیشنهاد امیرکبیر، تمام مذاکرات و تصمیمات نوشته می شد. سفارت امیرکبیر در ارزنه
الروم حدود چهارسال (1262هجری قمری ) طول کشید.

ص33آورده
است:

ژنرال
فریه، جاسوس فرانسوی نژاد انگلیس در سفرنامه خود مینویسد: انگلیسی ها ایلات جنوب
ایران را مجذوب خود ساخته اند. بطوریکه با یک اشاره ممکن است سر به شورش بر دارند
و سلطنت قاجاری ها را به خطر اندازند. بعلاوه با شاهزادگانی که از انگلیس ها مقرری
دریافت می دارند تحت نفوذ انگلیس زندگی می کنند به سهولت می توان این مملکت  را در هم ریخت و کمترین اثر چنین حادثه ای از
دست رفتن ایالات جنوبی ایران خواهد بود.

ص35آورده
است:

جان
استرچی، وزیر جنگ انگلیس در کابینه اتلی می نویسد؛ دولت بریتانیا تقریبا یک قرن
پیش از آنکه از نفت خبر داشته باشد، غنی ترین مناطق نفتخیز در کرانه های خلیج فارس
را به خاطر امپراطوری هند تصرف نمود.

ص 36 آورده
است:

لردکرزون
سیاستمدار انگلیسی می نویسد: مقامی که انگلستان در جنوب ایران بدست آورده می تواند
سیادت و سلطه این دولت را در مرکز  و نواحی
جنوبی ایران برای همیشه برقرار کند. قوای بحری انگلیس یکی از وسائل این تفوق... و
تجارت انگلیس که در تمام سواحل جنوبی از گواتر تا محمره و داخله
ایران تا اصفهان گسترده است ضامن دیگری برای حفظ این سیادت است و بالاخره از تمام
اینها مهمتر احساسات سکنه جنوبی ایران است که ...... بطرف انگلستان متمایل هستند.

ص41آورده
است:

ترکهای
قجر( پادشاهان قاجاریه ) اصلا خود را نسبت به ایران و ایرانی بیگانه می دانستند و
حکومت خویش را همانند مغول در ایران فقط در سایه زور و فشار و اختناق تشخیص داده
بودند و لذا آن چنان تسمه ای از گرده ملت کشیده بودند و چنگال استبداد خویش را آن
چنان در اعماق وجود طبقات اصیل اجتماع ایران فرو کرده بودند که مجال اظهار اندام
از مردم، در امور داخلی و خارجی کشور سلب شده بود.

ص 42
آورده است:

یکی از
فقرات نامه آقا محمدشاه بنیان گزار قاجاریه به علی خان افشار چنین است، طوایف ترک
و مغول در ایران بسر می برند بایستی دست اتحاد به یکدیگر دهند تا خود ایرانیان
نتوانند به سلطنت برسند و زمام امور را در دست گیرند.

ص 61
آورده است:

گرنت
واتس، منشی سفارت انگلیس، در تهران نقل می کند: در این هنگام ( مرگ محمدشاه قاجار
شب سه شنبه ششم شوال 1264 هجری قمری ) آشکارا پیش بینی شد که دوره حکومت قاجار
بزودی سپری و ایران تجزیه خواهد شد.

ص 62 آورده
است:

کشور
ایران بعد از مرگ محمدشاه، دچار همین سیه روزی شد. زیرا انگلیسها برای رسیدن به اهداف
شوم خود که شاید تجزیه کشور و تشکیل چند کشور کوچک در جنوب ( خوزستان )
و شرق ( بلوچستان ) برای حفاظت هندوستان بود، از مدتها قبل، در این مناطق، افرادی
را خریده و برای گل آلود کردن آب و گرفتن ماهی آنها را در آستین داشتند. وقتی که
امیرکبیر زمام امور را بدست گرفت کشور ایران، گر چه بجز در چند مورد از قبیل
بلوچستان و افغانستان و ترکستان، به مرتبه تجزیه نرسیده بود، ولی مرحله ایجاد
اختلافات داخلی و کشاکش میان قدرت های محلی بحد اعلی رسیده بود. علاوه براین، مرزهای
غربی کاملا از طرف عثمانیها مورد تهدید بود و این خود نیز فصل گویایی از تفرقه
اندازی های استعمارگران در بین ملتها است.

ص64 آورده
است:

قوام
الدین بهبهانی مشهور به میرزا قوما که در قلعه گل و گلاب سنگر گرفته بود، با عده
ای از شیوخ عرب پیمان همکاری بسته و به دولت مرکزی اعلان یاغیگری
داده بود.

ص64آورده
است:

فرماندار
بوشهر و دشتستان و دشتی با تحریک کنسول انگلیس در بوشهر علم مخالفت با حکومت مرکزی
را برافراشته بود.

ص65
آورده است:

شیخ سیف
حاکم بندرعباس به تحریک امام مسقط در صدد جدا کردن شیخ نشین های خلیج فارس از زیر
نفوذ ایران برآمده بود و بلوچ ها به تحریک انگلیس، دم از استقلال بلوچستان و
سیستان میزدند.

ص65آورده
است:

شرق
ایران؛ علاوه بر شرارت های ازبکان وحشی و خونخوار که هر چند صباحی یکبار خطه
خراسان را به خون می کشیدند و امنیت را از شرق ایران سلب می کردند. سالار پسر آصف
الدوله خراسان را با اعلان استقلال و سرپیچی از دستورات دولت مرکزی، گرفتار آشوب و
انقلاب و جنگ کرده بود با مرگ محمدشاه، آشوب طلبان و تجزیه خواهان بر شرارت خود
افزودند

ص65آورده
است:

شمال
ایران ، فتنه باب (بهائی ها) که مثل سرطان به جان کشور  افتاده بود نفوذ و عمق بیشتری داشت. من جمله،
ملاحسین بشرویه یکی از پیروان باب......... که فتنه وسیعی در خراسان براه انداخت و
از آنجا به مازندران آمد و در آنجا که به مناسبت هم مرز بودن با روسیه تزاری.....
و توجه بیشتر روسیه به آن نقاط، پیروان باب قوی تر و بیشتر بودند، دامنه آشوب خیلی
وسیع تر و عمق آن بیشتر بود و بقدری بابی ها قوی بودند که حملات متوالی آنها سبب
شد حاکم مازندران با لباس خواب فرار کند و مازندران را بدست آنها( بهائی ها)
بسپارد.

ص66آورده
است:

فتنه و
آشوب بهائی ها در سراسر کشور و مخصوصا در شمال ( مازندران ) آنقدر وسیع و عمیق بود
که اگر مصادف با زمامداری امیرکبیر نشده بود، به حدس قوی، باعث تجزیه کشور و بوجود
آمدن یک دولت (بهائی) نامشروع و دست نشانده و عامل استعمار، در خاک ایران می شد.

ص66آورده
است:

روسیه
تزاری، با فریفتن ترکمانان و ترکان و تحریک آنها، دائما این مناطق را در آشوب و
بلا نگه می داشت و ترکمن های یموت و تکه و گوگلان که مزاجشان برای تحریک شدن
آمادگی داشت، از استرآباد تا آن طرف سرخس را به هرج و مرج و آشوب و فتنه کشیده
بودند.

ص67آورده
است:

در
سیستان و بلوچستان که انگلیس به خاطر هندوستان نقشه جداکردن آن مناطق را از ایران
داشت و به همین منظور سران بلوچ راوادار به شورش و یاغی گری می کرد.

ص68آورده
است:

سرسخت
ترین و خونین ترین یاغیان و آشوب گران، ترکمن های شمال بودند که در اثر یاغیگری و
چپاول آنها، آرامش و امنیت بکلی از شمال ایران رخت بر بسته بود.

ص70آورده
است:

مهمتر
از همه اینها خاموش کردن فتنه مشهد (خراسان)است که سالار پسر آصف الدوله افروخته
بود سالار تقریبا خراسان را از مرکز ایران جدا کرده و لشکرکشی های متعدد محمدشاه
نتوانسته بود قدرت مرکز را در آنجا مستقر سازد و انگلیس ها که تحریکات آنها نقش
درجه اول را در آشوب مشهد داشت و خراسان را لقمه لذیذ و گوارا و بدون دردسری برای
خود می پنداشتند

ص74آورده
است:

واتسون
منشی سفارتخانه انگلیس در تهران می نوسید؛ در این هنگام( بعد از مرگ محمدشاه)
آشکارا پیش بینی می شد که حکومت قاجار بزودی سپری و ایران تجزیه خواهد شد.

ص
106آورده است:

از
مدارکی که در دست است بر می آید که توجه زیادی به کشاورزی از طرف امیرکبیر می شده
و مخصوصا به منطقه خوزستان و دشت گرگان اهمیت فراوان می داده است.

1-
ساختن سد عظیم ناصری ( ...... ) روی رودخانه کرخه که داستان تاریخی
مفصلی دارد.

2-
ترویج کشت نیشکردر دو منطقه عقلی(عقیلی) و شوشتر.

3-
تجدید بنای پل عظیم شوشتر و بازکردن هفت چشمه آن.

ص180آورده
است:

خواجه
یوسف کاشغری نیز بنام امام عصر با بیست و نه هزار مرد جنگی از میان ترکمن ها ظهور
کرد و مدتی وقت ارتش ایران و حواس دولت مرکزی را بخود مشغول داشت تا فتنه را
خواباندند.

ص132
آورده است:

امیرکبیر
در میان مشکلات طاقت فرسا، در سال 1266 قمری بنای دارالفنون را آغاز کرد و یک سال
و اندی بعد، منتظر ورود معلمین از پروس و اتریش و اسم نویسی شاگردان بود.

ص226آورده
است:

یکی
دیگر از جاسوسان زبر دست انگلیس، سراوستن هنری لایارد است که دوبار هم به مقام
معاونت و وزارت خارجه بریتانیا رسیده، این جاسوس، همراه میتفورد به ایران آمده و
در همدان از او جدا شده بطرف حوزه ماموریت خود، ایل بختیاری رفته است و به قدری با
محمد تقی خان رئیس ایل بختیاری دوست صمیمی شده که به تغبیر خودش جزء خاندان او
محسوب می شده، در همان تاریخ محمدتقی خان به منظور مستقل کردن منطقه بختیاری و جدا
کردن آن از ایران، علیه دولت مرکزی ایران قیام کرد.

ص228آورده
است:

لایارد،
رابط میان بختیاری ها و مقامات انگلیسی بود، از طرف انگلیسها برای بختیاری ها
اسلحه و پول می گرفت و با وعده های مختلف آنها را تحریک و تقویت می کرد و به آنها
الهام می داد. لایارد و محمد تقی خان در باره به رسمیت شناختن دولت مستقل بختیاری
از طرف انگلستان ....... مذاکره می کرد. و نامه ای از طرف محمدتقی خان  به مسترفرت تاجر انگلیسی در هندوستان نوشته و
از او تقاضاکرده که باب تجارت با ایل بختیاری و رد و بدل کالا میان هند و بختیاری
ها را بگشاید.

ص236آورده
است:

میرزا
آقا خان نوری، وزیر جنگ محمدشاه قاجاری با مهدعلیا (ملکه محمدشاه قاجار و مادر
ناصرالدین شاه) روابط نزدیک و دوستانه ای داشت، در توطئه قتل امیرکبیر، همکاری
داشت و حسن روابط این دو نفر به حدی بود که عده ای از مورخین، از آن به روابط
نامشروع تعبیر کرده اند( زمانی که محمد شاه علیل و مریض بود). از طرف حاج میرزا
آقاسی صدراعظم محمدشاه قاجاری، به فلک بسته شده و دویست ضربه شلاق نوش جان کرده
است. میرزا آقاسی از روابط او با خانم ( زن پادشاه و مادر ناصرالدین شاه) مطلع می
شود، برای آنکه پرده عفاف حرم شاه  را
ندرد، میرزا آقاخان نوری را بجرم جاسوسی، فلک میکند و سپس به کاشان تبعبد می
نمایند.

ص239
آورده است:

میرزا
آقاخان نوری، بعد از مرگ محمدشاه با وساطت مهدعلیا، مادرشاه به تهران بازگشت. و
ناصرالدین شاه نوری (اعتماد الدوله) را صدر اعظم ایران منصوب نمود. نوری ( اعتمادالدوله
) پست وزارت کشور و معاونت نخست وزیری در کابینه امیرکبیر را داشت و پس از عزل
امیرکبیر ناگهان به صدارت عظمای ایران رسید.

ص271آورده
است:

  علیرضا پاشا، حاکم عثمانی مردم خرمشهر را به
خاطر تشیع آنها قتل عام کرد.

ص333آورده
است. در سال1822، میان انگلیس و سلطان سعید امام مسقط امضاء شد که به موجب آن، در
نقاط متصرفی مسقط از طرف انگلیستان گماشتگانی معین شدند تا کشتیهای حامل برده را
توقیف کنند.

ص338آورده
است.

محمدشاه
در تاریخ دهم رجب 1264 قمری، فرمان منع ورود برده از راه دریا، صادر کرد.

« جناب
حاجی(صدراعظم)، نگذارید دیگر از راه دریا غلام و کنیز وارد شود، بگذارید از راه
خشکی بیاوردند، این مرحمت فقط در حق فرانت(سفیر انگلیس) صاحب میشود، من از
اوخوشنود میباشم و به این مطلب رضایت داده ام، در این باب به حکام فارس و عربستان
بنویس، من این اجازه را فقط برای حسن رفتار فرانت می دهم و الا بین ما و دولت
انگلیس هنوز هم خیلی اختلاف موجود است. شاه »

ص396آورده
است.

فرمان
برکناری امیرکبیر از سمت نخست وزیری، در پنچشنبه شب نوزدهم محرم 1268 از طرف
ناصرالدین شاه صادر و به وی ابلاغ گردید: چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیاد
دارد و تحمل این مشقت برشما دشوار است، شما را از آن کار معاف کردیم.

ص395آورده
است.

مهدعلیا
( مادر ناصرالدین شاه ) از نظر سکسی مبتلا به انحراف بوده و در کجروی  های جنسی مراعات آبروی خاندان سلطنت را نمی کرد
و اتفاقا در این خصوص پای میرزای آقاخان نوری ( وزیر جنگ وکشور ) هم به میان می
آمده است، امیرکبیر تحمل چنین وضعی در خاندان سلطنت و مادر زن صدراعظم برای امیر
غیر ممکن بود.

ص396آورده
است.

امیرکبیر
موضوع را محرمانه با ناصرالدین شاه در میان گذاشت، شاه از خود امیر چاره جوئی کرد
و او به شاه پیشنهاد کرد که بعنوان شکار مهدعلیا را هدف بگیرد بطوریکه صورت اشتباه
داشته باشد با یک گلوله این ننگ را از دامان خاندان سلطنت بزداید، ناصرالدین شاه
هم پیشنهاد امیر را پذیرفت.

ص418آورده
است.

محمدحسن
خان برادر امیرکبیر را که سمت وزارت تظام داشت، با تهدید و ارعاب و هوچی گری و
تبلیغات دروغ وادار کردند که به خانه سفیر انگلیس پناهنده شود.

ص424آورده
است.

روز
هشتم صفر 1268، امیرکبیر و همراهان ( عزت الدوله و دو دخترش،تاج الملوک و همدم
الملوک و پسرامیر از زن اول و مادر امیر ) وارد تبعیدگاه خود باغ فین(کاشان) می
شود و تا آخر عمر در آنجا تحت نظر و مراقبت شدید ماموران، تقریبا زندانی بود. پس
از چهل روز ( توسط علیخان مراغه ای)...... دیگر کسی بنام امیرکبیر این قهرمان
مبارزه با استعمار و فساد، بر پشت کره خاک وجود نداشت.

ص440آورده
است.

امیرکبیر
عادت به رگ زدن و خون گرفتن ( فصد ) داشت، دستور داد دو رگ دو بازوی وی قطع کردند.
بنابر روایتی خودش رگ های دست خود را برید.

ص445آورده
است.

ناصرالدین
شاه و مهدعلیا، عزت الدوله ( زن امیرکبیر ) را تحت فشار گذاشتند، که با کاظم خان
پسر آقاخان نوری(.....) ازدواج کند، و بالاخره مجبورش کردند.

ص
449آورده است.

امیرکبیر
پس از قرائت فرمان عزل خویش چنین گفت: آنچه خدا خواسته میشود، ولی من مستوجب عزل،
بلکه مستحق قتلم، زیرا که خواستم بر خلاف حکم حضرت رسول(ص) که به ملک خسرو پرویز
نفرین کرده است، این ملک را معمور و ملکش را عزیز کنم.( اللهم مزرق ملکه ).

ص458آورده
است:

خانم
شیل، همسر سفیر انگلیس می نویسد، من از واقعه قتل امیرکبیر، چنان نفرت بهم رساندم
که تنها آرزویم، ترک چنین کشوری است که در آن، این قبیل جنایات، با صحه دولت بوقوع
می پیوندد.

چالز
موری، سفیر انگلستان، برای من افتخاری نیست، در کشوری که شخصی چون میرزا تقی خان
امیرکبیر را نابود کند، منصب سفارت داشته باشم.

ص461آورده
است:

دولت
انگلیس رسما ایران را به خاطر قتل امیرکبیر مورد اعتراض قرار داد.

ص465آورده
است:

ناصر
الدین شاه به ولیعهد خود ( مظفرالدین شاه ) اظهار می کند: قدر نوکر خوب را بدان،
من چهل سال بعد از امیر خواستم از چوب آدم بتراشم نتوانستم.

ص472آورده
است:

جلیل
خان جلیلوند، معروف به بیات فرمانده گارد مراقب امیرکبیر در باغ فین بود از شخص
امیرکبیر، برای رفع شرایطی نامساعد ( قراولان تحت امر خود را دورا دور اندرون  و حتی اطاقهای مجاور اطاق زنان مقیم کرده بود )
رشوه گرفت.

ص466آورده
است :

تذکر
مهم (  آقای اکبر هاشمی رفسنجانی )؛
نویسنده کتاب امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار:

البته
جرم این عقب ماندگی را نباید به حساب ملت گذاشت. مسئول آن وضع، ر‍ژیم فاسد و نوع
حکومت ( استبدادی استعماری ) بوده است. زیرا در چنان رژیمی هر نوع همبستگی و تحزب
و تشکل آحاد ملت، مانع و مزاحم پست و پلید سرمداران کشور می شود و هر نوع اقدام و
تحرک و حتی فهم و درک، به بیرحمانه ترین صورت سرکوب می شود و در نتیجه، رشد ملی  سیاسی برای عموم مردم غیرمقدور خواهد بود.

 

 

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

تاریخ ادبی و علمی اهواز(المیراث)

( بخش دوم )

 

 

تاریخ ادبی و علمی

اهواز

 

 ( قرن اول تا ششم هجری )

 

 

 

تاریخ ادب اهوازی

1-    عبدالحمید کاتب (75-132 هجری)..................................................................29

2-    ابوالفضل محمد بن احمد بن عبدالحمید کاتب...................................................29

3-    محمد بن سیرین میسانی(31- 110 هجری) .....................................................30

4-    عبدالله بن مقفع بن مبارک (106- 143 هجری).................................................34

5-    ابونواس حسن ابن هانی ( 133- 196 هجری)..................................................37

6-    خلیل بن احمد فراهیدی
( د 175 هجری).......................................................42

7-    ابوعمروشیبانی اسحاق بن مرار الشیبانی النحوی اللغوی (د 206 هجری
)........46

8-   
اِبْن‌ِ دُرَیْد، ابوبکر محمد بن‌ حسن‌ بن‌ درید
ازدی‌ (د 321 هجری)......................48

9-   
ابو منصو محمد بن
احمدبن ازهر بن طلحه الازهری (د 370 هجری)..............50

10-ابو نصر اسماعیل بن
حماد جوهری ( د393 هجری)..................................52

11-       ابومحلم محمدبن هشام بن عوف التمیمی الشیبانی...............53

12-دعبل خزاعی (148- 264 هجری)...............................................................56

13-محمد بن قاسم بن سلیمان ضریر ( 191 هجری).......................................59

14-ابن سکیت الدورقی (186- 246 هجری)....................................................60

15-حسن بن عبدالله عسکری ( 293- 382 هجری ) ......................................65

16-ابوهلال عسکری (325- 395 هجری ).......................................................70

17-رابعه بنت کعب ( قرن چهارم).....................................................................72

نقش اهوازی
در آغاز نگارش جغرافیایی تاریخی

18-جعفر بن احمد مروزی اهوازی ( 274 هجری )..........................................73

جایگاه
دانشمندان اهوازی در علوم پزشکی و شیمی

19-عبد یسوع اول ( قرن
چهارم میلادی ).........................................................74

20-جبرئیل بن بخت یسوع (155-213 هجری)................................................74

21-ابن ماسویه (172-241 هجری)...................................................................77

22-ابوزید حنین عبادی (194 هجری)...............................................................81

23-مدرسه گندی سابور (120-215 هجری).....................................................87

24-آل بخت یسوع ( قرن دوم 
هجری)............................................................95

25-بیت الحکمه ( 201 هجری)......................................................................100

26-علی بن عباس اهوازی ( 343 هجری)......................................................101

جایگاه دانشمندان اهوازی در علوم
ریاضیات و فیزیک و نجوم

27-ابن هیثم ( 354-430 هجری )..................................................................104

28-احمد بن کرنیب (360 هجری )..............................................................108

دیوان سالاری و آئین کشورداری

29-سهل بن هارون میسانی (215 هجری)......................................................109

30-ابوایوب سلیمان مخلد مورانی( 154 هجری)...........................................110

31-ابو سعد تستری(439 هجری ).................................................................113

جنبش های
مذهبی اهوازی

32-خریت بن راشد (42 هجری )..................................................................115

33-یزید بن مغفل جعفی (61 هجری )........................................................116

34-ابوبلال مرداس تمیمی (61 هجری)..........................................................117

35-ابوعبیده تمیمی ( 160 هجری)..................................................................122

36-ابن طباطباء، دیباج ( 199 هجری )...........................................................123

37-منصور شیبانی، ابوالسرایا ( 199 هجری) ................................................123

قیام صاحب
الزنج

38-صاحب الزنج (205-270 هجری)...........................................................124

زمینه
اعتقادات و سرآغاز پیدایش قرامطه و دعوت اسماعیلیه

39-میمون القداح الأهوازی(227 هجری).....................................................129

40-حسین اهوازی، الداعی (260 هجری)......................................................132

41-حمدان قرمط (260 هجری).....................................................................134

42-ظهور قرامطه.............................................................................................135

43-عقاید قرامطه.............................................................................................136

44-عبدان الکاتب (260 هجری).....................................................................138

45-ابو علی جبایی (235 هجری )..................................................................140

تاسیس دولت
قرامطه

46-تشکیل حکومت قرامطه در احساء و بحرین...........................................142

تشکیل حکومت اسماعیلی در مصر

47-عبیدالله المهدی (251 هجری)..................................................................144

نقش مکتب
اهوازی در تصوف و عرفان و فلسفه

48-سهل تستری (203-283 هجری).............................................................145

49-ابوعیسی بن لاوی (245 هجری )...........................................................147

سر آغاز
ظهور مدعیان مهدویت

50-حسین منصور حلاج (244- 309 هجری)................................................148

اهواز کانون
پیدایش مکتب شیعه اثنی عشری

51-ابن جمهور (210 هجری).........................................................................152

52-حسین بن سعیدبن حماد اهوازی ( 180-290 هجری).............................153

53-حسن بن سعید بن حماد اهوازی (190-300 هجری)..............................156

54-اصول اربعماة مذهب جعفری...................................................................157

                             بزرگان حدیث و
راویان شیعه

55-علی بن مهزیار ( 125- 254 هجری)........................................................167

56-ابراهیم بن مهزیار ( 195-260 هجری )...................................................171

57-ابن عقده، ابوالحسن بن صلت (317 هجری )...........................................173

58-ابوعلی بن ابراهیم ( 362- 446 هجری )..................................................175

59-ابومحمد بن خلاء ( 360 هجری )............................................................178

60-میمون بن البخت ( قرن
پنجم هجری )......................................................178

61-کتابشناسی..................................................................................................179

 

تاریخ ادب اهوازی و پیدایش فرهنگ لغت
نویسی

عبدالحمید کاتب اهوازی  (132-75 هجری) [1]

عبدالحمید کاتب اهوازی از سخنوران بزرگ عرب عهد اموی است که در عهد مروان حمار می زیست[2]. او اولین کسی بود که انشاء
عربی را ابداع نمود. عبدالحمید کاتب اهوازی سال 75 هجری در اهواز بدنیا آمد و در
سال 132 هجری به قتل رسید. وی چشمه جوشان مکتب ادبى خود و سبب ارتقاء هنر نویسندگی را حفظ
خطبه‏هایى چند از نهج ‏البلاغه مى‏داند. عبدالحمید به خاطر تقیه و یا واقعا با علی
علیه السلام میانه خوبی نداشته به او
گفتند فصاحت و بلاغت و فن نویسندگی را از کجا آموختی ؟ گفت : به سبب حفظ کلام الاصلع: حفظ کردن‏ سخنان
آنکه جلوی سرش مو نداشت، یعنی امام علی(ع). ابن‏ابی‏الحدید[3] میگوید: عبدالحمید کاتب در فن نویسندگی ضرب‏المثل است.علی الجندی نیز
تاکید می‏کند که از «عبدالحمید» پرسیدند: چه چیز تو را به این پایه از بلاغت رساند؟گفت: «حفظ
کلام ‏الاصلع،
از بر
کردن سخنان علی (ع). عبدالحمید اولین
قاموس عربی به فارسی را نوشت و کلیله و دمنه را به عربی ترجمه کرد، او حدود سه قرن
پیش از این که
شریف رضی
نهج البلاغه
را تالیف کند می زیست و خود آورده
است: که هفتاد خطبه از خطبه های الاصلع کسی که پیشانی اش
مو ندارد را حفظ کردم و این خطبه ها
در ذهن من پی در پی چون چشمه ای جوشید. عبدالحمید کاتب در مورد
آخرین خلیفه اموی
معروف به
مروان حمار  می گوید .که مروان نویسنده بسیار
فوق العاده‏ای است‏. در باره کاتب اهوازی مشهور است که گفته‏اند : بدأت الکتابة بعبدالحمید و ختمت بابن العمید[4]. ابوالفضل
محمدبن احمدبن عبدالحمید کاتب از نوادگان
حمید در اهواز رشد و نمو کرد وی از علمای سیر و اخبار است، کتاب ارزشمند اخبار خلفاء بنی العباس از کتب
اوست.

محمدبن‌ سیرین‌ میسانی (110- 31 هجری ‌) [5]

ابوبکر محمدبن سیرین محدث‌ و فقیه‌ تابعى‌ است[6]‌‌، محمدبن سیرین متولد 31 هجری
و از مردم دشت میسان بود. چند قرن بعد از فوت بن سیرین مشهوریت او به‌ عنوان‌ خوابگزاری‌ چیره‌دست‌ مطرح
گردید. پدرش‌‌ در 12 هجری هنگام‌ فتح‌
عین‌التمر
به‌ دست‌ خالد بن‌ ولید، به‌ اسارت‌
در آمد،
اما روشن‌ نیست‌ که‌ آیا وی‌ نیز از شمار همان‌ چهل‌ نوجوان‌ مسیحى‌ بود که‌ در آن‌ هنگام‌ در کلیسا مشغول‌
فراگیری‌ انجیل‌ بودند. یا چنانکه‌ برخى‌ گفته‌اند: پدرش مسگری‌ از اهالى‌ جرجرایا بود که‌ به‌ عین‌التمر کوچ‌ کرده‌
بود؟ سیرین‌ پس‌ از
اسارت‌،
مولای‌ انس‌ بن‌ مالک‌، صحابى‌ پیامبر(ص‌) شد و با پرداخت‌ بیست هزار درهم‌ خود را آزاد ساخت‌. از اینرو او
و فرزندانش‌ را موالى‌
انس‌
خوانده‌اند. مادرش‌ صفیه‌ از موالى‌ ابوبکر و زنى‌ پارسا بود . ابوبکر محمد بن
سیرین ناشنوا بود، زنش‌ سی فرزند بدنیا آورد، اما جز یکى‌ به‌ نام‌ عبدالله،‌ همه‌ از دست‌ رفتند.
ابن‌ سعد  او را به‌ علم‌ و پارسایى‌ ستوده‌ است‌. ویژگی هایى‌
چون‌ رعایت‌ جانب‌ احتیاط در مسائل‌ شرعى‌، یک‌ روز در میان‌ روزه‌ گرفتن‌، شب‌ زنده‌داری‌، بردباری‌،
نرمخویى‌، پرهیز از مراء،
اعتراف‌
به‌ لغزش های‌ خویش‌ و امیدواری‌ فراوان‌ به‌ رحمت‌ خداوند از وی‌ چهره‌ای‌ چونان‌ زاهدان‌ و متقی بزرگ‌ ساخته‌ است‌ و
همین‌ امر موجب‌ شده‌ تا برخى‌ از
کسانى‌ که‌ در زمینة سیر و سلوک‌ کتاب های‌ مهم‌ پرداخته‌اند، در وی‌ به‌ گونة الگوی‌ پرهیزگاری‌ و پارسایى‌
بنگرند.گرچه‌ او با
نسبت‌
دادن‌ هر کاری‌ به‌ ارادة خداوند، اعتقاد به‌ قدر را مى‌پذیرفت‌، اما از شرکت‌ جستن‌ در اینگونه‌ بحثها
سخت‌ گریزان‌ بود. در
بررسى‌
شخصیت‌ او بر پایة گزارشهای‌ موجود به‌ این‌ نکته‌ برمى‌خوریم‌ که‌ وی‌ نیز مانند بیشتر کسانى‌ که‌ به‌ زهد
شهرت‌ دارند، زاویه‌نشینى‌ و پرداختن‌ به‌ سلوک‌ فردی‌ را از درگیر شدن‌ در امور سیاسى‌ و اجتماعى‌، برتر مى‌شمرده‌
است‌. از این‌رو
با اینکه‌
در دوران‌ پرآشوبى‌ مى‌زیست‌ و از دور و نزدیک‌ شاهد رویدادهای‌ هولناکى‌ از جمله‌ فاجعة کربلا، ویران‌
ساختن‌ کعبه‌ و کشتارهای‌ بى‌رحمانه‌ حجاج‌ بن‌ یوسف‌ بود، اما واکنشى‌ از وی‌ در برابر این‌ رویدادها دیده‌ نمى‌شود،
و حتى‌ گاه‌ دیگران‌ را نیز از سخن‌ گفتن‌
دربارة بیدادگری های‌ حاکمان‌ زمان‌، تحت‌ عنوان‌ نهى‌ از غیبت‌ باز مى‌داشت‌. وی‌ امیدوار بود که‌ خداوند از کرده‌های‌ حجاج‌ و برخى‌ دیگر
از حکمرانان‌ اموی‌ درگذرد، اما گاه‌ نیز به‌ کنایه‌ از معاویه‌ و عایشه‌ خرده‌ مى‌گرفت‌
و از امام‌ على‌(ع‌)، امام‌ حسین‌(ع‌)، ابوذر و حجر بن‌ عدی‌ جانبداری‌ مى‌کرد. وی‌
در روزگار فرمانروایى‌ عبدالله‌ بن‌ زبیر در مکه‌ به‌ حج‌ رفت‌و با عبدالله‌ دیدار
کرد و از وی‌ حدیث‌ شنید. سپس‌ به‌ کوفه‌ آمد، چندگاهى‌ به‌ پارچه‌فروشى‌ پرداخت‌ و از علقمه‌ حدیث‌
شنید. او همچنین‌ به‌ مداین‌ و واسط سفر کرد 
و چهار سال‌ نیز در دمشق‌ به‌ سر برد. ابن‌ سیرین‌ که‌ به‌ بازرگانى‌ اشتغال‌ داشت‌ در حدود 93
هجری‌ تنها به‌ سبب‌ پیدا شدن‌ پلیدی‌ در یکى‌ از خمهای‌ روغنى‌ که‌ به‌ چهل هزار درهم‌
خریده‌ بود، همه‌ را دور ریخت‌ و با تحمل‌ خسارتى‌ هنگفت‌ به‌ زندان‌ افتاد. چون‌ انس‌ بن‌ مالک‌ در
همان‌ سال‌ در بصره‌ درگذشت‌ و وصیت‌ کرده‌
بود که‌ ابن‌ سیرین‌ او را تجهیز و تکفین‌ کند، به‌ او اجازه‌ دادند تا برای‌ اجرای‌ وصیت‌ از زندان‌ بیرون‌ آید.
ولى‌ ظاهراً او تا پایان‌ عمر نتوانست‌ بدهی های‌ خود را بپردازد. وی‌ در روزگار
فرمانروایى‌ خشونت‌ بار عمر بن‌ هبیره‌ در عراق‌ نتوانست‌ ناخشنودیش‌ را از حکومت‌
وی‌ کتمان‌ کند و از
پذیرفتن‌
مالى‌ که‌ ابن‌ هبیره‌ برایش‌ فرستاده‌ بود، سرباز زد .او ‌ منصب‌ قضا نیز نپذیرفت
و ناچار یک‌ بار به‌ شام‌ و بار دیگر به‌ یمامه‌ گریخت‌، اما گاهی‌ به‌ صورت‌ پنهانى‌ به‌ بصره‌ مى‌آمد.
ابن‌ سیرین‌ در واپسین‌ سال های‌ زندگى‌ به‌ بصره‌ بازگشت‌، اما در مراسم‌ تشییع‌ جنازه‌ حسن‌
بصری‌ که‌ یکصد روز پیش‌ از فوت‌ ابن‌ سیرین‌ رخ‌ داد، شرکت‌ نکرد. این‌ نشان‌ مى‌دهد که‌ ابن‌ سیرین‌ پس‌ از یک‌ دوستى‌ نزدیک‌، سرانجام‌ از حسن‌
کناره‌ گرفته‌ است‌، ولى‌
سبب‌
جدایى‌ این‌ دو و پیدایى‌ ضرب‌المثل‌ «جالس‌ الحسن‌ أو ابن‌ سیرین‌» معلوم ‌نیست‌،
اما برخى‌ از گزارش ها نشان‌ مى‌دهد که‌ حسن‌ بصری برخى‌ از تکلف های‌ زاهدانة ابن‌ سیرین‌ را نمى‌پسندید و وجود او
را باری‌ گران‌ برخود و خویشانش‌ مى‌دانست‌. همچنین‌ از موضع‌ ابن‌ سیرین‌ نسبت‌ به‌
حجاج‌ سخت‌ برآشفته‌ بود. بررسى‌ گذرا در روایات‌ و آراء ابن‌ سیرین‌ در صحاح‌ ششگانه‌ بیانگر این‌ واقعیت‌
است‌ که‌ نویسندگان‌ صحاح‌ به‌ ابن‌ سیرین‌ به‌ عنوان‌ فقیهى‌ برجسته‌ مى‌نگریستند.و رفتار و گفتارش‌ را حجّت‌ مى‌دانستند. در این‌ کتاب
ها بیش‌ از آنکه‌ از او حدیثى‌ روایت‌ شده‌ باشد، شاهد فتواهایش‌ در بابهای‌ گوناگون‌ فقه‌ هستیم‌. ابن‌ سیرین‌
برای‌ احادیث‌ اهمیت‌
بسیار
قائل‌ بود و مى‌گفت‌ که‌ این‌ حدیث ها دین‌ است‌، بنگرید که‌ دین‌ خود را از چه‌ کسى‌ مى‌گیرید. او در حفظ و
نقل‌ حدیث‌ بسیار محتاط و دقیق‌ بود. و شاید همین‌ دقت ها موجب‌ شده‌ تا همة رجال‌شناسان‌ برجستة اهل‌ سنت‌ او
را ثقه‌ و روایت هایش‌ را
قابل‌
استناد بدانند.ابن‌ سیرین سی تن‌ از اصحاب‌ پیامبر(ص‌) را درک‌ کرد. و از کسانى‌
چون‌ انس‌ بن‌ مالک‌، ابوهریره‌، ابوسعید خدری‌، عبدالله‌ بن‌ عمر، شریح‌ قاضى‌، زید بن‌ ثابت‌، یحیى‌ بن‌
جزار، عمران‌ بن‌ حصین‌، عدی‌ بن‌ حاتم‌ ، ابودرداء و دیگران‌ روایت‌ کرد. ایوب‌
بن‌ ابى‌ تمیمه، عبدالله‌ بن‌ عون‌، هشام‌ بن‌ حَسّان‌، سلمة بن‌
علقمه‌، حبیب‌ ابن‌ شهید، یحیى‌ بن‌ عتیق‌، شعبى‌، قتاده‌ ، خالد حذاء، یونس‌ بن‌ عبید، سلیمان‌ تمیمى‌ و گروهى‌ دیگر از وی‌
روایت‌ کرده‌اند. در مورد نظر ابن‌
سیرین‌
در باب‌ نقطه‌گذاری‌ قرآن‌ روایتهای‌ متعارضى‌ نقل‌ شده‌ است‌.

محمد ابن‌ سیرین‌ و خوابگزاری[7] ‌:                                                              .
کتاب ها و نسخه‌های‌ خطى‌
گوناگونى‌
در فن‌ خوابگزاری‌ و با ترجمه‌ به‌ زبانهای‌ مختلف‌ به‌ نام‌ ابن‌ سیرین‌ وجود دارد، ولى‌ ملاحظات‌ زیر
نشان‌ مى‌دهد که‌ وی‌ هیچ‌ نوشته‌ای‌ در این‌ زمینه‌ یا زمینه‌های‌ دیگر نداشته‌ است‌ و تنها روایت های‌ انگشت‌
شماری‌ از خوابگزاریهای‌
وی‌، آن‌
هم‌ در منابع‌ متأخّر آمده‌ است‌. شافعى‌، ابن‌ سعد، ابن‌ معین‌ و خلیفة بن‌ خیاط دربارة خوابگزاری‌ ابن‌
سیرین‌ سخنى‌ ندارند. پس‌ از اینان‌ احمد بن‌ حنبل‌  روایتى‌ آورده‌
که‌ نشان‌ مى‌دهد وی‌ چندان‌ به‌ خوابگزاری‌ و آنچه‌ در خواب‌ دیده‌ مى‌شود، اهمیتى‌ نمى‌داد. در پى‌ او
جاحظ در این‌ باره‌ سه‌
روایت‌
از ابن‌ سیرین‌ نقل‌ کرده‌ که‌ دو مورد آن‌ توأم‌ با تردید است‌ سپس‌ بخاری‌ دو نکته‌ و یک‌
حدیث‌ به‌ واسطة او در
مورد
رؤیا نقل‌ کرده‌ است‌. ابن‌ قتیبه‌
روایتى‌
از او آورده‌ که‌ نشان‌ مى‌دهد وی‌ چندان‌ علاقه‌ای‌ به‌ خوابگزاری‌ نداشته‌ است‌، وکیع‌ هم‌ در این‌
باره‌ یک‌ روایت‌ آورده‌، و ابن‌ عبدربه‌ نیز روایتى‌ نقل‌ کرده‌ که‌ شخصى‌ در این‌ باب‌ با ابن‌ سیرین‌
شوخى‌ کرده‌ است‌. همچنین‌ ابن‌ حبان‌  به‌ خوابگزاری‌ وی‌ اشاره‌ای‌ کرده‌ است‌. به‌ رغم‌ سکوت‌ سی منبع‌
دربارة شهرت‌ ابن‌ سیرین‌ در خوابگزاری‌ و انتساب‌ نوشته‌ای‌ در این‌ فن‌ به‌ وی‌، ابن‌ ندیم‌، 385 هجری کتابى‌
به‌ نام‌ تعبیر
الرؤیا
به‌ او نسبت‌ داده‌ است و ابونعیم، 430 هجری نخستین‌ کسى‌ است‌ که‌ ده روایت‌ از خوابگزاری های‌ او را آورده‌ است‌  که‌ این‌ روایات‌ در هیچ‌یک‌ از منابع‌ پیش‌ از او یافت‌ نمى‌شود. حتى‌
خطیب‌ بغدادی‌ که‌
به‌ خواب‌
و خوابگزاری‌ علاقمند است‌، هیچ‌ اشاره‌ای‌ در این‌ مورد ندارد. ابن‌ عساکر چند روایت‌ از
خوابگزاریهایش‌ را آورده‌ و ابن‌ خلکان[8]‌‌ از مهارت‌ زیاد وی‌ در این‌
فن‌ سخن‌ گفته‌ است‌. مزی‌  روایتى‌ از عبدالله‌ بن‌ شوذب‌ آورده‌ که‌
وی‌ در واسط با ابن‌ سیرین‌ دیدار کرده‌ و او مهارت‌ زیادی‌ در فن‌ خوابگزاری‌ داشته‌ است‌. ابن‌ خلدون‌ (808 هجری‌) [9] نیز ضمن‌ معرفى‌ وی‌ به‌ عنوان‌ یکى‌ از مشهورترین‌
عالمان‌ تعبیر رؤیا مى‌نویسد: قوانین‌ این‌ فن‌ از وی‌ اخذ و تدوین‌ شده‌ است‌. ابن‌ تغری‌ بردی‌ (874 هجری‌) [10]  هم‌ از او به‌ عنوان‌ «صاحب‌ التعبیر» یاد مى‌کند. با اینهمه‌ چگونه‌ مى‌توان‌
پذیرفت‌ که‌ ابن‌ سیرین‌ کتابى‌ نوشته‌
باشد، خاصه‌ آنکه‌ به‌ شدت‌ از نوشتن‌ حدیث‌ و هرگونه‌ مطلبى‌ پرهیز مى‌کرده‌ است‌. البته گفته می شود:‌
دربارة سبب‌ اینکه‌ چرا مترجمان‌ و نویسندگان‌ قرن های‌ بعد آثار خود را به‌ ابن‌ سیرین‌ نسبت‌
داده‌اند؟ آن‌ است‌ که‌ آنان‌ برای‌ مقبول‌ افتادن‌ آثارشان‌ ناگزیر بوده‌اند که‌ آنها را به‌ یکى‌ از
بزرگان‌ متقدم‌ نسبت‌
دهند.

 

 

 

 

 

 

 

ابومحمد عبدالله‌(ابو عمرو) بن مقفع بن مبارک (143
- 106 هجری ) [11]

اِبْن‌ِ
مُقَفَّع‌، ابومحمدعبدالله‌ بن مقفع بن مبارک متولد 106 هجری است. ابو محمد در کودکی‌
با پدرش به‌ بصره‌ رفت. پدر به‌ تربیتش‌ بسیار همت‌ گمارد، ادبا را گرد او جمع‌ مى‌آورد،
یا او را به‌ مجالس‌ ایشان‌ مى‌برد، مبارک دو نفر به‌ نام های‌
ابوالغول‌ و ابوالجاموس‌ را که‌ از فصحای‌ عرب‌ بودند و پیوسته‌
از بادیه به‌ بصره‌ رفت و آمد داشتندرا به‌ آموزش‌ او گمارد،
عبداللّه بن مقفع بن مبارک، پیش از اسلام آوردن کنیه
اش ابوعمرو  بود و پس از  اسلام آوردن، مکنی به ابومحمد گردید. مبارک پدر
مقفع والی خراج فارس و اهواز و بصره در زمان حجاج بن یوسف بود،
که چون به مردم در گرفتن مالیات تعدی کرد، به امر حجاج بر دست های او چوب زدند و بر اثر این چوب ها، انگشتانش خشکیده و دستش میلرزید و به همین سبب
به او مقفع می گفتند[12].                                                                      .
                                                                                                   جهشیاری[13] آورده است. مسیح بن حواری تا قبل از 126
هجری، ولایت‌ شاپور (جور ) را بعهده داشت‌ وقتی ‌عبدالله‌بن‌عمربن‌عبدالعزیز، والی
عراق‌ (126 هجری‌) مسیح‌ را از حکومت‌ عزل‌ کرد و سفیان‌ بن‌ معاویة مهلبى‌
را به‌ جایش‌ گماشت‌زمانی که سفیان‌ عازم‌ مرکز
مأموریت‌ خود شد. اما مسیح‌ که‌ از مسلط نبودن‌ خلیفه‌ بر آن‌ دیار و آشوب های‌ بخش‌ شرقى‌ آگاه‌ بود، از‌ واگذاری ولایت‌ را به‌ سفیان‌ سرباز زد و
پیشنهاد کرد که‌ یا 500 هزار درهم‌ بستاند و بازگردد، یا
همین‌ مال‌ را بپردازد و بر کرسى‌ حکومت‌ نشیند.
سفیان‌ نپذیرفت‌، ولى‌ ابن‌ مقفع‌ که‌ ظاهراً رابط میان‌ این‌ دو بود، کار را چندان‌ به‌ درازا کشاند تا مسیح‌ توانست‌ با افرادی‌ که‌ در این‌ شهر
قدرت‌ داشتند و نیز یاران‌ خود مکاتبه‌ کرده‌، گروهى‌ گرد
خود جمع‌ کند. چون‌ نیرومند شد، از سفیان‌ خواست‌ که‌ باز گردد. در نزاعى‌
که‌ میان‌ آنان درگرفت‌، مسیح‌ توانست‌ به‌ ضربه‌ای‌، ترقوة سفیان‌ را بشکند. سفیان‌
به‌ دورق‌ اهواز‌ گریخت‌ و کینة ابن‌ مقفع‌ را به‌ دل‌ گرفت‌. ‌ ابن
مقفع  مدت طولانی‌ در کرمان‌ نماند، زیرا جنگهای‌ پى‌درپى‌ ابومسلم‌ و چند امیر طرفدار عباسیان‌، به‌ سرعت‌ همه
قلمرو شرق را فراگرفت‌ و در132 هجری‌ دولت‌ اموی‌ فرو ریخت‌. و
در نتیجه آن بزرگان‌‌ دولت اموی‌، برخى‌ کشته‌ شدند، برخى‌
پنهان‌ گشتند و بسیاری‌ نیز مورد عفو قرار گرفتند و در مقام‌ خود ابقا شدند، با اینهمه‌ ابن‌ مقفع‌ در امان‌ ماند، اما او کرمان‌ را ترک‌ گفت‌ و به‌
بصره‌ روی‌ آورد و آنجا، چنانکه‌ از مجموعة روایات‌ بر مى‌آید،
در آسایش‌ و فراخى‌ زیست‌ و با بزرگان‌ به‌ رفت‌ و آمد پرداخت‌ و با معن‌
بن‌ زائده‌، مسلم‌ بن‌ قتیبه‌، عمارةبن‌ حمزه‌، ابن‌
ابى‌ لیلى‌ و ابن‌ شبرمه‌ دوست‌ شد. علاوه‌ بر این‌، برخى‌
به‌ دوستى‌ بسیار نزدیک‌ او با عبدالحمید کاتب‌ اهوازی(132 هجری) نیز اشاره‌ کرده‌اند. داستان‌ این‌ دوستى‌ را که‌ چگونگى‌ آن‌ بر ما پوشیده‌ است‌،
جهشیاری‌  آورده‌است: که‌ عبدالحمید، دبیر با وفای‌ مروان‌ از چنگ‌ عباسیان‌ گریخت‌ و در یکى‌ از
بلاد جزیره‌ ( شاید یکی از نواحی جزایر واقع در ذی قار باشد) پنهان‌ شد. چون‌ مأموران‌ عباسى‌ به‌ مخفى‌
گاه‌ او وارد شدند، دو کس‌ را آنجا یافتند که‌ هر دو ادعا کردند عبدالحمیدند.
شخص‌ دوم‌، ابن‌ مقفع‌ بود و با چنین‌ ادعایى‌، مى‌خواست‌ خود را فدا کند و جان‌
دوستش‌ را نجات‌ دهد‌. در میان‌ یاران‌ ابن‌ مقفع‌ ‌ چند تن‌، از
بزرگترین‌ شاعران‌ عرب‌ چون‌ حماد عجرد، حماد راویه‌ و مطیع‌ بودند. اما ابن‌ مقفع‌ به‌ شعر روی‌ نیاورد و ابیاتى‌ هم‌ که‌ از او باقى‌ مانده‌، یا
به‌ او نسبت‌ داده‌اند، استثنایى‌ است‌ و در مناسبت هایى‌
خاص‌ سروده‌ شده‌ است‌. مجموعة این‌ ابیات‌ اینهاست‌: سه بیت‌ در رثای‌ ابن‌
ابى‌ العوجاء،یحیى‌ بن‌ زیاد ؛ یک‌ بیت‌ در جواب‌
سائل‌ ؛ دو بیت‌ در فقر و غنا ؛ یک‌ بیت‌ پندآمیز؛ سه بیت‌ در گلایه‌ از ابن‌ ابى‌ لیلى‌ ؛ دو بیت‌ در ستایش‌ خویش‌ هنگامى‌ که‌ سفیان‌ آهنگ‌ قتل‌ او کرد. علاوه‌ بر این‌ گویا قصیده‌ای‌ در باب‌ ماه های‌ رومى‌ داشته‌ که‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در ایاصوفیة استانبول‌ موجود است‌ و
همراه‌ با ترجمة آلمانى‌ آن‌ نیز در برلین‌ چاپ‌ شده‌ است‌.
قلم او را مثل شمشیر برنده بود و ابن مقفع وقتی منصور عباسی را هجو کرد، آنقدر بر
منصور سخت آمد که منصور فریاد زد آیا کسی هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟ ابن
مقفع، در ابتدا 
کاتب داود بن عمر بن هبیره و سپس کاتب عیسی بن علی بود. او یکی از مترجمین
از فارسی به عربی بود. از جمله آثار ابن مقفع: کتاب
التاج و کتاب خداینامه در سیر و کتاب آیین نامه و کتاب کلیله و
دمنه و کتاب مزدک و کتاب الادب الکبیر معروف به ما قرء حسیس و کتاب الادب الصغیر و کتاب
الیتیمة در رسائل می توان نام برد[14]. ابن الندیم
آنجا که بلغای عشره ناس را نام میبرد، عبداللّه بن مقفع را نخستین آنان می شمارد و نه تن دیگر عمارة بن حمزة و حجر بن محمد و محمد بن حجر و
انس بن ابی شیخ و سالم و مسعدة و الهریر و عبدالجبار بن عدی و
احمدبن یوسف هستند[15].

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابونواس حسن ابن هانی اهوازی (196 -133
هجری) [16]

حسن ابن هانی حکمی سال 133 هجری در اهواز متولد شد. او معروف
به ابونواس اهوازی است. ابو‌نواس پیشگام و بنیانگذار شعر عاشقانه عرب بود. از او
بعنوان یکی از بزرگترین شاعران کلاسیک عربی نام می برند. ابونواس استاد تمامی شاخه
های شعر عربی زمان خویش بود، ابونواس در تصنیف های باده‌گساری و ستایش شراب
(خَمریات) و شعرهایش در مورد شاهدبازی و پسردوستی (مُذکرات) شهرت دارد. روایت های
فولکلور نیز از ابونواس هست. پدر ابونواس، هانی از عشیره طیء از عشایر بنی سعده
اهواز است و مادرش جلبان از مردم جبال اهواز بود. و لقب حکمی ابونواس از آن جهت است،
که جد پدری ابو نواس از سربازان مروان حکم بود. البته در مورد تاریخ تولد او
اختلاف نظر وجود دارد، سال تولد ابونواس را از ۱۳۰ تا ۱۴۵ هجری قمری  نوشته‌اند. نام اصلی او «الحسن بن هانی الحکمی»
و ابونواس نام مستعارش بود، او چون موهایی مجعد و مشکی داشت و به قولی لقب ابونواس بدلیل دو زلف او بود که بر دوش هایش حرکت می کردند. ابونواس،
در کودکی پدرش را از دست داد و مادرش او را به عطاری برد تا کسب و کاری
داشته باشد، ابونواس در آن موقع، تقریبا دوازده ساله بود. ابو نواس در کودکی و طبق عادت
و سنت اعراب به مدت یک سال در میان عشیره بنی اسد زندگی کرد تا زبان وگفتارش عربی
خالص و کامل باشد. تا روزی که
ابواسامه والبة بن حباب؛ شاعر معروف عرب او را در بصره دید
و با او آشنا شد. این آشنایی تأثیر زیادی در تکوین
شخصیت او داشت، ظاهرا که ابونواس قبل از این آشنایی، والبه بن حباب را به
خوبی می شناخت و شیفته اشعار او بود. ابن حباب بسیار او را دوست می‌داشت و در هر نشستی، سخن خود
را با غزلی از این ابن نواس آغاز می‌کرد. پس از چند سال ابونواس در مکتب خانه‌های
محمد ابن ادریس شافعی، احمد ابن حنبل، محمد ابن جعفر غندریه و خلف احمد حاضر شد. در
سی سالگی، پس از ابراز عشق به دختری کنیز به نام جنان و تهمت هایی که مردم بصره به
خاطر همین موضوع به او روا داشتند، به بغداد
رفت. خیلی زود به خاطر شعرهای شوخی‌آمیز و طنزش، مشهور شد. در شعرهای او وصف‌ لذت های
شراب نوشی (خَمریات) و عشق‌ورزی به پسران نوجوان (مُذکرات) هست.

 ابونواس جایی می
گوید: « از برای پسرکان، ازدختران دست شسته‌ام و از برای شراب کهنه، آب زلال را
از خاطر برده‌ام
» او بسیار علاقه داشت که جامعه را با بیان مسائلی که مورد
ممنوعیت اسلام بود، شوکه کند. او اولین شاعر عرب است که درباره استمناء نوشته و اگرچه «پسردوستی» را شایسته نمی‌دانست، اما آنرا
بر ازدواج ترجیح می‌داد. ابونواس بارها به دلایل گوناگون از جمله دسیسه اطرافیان و
متشرعین، رک‌گویی و شیطنت‌های گاه و بی‌گاه جنسی‌اش در زمان خلفای عباسی
به زندان افتاد. ابونواس در زمره یکی از بزرگان ادبیات کلاسیک عربی
به شمار می‌رود، هم چنین تاثیر زیادی بر نویسندگان و شاعران فارسی گوی پس از خود
از جمله خیام، مولوی
و بویژه حافظ داشت.صراحت او در بیان و نکوداشت پسردوستی، باعث آن شد تا در
طول سالیان، مخالفان به سانسور آثار او بپردازند. تا آنجا که در سال‌های آغازین
قرن بیستم میلادی، در سال ۱۹۳۲ نخستین سانسور نوین بر آثار او در قاهره
روی داد، آنگاه که تمامی اشعار مربوط به پسردوستی او حذف شدند. همچنین در ژانویه
۲۰۰۱ میلادی تعداد شش هزار کتاب از اشعار همجنس‌بازی او توسط وزارت فرهنگ مصر به آتش
کشیده شد. اشعارش در نهایت
لطافت و بدیهه گویی و بسیار مشهور و در لغت هم به گفته جاحظ
اعلم بود.

 تحصیلات
علمی                                                                      دوره رشد و نمو ابونواس در اهواز مصادف با
زمانی است که بصره در آن زمان از بزرگترین مراکز علمی و فرهنگی بود و دانشمندان برجسته ای داشت، او تحصیلاتش را در بصره ادامه داد و نه تنها در
شعر و ادب، بلکه در علوم قرآنی و حدیث، صرف و نحو و اخبار و
ایام عرب ممتاز شد. قرائت قرآن را از پیشوای قراء بصره
(عقوب بن اسحاق حضرمی) یاد گرفت و حدیث را از بزرگترین حافظان حدیث (حمادبن
زید ازدی) که چهار هزار حدیث از حفظ داشت، آموخت. البته اساتید دیگری مثل "حمادبن سلمه" که مفتی بصره و استاد
"مسلم" صاحب صحیح مسلم، بود داشت. علم نحو را از
"یونس بن حبیب" و علم اخبار و ایام عرب را از "خلف احمر" و
"ابوزید انصاری" و "ابوعبیده معمربن مثنی"، برجسته ترین
راویان بصره، تعلیم گرفت. ابونواس به علم کلام احاطه
داشت، هم چنانکه در اشعارش معلوم است.

شاگردان ابونواس[17]                                                                                          از جمله شاگردان ابو نواس افراد بزرگی چون
ابوهفان، محمدبن ادریس شافعی، احمدبن حنبل، و محمدبن جعفر غندریه، را می توان نام برد. ابونواس برای گذراندن زندگی، روزها کار می کرده و شبها
در مجالس مختلف درسی در بصره شرکت می کرد. بنابر نقل (ابن
قیتبه[18]، مسعودی، ابن منظور و دیگران) او به علومی که در آن زمان از طریق ترجمه آثار یونانی و هندی و غیره راه پیدا
کرده بود که «علوم الاوائل» می گفتند، به علم نجوم، فلسفه و منطق آشنا بود! ابونواس بعد از مرگ والبه بن حباب با خلف احمر شاعر بزرگ مأنوس شد.
او نیز این شاعر را بسیار دوست داشت و ظاهرا این شهرت (ابونواس)
را او برایش انتخاب کرد.

ابونواس
در بغداد                                                                     
[19]   حسن بن هانی اهوازی بعد از
اینکه در بصره به شهرت رسید به بغداد که آن روز مرکز حکومت عباسی (هارون الرشید) بود،
رفت. اوایل با اشراف و بزرگان ادب دوستی و معاشرت کرد و کم کم به دربار هارون راه پیدا کرد و ندیم و مربی فرزندان او "قاسم و امین" شد. او هارون
را بارها و بارها مدح می کرد و گاه تا مقام الوهیت می برد و
گاه هم به خاطر هجوگویی و سروده های نازیبایش، مورد خشم هارون قرار می گرفت و
حتی به زندان هم افتاد تا جائی که در دربار هارون، پایگاهش را از دست داد و بعدها
اشعاری برای عذرخواهی سرود. از این رو ناچارا مدتها از بغداد به مصر رفت. در مصر
هم با "خصیب" (حاکم مصر) و مجالس عیش او، همراهی می
کرد و در مدح او شعر می گفت و هم در مجالس علمی می رفت و مباحثه داشت. بعد از یکسال مجددا از مصر به بغداد برگشت و این بار اشعاری، در ذم حاکم
مصر و در مدح هارون و خشنودی او گفت. او سفری به حج داشت و
در مکه از مجالس درس سفیان بن عینیه و دانشمندان دیگری بهره مند شد.
ابونواس در برگشت به بغداد با خاندان نوبختی، مأنوس شد و به گفته آنها قصیده ای
برای مدح هارون الرشید سرود و از گذشته خود اظهار پشیمانی کرد.خلیفه او را بخشید و
بیست هزار درهم به او داد.

شخصیت ابونواس                                                                         .    اخباری متعدد
درباره خوش گذرانی ها و هرزگی و بی بند و باری، اشعار کفرآمیز او و همنشینی اش با شاعرانی که پای بند اصول اخلاقی نبودند، از یک سو و زهدیات و مقام
برجسته علمی او در علوم قرآنی و فقه و حدیث و اشعاری
درباره وحدانیت خدا و حضرت رضا علیه السلام از سوی دیگر، شخصیت او را دوگانه
کرده است. آنها که او را شیعه می دانند، دلیلشان
اشعار و روایتی است که "ابن بابویه" نقل کرده که: زمانی که مأمون خلیفه عباسی، حضرت رضا علیه السلام را ولیعهد خود کرد، همه شاعران به جز "ابونواس"
در مدح آن حضرت شعر می گفتند او را سرزنش کردند که چرا
چنین کردی؟ او ضمن ابیاتی گفت:



           قیل انت اوحد الناس.حرا      اذ
تفوهت بالکلام البدیه

           لک من جوهرالکلام بدیع      یثمرالدر فی یدی مجتنیه

          فعلی ماترکت مدح ابن موسی    والخصال
التی تجمعن فیه

          قلت لا استطیع مدح امام              کان جبرئیل خادما لابیه

           قصرت السن الفصاحة عنه                        و لهذا الفریض لایحتویه

به
من گفته شد که تو تنها مرد آزاده هستی. ناگاه که لب به سخن می گشایی

کلام تو سرشار از
گوهرهای ادبی است که گویا گوهر را در اختیار انسان قرار می دهد.

پس چرا با این شرایط
دست از ستایش فرزند موسی (امام رضا علیه السلام) و
بازگو کردن خصالی که در اوست کشیده ای در پاسخشان گفتم: من توان ستایش امامی را که جبرئیل خدمتکارپدراوست،ندارم.زبان های گویا و فصیح از مدح او ناتوان هستند و به همین جهت شعر و سخن من نمی تواند آنگونه که
سزاوار است او را مدح وستایش کند.در این موقع مأمون، دهان او را پر از
مروارید کرد و بعد از تحسین، به تمام اشعار دیگر ترجیحش داد و
معادل تمام صله شعرای دیگر به او هدیه داد. در مجموع او را مخلص اهل بیت و
مداح و محب این خاندان گفته اند و آنچه که او را
شاعری چند چهره ساخته، اعتقاد او به اصل مهمی که در زمان او بین فرقه های مختلف، بسیار بحث انگیز بوده و آن اصل اینکه، بخشش خداوند بی حد و حصر است
پس هرچه گناه کنی، او می بخشد.

اشعار ابونواس[20] : اشعار او مرتب و
مدون نبوده و بعد از زمان او، جمعی از ادباء و فضلاء، هر کدام موافق رویه مخصوص تدوین کردند. از نخستین افراد، نویسنده قرن چهارم هجری، علی بن حمزه
اصفهانی برای گردآوری اشعار او بارها به بغداد رفت تا در
سال 326 قمری به نسخه ای از دیوان او که به دست خاندان نوبختی جمع آوری شده
بود، دست یافت که امروز از مهم ترین شرح های ابونواس است.

معاصران ابو نواس[21] : شاعران و
دانشمندان بزرگی معاصر بود و معاشرت داشت. گویند که هیچ شاعری نبود که با او حسادت نمی کرد. فضل بن عبدالصمد رقاشی، هیثم بن عدی، ابان بن عبدالحمید
لاحقی، اشجع اسلمی، احمدبن روح و دیگران از شاعرانی بودند که با
او اشعاری به هجو، رد و بدل کرده اند. او همچنین با " ابوالعتاهیه "
و " ابن مناذر " دو شاعر معروف دیگر روابط دوستانه
داشت و با ابوالشیص، حسین بن ضحاک، دعبل خزاعی، ابوخالد فارسی و مسلم بن ولید معاشرت می کرد. از دیگر معاصران او ابوعبیده معمربن مثنی، ابوعمرو
شیبانی، اصمعی، از راویان بزرگ بودند. فضل بن ربیع وزیر
هارون الرشید نیز در آن زمان بود.

 وفات ابونواس: حسن بن هانی حکمی در حدود سالهای 195 تا 200 هجری،
در بغداد وفات یافت. امروز آرامگاه وی در مقبره
"شونیزیه" در تلی
معروف به تل یهود در کنار نهر عیسی قرار دارد.

 

 

 

مکتب ادب اهوازی و نقش آن در پیدایش لغت
نویسی

خلیل بن احمد فراهیدی ( د 175 هجری).

 

خلیل بن احمد فراهیدی[22]،
اولین کسی که در اسلام بعد از پیامبر اکرم احمد نام گرفت،اصل
وی از أزد فراهید است[23].
خلیل بن احمد، اولین کسی گه عروض را ابداع نمود و شعر عرب را بدین وسیله مستحکم
گردانید. خلیل در سال 148 کتاب العین را در بصره نگاشت و کتاب را به وراقی خراسانی
به پنج دیار فروخت[24].

جلال الدین سیوطی (د911 هجری) می گوید: خلیل بن احمد ضرب
المثل تقوا در زمان خود بود؛ چرا که همه مردم بر این باور بودند
که بعد از صحابه رسول خدا با تقواتر از وی وجود ندارد. او خیر خواه،
متواضع و با عفت بود[25]. با آن که خلیل بصری می توانست اموال زیادی
گردآوری نماید در بعضی مواقع حتی یک فلس در بساط نداشت. او با تمام مشقت
در نیستان های بصره روزگار می گذراند و این در حالی بود که
شاگردانش به وسیله علومی که از وی آموخته بودند توانستند ثروت زیادی
جمع آوری نمایند.او در خانه ای که از چوب یا نی ساخته شده بود، زندگی می کرد و
تنها راه درآمدش باغی بود که از پدر به ارث برده بود[26].

یاقوت حموی در معجم الادباء آورده است[27].
قدرتمندان آرزوی جذب وی رابه دستگاه حکومتی خود داشتند تا بر اعتبارشان بیفزایند؛
ولی خلیل، بی اعتنا به همه زخارف دنیوی، زهد و قناعت را پیشه خود
کرد. آورده اند که خلیل بن احمد و عبدالله بن مقنع،علاقه
بسیار به ملاقات یکدیگر داشتند تا آن که «عباد بن عباد مهلبی» زمینه این ملاقات را
فراهم کرد و آن دو، سه شبانه روز به گفت و گو پرداختند و سپس از یکدیگر جدا
شدند. آن گاه از خلیل سوال شد: ابن مقفع را چگونه یافتی؟ گفت: مثل او هرگز
ندیدم؛ ولی علمش از عقلش بیشتر است. و از ابن مقفع سوال شد:خلیل را چگونه
دیدی؟ گفت: مثل او را هرگز ندیدم و عقلش از علمش بیشتر است. و هر دو
راست گفتند؛ چرا که عقل خلیل سبب شد بمیرد در حالی که زاهد ترین مردم بود و
جهل ابن مقفع او را به سرنوشت شومی دچار کرد[28].

شمس الدین ذهبی (متوفای 748 هجری) می گوید: خلیل بن
احمد، متدین، با تقوا، قانع، متواضع و دارای همتی بلند بود[29]. ایوب بن متوکل (استاد خلیل) اظهار می دارد. هرگاه خلیل، مطلبی را به کسی
تعلیم می نمود هرگز چنین وانمود نمی کرد؛ ولی اگر از
کسی چیزی می آموخت، می نمایاند که از او استفاده کرده است[30]. او خود می گوید: آن قدر
علوم در اختیار من است که اگر آن ها را در اختیار همه بگذارم همه مردم
در علم یکسان خواهند شد؛ ولی می خواهم که عالمان، مؤونه ای داشته باشند[31].
در مهارت خلیل در علم نحو همان بس که او استاد سیبویه، ادیب نامی جهان عرب و اسلام است. جلال الدین سیوطی (متوفای 911 هـ . ق) در این مورد می گوید: هرگاه سیبویه در کتاب خود الکتاب، که دانشوران، آن را قرآن نحو لقب داده اند ـ اظهار می دارد: «وسألته» یا «قال» بدون آن که گوینده را مشخص نماید مقصودش خلیل بن احمد است[32]. نه تنها مهارت خلیل در الفاظ عربی بر همگان آشکار است و او را امام اهل لغت می دانند و کتاب «العین» را در همین مورد تألیف کرد، بلکه لغت فارسی را نیز پس از آنکه در آستانه اضمحلال و ضایع شدن قرار داشت، مرتب ومنظم ساخت و بدین وسیله افتخار عرب بر عجم که می گفتند الفاظ عربی به صورت قانونمند جمع آوری شده ولی لغت عجم بدون ضابطه است را از بین برد[33].تسلط
او در این دانش از آن جا معلوم می گردد که وی تصمیم گرفت این علم را به صورتی آسان به مردم ارائه دهد که حتی اگر کنیزی در دادگاه حاضر شد مغبون نگردد. روزی در حالی که عمیقا در این فکر بود با مرکبی برخورد کرد و همین سبب فوتش گردید[34].
خلیل در سال170 در سن 74 سالگی در بصره در گذشت[35].

 

آثار خلیل فراهیدی[36]

بعضی از مورخان، برای
خلیل هفتاد و چند اثر برشمرده اند؛ ولی نامی از آن ها به
میان نیاورده اند.اما علامه سید محسن امین، کتاب های خلیل بن احمد را
بدین ترتیب بر می شمرد:

زبده العروض، العین،
فائت العین، الامامه، الایقاع، النغم، الجمل، الشواهد،
النقط و الشکل، معانی اسماء الحروف[37].

 

کتاب العین و شیوه تدوین



این مجموعه که در
مورد لغت تألیف شده دارای دو ویژگی است و به همین سبب از سایر
کتابهایش ممتاز گردیده: نخست آن که این تصنیف مشهور ترین اثر خلیل است و
دوم آن که این مجموعه از آفات محفوظ ماند و اینک در زمان ما هم
موجود است و مانند سایر آثارش از بین نرفت. هنگامی که او تصمیم گرفت برای
اولین بار کتابی در لغت بر طبق حروف الفبا بنویسد، ملاحظه نمود که «الف»،
حرف علیه و شروع از «باء» هم بدون دلیل است. آن گاه بدین مطلب توجه نمود که تمام حروف از حلق اداء می گردند. بنابر این معیار خود را بر این قرار داد
که ارتباط کدام یک از حروف با حلق شدیدتر است و در این
میان حرف «عین» را دارای این ویژگی دانست و لغاتی را که با حرف
عین شروع می شوند نخست مورد بحث قرار داد و کتاب خود را به همین نام
(العین) نامید؛ چرا که این گونه نامگذاری روش بعضی از ادیبان در زمان گذشته
بوده است مانند کتاب "جیم" ازهری هروی[38].



بر این اساس، خلیل در
کتاب لغت خود بدین ترتیب از الفاظ عرب بحث می کند؛ ع، ح، ه، خ، غ، ق، ک، ج، ش، ض، ص، س، ز، ط، د، ت، ظ، ذ، ث، ر، ل، ن، ف، ب،
م، و، ا، ی.

جلال الدین سیوطی می
گوید: مجموع لغات به کار برده شده در کتاب العین، اعم از
مهمل و مستعمل دوازده میلیون و سیصد و پانزده هزار و چهار صد و
دوازده عدد بوده است[39].

خلیل‌  شیوة
او در جمع‌آوری‌ کلمات‌ عرب‌، ترکیب‌ دو
حرف‌، سه‌ حرف‌ و چهار حرف‌، بر اساس‌ اشتقاق‌ کبیر است‌. ترتیبى‌ هم‌ که‌ او
اختیار کرده‌است. حرفى‌ که‌ در دستگاه‌ صوتى‌ انسان‌ از دورترین‌ نقطه‌ برمى‌خیزد،
در آغاز قرار گرفته‌ است‌. این‌ شیوه‌ را هم‌
اسماعیل‌ قالى‌ در البارع‌ و هم‌ ازهری‌ در التهذیب‌
تقلید کرده‌اند.

ابوالفرج محمد بن اسحاق الندیم کتاب (العین) از آن
خلیل بن احمد فراهیدی است. و از جمله کسانی که تصریح به
این مطلب کرده ابن درید در خطبه و مقدمه کتاب «الجمهره» و جلال الدین سیوطی در «المزهر» است.

استادان خلیل فراهیدی :

السختیانی ،عاصم
الاحول،عوام بن حوشب، غالب القطان[40].



شاگردان خلیل
فراهیدی:

سیبویه، نضر بن شمیل، هارون بن
موسی نحوی، وهب بن جریر، اصمعی[41].

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابوعمرو شیبانی اسحاق بن مرار الشیبانی النحوی اللغوی (د 206 هجری ).

 

ابوعمروشیبانی اسحاق بن مرار الشیبانی النحوی اللغوی، حدود هشتاد کتاب نوشت و بالغ
بریکصدو ده سال عمر کرد و در سال دویست و شش هجری درگذشت[42]. او در بغداد مقام داشت و چون  در محلات بنی شیبان تدریس می نمود، او را شیبانی خوانند[43]. ابوعمرو یکی از ائمه ٔ اعلام در فنون لغت و شعر است و کثیرالسماع و ثقه در حدیث و جماعت بسیاری از او حدیث فراگرفته اند از جمله
: امام احمدبن حنبل و ابوعبیدة قاسم بن سلام و یعقوب بن سکیت صاحب اصلاح المنطق ویعقوب بن سکیت گوید ابوعمرو صدوهیجده سال عمر یافت وتا گاه مرگ بدست خویش مینوشت و ابن کامل گوید: اسحاق بن مرار در سال 206 هجری . در همان روز که ابوالعتاهیه و ابراهیم ندیم موصلی در بغداد وفات کردند به بغداد درگذشت. کتاب الخیل . کتاب اللغات معروف به جیم و آنرا کتاب الحروف نیز گویند و کتاب النوادر الکبیر بسه املاء. کتاب غریب الحدیث . کتاب النحلة. کتاب الابل . کتاب خلق الانسان و دواوین شعرا را نزد مفضل ضبی خوانده بود و بیشتر بنوادر و حفظ اراجیز عرب متمایل بود و پسر او عمرو
گوید: آنگاه که پدرم بگرد کردن اشعار عرب و تدوین آن پرداخت بهشتاد و چند قبیله آنها را بخش کرد و چون قبیله ای را به پایان میبرد مصحفی بخط خویش مینوشت و در مسجد کوفه مینهاد تا هشتاد و
اند مصحف برآمد. و ابن الندیم[44] در فهرست گوید: اسحاق بن مرار شیبانی است بولاء یکی از بزرگان علم لغت و از روات ثقه دواوین اشعار همه  قبائل عرب و کثیرالسماع است و پسران و نوادگان او کتب او را روایت کنند و از جمله آنها عمروبن ابی عمرو راوی کتاب الخیل و کتاب غریب المصنف و کتاب اللغات و کتاب النوادر و کتاب غریب الحدیث اوست و احمدبن حنبل در مجلس او حاضر می شد و از او حدیث می نوشت و ابوعمرو شیبانی به سال 206هجری. شیبانی در عمر
یکصد و ده سالگی یا یکصدوهیجده سالگی درگذشت و کتاب غریب الحدیث که عبداﷲبن احمدبن حنبل از پدر خود احمدبن حنبل واحمد از ابوعمرو
روایت کند و کتاب النوادر معروف بحرف الجیم و کتاب النحلة و کتاب النوادر الکبیر و کتاب خلق الانسان و کتاب الحروف و کتاب شرح کتاب الفصیح و دردو مورد دیگر ابن الندیم [45]
نام او برده یکی در روات اشعار قبائل و دیگر در روات اشعار امروءالقیس بن حجر[46].

 

آثار ابی عمرو شیبانی[47]

کتاب الخیل؛ کتاب غریب المصنف؛ کتاب اللغات؛
کتاب النوادر؛ کتاب غریب الحدیث.

 

کتاب الجیم یا الحروف و شیوه تدوین

کتاب النوادر معروف به الجیم، کتاب کم حجم اما با
ارزش از حیث معاجم لغوی است[48].
جیم هم دوره با کتاب العین تالیف شد اما از لحاظ شیوه با العین کاملا متفاوت است.خلیل
در ترتیب کلمات(نظام عددی) از نحو اداء و خروج حروف از حلق استفاده کرده است، اما
ابی عمرو در کتاب الجیم از حروف هجاءمعروف در ترتیب (ا ب ت ث ج .....) استفاده
نمود و برای هر حرف یک فصل قرار داد که با الف آغاز و با یاء خاتمه می یابدوهر فصل
را بر حسب الفاظ همان فصل آورد و در ترتیب فصول حروف دوم و سوم دیگر را در نظر
نگرفت و این شیوه ترتیب پیدا کردن کلمات را مشکل گرداند چون می بایست برای پیدا
کردن یک کلمه سراسر فصل را جستجو نمود. مثلا فصل الف را با کلمه الأوق و الألب و
الأفیق آغاز و با الاده خاتمه داده است. و در فصل باء کلیه کلمات را که باء آغاز
نمود و در آن فصل حروف دوم و سومین را در نظر نگرفت و این شیوه را در کلیه فصول
بکار گرفت. ابو عمرو اولین کسی است که در معجم نویسی کلمات را بر حسب حروف آغازین
مرتب کرد. کتاب الجیم به کوشش ابراهیم الأبیاری در قاهره به سال 1394 هجری چاپ شد[49].

 

 

 

اِبْن‌ِ دُرَیْد، ابوبکر محمد بن‌ حسن‌ بن‌ درید
ازدی‌ (د 321 هجری)

 

اِبْن‌ِ دُرَیْد، ابوبکر محمد بن‌ حسن‌ بن‌ درید
ازدی‌[50]،
در محله صالح بصره در سال 223 هجری به دنیا آمد. ابن درید لغت‌ شناس‌، نحوی‌، ادیب‌
و شاعر عرب‌. نسب‌ او را همگان‌، از تا خطیب‌  و یاقوت‌ به‌ قبیلة ازد رسانده‌اند[51].
این‌ قبیلة بزرگ‌ یمنى‌، پیش‌ از ظهور اسلام‌، به‌ عمان‌ کوچید و به‌ ازد عمان‌ مشهور شد، خاندان‌ ابن‌ درید نیز از بزرگان‌ قبیله‌ بود[52]‌.
‌ابن‌ خلکان‌ روایات‌ خود را از آثار قالى‌، شاگرد ابن‌
درید، برگرفته‌است. ابن‌ خلکان[53] به‌ پرورش‌ او در بصره‌ اشاره‌ کرده‌، مى‌افزاید که‌ نزد ابوحاتم‌ سجستانى(255ق‌)، ریاشى‌ (د 257ق‌)، ابن‌ اخى‌ الاصمعى‌ و اشناندانى‌ (د
288ق‌) درس‌ خواند و تا قیام‌ زنگیان‌ و تاراج‌ بصره‌ و قتل‌
ریاشى‌ یا اندکى‌ قبل‌ از آن‌، در بصره‌ ماند
و چون‌ احوال‌ را پریشان‌ دید، با عمویش‌ حسین‌ به‌ عمان‌ گریخت‌.

پس‌ از آن‌ ابن‌ درید روانة عمان‌ شد و 12 سال‌ در آنجا ماند. از این‌ دوران‌، تنها یک‌ روایت‌ عمده‌ باقى‌ مانده‌ است‌، یاقوت‌ حموی گوید: در عمان‌ با صلت‌ بن‌ مالک‌ شاری‌ (امام‌ فرقه‌ای‌ از خوارج‌)
همراه‌ بود. چون‌ باران‌ و سیل‌ فراوان‌
آمده‌ بود و خانه‌ها ویران‌ مى‌شدند، مردم‌ از صلت‌ خواستند به‌ درگاه‌ خداوند نیایش‌ کند تا باران‌ بند آید. وی‌
فردای‌ آن‌ روز چون‌ به‌ دعا مى‌شد، ابن‌ درید را
نیز همراه‌ خود برد[54].
ابن‌ خلکان‌ در این‌ باره‌ گوید: چون‌
عبدالله‌ ولایت‌ بخش هایى‌ از اهواز را یافت‌. ابن‌ درید را به‌ تربیت‌ فرزند خواند. در میان‌ استادان‌ و شاگردان‌ و راویان‌ ابن‌
درید، گروه‌ بسیاری‌ از دانشمندان‌ لغت‌ و نحو
و ادب‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد. از استادان‌ او، پیش‌ از این‌ به‌ اشناندانى‌، ابوحاتم‌، ریاشى‌ و ابن‌ الاخى‌ الاصمعى‌ اشاره‌ کردیم‌، اما نام‌ استادان‌ او را تا 23 تن‌ رسانده‌اند[55].

شاگردان‌ و راویان‌
او نزدیک‌ به‌ 64
تن بوده‌اند و بى‌گمان‌ هیچ‌
استادی‌ را نمى‌شناسیم‌ که‌ اینهمه‌ نویسنده‌ و دانشمند بزرگ‌ از میان‌ شاگردان‌ و راویانش‌ برخاسته‌ باشند. از جملة آن‌
گروه‌، اینان‌ از همه‌ مشهورترند: ابوعلى‌ قالى‌ که‌ روایات‌
بسیاری‌ از او نقل‌ کرده‌ است‌ مرزبانى‌ ، ابن‌ شاذان‌ ،آمدی ، ابوعلى‌ فارسى‌... و سرانجام‌ ابوالحسین‌ على‌ بن‌ احمد که‌ بیشتر با عنوان‌ «غلام‌ ابن‌ درید» از او نام‌ برده‌اند. وی‌ در بغداد، از «مقصورة» استادش‌ دفاع‌ مى‌کرده‌ و
انتقادها را پاسخ‌ مى‌گفته‌ است[56]‌. خطیب‌ بغدادی
گوید‌: او «دانشمندترین‌ شعرا و شاعرترین‌ دانشمندان‌»
بود و در آن‌ باب‌ نوآوریها کرده‌ است.آثاری‌ که‌ از ابن‌ درید مى‌شناسیم‌، گرد لغت‌ و شعر و روایت‌ آن‌ دور مى‌زند، شیوة او در جمع‌آوری‌ این‌
آثار نیز همان‌ شیوة او در جمع‌آوری‌
این‌ آثار نیز همان‌ شیوة راویان‌ بزرگ‌ بوده‌ است‌[57].

ابن‌ درید بیشتر شهرت‌
عظیم‌ خویش‌ را مدیون‌ آن‌ نقشى‌ است‌ که‌ در تاریخ‌ لغت‌ نویسى‌ عرب‌ به‌ عهده‌ داشته‌ است‌. ابن‌ درید هم‌ از این‌ آیین‌ کهن‌ عدول‌ نکرد و چندین‌ اثر به‌
همین‌ شیوه‌ نگاشت‌ که‌ از آن‌ جمله‌ است‌ کتابهای‌
او دربارة «اسب‌»، «سلاح‌»، «زین‌ و لگام‌» و «ابر و باران.‌ حتى‌ شعر" مقصور و ممدود"  او نیز از
این‌ غرض‌ به‌ دور نیست‌. در آن‌ روزگار، در کنار این‌ شیوة لغت‌ نویسى‌، نویسندگان‌ به‌ تهیة کتابهای‌ واقعى‌ لغت‌ نیز روی‌ مى‌آوردند و در این‌ کار همه‌ به‌ نحوی‌ از خلیل‌ (د
175ق‌) تقلید مى‌کردند[58].

 

شیوه ابن درید در تدوین جمهره



ابن‌ درید، هنگام‌
تدوین‌ جمهرة، در جمع‌آوری‌ واژگان‌ عرب‌ نیز از خلیل‌ تقلید کرد[59]،
اما او دریافت‌ که‌ کتاب‌ خلیل‌ و ترتیب‌ مخارج‌ حروف‌ چندان‌ است‌ که‌ هیچ‌ کس‌ نمى‌تواند به‌ آسانى‌ واژة مورد نظر خود
را در آن‌ بیابد، از این‌ رو کوشید ضمن‌ ضبط
اشتقاق‌ کبیر، کتاب‌ خویش‌ را بر حسب‌ ترتیب‌ الفبایى‌ که‌ در آن‌ روزگار چندان‌ هم‌ غریب‌ نبود - تنظیم‌ کند. او خود
در مقدمة جمهرة، با حفظ حرمت‌ گذشتگان‌
خاصه‌ خلیل‌، به‌ این‌ موضوع‌ اشاره‌ کرده‌ است‌.

ابن‌ درید این‌ کتاب‌
را نخست‌ سال 297 هجری‌ در فارس‌ بر اسماعیل‌ میکالى‌ از حفظ املا کرد[60]
. و سپس‌ در بصره‌  و عاقبت‌ در بغداد این‌ املاهای‌ سه‌ گانه‌  موجب‌ اختلاف‌ فراوان‌ در نسخه‌ها شد و برای‌ آنکه‌ از هرگونه‌ خلط جلوگیری‌ شود، نسخة فارس‌ را به‌ علامتى‌ مشخص‌ کردند، اما بهترین‌ نسخه‌ها، آن‌ بود
که‌ ابوالفتح‌ عبیدالله‌ بن‌ احمد نحوی‌ از
روی‌ چند نسخه‌ تدارک‌ دیده‌ و بر مؤلف‌ خوانده‌ بود [61]. کتاب‌ الاشتقاق‌ او اگر چه‌ شبیه‌ به‌ کتب‌
لغت‌ است‌، اما دانش‌ او را در علم‌ انساب‌ باز
مى‌نماید. در این‌ کتاب‌ وی‌ انبوهى‌ نام‌ قبیله‌ و انسان‌ را همراه‌ انساب‌ آنان‌ و اشتقاق‌ لغوی‌ الفاظ گردآوری‌
کرده‌ است. در واقع‌ تنها شعری‌
که‌ او را به‌ شاعری‌ ناموری‌ گردانیده‌، همانا «مقصورة» معروف‌اوست‌.ابن درید سال
321 هجری در بغداد درگذشت و در مقبره عباسیه واقع در کرانه شرقی جنب بازار اسلحه
فروشان دفن شد[62].

آثار ابن درید:

الاشتقاق‌ یا اشتقاق‌ اسماءالقبائل‌،تعلیق‌ من‌
امالى‌ ابن‌ درید،. جمهرة اللغة، دیوان،صفة السرج‌ و اللجام‌، صفة
السحاب‌ و الغیث‌ و اخبار الرواد و ما حمدوا من‌ الکلام؛ الکلاء،کتاب‌
الفوائد و الاخبار، المجتنى‌، المقصور و الممدود یا المقصورة الکبری‌» و «المقصورة
الصغری‌، المقصورة، الملاحن‌[63].

آثار خطى:

الاخبار المنثورة، افعل‌ و فعلت‌ یا فعلت‌ و افتعلت‌ ، ذخائر الحکمة، شرح‌ بانت‌ سعاد کعب‌ بن‌ زهیر، شرح‌ قصیدة النذیر ابن‌ سائب‌ کلبى؛شرح‌
لامیة العرب‌ شنفری[64]‌‌.



آثار یافت‌ نشده: الاداب‌
و الامثال‌، الاربعین‌، الاستدراک‌ على‌ الخلیل[65]‌‌.

 

 

 

 

 

 

 

ابو منصور محمد بن
احمدبن ازهر بن طلحه الازهری الشافعی الهروی(د 370 هجری)

 

ابو منصور محمد بن
احمدبن ازهر بن طلحه الازهری الشافعی الهروی (370 ه.ق)[66] در سال 282 هجری در هرات بدنیا آمد. او در مدت زمانیکه در اسارت قرامطه
بود، کلمات و الفاظ فراوان را جمع آوری کرد چون از اسارت خلاص شد به بغداد آمد وی
ابن درید را درک کرد اما از او نقل نکرده است ولی در نزد نفطویه و ابن سراج آموخت.
ازهری در سال 370 هجری در هرات در گذشت. کتاب تهذیب اللغة مهم ترین تالیف اوست.



کتاب تهذیب الغة و
شیوه تدوین[67]

ازهری لغت نامه اش را از کلمات نامأنوس ووحشی و
غریب بپیراید و هم از این رو آن را تهذیب خواند[68].
وی کتابش را باین ابواب" ابواب المضاعف،ابواب الثلاثی الصحیح، ابواب المعتل، ابواب اللفیف، ابواب الرباعی، ابواب الخماسی و ابواب الملحق ،بالخماسی
تقسیم کرده و کلیه لغاتی که یکی از حروف حلقیه یا شغویه و یا غیر از آنرا دارد بمناسبت در یکی از ابواب مذکوره جای
داده و ترتیب ابواب نیز موافق ترتیب کتب برحسب اعتبار مخارج آنها است و
چون بخواهیم لغتی را که از سه یا چهار حرف ترکیب شده بدست آوریم بایستی
دانست که آن حروف از کدام یک از دسته های نه گانه میباشد و از آن پس
در کتابی که شامل آنحرف بترتیب مذکور فوق میباشد جستجو نمود باین طریق که
اگر آن کلمه شامل یکی از حروف حلقی است این لغت را در کتب راجعه باین حروف
و اگر دارای یکی از حروف لهوی باشد در کتاب آن و بهمین طریق است سایر
حروف، و یکی از کارهای مهم مصنف این کتاب این است که کلیه صور
متصوره از ترکیب چند حرف را با یکدیگر در جای خود متذکر شده و مهمل و
مستعمل آنها را بیان نموده و در اکثر لغات شواهدی از آیات و اخبار و
اشعار فصحا و کلمات لغویین آورده است[69].مولف
پیش از شروع در بیان لغات حرف عین که نخستین کتابی از کتب تهذیب است
تحت عنوان باب ذکر الائمه الذین اعتمدتهم فی ما جمعت فی
هذالکتاب، شرح مفصلی در معرفی بسیاری از لغویین سابق و معاصر نگاشته سبکی در طبقات الشافعیه گوید : تهذیب اللغه ده مجلد است (
عشر مجلدات ) [70].

 

ابو نصر اسماعیل بن حماد جوهری ( د393 هجری)

 

ابو نصر اسماعیل بن حمادالجوهری مکنی به ابونصر
الفارابی در سال 393 هجری در فاراب بدنیا آمد و به همین دلیل به این نام معروف
گشت.جوهری به عراق رفت و در آنجا نزد ابو علی فارسی و ابو سعید سیرافی آموخت سپس
به کسب علم به حجاز رفت و در سرزمین های ربیعة و مضر رفت و آمد داشت تا به خراسان
بازگشت و در نیشابور اقامت گزید و در همانجا معجم معروف خود بنام الصحاح را تالیف
نمود ودر سال 453 هجری در گذشت. جوهری خواهرزاده ابواسحاق فارابی صاحب دیوان ادب
است[71].

کتاب الصحاح و شیوه تدوین

جوهری در تالیف الصحاح حروف را بر اساس حرف لام
الفعل قرار داد چون ملاحظه نمود که فاء و عین فعل در موضع ثابتی قرار ندارند و حرف
لام غالبا تغییر نمی کندو استوارتر است.وی کتاب الصحاح را در 28 باب بر اساس تعداد
حروف تقسیم کرد که با الف آغاز و با حرف یاء خاتمه داد. مثلا کلمه اشراف را در باب
الف و در فصل شین قرارداد[72].

کتاب الصحاح جوهری به سبب این نوع ابداعی و جدید
تنظیم واژه ها معروف گشت.جوهری کوشید صحیح را از ناصحیح جد کند و از این رو فرهنگ
خود را صحاح نامید[73].الصحاح
به کوشش احمد عبدالغفور عطار به تکرار به چاپ رسیده است[74].

آثار جوهری:

کتاب فی العروض موسوم به عروض الورقة،کتاب
صحاح فی اللغة،کتاب  مقدمة فی النحو[75]،

 

ابومحلم محمدبن هشام بن عوف التمیمی الشیبانی.

السعدی اللغوی (245 هجری)[76]

ابومحلم محمدبن هشام بن عوف
التمیمی الشیبانی در اهواز بدنیا آمد و در آنجا رشد و نمو کرد. مولد او در آن سال
بود که منصور خلیفه به حج شد، و وفات او در 245 هجری بوده است. ابواحمد عسکری در مورد
ابومحلم گوید: او امام لغت و علم شعر و ایام ناس است ابومحلم از اهواز برای طلب
حدیث مراراً بمکه و کوفه و بصره سفر کرد و از سفیان بن عیینه و جماعتی استماع حدیث
کرد و به جهت بحر در زبان عربی به بادیه رفت و دیری نپائیدو علمای بسیاری مانند
زبیربن بکار و ثعلب و مبرد از وی روایت دارند. مرزبانی از محمدبن یحیی و او از
حسین بن یحیی روایت کند که الواثق باللّه خلیفه در خواب دید که از خدای
تعالی درخواستی تا او را ه بهشت برد و برحمت خویش بپوشد و او را در زمره
هالکین درنیاورد. و در خواب شنیدی که گوینده ای گوید: در زمره هالکین درنیاید
جز آنکس که قلب او مُرت باشد بامدادان خلیفه از جلساء خویش تعبیر این خواب
و معنی کلمه مُرت بپرسید کسی حقیقت آن ندانست پس ابامحلم را طلب کرد و او
حاضر آمد و گزارش خواب خویش و معنی کلمه مُرت از وی سوال کرد. ابومحلم گفت
: مُرت زمین قفر بی گیاه باشدو بنابراین گفته هاتف را معنی این است که
در زمره هالکین درنیاید جز آنکس که دل او چون زمین مرده بی نبات از ایمان
خالی باشد واثق گفت گواهی از شعر که لفظ مرت در آن آمده باشد بیار. ابومحلم
دیری بیندیشیدو بیتی شامل این کلمه بخاطر نیاورد تا یکی از حضار گفت من
شعری از بعض بنی اسد بیاد دارم و آن این است.

              و مرت ُ مُرورات یحار بها القطا



                                                             
و
یصبح ذوعلم بها وَ هْوَجاهل

 

پس ابومحلم بخندید و گفت گاهی
انسان را از چیزهائی فراموشی آید که از آنچه در آستین دارد بدو نزدیکتر است پس صد
شعر معروف از شعرای مشهور پی درپی بخواند که در همه کلمه مرت بیامده بود و
واثق هزار دینار به او بخشید و منادمت مجلس خویش از او درخواست و او از قبول
آن سر باز زد... مرزبانی از احمدبن محمد عروضی حکایت کند که ابومحلم گفت
آنگاه که
من بمکه آمدم ملازمت درس ابن عیینه میکردم و هیچ مجلس او از من
فوت
نمیشد روزی بمن گفت ای پسر پشت کار و استماعی نیکو داری ولکن بهره ای
برنمیگیری
گفتم چگونه گفت ازیرا که از سخنان من هیچ ننویسی گفتم من همه گفته های تو بدل سپارم و از بر
کنم . و از این رو بنوشتن حاجت نیفتد او را سخن من استوار نیامد و دفتر یکی از
شاگردان برگرفت و گفت آنچه امروز گفتم بازگوی و من بی تحریف حرفی گفته های او باز بگفتم
پس مجلس دیگر از دفتر باز کرد و آنرا نیز از بر بخواندم ، ابن عیینه گفت:
زهری از عکرمه و او از ابن عباس روایت آرد که بهر هفتاد سال کسی پیدا آید که
همه چیز را بیاد گیرد و فراموش نکند و با دست بر من زد و گفت گمان برم که
تو آنکس باشی: کتاب الانواء، کتاب الخیل، کتاب خلق الانسان از وی است. و ابن
الندیم در کتاب الفهرست در باب الکتب المولفة فی الانواء نام او را برده و یکی از کتب
انواء را به وی نسبت دادهه است. مورخ گوید ابومحلم در حافظه بی نظیر بود
چنانکه شبی جزوی در پانصد ورق از من به امانت گرفت و فردا بمن باز آورد، که
همه را از  حفظ کرده است.

   
   
   
   

   دعبل بن علی بن ورقاء الخزاعی(
264-148 ) هجری[77]

     ابوعلی، دعبل بن علی
بن رزین بن عثمان بن عبدالله بن بدیل بن ورقاء دِعبِل خُزاعی متولد سال ۱۴۸ هجری و متوفای سال ۲۶۴ هجری
است. خزاعی شاعر، ادیب و عالم شیعی
که مدیحه‏سرا و ذاکر فضایل اهل بیت بود. دعبل از خانواده ای است که پنچ شهید در راه خدا
داده اند[78]. از جمله سه
فرستادگان پیامبر به یمن عبد الرحمن و محمد و عبد الله بن ورقاء ، و برادر چهارم
آنان عثمان که از جنگجویان و شهدای جنگ صفین نیز بودند و پنجمین آنها نافع بن بدیل
که در عهد رسول اکرم به شهادت رسید. در مورد نافع، پیامبر فرمودند:رحم الله نافع
بن بدیل رحمة المبتغی ثواب الجهاد،صابراً صادق الحدیث إذا ما أکثر القوم قال قول
السداد. و عدی بن حاتم در رثای نافع بن بدیل گفته است: أبعد عمّار و بعد هاشم وابن
بدیل فارس الملاحم، نرجو البقاء مثل حلم الحالم وقد عضضنا أمس بالأباهدر ، رزین پدر بزرگ
دعبل از شعرایی بود که ابن قتیبه از او یاد کرده است. پدر دعبل و عموی وی بنام
عبدالله بن رزین از شعرای عصر خود بودند و پسر عموی وی محمد بن عبدالله معروف به
أبی الشیص  صاحب دیوان شعر است. همچنین
برادرش علی ابوالحسن بن رزین نیز از شعرای بنام بود. دعبل شعر را از  مسلم بن الولید  آموخت و ابو تمام
از دعبل شعر آموخت. دعبل در اوایل جوانی بود که به درخواست هارون الرشید خلیفه عباسی به دربار او برای شعر سرایی به
بغداد رفت. پس از مدتی از دربار هارون الرشید خارج شد و شروع به سرودن شعر در مدح اهل بیت نمود. دعبل سه امام از امامان شیعیان: امام موسی بن جعفر، امام رضا و امام جواد علیهم السلام را درک کرد. دعبل به دلیل شرایط سخت
نتوانست نزد امام علی نقی (ع)برود ولی شهر سامرا
را که امام در آن زندانی بود را سخت نکوهش کرد. زندگی دعبل تا زمان امام حسن عسکری (ع) ادامه داشت و او در مدح امام نیز
شعر سروده ‌است. دعبل عمری طولانی داشت چنانکه خود می‌گفت: (أنا أحمل خشبتی على کتفی منذ
خمسین سنة لست أجد أحداً یصلبنی علیها) ! « من پنجاه سال است که چوب خود را بر دوش میکشم تا شاید کسی
مرا با آن بدار آویزد ولی کسی را نمی‌یابم که بدین کار دست زند». او در سال ۲۶۴ هجری در روستای سویسه اهواز و به نقلی در سوس با
سَمّ معتصم عباسی به قتل رسید. و اکنون هم در سویسه جنوب شرق اهواز
و نیز در سوس شمال غرب اهواز آرامگاه دارد. شیخ طوسی و شیخ نجاشی او را از یاران امام رضا به شمار آورده و در کتب رجال خویش، وی را به
ستوده‏اند. درباره او گفته‌اند، هنگامی که در اهواز بر علی بن موسی رضا (ع)وارد شد، امام به او گفتند: «خوش
آمدی ای دعبل، ای کسی که با دست و زبان خود یار و یاور مایی، خوش آمدی». گویند، اهالی قم  در گذرگاه شهر مسیرش
را بستند و خواستند که پیراهنی که از امام رضا (ع) هدیه داشت به آنان در برابر سی
هزار درهم بفروشد، دعبل امتناع کرد و آنان به زور پیراهن را از او گرفتند ، دعبل
خشمگین شده و  آنان را تهدید کرد  که نزد امام رضا (ع) شکایت شان  خواهد کرد. پس أهل (قم)  رضایت او را با سی هزار درهم و یک آستین ازآن پیراهن
جلب کردند. آثار دعبل: گفته‌اند دیوان او نزدیک سیصد ورقه بوده که صولی آنرا جمع‌آوری کرده‌است.
دعبل چهار کتاب تألیف کرده‌است: الواحده فی المثالب العرب و مناقبها، در این کتاب
سیاست بنی‌امیه
را نکوهش کرده است. طبقات الشعرا ، از مهم‌ترین منابع ادبی می‌باشد شامل
زندگی شاعران قبل از دعبل است. وصایا الملوک، دیوان شعر دعبل، شامل ده هزار بیت
شعر از دعبل است.قصیده مدارس آیات[79] : قصیده‌ای مشهور در مدح
اهل بیت که گفته‌اند از بهترین نوع مرثیه‌هایی است که در این زمینه
سروده شده ‌است. بخشی از قصیده
«مدارس آیات»:

نبی الهدی صلی علیه ملکیه               نبی الهدی صلی علیه ملکیه

اخاخاتم الرسل المصفی من القذی          و مفترس الابطال فی الغمرات

افاطم لو خلت الحسین مجدلاً               و قدمات عطشاناً بشط الفرات

و اذن للطمت الخد فاطم بعده              و اجریدت دمع العین فی الوجنات

پیامبر اسلام پیغمبر هدایت است و خدا بر او درود فرستاد و
دعا می‌کنم که خداوند درودهای ما را به روان پاک او برساند او (علی) برادر
خاتم پیامبران که از تمام پلیدی‌ها مبری و دور و از بین برنده کافران و مشرکان
است. ای فاطمه اگر حسین را در کربلا
بر روی زمین می‌دیدی که در کنار رود فرات
با لب تشنه جان سپرده‌است. آنگاه از شدت حزن و اندوه دست به صورت می‌زدی و اشک چشم
بر گونه‌های خود جاری می‌کردی.

محمدبن قاسم بن خلاد بن یاسر بن سلیمان ضریر (191
هجری) [80]

ابی
عبدالله اهوازی، محمدبن قاسم بن خلاد بن یاسر بن سلیمان ضریر سال 191 هجری
در اهواز بدنیا است. ابی عبدالله شاعر و ادیب و
صاحب نوادر بود. او در بصره سماع حدیث کرد و از ابی عبیده و اصمعی و ابی زید انصاری و عتبی و جز آنان ادب فرا گرفت. او در چهل سالگی نابینا گشت. و
یکی از فصیح ترین و با حافظه ترین مردمان و از ظرفای مشهور
است و در ذکاء و فطنت و حاضرجوابی از امثال و نظراء او کس بپایه وی
نرسید و او را با ابوعلی ضریر ماجراهای دلکش و اشعار نمکین است: اوگوید: اذا انا
بالمعروف لم اثن صادقاً و لم اشتم النکس اللئیم، المذ مما ففیم
عرفت الخیر و الشر باسمه و شق لی
اللّه المسامع و الفما،

و نوادر او بسیار است.
ابن الندیم در الفهرست گوید او مردی فصیح و بلیغ و حاضرجواب و شاعر
بود و در آخر عمر نابینا گشت و میان او و ابی علی البصیر و همچنین بین او و ابی
هفان مکاتبات و مهاجاتی است و اهل عسکرمکرم از زبان وی
بترسیدندی و از اصمعی و دیگر علماء روایت دارد و ابن ابی طاهر در اخبار و نوادر ابی العیناء کتابی کرده است و دیوان شعر او نزدیک سی ورقه است و
گوید این جمله از خط ابی علی بن مقله بترتیب و بلفظ نقل کردم. هم
چنین صاحب اغانی نبذه ای از حکایت او آورده است. وفات ابوالعیناء در
جمادی سال 283 و بقولی 282 هجری بوده است[81] .

  یعقوب بن اسحاق الدورقی الکعبی الاهوازی 246- 186 هجری[82]

ابن سکیت یعقوب بن اسحاق نحوی سال 186 هجری در دورق اهواز به دنیا
آمد. ابن اسحاق دورقی از بزرگان ادب و لغت عرب بود. سکیت‌ لقب‌ پدرش‌ اسحاق‌ بود
که‌ به‌ سبب‌ افراط در سکوت‌ بدان‌ ملقب‌ گردید. ابن‌ سکیت‌ در اهواز رشد و نمو
کرد و سپس‌ همراه‌ خانواده‌اش‌ راهى‌ بغداد شد. پدر وی‌ نیز خود مردی‌ عالم‌ در
نحو و به‌ ویژه‌ در لغت‌ و شعر بود  و از
اصحاب‌ کسایى‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. او علاقة وافری‌ به‌ تحصیل‌ فرزند خود داشت‌  و شاید انگیزة مهاجرت‌ او به‌ بغداد نیز همین‌
بوده‌ باشد. ابن‌ سکیت‌ از مجلس‌ درس‌ استادانى‌ چون‌ ابوعمرو شیبانى‌، فرّاء، ابن‌
اعرابى‌ ، اثرم‌ و نصران‌ خراسانى‌ که‌ همه‌ از مشاهیر علم‌ و ادب‌ آن‌ روز بودند،
بهره‌ برد، در یکی از جلسات درس موقعی که استاد نام ابن سکیت را با لقب خوزی صدا
می زند او بسیار ناراحت می شود و بعنوان اعتراض درس را ترک می کند و برای مدت
طولانی در جلسات درس آن استاد حاضر نمی شود تا استاد را مجبور به عذر خواهی کرد.‌ ابن
سکیت در کودکی و به‌ منظور آشنایى‌ بیشتر با زبان‌ فصیح‌ و اصیل‌ عربى‌ به‌ رسم‌
آن‌ روز در صحرا نزد بدویان‌ گذراند و چون‌ به‌ بغداد بازگشت‌، ضمن‌ بهره‌ گرفتن‌
از محضر دانشمندان‌ به‌ تعلیم‌ و تربیت‌ کودکان‌ پرداخت‌ و از جمله‌ چندی‌ با پدر
خود در محلة درب‌ القنطرة بغداد به‌ این‌ کار مشغول‌ شد. سپس‌ آموزش‌ فرزندان‌
بزرگان‌ از جمله‌ فرزندان‌ محمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ ابى‌ طاهر و متوکل‌ خلیفة عباسى‌
را برعهده‌ گرفت‌. وی‌ حتى‌ آنگاه‌ که‌ به‌ تدریس‌ در رشته‌های‌ گوناگون‌ ادب‌
مانند نحو، لغت‌، شعر، روایت‌ و علوم‌ قرآنى‌ مى‌پرداخت‌، باز از دانش‌اندوزی‌ باز
نایستاد. و دیری‌ نپایید که‌ به‌ جرگة دانشمندان‌ عصر خود همچون‌ ابن‌ اعرابى‌ و
ابوالعباس‌ ثعلب‌ پیوست‌  و به‌ عنوان‌ یکى‌
از بزرگ‌ترین‌ لغت‌شناسان‌ و سخن‌سنجان‌ شناخته‌ شد. یاقوت‌  او را پس‌ از ابن‌ اعرابى‌ سرآمد همة لغویان‌
خوانده‌ و ابوطیب‌ لغوی‌  علم‌‌ را منتهى‌
به‌ او دانسته‌ و در کار تألیف‌ از ثعلب‌ برترش‌ شمرده‌ است‌ و ابن‌ تغری‌ بردی‌  او را علامه‌ خوانده‌ است‌، اما با اینکه‌ دانش‌
وی‌ در لغت‌ این‌ چنین‌ مورد ستایش‌ قرار گرفته‌، او خود را در علم‌ نحو چیره‌دست‌تر
مى‌دانسته‌ است‌. ابن‌ سکیت‌ علاوه‌ بر فعالیتهای‌ چشمگیرش‌ در نحو و لغت‌، در
نهضت‌ گردآوری‌ و تدوین‌ اشعار عرب‌ که‌ از نیمة دوم‌ قرن دوم هجری‌ با رغبتى‌
فزاینده‌ آغاز شده‌ و تا اواخر قرن سوم‌ با شور و شوق‌ در شهرهای‌ بصره‌ و کوفه‌ و
بغداد ادامه‌ یافته‌ بود ، نقش‌ بسیار مهمى‌ برعهده‌ داشت‌. او که‌ شاگرد اصمعى‌ و
ابوعبیدة معمر بن‌ مثنى‌ بود و از آن‌ دو که‌ از پیشگامان‌ این‌ نهضت‌ بودند،
روایت‌ مى‌کرد ، در ادامة کار آنان‌، به‌ گردآوری‌ دیوانها و آثار پراکندة بسیاری‌
از شعرای‌ کهن‌ از جمله‌ امرؤالقیس‌، زهیر بن‌ ابى‌ سلمى‌، نابغة ذبیانى‌، اعشى‌،
عنترة بن‌ شداد، طرفة بن‌ عبد، عمرو بن‌ کلثوم
‌ و بسیاری‌ دیگر از شعرای‌
اسلامى‌ و اموی‌، که‌ ذخایر گرانبهایى‌ برای‌ ادبیات‌ عرب‌ محسوب‌ مى‌شد و بیم‌
فراموشى‌ و نابودی‌ آنها مى‌رفت‌، همت‌ گماشت‌، ابن‌ سکیت‌ با کوشش‌ بسیار افزون‌
بر گردآوری‌ این‌ آثار، به‌ شرح‌ و تفسیر برخى‌ از آنها نیز پرداخت‌ . کمتر دیوانى‌
است‌ که‌ او آن‌ را روایت‌ (شفاهى‌ و یا کتبى‌) یا شرح‌ و تفسیر نکرده‌ باشد. او
با حفظ این‌ ذخایر گرانبها از خطر نابودی‌، خدمت‌ ارزنده‌ای‌ به‌ ادبیات‌ عرب‌
کرد. و به‌ جرأت‌ مى‌توان‌ گفت‌ که‌ در مقایسه‌ با همگنانش‌ بیشترین‌ سهم‌ را در
این‌ کار داراست‌. ابن‌ سکیت‌ که‌ به‌ سنت‌ پیامبر و عقاید دینى‌ خود بسیار پایبند
بود، افزون‌ برگردآوری‌ و تدوین‌ اشعار به‌ جمع‌ و نقل‌ روایات‌ دینى‌ نیز پرداخت‌.
ذهبى‌ او را بسیار دیندار و نیکوکار خوانده‌ است‌. و در منابع دیگر آمده که‌ وی‌
حتى‌ جان‌ بر سر عشق‌ به‌ اهل‌ بیت‌ نهاد. نجاشى‌ او را از نزدیکان‌ و خاصان‌ امام‌
محمدتقى‌(ع‌) و امام‌ على‌النقى‌(ع‌) به‌ شمار مى‌آورد و به‌ روایات‌ او از امام‌
محمدتقى‌(ع‌) اشاره‌ مى‌کند. علاوه‌ بر این‌ در برخى‌ روایات‌، از ملاقات‌ وی‌ با
امام‌ على‌ بن‌ موسى‌الرضا(ع‌) سخن‌ رفته‌ است‌. او در نقل‌ روایت‌ مورد وثوق‌ و
اعتماد علمای‌ رجال‌ است‌ .شاگردان‌ بسیاری‌ از وی‌ بهره‌ برده‌اند که‌ معروف‌ترینشان‌
اینانند: ابوالبشر بندنیجى، حرانى‌ که‌ به‌ گفتة خود او از 225 هجری‌ تا هنگام‌
مرگ‌ ابن‌ سکیت‌ در محضر او بوده‌ است‌. ابوسعید سکری‌، ابوعکرمة ضبى‌ و ابوحنیفة
دینوری[83]‌ و.... گروه‌ بسیاری‌ نیز از
او روایت‌ کرده‌اند از جمله‌: ابوالعباس‌ ثعلب‌ نحوی‌ معروف‌، احمد بن‌ فرج‌ مقری‌،
محمد بن‌ عجلان‌ اخباری‌ و میمون‌ بن‌ هارون‌ کاتب‌ می توان نام برد. ابن‌
سکیت‌ شعر نیز مى‌سرود، ذهبى‌[84] شعر او را ستوده‌ است‌. حدود بیست
بیت‌ از اشعار وی‌ در آثار ابوحیان‌ توحیدی موجود است‌. هنگامى‌ که‌ ابن‌ سکیت‌ به‌
سامرا رفته‌ بود، در آنجا مورد توجه‌ عبدالله‌ بن‌ یحیى‌ بن‌ خاقان‌ قرار گرفت‌.
چون‌ عبدالله‌ متوکل‌ را از مقام‌ علمى‌ وی‌ آگاه‌ کرد، خلیفه‌ او را به‌ کار
تعلیم‌ و تربیت‌ فرزندانش‌ معتز و مؤید گماشت‌. خطیب‌ بغدادی[85] می گوید‌: با وجود اینکه‌ برخى‌
او را از رفتن‌ به‌ دربار متوکل‌ برحذر داشتند و به‌ رغم‌ تعصب‌ شدیدی‌ که‌ در
تشیع‌ به‌ او نسبت‌ مى‌دهند، مدتى‌ را در دربار متوکل‌ گذراند و به‌ گفتة ذهبى‌  ماهیانه‌ دو هزار درهم‌ دریافت‌ مى‌کرد و افزون‌
بر آن‌ گاهی از پاداش های‌ گرانبهایى‌ نیز بهره‌مند مى‌شد، چنانکه‌ در مجلسى‌
خلیفه‌ پنجاه هزار درهم‌ به‌ او بخشید. او به‌ تدریج‌ چنان‌ مورد توجه‌ خلیفه‌
قرار گرفت‌ که‌ در شمار ندیمان‌وی‌ درآمد. به‌ تأیید اکثر منابع‌ علت‌ قتل‌ او
اظهار محبت‌ شدید نسبت‌ به‌ خاندان‌ على‌(ع‌) در برابر متوکل‌ بود که‌ پرسیده‌
بود: «فرزندان‌ من‌ معتز و مؤید نزد تو عزیزترند یا حسن‌ و حسین‌ فرزندان‌ على ‌»؟
او با اینکه‌ تقیه‌ مى‌کرد . اختیار از کف‌داد و در پاسخ‌ گفت‌: « قنبرخادم على‌(ع‌)
از تو و فرزندان‌ تو برتر است‌». متوکل‌ از این‌ گفته‌ چنان‌ برآشفت‌ که‌ در دم‌
دستور داد زبان‌ وی‌ را از قفا بیرون‌ کشیدند،اما برخى‌ از منابع‌ علت‌ قتل‌ او را
سرپیچى‌ از فرمان‌ خلیفه‌ دانسته‌اند که‌ از او خواسته‌ بود به‌ مردی‌ قریشى‌
ناسزا گوید.احتمالاً ماجرای‌ قتل‌ وی‌ نقشه‌ای‌ بوده‌ که‌ از پیش‌ آن‌ را تدارک‌
دیده‌ بوده‌اند. به‌ خصوص‌ که‌ گویند بی‌درنگ‌ ده هزار درهم‌ دیة او را به‌
خانواده‌اش‌ پرداختند ونیز اشاره‌ شده‌ است‌ که‌ همیشه‌ گروهى‌ در پى‌ تحریک‌
متوکل‌ برضد او بودند. درتاریخ‌ مرگ‌ او بین‌ 243 و 244 و 246 هجری اختلاف‌ است‌.                                                                                                       

تالیفات ابن سکیت دورقی[86] :.                                                                    .        ‌ 1- اصلاح‌ المنطق‌، کتابى‌ است‌ در لغت‌ که‌ از
معروف‌ترین‌ آثار اوست‌ و تا دیرگاهى‌ پس‌ از وی‌ توجه‌ و ستایش‌ علمای‌ لغت‌ را
برانگیخته‌ و مورد استناد آنان‌ بوده‌ است‌. مؤلف‌ در این‌ کتاب‌ بسیاری‌ از واژه‌های‌
عربى‌ را به‌ صورت‌ صحیح‌ آن‌ ضبط کرده‌ و آنها را از جنبه‌های‌ صرفى‌، فصاحت‌ و
عدم‌ فصاحت‌، نادر یا شاذ بودن‌ و جز آنها مورد بررسى‌ قرار داده‌ است‌. این‌ اثر
از معتبرترین‌ کتابهای‌ لغت‌ به‌ شمار مى‌رود و شرحها و تلخیصهای‌ بسیاری‌ که‌ بر
آن‌ نوشته‌ شده‌، دلیل‌ این‌ مدعاست‌. سزگین‌ به‌ تفصیل‌ در مورد شرح ها، تلخیص ها
و ردّیه‌های‌ آن‌ بحث‌ کرده‌ است‌, این‌ اثر نخستین‌ بار در قاهره‌ ( 1368ق‌/1949م
‌) به‌ کوشش‌ عبدالسلام‌ محمد هارون ‌و احمد محمد شاکر به ‌چاپ‌رسیده‌است.

2-
الاضداد: این‌ اثر که‌ به‌ شرح‌ معانى‌ متضاد کلمات‌ پرداخته‌ است‌، سال 1912 میلادی‌
به‌ کوشش‌ اگوست‌ هافنر به‌ همراه‌ دو اثر دیگر از اصمعى‌ و سجستانى‌ با عنوان‌
ثلاثة کتب‌ فى‌ الاضداد در بیروت‌ به‌ چاپ‌ رسیده و سال1980 میلادی ‌نیز در همانجا
تجدید چاپ ‌شده ‌است‌.

 3- الالفاظ، کتابى‌ است‌ دربارة واژه ‌های‌
متشابه‌ در یکصد وچهل و هشت فصل‌. روش‌ کار ابن‌ سکیت‌ در این‌ اثر براساس‌ تقسیم‌بندی‌
موضوعى‌ است‌، از قبیل‌: الغنى‌ و الخصب‌، الفقر و الجدب‌، الجماعة، الکتائب‌ و جز
آنها. ابن‌ قتیبه‌ بیشتر این‌ فصول‌ را در کتاب‌ ادب‌ الکاتب‌ خود بدون‌ اشاره‌ به‌
اثر و نام‌ ابن‌ سکیت‌ آورده‌ است‌. این‌ کتاب‌ در بیروت‌ با عنوان‌ تهذیب‌
الالفاظ به‌ همراه‌ اضافاتى‌ از نسخه‌های‌ گوناگون‌ (1896- 1898م‌) به‌ چاپ‌ رسیده‌
است‌. نام‌ دیگر این‌ کتاب‌ کنز الحفاظ است‌ و گویا با کتابى‌ که‌ ازهری‌ آن‌ را
به‌ همین‌ نام‌ و در سی جلد معرفى‌ کرده‌،یکى‌ نیست‌. مختصر تهذیب‌ الالفاظ نیز با
تعلیقاتى‌ از شیخو در1897م‌، دربیروت ‌به ‌چاپ ‌رسیده ‌است‌.

 4- القلب‌ والابدال: این‌ کتاب‌ سال 1903م‌ به‌
کوشش‌ اگوست‌ هافنر در بیروت‌ و سال 1905م‌ در لایپزیگ‌ در مجموعه‌ای‌ به‌ نام‌
الکنز اللغوی‌ فى‌ اللسن‌ العربى‌ ونیز در 1978م‌ باعنوان‌ الابدال‌به‌کوشش‌محمدشرفدرقاهره‌چاپ‌رسیده‌است‌..                                               
 5- شرح‌ دیوان‌ الحطیئة، نخستین‌
بار در 1958م‌ در قاهره‌ منتشر شد و بار دیگر در 1987م‌ به‌ کوشش ‌نعمان ‌محمد امین‌
طه ‌به ‌چاپ ‌رسید.                                 .                                                       
6- شرح‌ دیوان‌ الخنساء، در بیروت‌ (1896م‌) به‌ کوشش‌ لویس‌ شیخو به‌ چاپ‌
رسیده‌ است‌.

7- دیوان‌ طرفة بن‌ عبد به‌ روایت‌ ابن‌ سکیت‌،به‌ کوشش‌ احمد بن‌ امین‌ شنقیطى‌
در قازان‌ (1909م‌) چاپ‌ شده‌ است‌.                                                        
.                                                                             
8- شرح‌ دیوان‌ عروة بن‌ ورد، این‌ کتاب‌ نخستین‌ بار در1923 میلادی‌ ضمن‌
مجموعه‌ای‌ شامل‌ پنج دیوان‌ در قاهره‌ و بار دیگر به‌ کوشش‌ عبدالمعین‌ ملوحى‌ در
دمشق‌ به‌ چاپ‌ رسید.      . 9- شرح‌ دیوان‌
قیس‌ بن‌ خطیم‌، به‌ کوشش‌ کووالسکى‌ در لایپزیگ‌ (1914م‌) انتشار یافت.  10- شرح‌ دیوان‌ مزرّد ، به‌ کوشش‌ خلیل‌
ابراهیم‌ عطیة در بغداد (1962م‌) انتشار یافت..      11- شرح‌ دیوان‌ نابغة ذبیانى‌ نخستین‌ بار
(1968م‌) به‌ کوشش‌ شکری‌ فیصل‌ در بیروت‌ و نیز به‌ کوشش‌ محمد طاهر بن‌ عاشور در
تونس‌ ( 1976م ‌) به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌.               .                12- قسمتى‌ از کتاب‌ المثنى‌ و
المکنى‌ نیز با نام‌ کتاب‌ الحروف‌ التى‌ یتکلم‌ بها فى‌ غیر موضعها، به‌ کوشش‌
عبدتواب‌ در قاهره‌ (1969م‌)به‌چاپ‌رسیده‌است‌. 
                    

آثارخطی
ابن سکیت دورقی[87] : .                                                                
1- البحث‌، سه‌نسخه‌
ازآن‌ در دارالکتب‌ (قاهره‌) و یک‌ نسخة دیگر در کتابخانة تیموریه‌ موجود است 2-
المقصور و الممدود، نسخه‌ای‌ از آن‌ در کتابخانة عارف‌ حکمت‌ در مدینه‌ به‌ کتابت‌
ابویوسف‌ موجود است‌ که‌ صحت‌ انتساب‌ آن‌ به‌ ابن‌ سکیت‌ دقیقاً روشن‌ نیست‌ 3- منطق‌
الطیر و منطق‌ الریاحین‌، نسخه‌ای‌ از آن‌ در کتابخانة آستان‌‌ رضوی‌ موجود است‌.                                                                                                               آثار
منسوب‌:.                                                                                      
1- الابل 2- الاجناس‌
الکبیر 3- الارضین‌ و الجبال‌ و الاودیة 4- الاصوات‌5- الامثال‌ 6- الانساب‌ 7-
الانواع 8- الایام‌ و اللیالى 9- البیان‌ 10- التصغیر11- التوسعة فى‌ کلام‌ العرب‌
12-خلق‌ الانسان‌13- الدعاء 14- الزبرج‌ 
15-السرج‌ و اللجام‌16- سرقات‌ الشعراء و ماتواردوا علیه‌ 17- الطرق‌18-
الطیر19- فَعَل‌َ و اَفْعَل‌َ 20- المثنى‌ و المبنى‌ و المکنى21-المذکر و المؤنث‌22-
معانى‌ الابیات‌23- معانى‌ الشعر الکبیر 24-معانى‌ الشعر الصغیر25-النبات‌ و الشجر
26- النوادر 27- الوحوش‌ 28- الحشرات‌ 29- ماجاء فى‌ الشعر و ما حُرّف‌ عن‌ جهته‌.

 ابو اَحْمَدِ حسن بن عبدالله بن سعید عَسْکَری (382
-293 هجری)[88]

ابو
احمدحسن بن عبداللـه بن سعید عسکری سال 293 هجری در عسکر مکرم اهواز بدنیا آمد. ابو
احمد عسکری لغت‌شناس، ادیب و محدّث اهوازی در هفتم ذیحجه سال 382 هجری قمری وفات
یافت. نسبت عسکری ابو احمد از عسکر مکرم اهواز است،که نواحی امتداد یافته از شوشتر
تا واسط را در بر می گرفت. عسکر مکرم همان محل لشکرمکرم، سردار حجاج است که در
نزدیکی شهر اهواز است. عسکر مکرم (بندقیل) در قرون اولیه اسلامی شهری آباد بوده
است. ابو احمد در اهواز نزد پدر و عموی خود تحصیل کرد. سپس برای ادامه تحصیل به
بغداد، بصره و واسط سفر کرد. در بغداد نزد ابن دُرَید جمهره اللغه و اشعار
امرؤالقیس و نزد محمدبن قاسم تمیمی، نسّابه معروف، علم انساب را فرا گرفت. همچنین
از محضر استادان دیگری چون ابوبکر ابن انباری، ابوبکر صولی، محمد بن جریر طبری،
ابوالحسن اخفش، ابوبکر بن سراج، نفطویه، عبدان اهوازی، ابن زُهیر
تُسْتَری
، ابوالقاسم بغوی و ابوداوود سجستانی که همه از دانشمندان برجسته
روزگار خود به شمار می‌روند، بهره برد. وی در طول عمر خود استادان بسیاری داشته که
دست کم نودو پنچ تن از آنان را تنها در کتاب خود، تصحیفات المحدّثین یاد کرده است.
ابواحمد در 349 هجری برای کسب علم و نیز دیدار برادرش ابوعلی محمد به همراه ابوبکر
جِعابی راهی اصفهان شد و در آنجا نیز از استادانی چون محمدبن علی بن جارود و احمد
بن موسی بن اسحاق انصاری و فضل بن خصیب حدیث شنید. به گفته ابونعیم وی چندین‌بار
دیگر، از جمله در 354 هجری به اصفهان سفر کرد و مدتی را نیز در ری گذراند. سپس به اهواز
موطن خود بازگشت و در شهرهای مختلف اهواز از جمله عسکر مکرم و تستر به تدریس
پرداخت و دانش‌پژوهان از اطراف و اکناف نزد وی شتافتند و مجالس درسش با اقبال شدید
مردم و به خصوص دانشمندان روبه‌رو گردید. ابواحمد عسکری به زودی شهرتش بالا گرفت و
سرآمد علمای روزگار خود شد. وی مدتی را نیز در بصره به نقل اخبار و نوادر و شعر و
ادب گذراند. ابواحمد در طول عمر خود شاگردان بسیاری تربیت کرد که در میان آنان
گروهی از دانشمندان لغت و ادب و حدیث به چشم می‌خورند. از معروف‌ترین شاگردانِ وی
خواهرزاده‌اش ابوهلال عسکری، ابونعیم اصفهانی و شیخ صدوق را می‌توان نام
برد. بسیاری نیز از او روایت کرده‌اند، که یاقوت حموی[89] آنان را شمار ناپذیر دانسته و تنها حدود بیست
تن از آنان را نام برده است. ابوسعد احمدبن محمد بن عبداللـه مالینی و ابوالحسین
محمد بن حسن اهوازی
که از استادان خطیب بغدادی بوده‌اند و نیز ابوبکر محمد بن
احمد بن عبدالرحمن وادعی، عبدالواحد بن احمد بن محمد باطِرقانی و ابوالحسن احمد بن
محمد بن زَنجویه در زمره راویان او بوده‌اند. ابواحمد بن سعید عسکری از راویان خطبه
شقشقیه نهج البلاغه
بوده و روایات دیگری نیز از حضرت علی(ع)، از جمله وصیت آن
حضرت به فرزندش امام حسن(ع) را نقل کرده است، از همین‌رو برخی او را شیعه خوانده‌اند،
اما به گفته ابن جوزی[90]، وی به معتزله گرایش داشته است. ابواحمد با
برخی از ادیبان و شاعران روزگار خود از جمله ابورِیاش قبسی و ابن لَنکک مراوده
داشته و صاحب بن عباد، وزیر مؤیدالدوله نیز سخت شیفته او بوده است. به نوشته برخی
منابع، صاحب بن عباد چندین‌بار از او دعوت کرد تا همچون دیگر علماء نزد وی رود،
اما ابو احمد عسکری هر بار بیماری و سالخوردگی را بهانه کرد و از حضور در دستگاه
وی امتناع ورزید، تا سرانجام صاحب، مؤیدالدوله را ترغیب کرد تا از نواحی اهواز
بازدید کند و به این بهانه توانست همراه مؤیدالدوله، ابواحمد را در عسکر مکرم
ملاقات کند. صاحب بن عباد در این دیدار بیش از پیش به گستردگی دانش وی پی برد و او
را عطایای فراوان داد و مقرریی برایش تعیین کرد که تا اواخر عمر از آن بهره‌مند
بود. علاقه صاحب بن عباد نسبت به ابواحمد به حدّی بود که پس از مرگ وی در رثایش
ابیاتی سوزناک سرود. برخی وفات ابو احمد عسکری را در 387 هجری دانسته‌اند که با
توجه به قراینی صحیح نیست. از جمله اینکه صاحب بن عباد که وی را رثاء گفته، خود در
385 هجری درگذشته است. برخی منابع کهن به علت مشابهت نام و نسبت ابواحمدبن سعید
عسکری با نام و نسبت ابوهلال عسکری بین آن دو خلط کرده‌اند و دچار این اشتباه شده‌اند
(که شغل بزازی ابوهلال را به اشتباه به ابواحمد نسبت داده‌اند) و حتی امروزه کتاب
تصحیفات المحدّثین ابو احمد اشتباهاً به نام ابوهلال عسکری منتشر شده است. آثار چاپ شده: تصحیفات
المحدّثین
. ابو احمد در این اثر به ذکر تصحیفات و تحریفاتی که از جانب
برخی محدّثان صورت گرفته، پرداخته است. وی کتاب را به سه بخش عمده تقسیم کرده است:
بخش اول را به تصحیفات محدّثان و راویان اختصاص داده و در آن به اشتباهاتی که آنان
در نقل و ضبط اشعار و اخبار و حتی آیات قرآن مرتکب شده‌اند، اشاره کرده است. در
بخش دوم به شرح تصحیفاتی که در احادیث پیامبر(ص) رخ داده، پرداخته و بخش سوم را که
بیشترین حجم کتاب را تشکیل می‌دهد، به اشتباهاتی که در ضبط اسامی برخی از صحابه و
تابعین و محدّثان پدید آمده، اختصاص داده است. این کتاب گرچه موضوعش تصحیفات و
تحریفات است، حاوی اطلاعات و اخاری بکر و تازه، به خصوص درباره صحابه و تابعین و
برخی از محدّثان و شعرا و دیگر دانشمندان نیز هست. به گفته خود مؤلف، وی کتابی
جامع درباره تصحیفاتی که راویان اخبار و احادیث پیامبر(ص) و ناقلان آثار منظوم و
منثور مرتکب شده‌اند، تألیف کرده که به درخواست برخی از علمای روزگار خود، به دو
کتاب مجزا تقسیم نموده و یکی را تصحیفات المحدثین و دیگری را شرح مایقع فیه
التصحیف و التحریف نام داده است. مؤلف نیز کتابی به نام اخبار المصحّفین نیز داشته
که گزیده‌ای از آن در ظاهریه موجود است. کتاب تصحیفات المحدّثین سالهای (1311،
1318، 1322) هجری در حاشیه النهایه فی غریب الحدیث ابن اثیر در قاهره به چاپ رسیده
است. سال 1408 هجری نیز احمد عبدالشافی آن را اشتباهاً به نام ابوهلال عسکری در
بیروت به چاپ رسانیده است.[91]                                 2- التفضیل بین بلاغتی العرب و العجم، از
نخستین رساله‌هایی است که در علم بلاغت نوشته شده است. مؤلف در این رساله علم بلاغت
را منحصر به عرب ندانسته واز این‌رو درمقدمه رساله بطور خلاصه به تعریفاتی که برخی
رومیان، یونانیان درباره بلاغت کرده‌اند،پرداخته و سپس ابیاتی کوتاه از اشعار عرب
و پاره‌هایی ازسخنان و نوشته های بزرگان را آورده است.این رساله ضمن کتاب التحفه
البهیه و الطرفه الشهیه در سال (1302هجری ) در قسطنطنیه به چاپ رسیده است. 3 - شرح مایقع فیه التصحیف و التحریف، از
نخستین کتابهایی است که در باب تصحیف نوشته شده است و چنانکه گفتیم، جزئی است از
کتابی جامع‌تر در همین موضوع که حمزه اصفهانی(360 هجری ) معاصر ابواحمد عسکری،
کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف را اندکی قبل از وی تألیف کرده و اگر چه بسیاری از
روایات این دو کتاب با یکدیگر اشتراک دارند، به یقین نمی‌توان گفت که ابواحمد از
کتاب حمزه اصفهانی بهره برده است. زیرا در هیچ‌جا از کتاب ابو احمد نامی از حمزه
اصفهانی به میان نیامده است. ابواحمد در این کتاب بیشتر به شرح واژه‌هایی که رسم
خط مشابه دارند و گاه خواننده را دچار اشتباه می‌کنند، پرداخته است. وی کتاب خود را
به چهل و یک باب تقسیم کرده و همانگونه که در مقدمه آن می‌گوید، گرچه اساتیدش اغلب
بصری بوده‌اند و خود نیز به مکتب بصره تمایل داشته، بدون هیچ تعصبی کتاب خود را با
ذکر اشتباهات بصریان شروع کرده است. در بخش نخست کتاب روایاتی در باب مذمت تصحیف
جمع‌آوری کرده و اشتباهات و تصحیفاتی را که برخی از راویان نخستین در نقل متون
عربی مرتکب شده‌اند، یادآور شده است. در بخش دوم به شرح مشکلات و گرفتاریهایی که
اینگونه تصحیفات به وجود می‌آورند، پرداخته و بخش سوم را به ذکر نمونه‌هایی از
تصحیفات و تحریفات مضحک اختصاص داده است. از بخش چهار تا بخش سی و دو نمونه‌هایی
از تصحیفات و اشتباهات راویان معروف کهن، از جمله عمر بن علاء، خلیل بن احمد، عیسی
بن عمر، ابوعبیده معمر بن مثنّی آورده و بخشهای پایانی را به اشتباهاتی که در نقل
اشعار شاعران کهن از جمله امرؤالقیس، نابغه ذُبیانی، زُهَیر و اعشی و نیز تصحیفاتی
که در نام شاعران، ایام العرب، انساب و اماکن وارد شده، اختصاص داده است. این کتاب
بارها به چاپ رسیده است، ازجمله در قاهره (1324هجری) در حاشیه تلخیص النّهایه ابن
اثیر و نیز در قاهره (1963م) به کوشش عبدالعزیز احمد و همچنین در دمشق
(1401ق/1981م) به کوشش محمد یوسف به چاپ رسیده است.                              .                                                                              4-
المصون فی الادب، اثری است در نقد ادبی،
اما نه نقد ادبی به معنای امروزی آن، بلکه به همان معنای ابتدایی که مایه‌های
نخستین آن را در روایات و آثار کهن عرب با عباراتی از قبیل « هو اشعر من...» یا « هذا
افضل بیت...» می‌توان یافت. این کتاب تنها از لحاظ گزینش روایاتی در زمینه نقد شعر
و نثر حائز اهمیت است و از این‌رو می‌توان آن را مجموعه‌ای نسبتاً مفید خواند،
گرچه نکات عمده‌ای افزون بر آنچه در آثار پیشینیان نامداری چون ابن قتیبه و جاحظ
آمده، ندارد. مؤلف که در این اثر مانند معاصرانش از آثار راویان شعر بهره جسته،
تنها به نقل روایات اکتفا کرده و کمتر به داوری درباره اشعار پرداخته است. این
کتاب از جمله مآخذ مورد استفاده نویسندگان در نسل های بعد بوده و به خصوص شاگرد وی
ابوهلال عسکری در کتابهای الصناعتین و دیوان المعانی از آن بهره بسیار برده است،
چندانکه در کتاب اخیر کمتر روایتی است که از قول ابواحمد عسکری نقل نشده باشد. از
این‌رو این کتاب را در واقع باید از آنِ ابواحمد و به روایت ابوهلال دانست.
ابوهلال خود نیز در مقدمه کتاب  از آن به
عنوان اثری یاد می‌کند که گردآوری شده و نه تصنیف. کتاب المصون فی الادب به کوشش
عبدالسلام محمد هارون در کویت ( 1984م ) به چاپ رسیده است.  

ب- آثارخطی:الحکم و الامثال. نسخه‌ای از آن در کتابخانه
زکی پاشا در قاهره موجود است.  ج ـ آثار یافت نشده : 1- تصحیح الوجوه و النظائر2- راحه الارواح 3-
الزواجر و المواع. 4- صناعه الشعر(یا علم النظم) 5- علم المنطق 6- ما لحن فیه
الخواص من العلماء7- المختلف و المؤتلف[92].

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن بن عبداللّه ابوهلال اللغوی العسکری(
395-325هجری )[93]

حسن
بن عبداللّه بن سهل بن سعید بن یحیی ابوهلال اللغوی العسکری سال 325 هجری در اهواز
بدنیا آمد[94]. ابو هلال از ادبای عرب
مشهور  قرن چهارم هجری است، او در عسکر
مکرم یکی از شهرهای معروف اهواز بدنیا آمد و در همانجا رشد و نمو کرد. ابو هلال کتاب
صناعتین را به صورت مقدمه‌ای در مباحث علوم بلاغت زبان عربی تألیف کرده است. یاقوت
حموى در «معجم‏الادباء» وفات او را 395 هجرى یاد کرده است. ابوهلال عسکرى و دایی
دانشمندش ابواحمد، اهوازی الاصل و اهل عسکر مکرم، یا بندقیل کنونى بوده‏اند که به
صورت دهى هنوز باقى است. نام عسکر مکرم به آن سبب است که ( مکرم ) فرمانده سپاه
حجاج آنجا را بنا کرد و به نام عسکر مکرم شهرت یافته است.                                                      

            انی نشات بارض لا تشب بها                     نار المجوس و لا تبنی بها
البیع

 یاقوت در معجم الادباء آورده است  که ابوطاهر سلفی گفت: ابواحمد را تلمیذی بود که نام او
و نام پدرش موافق اسم او و پدر او و نیز عسکری بود و غالباً این استاد و
شاگرد را بهم مشتبه کنند لیکن آنگاه که حسن بن عبداللّه العسکری الادیب گویند
مراد ابوهلال حسن بن عبداللّه بن سهل بن سعید بن یحیی اللغوی العسکری است. و از رئیس
ابوالمظفر محمدبن ابی العباس ابیوردی رحمه اللّه در همدان از حال ابوهلال
پرسیدم او بر وی ثنا گفت و بعلم و عفت او را وصف کرد و گفت برای احتراز از طمع و دنائت
و تبذل، شغل بزازی می ورزید و فصلی در پاسخ پرسش های من راجع به ابی هلال
بیان کرد وگفت شعرو ادب بر دانسته های او غالب بود و او کتابی دارد در علم لغت موسوم
به التلخیص و آن کتابی مفید باشد و نیز کتاب دیگر بنام کتاب صناعتی النظم و النثر
که آنهم براستی کتابی سودمند است . و از جمله کسانی که از وی روایت کرده اند در
ری ابوسعد السّمّان حافظ و در اهواز ابوالغنائم بن حماد المقری و در عسکرمکرم،
ابوحکیم احمد بن اسماعیل بن فضلان و جز آنان باشند. و از شعر او ما را ابوطالب محمدبن
المقری املاء انشاد کرده است. و قاضی ابواحمد الموحدبن محمدبن عبدالواحدبن الحنفی در تستر برای
ما حکایت کرد که ابوحکیم احمدبن اسماعیل بن فضلان العسکری روایت کرد که ابوهلال ابیاتی
را از خود برای ما در عسکر انشاد کرد: و قاضی ابواحمد نیز در تستر روایت کرد که ابوحکیم لغوی روایت کرد که
ابوهلال عسکری از اشعار خویش قطعه ذیل را بر ما انشاد کرد. و ابوغالب حسین بن احمدبن حسین" قاضی سوس" از مظفربن طاهربن جراح روایت کند که ابوهلال ابیات ذیل را
از شعر خویش برای ما انشاد کرد. تا اینجا روایت سلفی از ابی هلال عسکری بودو
کسان
دیگر گفته اند که ابوهلال خواهرزاده ابی احمد بود و علاوه بر کتبی که سلفی
برای
ابوهلال نام برده است کتب زیرین را نیز از او شمرده اند:                                                                                              .      کتاب
جمهرة الامثال، کتاب معانی الادب، کتاب من احتکم من الخفاء الی
القضاة، کتاب التبصرة و هو کتاب مفید، کتاب شرح الحماسة، کتاب الدرهم و الدینار، کتاب
المحاسن فی تفسیر القرآن خمس مجلدات، کتاب العمدة، کتاب فضل العطاء علی العسر، کتاب
ما تلحن فیه الخاصة، کتاب اعلام المعانی فی معانی الشعر، کتاب الاوائل، کتاب
دیوان شعره، کتاب الفرق بین المعانی، کتاب نوادر الواحد و الجمع[95].                                                 .        یاقوت حموی گوید: امّا در امر وفات او
چیزی بما نرسیده است جز اینکه در آخر کتاب الاوائل که یکی از مولفات اوست
عبارت ذیل را دیدم : و فرغنا من املاء هذا الکتاب یوم الاربعاء لعشر خلت من شعبان
سنة 395 و اشاعری نیزگفته است. 

آثار:
علاوه بر «کتاب الصناعتین الکتابه و الشعر ابوهلال و کتاب «التلخیص‏» در فن لغت
نیز، تالیفاتى دارد. از آن جمله: «جمهرة الامثال‏»، «معانى الادب‏»، «من احتکم من
الخلفاء الى القضاة‏»، «التبصره‏»، «شرح الحماسه‏»، «الدرهم و الدینار»، «المحاسن
فى تفسیرالقرآن‏»، «العهده‏»، «فضل العطاء على العسر»، «ماتلحن فیه الخاصه‏»، «اعلام
المعانى‏»، «الاوائل‏»، «دیوان الشعر»، «الفرق بین المعانى‏» و «نوادرالواحد و
الجمع‏»[96].

 

 

رابعه بنت کعب القُزداری(
رابعه بلخی )، قرن چهارم هجری

  رابعه
بنت کعب زن عرب و شاعره ای که سال 313 هجری به زبان فارسی شعر گفته است. رابعه هم دوره
با سلطه سامانیان و رودکی بود. اشعار رابعه اولین اشعاری است که به
زبان فارسی گفته شده است و رابعه آفریننده شعر فارسی بود. رابعه از اعراب مهاجر به خراسان و پدرش فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود. رابعه شیفته شخصی به نام بَکتاش می‌شود و
برایش شعر می‌سراید. برادرش حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و دستور
می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگ هایش را بزنند تا بمیرد. حکایت او را فقیر
نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم
نهاده است. رابعه اشعار زیبایی به زبان فارسی دارد. محمد عوفی صاحب تذکره
لباب الالباب
نقل کرده است[97] .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقش اهوازی در
آغاز نگارش جغرافیایی تاریخی

ابوالعباس‌ جعفر بن‌ احمد اهوازی ( 274 هجری)[98]

ابوالعباس‌ جعفر بن‌ احمد مروزی‌
اهوازی، اولین نویسندة کتاب در زمینه ‌جغرافیایی تاریخی است. ابوالعباس سال 274
هجری کتابی با عنوان  المسالک‌ و الممالک تالیف نمود و در آن شهرها و راههای ارتباطی قلمرو
اسلامی را توصیف کرد. ابو العباس قبل از اتمام و نشر کتاب خود در اهواز درگذشت. کتاب‌ وی‌ را از اهواز به‌
بغداد بردند و در آنجا فروختند.
از نوشتة
ابن‌ ندیم‌[99] مى‌توان‌ چنین‌ نتیجه‌ گرفت‌
که‌ نگارش‌ کتاب‌ ناتمام‌
مروزی‌
احتمالاً مربوط به‌ همان تاریخ‌ بوده‌ است‌‌. از نوشتة مسعودی‌ چنین‌ بر مى‌آید که‌
کتاب ‌ابن‌ خرذادبه‌، همان کتاب ابوالعباس اهوازی است که شخصیتى‌ از دارالخلافه
عباسی‌ در بغداد ابن خرداذبه را در تکمیل کتاب‌ المسالک‌ و الممالک ابو العباس اهوازی تشویق‌ نموده است‌.
ابن خرداذبه به پیروی از ابوالعباس اهوازی 
کتاب المسالک و الممالک را تکمیل و نشر نموده است. در دوره های بعدی تنى‌
چند از جغرافى‌شناسان اسلامى‌ آثار
خود را زیر عنوان‌ المسالک‌ و الممالک‌
نوشته‌اند.

 

جایگاه دانشمندان اهوازی در
علوم پزشکی و شیمی

عبد یسوع اول ( قرن چهارم میلادی ) [100]

عبد یسوع از مردم
میسان بود. یونانی ها او را  بنام مار
ارخلاوس می شناختند. عبد یسوع در اخلاق و فضلیت شهرت داشت. وی از دانشمندان عصر
خود بود. عبد یسوع هم عهد مانی بود و با وی در خصوص رد افکار و تعلیماتش مباحثه و
مجادله داشت. از مولفات یسوع اول  به جزء
محتوای این مجادله از قرن چهارم میلادی چیزی بجا نمانده است که متن آن از زبان
آرامی به یونانی و سپس به زبان لاتین در آمده است. عبد یسوع افزون بر نبوغ در
فلسفه و هیئت و طب بر چند زبان تسلط داشت. اوصاحب مال و ثروت بود و معبدی در
زادگاهش بنا کرد.

جبرئیل بن بُخْت یسوع ( 213 - 155 ) هجری[101]

جبرئیل
بن بخت یسوع از پزشکان معروف مسیحی نَسطوری اهوازی آل بخت یسوع است. او در اهواز
رشد و نمو کرد، پدرش بخت یسوع از پزشکان مشهور زمان خود و رئیس بیمارستان گندی
سابور بود که در 171 هجری برای معالجة هارون الرشید از اهواز به بغداد فرا خوانده
شد و به سبب موفقیت در معالجة خلیفه، به ریاست پزشکان دار الخلافه منصوب گردید. سال
175 هجری پدر جبرئیل در پاسخ به دار الخلافه که از او خواسته بود، پزشکی ماهر را
به او معرفی کند، فرزندش جبرئیل را معرفی کرد. از این راه جبرئیل بن بخت یسوع نیز
از اهواز به مرکز خلافت در بغداد عزیمت کرد و پس از مرگ پدرش به ریاست پزشکان بغداد
برگزیده شد. انگیزه ارتباط جبرائیل با درگاه هارون، داستان نسبتاً معروفی
است. موضوع داستان، شفا دادن کنیزک هارون است که در اثر گرفتگی عضلانی، قادر به حرکت دادن بازوان نبود. جبرائیل
با وارد کردن «شوکِ» عصبی، وی را معالجه کرد. از آن پس جبرائیل با عزت بسیار و دارایی کلان در دربار هارون
زیست،و به ثروت و محبوبیت
فراوانی دست یافت. او همچنین به دستور هارون الرشید بیمارستانی در بغداد احداث کرد
. حضور جبرئیل در دربار هارون تا سال 193 هجری ادامه
داشت تا اینکه هارون در طوس بیمار شد و ماجرای مشهور تشخیص نادرست جبرئیل و
در نتیجه ناتوانی او در معالجة هارون پیش آمد و «اسقفی
از فارس» نیز که به بالین خلیفه احضار شده بود، چندان سعایت جبرئیل را کرد تا هارون فرمان به قتل جبرائیل داد در پی این واقعه ، هارون الرشید، جبرئیل را
زندانی کرد و حتی دستور قتل او را داد. به نوشتة طبری[102]، هارون در سال 193 هجری، در همان روزی که دستور
قتل جبرئیل را داد، درگذشت. سپس جبرئیل پزشک مخصوص خلیفه امین (193-198ق)
گردید. کشته شدن امین و روی کار آمدن مأمون ناگزیر احوال جبرائیل را پریشان ساخت و او چندی به دستور مامون
به زندان افتاد. سال 202 هجری مأمون که پس از شش سال اقامت در مرو به بغداد برگشت، مامون دوباره
جبرائیل را به خدمت احضار نمود. سال
 205 هجری با معالجة مأمون، جایگاه از دسته
رفتة خود را در دربار عباسی باز یافت. جبرئیل سال 213 هجری در پی بیماری سختی
درگذشت. جسد او را با تشییع باشکوهی در دیر مارْسَرْجِس در مدائن دفن کردند. وی در
وصیت نامه اش، مأمون را وصی خود قرار داد و مأمون نیز اجرای مُفاد وصیتنامه را به
فرزند جبرئیل، که او نیز پزشک بود، سپرد. بغدادی[103] در کتاب خود گزارشی در بارة زندگی و آثار
جبرئیل تهیه کرده است. نقش جبرئیل از جهات مختلف شایان بررسی است؛ به عنوان رئیس
پزشکان دربار هارون و همنشین با خلیفه، به عنوان پزشکی صاحب تألیف در حوزة پزشکی و
به عنوان کسی که در انتقال دانش پزشکی به جهان اسلام سهمی بر عهده داشت. نقل قول های
متعددی از جبرئیل در بارة گفتگوهایش با هارون و اطرافیان او و آنچه در دربار اتفاق
می افتاده وجود دارد. او آثار متعددی در پزشکی تألیف کرده که چند تا از آنها از
بین رفته و تعدادی نیز باقی مانده است. این کتابها مرجع بسیاری از دانشمندان و
پزشکان پس از جبرئیل بوده و سخنان بسیاری نیز از او در متون متأخر نقل شده است.
ازمیان پزشکان اسلامی بیش از همه، محمدبن زکریای رازی، آرای متعددی از جبرئیل نقل
کرده است،  نوشته های رازی، باتوجه به
ماهیت آنها و ذکر انواع خاص داروها در آنها، احتمالاً برگرفته از کتاب کنّاش
جبرئیل اهوازی است، همان کتابی مفقود است، و به دست ما نرسیده است. جبرئیل همانند
بسیاری از اعضای خاندان بخت یسوع در انتقال دانش پزشکی به جهان اسلام نیز سهم مهمی
داشت. کوشش های این افراد بخشی از رویکرد عظیم دانشمندان و مترجمان اسلامی در
انتقال علوم از سایر سرزمینها، به ویژه از متون یونانی بود که به نهضت ترجمه مشهور
است.به پیشنهاد جبرئیل، هارون الرشید برای فراهم آوردن متون پزشکی یونانی گروهی را
به امپراتوری روم فرستاد وبا کمک مالی به مترجمان، آنان را به ترجمة این آثار
گماشت. این فعالیت جبرئیل در دورة مأمون نیز ادامه یافت. حنین بن اسحاق العبادی،
پزشک و مترجم مشهور که در طب بالینی از شاگردان جبرئیل و مورد علاقه و لطف استاد
بود،به تشویق و درخواست جبرئیل بعضی از آثار جالینوس را که جبرئیل بسیار به آنها
علاقه داشت،ترجمه کرد.نخستین کتابی که حنین از آثار جالینوس ترجمه کرد کتاب فی
اصناف الحُمَّیات
بود که آن را به جبرئیل اهداء کرد. ابونواس اهوازی، هموطن
جبرئیل، او را در شعری مدح کرده است، این شعر که شهرت یافته و نویسندگان دیگری، از
جمله ابن رقیق و صفدی، آن را نقل کرده اند. ابوالفرج اصفهانی نیز شعری از مأمون در
مدح جبرئیل نقل کرده است[104].                            

آثار[105] : صفات نافعة کتبها للمأمون، رسالة الی
المأمون فی المطعم و المشرب، کتاب فی الباه، مقالة فی العین، کتاب طب العین  و رسالة الی المأمون یأمره بما اجتمعت علیه
فلاسفة الروم و الفرس، رسالة مختصرة فی الطب، کتاب فی صنعة البخور، کتاب فی
الزینة، کنّاش، از کتاب المدخل الی صناعة المنطق او نسخه ای به دست نیامده است.
سزگین با استنباطی از نوشتة رازی رساله ای به نام ورم الخُصی را نیز به او نسبت
داده است.

 

 

ابن ماسویه‌، ابوزکریا یحیى بن‌ ماسویة
(241-172 هجری) [106]

 یحیی بن ماسویه، ابو زکریا سال 172 هجری در
اهواز بدنیا آمد. ابو زکریا پزشک مسیحى نسطوری است‌. ماسویه پدر یحیی در اهواز به‌ داروسازی‌ مشغول‌ بود و جبرائیل‌
بن‌ بخت یسوع ‌که آن زمان در بغداد بود او را برای‌ خدمت در بیمارستانى‌ که‌ به‌
دستور هارون‌الرشید در بغداد ساخته‌
مى‌شد،
دعوت‌ کرد. ابویحیی‌ ماسویه به‌ سرعت‌ در دربار خلافت هارون‌ ترقى‌ کرد و مقامى‌ برابر با جبرائیل‌
بن‌ بختیشوع‌ به‌ دست‌ آورد و زن‌ و فرزند خود یوحنا (یحیی) را که‌ در آن‌ وقت‌ خردسال‌ بود، از اهواز به‌
بغداد فرا خواند. به‌
روایت‌
رهاوی‌، ماسویه دانشمندان‌ و حکیمانى‌ را به‌ تربیت‌ یحیی گماشت‌، ولى‌ ‌ از آن‌ دانشمندان‌ نام‌ نبرده‌ است‌.‌ قفطى‌ می
گوید: جبرائیل‌ ابن‌ بخت یسوع‌ برجسته‌ترین‌ و احتمالاً نخستین‌ استاد یوحنا(یحیی) در طب‌ بوده‌ و او بود که
یوحنا را به‌ ریاست‌ شاگردان‌ خود
گمارده‌
است‌. یوحنا با آنکه‌ بیشتر در طب‌ تحصیل‌ کرده‌ بود، ولى‌ در منطق‌ و حکمت‌ نیز تدریس‌ مى‌کرده‌ است‌ و مجالس‌ درس‌
او را پررونق‌ترین‌ محافل‌ علمى‌ آن‌
روز شمرده‌اند که‌ همة گروههای‌ اهل‌ ادب‌ در آن‌ حاضر مى‌شدند به‌ روایت‌ ابن‌ جلجل[107] ؛ هارون ‌الرشید او را به‌ ترجمة کتابهای‌ طبى‌
که‌ از آنقره‌ (آنکارا ) و عموریه‌ آوردند، مأمور کرد و نویسندگانى‌ ماهر در خدمتش‌ گماشت‌. از این‌ رو به‌ نظر مى‌رسد
که‌ یوحنا جز سریانى‌ و عربى‌، زبان‌ یونانى‌
نیز مى‌دانسته‌ است‌. دربارة صلاحیت‌ و
توانایى‌
علمى‌ ابن‌ ماسویه‌ در طب‌ نیز آراء متناقضى‌ ابراز شده‌ است‌. درحالى‌ که‌ به‌روایت‌ قفطى‌ ، یوحنا
خود را از جالینوس‌ در طب‌ برتر
مى‌شمرده‌
و همین‌ ادعای او‌ خشم‌ جبرائیل‌ بن‌ بختیشوع‌ را برانگیخته‌ بوده‌ است‌ و نیز در باب‌ تشریح‌ میمون‌ توسط
او و تألیف‌ کتابى‌ براساس‌ آنچه‌ از این‌ طریق‌ یافته‌ بوده،  مؤلفان‌
متقدم‌ اشارت ها کرده‌اند. و حتى‌ گفته‌اند خیال‌ تشریح‌ فرزند بلید (کندذهن‌) خود
را داشته‌ است‌، یحیی‌ ‌از شاگردان‌
برجستة جبرائیل‌ و رئیس‌ شاگردان‌ او
بود و به‌ روزگار مأمون‌ لقب‌
طبیب‌المملکة
یا طبیب‌ الملک‌ یافت‌. ابن‌ ماسویه‌ آثار گرانبهایى‌ از خود به‌ یادگار گذاشت‌ که‌
برخى‌ از آنها همچون‌ دغل‌ العین‌ اولین‌
اثر در نوع‌ خود و نیز متن‌ درسى‌
دانشجویان‌
بوده‌ است‌ و چشم‌ پزشکان‌ برای‌ دریافت‌ گواهینامة رسمى‌ مى‌بایست‌ آن‌ را درآموزش دیده و امتحان‌ مى‌دادند.
نویبورگر براساس‌ مطالبى‌ که‌ رازی‌
آورده‌، نتیجه‌ گرفته‌ است‌ که‌ یوحنا در داروشناسى‌ نیز اطلاعاتى‌ داشته‌ است. یکى‌ از کهن‌ترین‌ منابعى‌ که‌ در زمان‌ حیات‌ ابن‌ ماسویه‌ تدوین‌ شده‌ و نویسنده‌ آن کتاب در تألیف‌
آن‌ از نظرات‌ ابن‌ ماسویه‌
بهره‌
برده‌، کتاب‌ فردوس‌ الحکمة ابن‌ ربّن‌ طبری‌ 
است‌. همچنین‌
موفق‌الدین‌
هروی‌ در کتاب‌ الابنیة عن‌ حقایق‌ الادویة و ابوریحان‌ بیرونى در کتاب الصیدنة و ابن‌
بطلان‌ در تقویم‌ الصحة و ابن‌ بیطار در جامع‌ المفردات‌
بسیار از یحیی ابن ماسویه پزشک
اهوازی سود جسته اند‌. از شاگردان‌ او باید از یوسف‌ بن‌ ابراهیم‌، ابن‌ حمدون‌ بن‌
عبدالصمد مقلب‌ به‌ ابوالعیر طرد و اسحاق‌
بن‌ ابراهیم‌ معروف‌ به‌ بیض‌ البغل‌ و ابراهیم‌ بن‌ عیسى‌نام‌ برد. اما مشهورترین‌
شاگرش، هموطن او حنین‌ بن‌ اسحاق‌ العبادی است‌
که‌ چندی‌ نزد ابن‌ ماسویه‌ پزشکى‌ خواند. چون‌ استاد او را از خود راند، حنین‌ با پشتکار فراوان به‌ تحصیل‌ علم‌ همت‌ گماشت‌ و چندان‌ مشور‌ شد که‌ ابن‌ ماسویه‌ خود او را بسیار ارج‌ مى‌نهاد. ابن‌ ماسویه‌ با گروه‌ کثیری‌ از
دانشمندان‌ و وزیران‌ دار الخلافه دوستى‌ داشت. کندی‌ فیلسوف‌ مشهور، رساله‌ای‌ در «نفس‌»
برای‌ یحیی ابن ماسویه نوشت‌.                                                
            .           
 آثار[108] : یحیی بن ماسویه حدود 50 اثر به‌ وی منسوب‌ شده‌ است‌.
ظاهراً شماری‌ از آنها
به‌
نامها و عناوین‌ مختلفى‌ شهرت‌ یافته‌ ‌بودند‌ که‌ بعدها هر یک‌ از آنها را اثر مستقلى‌ پنداشته‌اند. از این‌
رو تا همة نسخه‌های‌ موجود از آثار او که‌ در کتابخانه‌های‌ جهان‌ موجود است‌،
بررسى‌ و مقایسه‌ نشود، فهرست‌ دقیق‌ و کاملى‌ از آثار ابن‌ ماسویه‌ نمى‌توان‌ تهیه‌ کرد. در اینجا به‌ برخى‌
از آثار چاپ‌ شده‌ و
خطى‌ وی‌
اشاره‌ مى‌شود. 

  الف- آثار‌چاپ شده[109] ‌: 1- کتاب‌ الازمنة یا
الازمنة و الامکنة،
دربارة
فصول‌ و ماههای‌ سال‌ و ارتباط آنها با خوردنیها و نوشیدنیهایى‌ که‌ بدن‌ به‌ آنها نیازمند است‌ و نیز
اقدامات‌ پیشگیری‌ طبى‌ مانند فصلد و حجامت‌ در فصول‌ مختلف‌. ترجمة دیگری‌ نیز توسط ژرار تروپو در آرابیکا به‌ چاپ‌ رسید. نسخه‌ای‌ از
ترجمة عبری‌ آن‌ نیز در دست‌ است‌.         
                            2- جواهر الطیب‌ المفردة باسمائها و صفاتها و معادنها. ابن‌ ماسویه‌
در این‌ اثر دربارة مواد معطر همچون‌
مشک‌، عنبر، کافور، قرنفل‌ و صندل‌ و نیز مطالبى‌ چون‌ پاک‌ کردن‌ نوشته‌ از دفاتر و ازالة لکه‌ها و آثار مختلف‌ سخن‌
گفته‌ است‌.نویری‌
در نهایة الأرب ‌ازآن سود جسته است.    
3- الجواهر و صفاتها و فى‌ ای‌
بلدهى‌ وصفة الغواصین‌ والتجار. در این‌ اثر ابن‌ ماسویه‌ به‌ وصف‌ سنگهای‌ قیمتى‌، نحوة استخراج‌ و محلهای‌ آن‌
و نحوة تجارت‌ و
قیمتها و
اوزان‌ مختلف‌ آن‌ در مشرق‌ قدیم‌ پرداخته‌ است‌. تیفاشى‌ در کتاب‌ خود ازهار الافکار فى‌ جواهر
الاحجار از این‌ کتاب‌ استفاده‌ کرده‌
است‌.                                                                    .       4- الحمیات‌. رازی‌ در الحاوی‌ بارها به‌
این‌ کتاب‌ استناد کرده‌
است‌.                                   5- دغل العین‌، کهن‌ترین‌ کتاب‌ موجود آموزش‌
چشم‌ پزشکى‌ است‌. اگرچه‌
تصحیح‌ و
نشر متن‌ منحصر به‌ فرد عربى‌ آن‌ به‌ دلیل‌ افتادگى‌ یا محو بعضى‌ از قسمتها غیر ممکن‌ است‌.      6-الکناش‌ المشجّر یا المشجّر، رازی‌ بارها
در الحاوی‌ از آن‌ بهره‌ برده‌ است. ابوعمران‌ موسى‌ بن‌ سیار و ابوالطیب‌ ابراهیم‌
ابن‌ نصر، تعلیقاتى‌ بر آن‌ نوشته‌ بوده‌اند.
در این‌ اثر برای‌ اولین‌ بار کلیات‌ طبى‌ به‌ شکل‌ فهرستها و جداول‌ تنظیم‌ شده‌ است‌.                               .               7- النوادر الطبیة یا الفصول‌
الحکمیة و النوادر الطبیة یا الفصول‌. ابن‌ ماسویه‌ این‌ کتاب‌ را برای‌ شاگردش‌ حنین‌ بن‌ اسحاق‌ نوشت‌.
کتاب‌ مجموعه‌ای‌ از
دستورالعملهای‌
مختصر طبى‌ در 132 بخش‌ است‌ که‌ با نثری‌ ادیبانه‌ و گاه‌ فیلسوفانه‌ نوشته‌ شده‌ است‌. کنستانتین‌ افریقایى‌ اولین‌
بار آن‌ را به‌
لاتین‌
ترجمه‌ کرد و با عنوان‌ «فصول‌ یوحنای‌ دمشقى» مکرر به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌.

ب‌- آثار خطی[110] ‌:  

1- کتاب‌
الادویة المسهلة، که‌ ظاهراً همان‌ اصلاح‌ الادویة المسهلة یا فى‌ترکیب‌ الادویة
المسهلة است‌. رازی‌ از این‌
کتاب‌
بسیار استفاده‌ کرده‌ است‌ و نسخه‌هایى‌ از آن‌ در ایتالیا و انگلستان‌ موجود است‌. این‌ کتاب‌ نیز به‌ لاتین‌ ترجمه‌ شده‌
بوده‌ است.                            2-
البستان‌
وقاعدة الحکمة و شمس‌الاداب‌، که‌ نسخه‌هایى‌
از آن‌ در تیموریه‌ وجود دارد.                             3- ترکیب‌
طبقات‌ العین‌ و عللها و ادویتها، که‌ نسخه‌هایى‌ از آن‌ موجود است.                       4-کتاب‌ التشریح‌، که‌
ظاهراً نخستین‌ اثر در این‌ باب‌
در طب‌
اسلامى‌ به‌ شمار مى‌رود و نسخه‌ای‌ از آن‌ در حلب‌ موجوداست‌.                                                        .         5-کتاب‌
الجذام‌، به‌ گفتة ابن‌
ابى‌
اصیبعه‌ کسى‌ پیش‌ از او کتابى‌ در آن‌ باب‌ ننوشته‌ بود. نسخه‌ای‌ از این‌ کتاب‌
در حلب‌ نگهداری‌ مى‌شود.                                                        
6-کتاب‌الجنین.                                                                                               7-
کتاب‌ الحیوان‌، که‌ نسخه‌ای‌ از ترجمة آن‌ به‌ لاتین‌ در بادلیان‌ موجود است‌ «طبیعت‌ و علوم‌ خفیه‌دراسلام».                                                                 
                                8-خواص‌ الاغذیة والبقول‌ والفواکه‌،که‌رازی‌  از
آن‌ بهره‌
برده‌است.                                      
 9- کتاب‌ دفع‌ ضرر الاغذیة، که‌ گویا عنوان‌ دیگری‌ از کتاب‌ اصلاح‌ الاغذیة یا دفع‌ مضار
الاغذیةباشد. نسخه‌ای‌ از آن‌ در برلین‌ نگهداری‌ مى‌شود.                                           10- کتاب‌
السموم‌ و علاجها، که‌ زکریائ رازی‌ از آن‌ بهره‌ برده‌ و نسخه‌ای‌ از آن‌ در حلب‌ موجود است‌.                                                                                      
                 11-علاج‌ النساءاللواتى‌ لایحبلن‌ (لایحملن‌)، نسخه‌ای‌ از آن‌ در حلب‌ موجود است‌.             12- کتاب‌ فى‌ الصداع‌ و علله‌ و اوجاعه‌ و ادویته‌ یا علاج‌ الصداع‌ ،
برای‌ عبدالله‌ بن‌ طاهر تألیف‌ شده‌ و
رازی‌ از
آن‌ بهره‌ برده‌ است و نسخه‌ای‌ از آن‌ در حلب‌ موجود است.                                                                                              13-کتاب‌ المالیخولیا و اسبابها و علاماتها و علاجها ،که‌ رازی‌ از
آن‌ بهره‌ برده‌ است و نسخه‌ای‌ از آن‌ در حلب‌ نگهداری‌ مى‌شود.        
                                                    14-کتاب‌ المرة السوداء، در بیست
ویک صفحه‌ که‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در کتابخانة
آستان‌ قدس‌ رضوی‌ موجود است‌. ابن‌ ماسویه‌ در آن‌ به‌ بین‌ حالات‌ طبیعى‌ و غیر
طبیعى‌ خلط سیاه‌ پرداخته‌ است.                                                                                                            15- معرفة محنة الکحالین‌، نسخه‌هایى‌ از آن‌ در
تیموریه‌ و لنینگراد موجود است‌.              16- المنجح‌ فى‌ الصفات‌ و العلاجات‌
، که‌ رازی‌ از آن‌ بهره‌ها برده‌ آن‌ را کتابى‌ شگفت‌ خوانده‌ است‌. ابوریحان‌
بیرونى‌ در الصیدنة نیز به‌ آن‌ استناد کرده‌ است‌.                                       کتاب‌
المنجح‌ فى‌ التداوی‌ من‌ صنوف‌
الامراض‌
و الشکاوی‌ موجود در خدیویه‌ نیز ظاهراً عنوان‌ دیگری‌ از
همان‌
کتاب‌ است[111].

ابو زید حنین ‌بن
اسحاق العبادی ( 194 هجری) [112]                                               

ابو زید حنین بن اسحاق العبادی سال 194 هجری در
اهواز به دنیا آمد. ابوزید حنین بن اسحاق العبادی معروف به شیخ ‌المترجمین
از مسیحیان بود. در قرون وسطای مغرب زمین ابو زید حنین را به نام یوهانیتوس یا
یوآنیتوس شناخته بود. اسحاق پدر حنین داروساز و داروفروش بود. خانواده حنین وابسته
به یک شعبه کوچک از مسیحیان بود که در یکی از دهات نزدیک حیره ساکن بوده و منسوب
به قبایل عرب بودند. اعضای آن قبیله مدت‌ها قبل از ظهور اسلا‌م به دین مسیحیت درآمده
و از کلیسای نسطوری سریانی تبعیت می‌کردند. در باره ابوزید حنین عبادی بسیار نوشته
شده است، چه توسط مورخان و نویسندگان مسلمان و چه غربیان. او را شیخ‌المترجمین می‌نامند
به این خاطر که در نهضت ترجمه نقش غیرقابل انکار ایفا نمود، نهضتی که با ترجمه
آثار فلسفی و علمی دیگر ملل و بخصوص یونان آغاز شد و به شکوفایی تمدن اسلا‌می منجر
گردید. حیره که در لغت سریانی به معنی نخل است، یکی از مهمترین شهرهای اعراب بود.
این شهر در عراق و نزدیک کوفه واقع بود. مردم حیره ظاهرا از مهاجران جنوب
(قحطانیان) بودند و در کنار آنان اقوام عدنانی نیز سکونت داشتند. دولت حیره میان
جزیره العرب و متصرفات ساسانیان قرار گرفته بود. امرا و پادشاهان حیره از یک سو
مانع از نفوذ اعراب بدوی به متصرفات ساسانی بودند و از طرف دیگر با کمک ساسانیان
با غسانیان که متحد امپراتوری روم بودند، مقابله می کردند. مملکت حیره با برخورداری
از آب و هوا و اوضاع طبیعی مساعد و فراوانی جویبارهای فرات، در موقعیت ممتازی قرار
داشت. ‌مردم حیره با نقاط دوردست نیز ارتباط داشتند و از طرفی در نواحی مختلف جزیره
العرب برای تجارت سفر می‌کردند. مردم حیره از این طریق علم و دانش را در سراسر
منطقه و در ماوراء مرزهای حیره گسترش دادند و خواندن و نوشتن را  که در آن روزگار، هنری کمیاب بود به سایر نقاط
می آموختند. پادشاهان حیره پس از دست کشیدن از بت‌پرستی و گرایش به آیین مسیحیت در
توسعه این دین در جزیره العرب سعی زیادی کردند و توانستند عده‌ای از عشایر اعراب
را نیز به سوی دین جدید بکشانند.                                                                    .  
 دوران تحصیل: ابو زید
حنین بن اسحاق نزد پدرش اسحاق در اهواز رشد و نمو کرد و سپس برای ادامه تحصیل به
بصره عزیمت کرد. حنین در بصره در حلقه درس خلیل ‌بن احمد عروضی که در آن زمان
استاد زبان عربی بود، وارد شد. به همین جهت مدتی را در بصره گذراند و تلا‌ش زیادی
در بهره‌گیری از محضر استادش کرد. پس از آشنایی با ادبیات عرب جهت فراگیری علوم
پزشکی به بغداد رفت. بغداد با وجود اطباء و پزشکان نامداری چون جبرائیل بن‌بخت یسوع
و یوحنا بن ماسویه از موقعیت ممتازی برخوردار بود، لذا ابو زید حنین عبادی تصمیم‌گرفت
تا پزشکی را از اساتید درجه اول آن روز بیاموزد. نکته قابل ذکر این‌که در این قسمت
از زندگی حنین دربین محققان اتفاق نظر وجود ندارد. عده‌ای از آنها معتقدند که حنین
پس از رشد جهت انجام تحصیلا‌ت، نخست به بصره نزد خلیل بن احمد رفت تا ادبیات عربی
را بیاموزد و آنگاه برای تحصیل علم پزشکی به بغداد رفته و در حلقه درس یوحنا بن
ماسویه قرار گرفت. حنین ابتدا اهواز را به مقصد بصره ترک کرد و سپس جهت ادامه تحصیلا‌ت
به بغداد رفت. حنین بعد از برخورد و مناقشه با  استاد و هموطنش، یحیی بن ماسویه به اسکندریه رفت
تا با زبان یونانی آشنا شود و پس از بازگشت از اسکندریه به کارترجمه و نقل علوم
پرداخت و خیلی زود توانست به واسطه ترجمه‌های دقیق و عالمانه‌اش نظر مثبت استادان
بزرگ بغداد مثل جبرائیل بن بخت یسوع و یحیی ‌بن ماسویه را جلب کند.در همین زمان
جبرائیل او را به مامون برای ترجمه کتب معرفی کرد.                                                اساتید
حنین[113] :  ابوزید حنین العبادی
در فراگیری علم طب دچار مشکلا‌ت و زحمات زیادی شد زیرا ورود به حلقه درس پزشکی
برای او کار آسانی نبوده است. تعلیم پزشکی در آن زمان یکسره در دست یحیی بن ماسویه
هموطن دیگرش بود. آنچه مسلم است اینکه حنین علیرغم وجود موانع مختلف توانست از
مجالس درس دو تن از استادان بزرگ آن روز یعنی؛ جبرائیل ابن بخت یسوع و یحیی بن
ماسویه استفاده نماید. ابن ندیم می‌نویسد: حنین از فصحاء در زبان یونانی و سریانی
و عربی بود. حنین از ابتدای تحصیلا‌ت خود به علم پزشکی علا‌قه‌مند بود. به همین
دلیل هنگامی که وارد بغداد شد به سراغ حلقه‌های درس طبابت و استادان این فن رفت.
پس از منازعه او با استادش  یوحنا بن ماسویه
که حنین پزشکی را نزد وی آموخته بود، تصمیم گرفت طب را به زبان اصلی آن یعنی
یونانی بیاموزد تا محتاج طبیبان نگردد و با همین فکر به اسکندریه رفت. او پس از
بازگشت از روم و آمدن به بغداد مساعی و کوشش‌های بیش از اندازه‌ای در رابطه با
موضوعات طبی اعم از ترجمه و تالیف انجام داد. تالیفات حنین در مقایسه با ترجمه‌هایش
در درجه دوم اهمیت قرار دارند. 

آثار ابو
زید حنین بن اسحاق العبادی[114]  :                                         
.           کتاب المسائل فی الطب،
در باره کار پزشکی، از دیگر کتاب‌های معروف حنین کتاب : العشر مقالا‌ت فی العین،
ده مقاله درباره چشم پزشکی است، این کتاب در سال‌های اخیر توسط دکتر میرهوف به
انگلیسی ترجمه شده و در اختیار دانشجویان رشته چشم‌پزشکی قرار گرفته است و از کتب
معتبر طبی در اوایل تمدن اسلا‌می بوده و در سراسر جهان اسلا‌م معروفیت تام داشته
است. ‌حنین مدتی نیز به‌عنوان پزشک مخصوص معتصم در دارالخلافه بود و این علا‌وه بر
تقرب او به دربار خلفا به جهت ترجمه آثار گرانبهای علوم دخیله بوده است. مولفان
متاخر تعدادی از آثار وی را به عنوان کتاب مرجع در تالیفات خود مورد اشاره و
استفاده قرارداده‌اند[115].                                              مسافرت‌های
علمی حنین[116] : حنین العبادی، برای
فراگیری علوم مختلف و دست یافتن به کتب و منابع علمی گوناگون سفرهای زیادی انجام
داده بود. از جمله برای فراگیری زبان‌های عربی و یونانی به بصره و روم و برای
آشنایی با فلسفه و طب به اسکندریه و مناطق دیگری مسافرت کرد. ‌ وی به دلیل تسلط بر
زبان‌های علمی آن روز چندین بار از طرف مامون خلیفه عباسی، جهت شناسایی و جمع‌آوری
منابع و متون علمی به سرزمین‌های مختلف سفر کرد. عشق و علا‌قه حنین به یافتن منابع
مختلف و ترجمه آنها از وی یک شخصیت خستگی ناپذیر ساخته بود که هیچگاه سختی کار او
را از ادامه راه باز نمی‌داشت. بسیار اتفاق می‌افتاد که وی برای دستیابی به یک
کتاب چند سفر را به چندین شهر انجام می‌داد تا بالا‌خره به آن می‌‌رسید. حنین، خود
درباره یافتن کتاب: البرهان جالینوس می‌گوید: من به جستن آن فراوان پرداختم و برای
یافتن آن شهرهای جزیره، شام، فلسطین و مصر را گشتم تا اینکه به اسکندریه رسیدم اما
چیزی از آن نیافتم، فقط در دمشق بود که به حدود نیمی از آن دسترسی پیدا کردم.                                        

حنین و
جبرائیل بن بخت یسوع[117] : جبرائیل بن بخت یسوع
پزشکی متبحر و عالمی توانمند بود. وی به دلیل عظمت علمی‌اش نزد خواص و عوام تقرب
زیادی داشته و سخت مورد احترام هارون، امین و مامون بوده است. یوحنا بن ماسویه که
استاد حنین بود، خود شاگرد جبرائیل بن بخت یسوع بوده است. ‌جبرائیل علا‌وه بر
تدریس و طبابت به ترجمه آثار یونانی نیز توجه می‌کرد. حنین هنگامی که از اسکندریه
به بغداد برگشت نزد جبرائیل بن بخت یسوع رفته و برای وی کتاب التشریح جالینوس را
ترجمه کرد. جبرائیل با حنین رفتار خوبی داشت و برای او احترام خاصی قائل می‌شد تا
جایی که حنین را زین حنین ‌خطاب می‌کرد. بطور طبیعی مقام و منزلت حنین نزد
جبرائیل که در آن زمان از موقعیت بسیار ممتازی برخوردار بود راه را برای فعالیت و
رشد حنین العبادی ‌در محیط علمی آن روز فراهم آورده بود و خیلی زود توجه علا‌قه‌مندان
به علم و دانش همچون فرزندان موسی‌بن شاکر و مامون را به خود جلب کرد. تشویق و
معرفی جبرائیل، حنین را در موقعیتی قرار داد که خلیفه خود از او خواست تا به شمار
مترجمان بیت‌الحکمه بپیوندد و از آنجا نیز خیلی زود با نبوغ سرشار و تسلط گسترده‌ای
که بر زبان‌های مختلف داشت، توانست ریاست دارالترجمه را از آن خود کند. ورود حنین به بیت‌الحکمه که یک مرکز علمی
فرهنگی بود که فعالیت‌های بسیاری در گسترش و اعتلا‌ی تمدن اسلا‌می در آن انجام می‌شد
و به دستور خلفای وقت، کتب گوناگون علمی از سراسر جهان به بیت‌الحکمه حمل می‌شد و
در آنجا توسط مترجمان به زبان عربی ترجمه می‌گشت. بیت‌الحکمه در زمان مامون در اوج
درخشش خود بود. ‌ فرید رفاعی در کتاب خود می‌نویسد: تا زمان مامون هشت کتاب از
افلا‌طون، نوزده کتاب از ارسطو، ده کتاب از سقراط، چهل و هشت کتاب از جالینوس، و
بیش از بیست و پنج کتاب از هندی و ده‌ها کتاب از یونانی، نبطی، عبری و لا‌تین به زبان
عربی ترجمه شد. همچنین منقول است که در دربار مامون یکصدوده تن به ترجمه آثار ملل
مختلف اشتغال داشتند. جبرائیل بن‌بختیشوع که از نبوغ سرشار حنین بر زبان‌های علمی
آن روز اطلا‌ع داشت، کمی قبل از مرگ خود، حنین را به مامون معرفی کرد و خلیفه حنین
را به ریاست دار الحکمه برگزید. از این زمان کار ترجمه با گام‌های استوار بنای
پیشرفت گذاشت و چیزی نگذشت که ترجمه شمار فراوانی از تالیفات جالینوس، بقراط،
بطلمیوس، اقلیدس، ارسطو و دانشمندان مورد اعتماد دیگر یونان در دسترس دانشجویان
قرار گرفت. کار ترجمه مضاعف بود به این معنی که در آن واحد آثار یونانی را هم به
عربی و هم به سریانی ترجمه می‌کردند و ترجمه سریانی برای آن بود که جانشین ترجمه‌های
نارسای سابق شود. همه این ترجمه‌ها از ترجمه‌هایی که سابق می شناختند، بهتر بود و
آنها را از نسخه‌های صحیح یونانی ترجمه کرده بودند. بیشتر این نسخه‌ها را
فرستادگان خلیفه با صرف مبالغ گزاف از قسمت‌های مختلف امپراتوری روم فراهم آورده
بودند[118].      

ترجمه و
تالیفات حنین[119] :   زمان حیات و فعالیت‌های علمی حنین مصادف با
دوره‌ای بود که خلفای وقت عباسی آزادی‌های زیادی برای ترجمه کتب به عربی قائل شده
و فضای فرهنگی را به گونه ترتیب داده بودند که بتوانند از علوم مختلف در تمدن اسلا‌می
استفاده نمایند و حتی پا را فراتر نهاده و در این مسیر کمک‌های مادی و معنوی
فراوان به مترجمان و دانشمندان می‌کردند. ‌حنین توانست با استفاده از وضع موجود و
انجام فعالیت‌های گسترده علمی به میزانی وسیع، مفید واقع شود، لکلرک،  در این مورد می‌گوید:اگر حنین العبادی را
بنیانگذار اصلی رنسانس آموزش در شرق ندانیم، بدون شک باید بگوییم که هیچ کس به
اندازه او در این امر حیاتی سهم نداشته است. او از هفده سالگی به کار ترجمه پرداخت
و تا پایان عمر به این کار اشتغال داشت. وی کار اصلی ترجمه را با برگرداندن دو
کتاب از جالینوس به نام‌های فرق‌الطب و فی‌العضل شروع کرد و آنها را برای مطالعه
در اختیار جبرائیل بن بخت یسوع که در آن هنگام در دربار خلیفه بود، قرار داد. ‌زمانی
که مامون تصمیم گرفت تا فلسفه یونانی را به عربی برگرداند، حنین را برای ترجمه و
مطالعه و اصلا‌ح ترجمه‌های مترجمانی چون حجاج‌بن مطر، ابن البطریق و سلم صاحب بیت‌الحکمه
و دیگران انتخاب کرد. ‌ اطمینان و اعتقاد مامون از کار حنین به حدی بود که هم‌وزن
هر کتاب ترجمه شده‌اش به او طلا‌ می‌داد و همین امر باعث شده بود که حنین به منشی
و کاتب خود الا‌زرق، دستور می‌داد که ترجمه‌ها را با خط کوفی بر اوراقی ضخیم و با
فاصله بنویسد تا وزن کتاب بیشتر شود. ابن ابی‌اصیبعه می‌نویسد: خود از اینگونه کتب
حنین را که به خط کاتب او الا‌زرق نوشته شده بود،دیده است. رفتن حنین به یونان
برای آوردن کتب علمی
که در
اثر آن تعداد کتب علمی، فلسفی و طبی که در زمان مامون ترجمه شد از
زمان‌های دیگر بیشتر بود. ابن ابی اصیبعه[120] علت
اقدام مامون به ترجمه کتب یونانی را چنین بیان می‌کند: شبی مامون در خواب پیرمرد
بسیار خوش قیافه‌ای را دید که بر منبر نشسته و می‌گوید من ارسطاطالیس (ارسطو)
هستم. خلیفه از خواب بیدار شد، پرسید ارسطا طالیس کیست؟ به وی گفتند؛ از حکمای
یونان است. مامون حنین را خواست که به ترجمه کتب یونانی بپردازد. ‌ ابن ندیم نیز
دراین باره چنین می‌نویسد: مامون در خواب دید مرد سپیدرویی که سرخ فامی‌اش بیشتر
بود با پیشانی فراخ و ابروانی پیوسته و از جلو سرکم مو و دیدگانی شهلا‌ و شمائلی
زیبا بر تخت خود نشسته، مامون می‌گوید؛ چنان می‌نمود که من در مقابل او ایستادم و
هیبت او مرا گرفته است. پرسیدم تو کیستی؟ گفت؛ ارسطو، من بسیار شادمان گردیده و
گفتم ای حکیم سوالی دارم. گفت؛ بگو، گفتم زیبایی چیست؟ گفت؛ هرچه که عقل آن را
زیبا داند. این موضوع سبب شد که مامون یک هیات علمی را جهت تهیه کتب علمی به
بیزانس فرستاد و دستور داد که هر اندازه می‌توانند نسخه‌های علمی در موضوعات مختلف
را شناسایی و تهیه نمایند. یکی از اعضای این هیات حنین بوده است. ‌ ابن ندیم در
مورد سفرهای حنین برای جمع‌آوری کتب می‌نویسد: حنین برای جمع‌آوری کتاب‌های
باستانی به شهرستان‌ها رفته و به روم مسافرت کرد[121].

 

 

 

 

 

تاریخ مدرسه گندی سابور، جنت اشابیرنا (215-120
هجری) [122]

حلقه ارتباط میان طب اسلامی و مکاتب دیگر را باید در مدرسه طبی گندی
سابور جستجو کرد در اینجا بوده است که ارتباط حیاتی و قطعی سنتهای طبی اسلامی با
سنتهای کهن ریشه گرفته است ، گندی سابور که محل آن نزدیک شهر اهواز بوده ، تاریخی
کهن دارد. نام تاریخی (عیلامی) گندی سابور «جنت اشابیرنا» یعنی باغ زیبا بود.
ابتدا شاپور اول پادشاه ساسانی به آنجا هجوم برد و چون این شهر را تسخیر کرد، نام
آنجا  (وندو شاوور ) یعنی شهر تسخیر شده شاپور
نام گرفت، در مآخذ اسلامی این شهررا گندی سابور (جندی سابور) گویند. آنجا مرکز علم
و بخصوص طب یونانی( بقراط) شد، چون امپراطوران روم شرقی، بدلایل اختلافات دینی
مدرسه رها ( أذاسا) را در سال 489 میلادی و بدنبال آن امپراطور یوستنیانوس در سال
529 میلادی دستور بستن آنها را در یونان دادند، در آن زمان بود که شهر جنت اشابیرنا
یا گندی سابور (وندوشاوور) پناهگاه پزشکان مسیحی نسطوری و فیلسوفان و دانشمندان یونانی
گردید. گندی سابور در ابتدای قرن هفتم میلادی و آغاز اسلام به اوج شهرت رسید،
مدرسه گندی سابور تا سال 215 هجری در عهد خلافت عباسی به اوج تنزل خود رسید. چون با
تاسیس دارالحکمه بغداد به تدریج فارغ التحصیلان و مدرسین مدرسه گندی سابور را به
قصد مرکز خلافت عباسی ترک نمودند. جندی شابور تا قرن هشتم میلادی، طبق روایت جغرافی
نویسان و جهانگردان مسلمانی که از آنجا دیدن کرده اند. هنوز از شهر گندی سابور بعنوان
شهری آبادی نام برده اند. طبق نوشته های کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب
شهرگندی سابور تا سال 372 هـجری آباد بوده و پس از آن به تدریج بر اثر هجوم طوایف
مختلف، از آن جمله تیره هایی از کردها به کلی ویران گردید[123]. و اما در خصوص رکود جندی
شابور در معجم البلدان[124]  و مجمع التواریخ و القصص آمده است: گندی سابور
در اواخرقرن ششم هجری یک ده خراب بوده است.                                                         .   تاریخ
طب مدرسه گندی سابور(جنت اشابیرنا)[125] : آغاز طب از هنگامی است که
بشر توانست سنگ های صاف را مورد استفاده قرار دهد. که این دوره از دوازده تا چهار
هزار سال قبل از مسیح شروع می شود. نخستین مظاهر تمدن بشری در سرزمینهای بین
النهرین در حدود چهار هزار سال قبل از میلاد پدید آمد. طب بشری همراه با پیدایش
نخستین آثار تمدن آغاز شد، که مهم ترین آثار تمدن را باید اختراع خط به صورت حک
علائمی برخشت دانست. در این دوره از تاریخ بشر، بیماری را مجازاتی می‌دانستند که
از سوی خدایان متوجه گناهکاران می‌شود، براساس این تصور، پزشکی در معابد متمرکز شد
و رهبران مذهب امر طبابت را در اختیار گرفتند، هنر معالجه (طبابت) را از اسرار
تلقی کرده و اجازه نمی‌دادند از چهار دیوار معابد به خارج درز پیدا کند و برای
معالجه بیماریهایی که محتاج به اعمال بدنی و جراحی بود از صاحبان سایر حرفه‌ها از
جمله سلمانی ها کمک می گرفتند. برای توجیه پیدایش بیماریها رفته رفته نجوم هم وارد
پزشکی شد، لوح حمورابی در واقع اولین مدرک تاریخی است که در آن برای حرفه پزشکی
رسمیت قائل شد. حمورابی، پادشاه بابل که قریب 2200 سال قبل از میلاد مسیح (22 قبل
از میلاد‌) می‌زیست. برای حوادث خطرناک و پیش آمدهای زیان بخش و حق التقدم پزشکان،
جریمه جراحان غیر ماهر و همچنین دایه‌هایی که خوب پرستاری نمی‌نمودند، قانون وضع
نموده بود، مثلاً کیفر کور کردن یک چشم کور نمودن چشم کحال و مجازات شکستن یک
دندان، محروم ساختن طرف از یک دندان بوده است، بابلی ها معتقد بودند که بیماری
ناشی از ارتکاب گناه است و رب النوع ها هستند که بیماری را پدید می آورند و بر این
اساس این روحانیان هستند که حق  دخالت در
کار طبابت داشتند. آشوری ها که بابلیان را مغلوب ساختند همان میراث بابلیان را
گرفتند و عقیده داشتند که صحت و مرض از طرف رب النوع ها به انسان می‌رسد. آشوری ها
معتقد بودند همانطور که روح شریر باعث پیدایش بیماری می‌گردد، بنابراین مصرف
دارویی که آن ارواح شریر از آن تنفر دارند، سبب خروج روح شریر از بدن بیمار می
گردد، نتیجه آن شد که هر قدر بیماری سخت تر بود، بیشتر داروی قی آور می‌دادند. زنان
پس از زایمان، ناپاک تلقی گردیده، به هر چه که دست می‌زدند آن شیی را آلوده تصور
می‌کردند و همین طور اگر کسی لمس میت می‌کرد ناپاک بود، زمانی که کوروش بر شهرهای
آشوری هجوم برده و سرزمین آنها را اشغال کردند، کلیه میراث بابلی و آشوری را از
جمله طب را از آنان اخذ کردند. هرودت گوید: در بابل وقتی برای بیماری درمان و
طبابت نداشتند، خود بیمار را به بازار می‌آوردند تا با عابرینی که به بیماریی شبیه
آن مبتلا شده بودند، متوقف نموده دربارة درمان با آنها مشورت کنند، چنین رسمی تا
ظهور قانون حمورابی وجود داشته تا آنکه طبیبانی پیدا شدند و طبق قوانین حمورابی با
آنها رفتار گردیده است، بابلی ها اثر و نیروی ستارگان و نجوم را در اعمال و رفتار
بیماران دخیل می‌دانستند در طب آشوری، درمان و افسون و طلسم تواماً دخالت داشته و
طلسم هایی برای چشم درد داشتند. پس از تاسیس شهر اسکندریه در مصر که در آن زمان
زیر سلطه یونان بود، فرهنگ یونان بتدریج از آن به شهر نوبنیاد اسکندریه منتقل شد و
این شهر مرکز علم گردید، در این شهر بود که اولین دانشگاه دنیا مجهز به آزمایشگاه
و کتابخانه تاسیس گردید. تشریح انسانی در این شهر آغاز و راه برای درک این مسئله
که جایگاه بیماریها در اندام هاست نه در اخلاط، هموار شد. طب یونانی با فتوحات
اسکندر وارد منطقه بین النهرین می‌شود، که اثرات آن حتی پس از اسلام مشهود است، بدین
ترتیب در جنت اشابیرنا (گندی سابور)، طب بابلی و آشوری با یکدیگر ممزوج گردید و در
قرون بعدی یک واحد بزرگ و مستقل طب در گندی سابور قبل از اسلام بوجود آمد و به
تدریج طب یونانی و اسکندریه و بیزانس و انطاکیه به این مرکز منتقل شد. نسطوریها در
دیرهای خود علاوه بر تدریس تعلیمات دینی، طب و فلسفه نیز تدریس می‌کردند، در آنجا فلسفه
از روی آثار ارسطو و افلاطون و طب از کتب و آثار بقراط و جالینوس تعلیم داده می‌شد.
طب چین براساس عقاید و فلسفه کنفسیوس پی ریزی شد و مراحل تکامل خود را با طب اوهام
و جادو شروع کرد و به مرحلة شناسایی کیهان و مصرف آنها در پزشکی و روانشناسی رسید
و تشخیص بیماریها در چشم، زبان، گرفتن نبض خلاصه شده بود. بسیاری از داروها از
جمله افدرین و کافور در چین کشف شد. خالکوبی و سوزن زدن در درمان بیماریها رایج
گشت، تصور می‌کردند به وسیله خالکوبی به مجاری خون و اخلاط دست می‌یابند. فرو بردن
نوعی از کاغذ به زیر پوست و آتش زدن آن به منظور درمان و تلقیح آبله معمول بود.
امپراطوران روم بدلیل تعصبات مذهبی و اختلافات دینی با نسطوریان، سبب هجرت و
پناهندگی نسطوریان به مناطق بین النهرین و چین گردید، جمعی از آنان به گندی سابور (وندو شاوور)
روی آوردند، در آنجا عده‌ای از پزشکان هندی و سریانی و یونانی علم طب تدریس می‌کردند
و این تدریس به زبان یونانی بود، به علاوه بعضی از کتابهای یونانی به سریانی ترجمه
شد، در گندی سابور علاوه بر طب، حکمت و فلسفه و ریاضی تدریس می‌شد. تمام مورخان
اسلامی شهر جندی شاپور را جزو محدوده سوق الاهواز می‌دانسته‌اند[126]، دانشمندان نسطوری و سریانی
شهر جندی شاپور(گندی سابور) را بیت الاباط آورده‌اند و آنرا یکی از دیرهای ویران
شده قدیم خود می دانند. گندی سابور دارای طرح مستطیلی شکل با خیابانهای وسیع و
مستقیم و چهار راه های منظم و کوچه های موازی است و  بناهای شهر نیز اکثراً یک طبقه و گاهی دو یا سه
طبقه بوده‌اند. روی هم رفته شهر گندی سابور به شکل یک مستطیل شطرنجی است که چندین
خیابان در طول و چندین خیابان در عرض دارد و تمام این خیابان‌ها همدیگر را قطع می‌کردند،
به گونه‌ای که شهر شباهتی به یک صفحه شطرنج بزرگ داشت. شکل گیری طب اسلامی در قرن
هفتم میلادی با گسترش اسلام همراه شد، در صدر اسلام مدرسه اسکندریه و مدرسه گندی
سابور دو مرکز علمی بودند که در طب تعلیم و فعالیت داشتند. در عهد خلافت عباسی بر
خلاف عهد خلفا راشدین و دورة بنی امیه به مدرسه گندی سابور اهمیت داده شد. این امر
سبب گردید که علاوه بر ظهور اطباء سرشناس، یکی از کتاب های مهم طبی مدرسه اسکندریه
تحت عنوان «مبادی الطبیه الحدیثه بین الناس» به عربی ترجمه شود. پزشکان مشهور قرن
اول هجری طبق روایت ابن جلجل[127] ، دو پزشک از مسیحیان اهوازی
بودند،بنام های تیادوق صاحب کتاب الماکول المشروب که پزشک معروف حجاج بن یوسف ثقفی(90
هجری) و تاودون که پزشک مصاحب مروان حکم (64هجری) و طبق روایت قفطی و ابن ابی اصبیعه[128]، ملازم عمربن عبدالعزیز(99 هجری
) نیز بوده است، در اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم از پزشک اهوازی دیگری بنام سرجیس
ماسوجویه که یهودی و سریانی زبان است،نام برده می شود.(زبان سریانی به زبان عربی
نزدیک است). ماسوجویه با شاعر معروف عرب ابونواس اهوازی (140 هجری) معاصر بوده
است، ماسوجویه مترجم کتاب معروف کناش اهرن القس نیز بوده است، ابن ندیم[129] در الفهرست، کتاب قوی الاطعمه
و منافعها و مضارها و کتاب قوی العقاقیر و منافعها و مضارها را از ماسوجویه دانسته
و ابن ابی اصبیه کتاب کناش فی الغدا و کتاب قوی الاطعمه را به او نسبت داده است که
شاید این همان کتاب کناش فی العین باشد. رساله‌ ‌«رساله فی البدال الادویه و مایقوم
مقام غیرها منها» نیز از ماسوجویه است. او کتاب الکناش را از زبان سریانی به عربی
ترجمه کرد، اصل کتاب کناش را یک پزشک اسکندرانی معاصر پیامبر اکرم بنام اهرن القس به
سریانی نگاشته است، که ماسوجویه در دورة حکومت مروان بن حکم (65-64 هجری ) آن را به
عربی ترجمه کرد،‌ کناش شامل 30 مقاله که ماسوجویه دو مقاله به آن افزود، در این
عصر نوشتن نسخة پزشکی معمول گشت، تا این مرحله طب در بین مسلمانان به مرتبة یک علم
مستقل در نیامده بود، اما درنیمة اول قرن سوم و به دلایل زیل طب یک علم مستقل شد:     1- بکارگیری پزشکان مدرسه جندی شاپور و
اهتمام به آن در عصر عباسی2- تاسیس بیت الحکم توسط مامون عباسی در سال 215 هجری و الحاق
کتابخانه و رصدخانه به آن 3 - اهتمام مسلمانان به علم طب بیشتر از دیگر علوم عقلی
و تلقی طب بعنوان یکی از شاخه‌های فقه(فقه بدنی) 4- اعزام هیئت های به یونان و روم
و آسیای میانه و به سراسر بلاد اسلامی برای جمع آوری کتاب و قرار دادن در کتابخانه
بیت الحکم بغداد 5- تشکیل هیئت ترجمة کتابهای خارجی به زبان عربی، مدرسه جندی
شاپور تاثیر عمیق در پیدایش طب اسلامی داشت، پزشکان بزرگ و کسانی که متون پزشکی را
در قرن دوم و سوم هجری آغاز کردند از فارغ التحصیلان مدرسه جندی شاپور بودند آنان
براساس روش و طریقة دانشمندان اسکندریه و براساس طب جالینوس عمل می‌کردند، هر چند در
طب جالینوس به عناوین منفرد در پزشکی بصورت تخصصی ‌پرداخت نمیشد و اولین بار یوحنا
بن ماسویه از پزشکان گندی سابور در کتابی تحت عنوان ‌«جزام» و همچنین حنین ابن
اسحاق در کتابی تحت عنوان «الاغذیه علی تدبیر الصحه» و اسحاق بن عمران، در کتابی
تحت عنوان «مالیخولیا» به شیوة تخصصی به یک موضوع پرداختند. حارث ابن کلده (13هجری)
فارغ التحصیل مدرسه گندی سابور بود وی پزشک خاص پیامبر اکرم (ص) بود که طب النبوی
معروف به اوست.              مدرسه گندی
سابور نقش مهمی در طب اسلامی ایفاء نموده است و دنبالة آن تا اواخر قرن دوم و
اوایل قرن سوم هجری ادامه یافت. دانشمندان و پزشکانی که در مدرسه گندی سابور طب آموختند[130]

1- نصر بن علقمه بن کلده ثقفی پسر خالة پیامبر اکرم او از دانش
پژوهان مدرسه جندی شاپور ابن سینا چند معجون درمانی به او نسبت داده است.                                           2-
حسن ابن سهل، استاد پزشک و داروسازی و نجوم و فلسفه.                                   3- حسن ابن
خضیب، استاد نجوم و ریاضی.                                                                 
4 - حسن ابن ثابت، استاد طب اسلامی.                                                                 
 5- ابوالخیر الخمار حسن بن اسوار،
استاد منطق و ادبیات اسلامی (331 هجری ) کتاب الادویه را از سریانی به عربی ترجمه
کرد.                                                              
               6- سلمویه ابن بنان، استاد طب و داروسازی.                                                             
7- حبیش بن الحسن اعسم، مدرس طب و مترجم کتابهای سریانی به عربی همچون
الاشجار و العقاقیر، الادویه المفرده، خواص الاشجار و کتاب فی مواد العلاج، نام او
در دیوان ابونواس اهوازی آمده است.                                                                            
               8- سهیل ابن بشیر یهودی، استاد
ریاضی و نجوم.                                                    9- عمر ابن
فرخان، استاد نجوم و عضو هیئت مترجمان در بیت الحکمه بغداد.                  10-
عمر ابن محمد خالد، استاد نجوم و ریاضی.                                                        
11-  عیسی بن اسیاد، استاد داروسازی
و فلسفه و حکمت.                                              12- عیسی بن ماسه، استاد طب.                                                                         
13- عیسی ابن قسطنطین مسیحی، مدرس  طب و فلسفه.                                                 14 - فضل ابن حاتم، مدرس نجوم و حساب و هندسه.                                                       
15- عیسی ابن علی، چشم پزشک.                                                                        16 - عیسی ابن یحیی، مدرس طب.                                                                      
17- عیسی ابن شهلافا، مدرس طب و زمانی رئیس گندی سابور.                                                                                            
18- فضل قیلی ابن محمد، مدرس نجوم و ریاضی.                                               19-
اسرائیل سهل، مدرس طب.                                                                           
20- فرخان ابن نصیر، استاد نجوم و ریاضی.                                                      
21- ابن اثال نصرانی، مدرس طب.                                                                                   
 22- عیسی ابن خالص، مدرس طب.                                                                 
 23- ابوسهل اهوازی، مدرس علم نجوم
بیت الحکمه بغداد و مترجم از زبان پهلوی به عربی.    24- ابوالحسن علی بن زیاد تمیمی مترجم زیج
شهریار از پهلوی به عربی.                    
25- یوسف الناقل، مدرس جندی شاپور و از مؤسس دارالحکم بغداد.                         26- موسی ابن خالد، مترجم کتاب «سته عشر»
جالینوس به عربی.                             27- ابوزکریا ابن
یوحنا، خزانه دار و زمانی رئیس بیت الحکمه و مترجم کتابهای طبی سریانی و یونانی به
عربی.                                                                                         28- سهل بن هارونی میسانی صاحب دارالحکمه بغداد
و یکی از موسسین آن.               29- جورجیس بن یخت یسوع (152 هجری)رئیس پزشکان گندی
سابور و پزشک منصور خلیفه عباسی او صاحب کناش(حاوی)، کتابی که شامل همة مباحث علم
طب باشد.            30- بختیوع بن جورجیس
(185هـ) پزشک مهدی خلیفه عباسی و هارون الرشید در سال (171 هـ).                                                                                                
 31- جبرئیل بن بخت یسوع جورجیس
(213هـ) پزشک خلیفه هارون الرشید و سپس امین و مأمون عباسی.                                                     
                                   .  32- ابو یوحنا ابن ماسویه پزشک سریانی مخصوص
هارون الرشید مؤلف کتاب النوادر الطبیه و دغل العین.                                                                                             
 33- سابور بن سهل پزشک متوکل خلیفه
عباسی و مؤلف کتاب افراباذین(داروشناس).                                                                                 
 34- کنقه هندی (ابن دهن) که کتاب
السموم را از هندی به عربی ترجمه کرد یکی ازمترجمان و پزشکان جندی شاپور است.                                                                         35-
یوحنا ابن ماسویه سریانی صاحب مرکز تعلیم طب در بغداد و مؤلف چندین کتاب طبی به
زبان عربی و سریانی است. از جمله کتاب المسواک و السنت.                                 36- حنین بن اسحاق العبادانی (194هـ) که آثار
جالینوس را به عربی ترجمه کرد، ایشان یکی از عوامل اساسی پیشرفته علم طب در تمدن
اسلامی، که اروپائیان وی را به نام ژوهامتوس می‌شناسند. رسالة فی حفظ الانسان و
اصلاحیها از اوست.                         
 .            37- عیسی بن صهاربخت مؤلف کتاب قوی
الادویه المغرده ، پزشک و داروساز و زمانی رئیس مدرسه گندی سابور.                                                                             38-
علی بن ربن طبری، وی کتاب مشهور خود بنام فردوس الحکمه را با استفاده از منابع سریانی
و یونانی و هندی نوشت، او نخستین بار از بقراط و جالینوس و اوریبالیوس و چرکا پزشک
هندی در کتاب خود استفاده کرد.                                                            
39- علی بن عباس اهوازی، وی کتاب مشهور بنام کامل الصناعه را نوشت، این
کتاب تا اواخر قرن چهارم کامل ترین کتاب در طب با روش عملی است و از این حیث از
کتاب قانون ابوعلی سینا (وفات 428 هـ) کامل تر است.                                                                                                                                      مدرسه گندی سابور در سالهای 120
تا 165 هجری به تدریج اهمیت خود را از دست داد و مراکز علمی آنجا به تدریج به شهر بغداد
مرکز خلافت منتقل شد. به دستور مامون در سال210 هجری، بنیادی علمی در بغداد به نام
بیت الحکمه تاسیس شد و آنجا مرکز ترجمه و تحقیق علمی حکومت اسلامی قرار گرفت و
دانشمند اهوازی بنام سهل بن هارون میسانی صاحب بیت الحکمه بغداد شد و پس از آن
بیمارستان بغداد تشکیل شد، بغداد جای حوزه های علمی گندی سابور را گرفت، در
بیمارستان گندی سابور، یک یا دو کلاس طب و داروسازی باقی نماند، که آنها هم دوام
نیاوردند و چندی بعد تعطیل شدند. گندی سابور ده ها سال بعد در اثر هجوم تیره های
از کردها ویران شد. بر سر در مدخل  مدرسه گندی
سابور نوشته شده بود. ‌«دانش و فضیلت برتر از بازو و شمشیر است[131] .

 

 

 

 

آلِ بُخت یسوع، قرن دوم هجری[132]

نامی که بر خاندانی از پزشکان مسیحی
نسطوری اهوازی اطلاق شده است. افراد
مشهور
این خاندان که از قرن دوم تا اواسط قرن  پنجم می‎زیسته‎اند.
تلفظ و ریشه کلمه بخت یسوع مورد بحث دانشمندان بوده است. قدما غالباً آن را مرکب
از دو کلمه سریانی بُخت (عبد) و یَشُوع (عیسی مسیح) دانسته‎اند.
اینان نخست در جندی شاپور می‎زیسته‎اند. بخت یسوع (اول)، جِبرائیل
(اول)، جرجیس، بخت یسوع (دوم)، جبرائیل (دوم)، بخت یسوع (سوم)، عبیدالله (اول)،
جبرائیل (سوم)، عبیدالله (دوم)، از نخستین و دومین پزشک این سلسله هیچ اطلاعی در دست نیست و شهرت خاندان، با نفر سوم آغاز
می‎شود .                              .             
1- جرجیس، جورجیس بن‎جبرائیل
(152 هجری) رئیس بیمارستان جندی شاپور که شهرت فراوانی کسب کرده بود. اطلاعات اندکی که از او به دست رسیده،
با بیماری منصور عباسی سال 148 هجری آغاز می شود. منصور که به بیماری معده دچار
شده بود، از وجود وی در مقام ریاست پزشکان
جندی شاپور آگاه شد و دستور به احضارش داد. جرجیس ناچار کار بیمارستان را به پسر خویش بخت یشوع سپرد و همراه دو
تن از شاگردان خود به
نام های
ابراهیم و عیسی‎بن
‎شهلافا یه بغداد رفت. وی از
همان دیدار نخست، منصور را شیفته اخلاق و وقار خود کرد و بی‎درنگ
به معالجه خلیفه پرداخت. منصور چون شفا یافت، او را خلعت داد و به ریاست پزشکان پایتخت برگزید. حدود151
هجری که منصور پی برد که جرجیس به آیین نصرانی سخت پای بند است و ناگزیر بیش از یک همسر برنمی گزیند، از او
خواست به معالجه زنان حرم
نیز
بپردازد. جرجیس تا پایان اقامت در بغداد به آن کار هم مشغول بود. وی در152 هجری
بیمار شد و پس از آن تاریخ موافقت خلیفه، به زادگاه خویش بازگشت. شاید وی پس از این تاریخ هم چندسالی
زنده بوده است، زیرا در غیاب او شاگردش ابن‎شهلافا چندی
پزشک
دربار عباسی بود تا اینکه فسادش آشکار شد و به فرمان خلیفه تبعید گردید و آنگاه
رسولی از جانب منصور
نزد
جرجیس آمد و جرجیس به علت ضعف شدید، شاگرد دیگرش ابراهیم را به دربار گسیل داشت. ابن‎ابی اصیبعه می‎گوید
وی کتابهای بسیاری برای منصور از یونانی به عربی ترجمه کرد. اما ترجمه‎هایی به سریانی نیز داشته است، زیرا در پایان شرح حال او  اضافه می‎کند که کتاب کُنّاش معروف او را حنین بن اسحاق از سریانی به
عربی گردانید. این کناش امروز دیگر موجود
نیست اما به احتمال قوی نقل قول های متعددی که درکتاب الحاوی رازی آمده است، از این کتاب است. شرح «کناشی» در
کتابخانه آستان‎قدس موجود است که نام ابو یزید صهاربخت، شاگرد جرجیس بر آن
نگاشته شده است. این کناش نیز مانند
اکثرکناش ها، شامل ده «مقاله» هستند. همچنین قسمتهایی از دو کتاب دیگر جرجیس به
نامهای الاخلاط و دیابیطی در الحاوی نقل شده است.                                    .      2-
بخت یسوع دوم بن ‎جرجیس(185هجری)، دومین فرد ممتاز این دودمان
است. زمانی که پدر بختیشوع از اهواز به بغداد ‎رفت، اداره
دارالعلم
و بیمارستان جندیشاپور را به وی سپرد. در زمان خلافت مهدی(158-169 هجری) یک‎بار او را برای معالجه‎های هادی که ولیعهد بود از اهواز به بغداد
فراخواندند. اما پس از اندک زمانی، به سبب حسادت ابوقریس عیسی که طبیب دربار بود، و ناسازگاری خیزُر
همسر مهدی، به اهواز باز گردانده شد.و پزشک دیگر اهوازی که عَبدِ یَسُوع ‎بن ‎نصر نام داشت، به بغداد دعوت می کنند. به هر حال، بازگشت مجدد
بخت یسوع به بغداد در 171 هجری پیش می آید که در این زمان اتفاقی برای هارون‎الرشید پیش آمده بود که وی به صداع دچار می شود.                                               .                  3- جبرائیل ‎بن‎بخت
یسوع ‎بن‎جرجیس (246-155 هجری)، مشهورترین فرد آل بخت یسوع است. جبرئیل
در اهواز رشد و نمو کرد، سال 171 هجری بخت یسوع، پدر جبرئیل برای درمان خلیفه از
اهواز به بغداد رفت.  سال 175 هجری بخت
یسوع فرزندش را برای درمان خلیفه معرفی کرد و جبرئیل اهواز را به مقصد بغداد ترک
کرد. جبرئیل در بغداد به سرعت منزلت والایی یافت. جبرئیل حدود 10 سال در دربار
خلفا با پدر همکار بوده است. او حدود 23 سال  خدمتگزار هارون بود.                                                          
.               4- بخت یسوع بن‎جبرائیل (دوم) (256 هجری). بخت
یسوع دوم سال 213 به خدمت مأمون در آمد. او همان سال خلیفه را در سفر به آسیای
صغیر همراهی کرد و تا سال 227 هجری که آغاز
خلافت واثق است، پزشک دار الخلافه بود. در زمان این خلیفه، بخت یسوع ثروت و شهرت عظیمی فراهم کرد،
آنچنانکه مایه حسادت دو
تن از
بزرگان دربار، یعنی ابن‎زیّات
وزیر (233 هجری) و ابن‎ابی
داود قاضی(240هجری) گشت. در اثر سعایت آن دو، خلیفه پزشک خویش را به اهواز تبعید
کرد و دستور به مصادره اموال او داد.
بختیشوع از سال  (230هجری) تا نزدیک به 5
سال در جندی شاپور
بود تا
واثق بیمار شد و او را به بغداد فرا خواند. پزشک از اهواز حرکت کرد و زمانی که به
سامره رسید، خلیفه
درگذشته
بود (232هجری). و آن زمانی است که انجمن پزشکی با حضور یحیی ابن‎ماسویه و میخائیل و حنین‎بن‎اسحاق و
سلمویه و
نیز بخت یسوع در حضور واثق تشکیل گردید و مدتی درباره اصول و چگونگی علم پزشکی مباحثه شد. کار بخت یسوع
در دربار متوکل (247هجری) رونق بسیار یافت و بیشتر روایاتی که درباره معالجات او نقل کرده‎اند به همین دوره مربوط است. وی در آن روزگار ثروتی بی‎مانند فراهم آورده بود و از چشم و هم چشمی با بزرگان دربار، حتی شخص
خلیفه‎رو نمی‎تافت. لباسها و زیورها و عطرها و خانه‎های او همیشه موجب حسادت متوکل بود. به همین جهت، لااقل دو بار اموال او را ضبط و
خود او را به بغداد و بصره تبعید کرد و نوبت اول احتمالاً در 244 هجری بود که وی جشنی عظیم برای پذیرایی خلیفه
در خانه خود ترتیب
داد.
آنچه مؤلفان درباره وسایل و ابزارهای شگفت و اختراعات غریب او به منظور آسایش بیشتر نقل کرده‎اند. البته افسانه آمیز است،
اما بر اعجاب ایشان نسبت به هوش
سرشار و دارایی هنگفت او دلالت دارد. تبعید دوم در آخرین سال خلافت متوکل به سبب آگاهی احتمالی بخت یسوع از
توطئه قتل خلیفه صورت گرفت(247 هجری). با این همه، عصر متوکل، روزگار طلایی زندگی
بخت یسوع بوده است. حرمت او
در دربار
به حدی بود که خلیفه، شاعر دربار علی‎بن‎جَهم را به سبب شعری که در هجای پزشک سروده بود، یک سال به
زندان انداخت و بعد به خراسان تبعید کرد. بختیشوع یکی دو سال در تبعید زیست تا
اینکه مستعین (248هجری) وی را به دربار فراخواند. او در نهایت عزت و احترام زیست و
در ماه صفر 256 هجری و چند ماهی پیش از قتل مهتدی درگذشت.  آثار وی
عبارتند از: ابن‎‎المرکبة؛
کتاب مختصر به حسب‎الامکان،
علم‎الازمان و‎البدان؛
رساله‎ مخفیات‎الرموز‎فی‎الطب؛
نبذة‎فی‎الطب[133].                                                                    
.                                                                    5- عبیدالله (اول). عبیدالله و خواهرش بر سر
اموال پدر، کارشان با بزرگان دولت به منازعه کشید. جبرائیل (سوم) فرزند عبیدالله
است که او کارمند دربار مقتدر بود.                         .  6- یوحنا
(یحیی) ‎بن‎بخت یسوع. یوحنا طبیب مخصوص موفق پسر متوکل است. کتاب  فی‎مایحتاج‎الیه ‎الطبیب من علم‎النجوم
از تألیفات اوست، یوحنا کتاب های
بسیاری
را [از یونانی] به سریانی برگردانده و ترجمه‎ای عربی از او دیده نشده است.                        .  7-
بخت یسوع
‎بن‎ یحیی(یوحنا). بخت یسوع در سال به خدمت مقتدر در آمد. او در سال
329 هجری درگذشت. ابن قفطی[134] میگوید: بخت یسوع بزرگترین
طبیب دربار است، او در این ایام با سنان‎بن‎ثابت
همکار بوده است.پس از آن به خدمت‎الراضی(329
هجری) درآمده است.   8- جبرائیل‎بن‎عبیدالله‎بن‎بخت یسوع:  او فرزند عبیدالله(اول) است(396 هجری) که در
دیوان مقتدر خدمت می‎کرده
است. چون درگذشت، خلیفه اموال او را مصادره کرده و جبرائیل جوان همراه خواهر و مادر خویش به عُکبَرا گریخت.
سپس مادر به همسری پزشکی
دیگر
درآمد، اما پس از چندی درگذشت. جبرائیل ناچار به بغداد رفت و به رغم تنگدستی و بدرفتاری خویشان، با جدیت تمام
به آموختن علوم پزشکی همت گماشت و نزد تَرمره پزشک و یوسف واسطی در بیمارستان بغداد تلمذ کرد. سپس درسال334هجری
زمان فتح بغداد بدست معزالدوله بازگشت
و با جبرائیل آشنا شد. جبرائیل کنیز بیمار او را که پزشکان فارس و کرمان و عراق از درمانش درمانده بودند را
بهبود بخشید و هدایای
فراوانی
دریافت داشت. پس از آن چون دید در فارس و کرمان شهرتی کسب کرده، در آغاز حکومت عضدالدوله 338
هجری به شیراز رفت و با رسالة ‎فی‎عصب‎العین
به خدمت
امیر رسید و مقامی ارجمند یافت. وی مدت طولانی در فارس زیست، او در357 هجری به
معالجه یکی از خویشان عضدالدوله پرداخت. نیز او در364 هجری همراه عضدالدوله به
بغداد رفت و در بیمارستان آنجا که به همت امیر رونق تازه‎ای
یافته بود، هر هفته دو شب و دو روز به خدمت مشغول شد، او کناشی در معالجه همه
اعضای بدن نگاشت. جبرائیل رساله ألَمُ‎الدِّماغ
بمشارَکَةِ فَمِ‎المَعدَةِ
و‎الحجابِ‎الفاصِل را تألیف کرد. کناش بزرگ خود را با نام صاحب، الکافی نوشت.
پس از آن کتابی به نام المطالبة بین
قول‎الانبیاء و‎الفلاسفة،و مقاله‎ای بعنوان «الرد علی‎الیهود» و رساله‎های متعدد دیگری نگاشت. بعد از آن نیز سفری به بیت‎المقدس کرد و از آنجا به دمشق رفت،او از پذیرفتن دعوت عزیز، خلیفه فاطمی مصر، سرباز زد و به بغداد
بازگشت. عاقبت حدود 393 هجری بدعوت مُمَهِدالدوله ابومنصور به مَیّافارِقین رفت و پس از سه سال اقامت در همانجا
در 85 سالگی درگذشت.                                                                                       .
9- عبیدالله‎بن‎جبرائیل، ابوسعید(450 هجری)، او آخرین طبیب مشهور این خاندان
است، عبیدالله در میّافارقین زیست و با ابن‎بُطلان دوست بود، برخی از کتابهای متعدد او اینک در دست است.

 

نقش اهوازی در پیدایش دارالحکمه
یا بیت الحکمه بغداد ( 201 هجری)[135]

دارالحکمه یا بیت الحکمه در
اصل کتابخانه و دارالترجمه بوده است که در زمان خلفای بنی عباس در بغداد دایر شد. سال
210 هجری خلیفه عباسی مؤسسه دارالحکمه را تأسیس نمود و سپس با مشارکت دانشمندان مدرسه
گندی سابور زمینه ای را فراهم آورد تا حکومت اسلامی به رشد و  شکوفایی علمی زمان خود برسد. این دوره از تاریخ
اسلام به نام «عصر طلایی» در  غرب معروف
است. در دارالحکمه دانشمندان کتاب های خارجی زیادی را بزبان عربی ترجمه کردند.
همزمان دانشمندان فراری از روم شرقی هم برای حفظ جان خود به این دارالحکمه پناه
آوردند. هارون الرشید شخصآ «حنین ابن اسحاق العبادی»، را به ریاست دار الحکمه برگزید.
مترجمین این دوره بسیار بکار خود مسلط بودند، اما آنکه از همه تأثیر بسزاتری بر
جای گذاشت «مأمون» خلیفه عباسی بود. در زمان او دارالحکمه عهده دار وظایف تازه تری
شد که همانا ترجمه کتب ریاضی و نجوم از زبان یونانی بود. دارالحکمه در این دوره
تحت نظر دانشمندی اهوازی بنام «سهل بن هارون میسانی»  اداره میشد. همکاران دیگر او محمد بن موسی و
محمد جعفر ابن موسی و احمد ابن موسی و الحسن بن موسی بودند. پس از مامون در زمان
المعتصم  و الواثق  دار الحکمه بکار و رونق خود ادامه داد، اما در
زمان المتوکل  دار الحکمه دچار رکود وتنزل
شد. در حالیکه در دوران خلافت مامون و معتصم و واثق در اوج درخشش بود چون این سه
خلیفه پیرو تفکر «اعتزالی» بودند و می خواستند بدانند که: فلاسفه یونان در باره
«جبر و اختیار» چه گفته اند. دارالحکمه بهنگام حمله هلاکوخان مغول بکلی منهدم شد.
مغولان کتاب های موسسات علمی و کتابخانه بزرگ بغداد را سوزاندند یا در دجله و فرات
ریختند.

 

 

 

 ابوالحسن‌ على‌ بن‌
عباس‌ اهوازی (‌ 343 هجری)[136]

ابوالحسن علی بن عباس اهوازی، سال
343 هجری در اهواز بدنیا آمد و همانجا رشد و نمو کرد. ابن عباس برای ادامه تحصیل
اهواز را ترک و به بغداد رفت. ابوالحسن اهوازی شاگرد ابوماهر بود و پس از ابوماهر
او خود به مطالعه کتب متقدمین پرداخت. کتاب موسوم به کامل الصناعه یا کُنّاش ملکی و یا بطور اختصار الملکی را نگاشت
و موجب شهرت او گردید. او در مقدمه کتاب می گوید: کتب طبی متقدمین و متأخرین
را از زمان بقراط تا این وقت آنچه
دیدم ناقص بود، کتابی کامل و جامع که تمام فنون و اقسام طب
تا این عصر تألیف نشده است . کتاب الملکی، جامع تمام
فنون طب است و این کتاب قبل از قانون ابن سینا کتاب درسی اطباء بود و قفطی[137]
گوید: پس از تالیف قانون توسط ابن سینا مردم کُنّاش ملکی را ترک گفته به کتاب قانون
روی کردند،
هرچند کتاب ملکی از کتاب قانون ابن سینا از حیث عملی بهتر است. ابن عباس هم دوره
رازی است ولی از تاریخ وفات ابن عباس اهوازی و شرح حال وی تفصیلی در دست نیست همین
قدر میدانیم
که تا سال383 هجری زنده بوده است.
این کتاب الملکی در سال529 هجری توسط قسطنطین افریقی در مدرسه سالرنو تحت عنوان الکتاب
الملکی
ترجمه و آنرا به خود
نسبت داد. کتاب ابن عباس اهوازی برای دومین بار در سال 1200میلادی توسط إستیفان
الأنطاکی ترجمه شد. این نسخه در سال 1492 میلادی در شهر بندقیه ایتالیا به چاپ
رسید. همین نسخه برای بار دوم در سال 1523 میلادی در شهر لیون به چاپ رسید.
لکلرک در تاریخ اطباء عرب گوید:
ملکی در سال 529 میلادی به زبان
لاتینی ترجمه شده و چند بار به طبع رسیده است. ابن عباس اهوازی‌ را به‌ جهت دانش‌ و مهارت‌ و ابتکار،
کتابش‌ را به‌ عنوان‌ یکى‌ از برجسته‌ترین‌ منابع‌ طبى‌ ستوده‌اند.‌ شهرت‌
اهوازی‌ مرهون‌ کتاب‌ ارزشمند او، کامل‌ الصناعة
الطبیة است‌ که‌ آن‌ را کنّاش‌ الملکى‌، الطب‌ الملکى‌، کتاب‌ الملکى‌، القانون‌ العضدی‌ فى‌ الطب‌ و الکناش‌ العضدی‌ فى‌ الطب‌ نیز نامیده‌اند.
کامل‌ الصناعه‌ دایره المعارفی‌ است‌ پزشکى‌ و دارای‌ نظم‌ و ترتیبى‌ عالى‌ است که‌
از همان‌ روزگار تألیف‌ مورد اقبال‌ و مراجعه‌ واقع‌
شد ، اما پس‌ از تألیف‌ قانون‌ ابوعلى‌ سینا تقریباً به‌
کناری‌ نهاده‌ شد. با این همه‌، قفطى‌ تاکید می کند‌ که‌ این‌ کتاب‌ از دیدگاه‌ پزشکى‌ عملى‌ برتر از قانون‌ بوعلى‌ است‌. آنچه‌
اهوازی‌ در جلد دوم‌ همین‌ اثر در ابواب‌ پزشکى‌ عملى‌ (بالینى‌ و جراحى‌) آورده‌، دقت‌ و مهارت‌ و تجربه‌اش‌ در مداوای‌ انواع‌ بیماریها و
جراحیها را آشکار مى‌سازد. علاوه‌ بر این‌ وی‌ در این‌ کتاب‌
دیدگاههای‌ جالب‌ و ابتکاری‌ ابراز کرده‌، و به‌ کشف های‌ مهم‌ نایل‌
آمده‌ است‌ . مثلاً آنچه‌ دربارة انقباض‌ و انبساط رگها و اختلاط
هوا و خون‌ و جریان‌ آن‌ در شریانها گفته‌، نخستین‌ وصف‌
گردش‌ مویرگى‌ خون‌، و اولین‌ بیان‌ روشن‌ و علمى‌ از شبکة مویرگهاست‌. اولین
کسی بود که دربارة جنین‌ و تکامل‌ آن‌ و حرکات‌ رحم‌ به‌ هنگام‌
زایمان‌، سخن گفته است‌، و سرطان‌ رحم‌ را به‌ خوبى‌ تشخیص‌ داده‌ است‌. وی‌
همچنین‌ کاملاً به‌ اهمیت‌ روان‌ درمانى‌ آگاه‌ بوده‌، و پیش‌
از ابوعلى‌ سینا به‌ ‌ موضوع‌روان درمانی پرداخته‌
است‌. تحقیقات‌ ابن عباس اهوازی‌ در علل‌ بروز صرع‌ و
بیان‌ نشانه‌ها و تظاهرات‌ فیزیکى‌ و روحى‌ آن‌ سخت‌ جالب‌
توجه‌ است‌. با اینهمه‌، اولمان‌ که‌ خود در جایى‌ فصول‌ و ابواب‌ کامل‌ الصناعه‌
را معرفى‌ کرده‌ ، منکر نوآوری‌ پزشکان‌ عصر اسلامى‌ است‌ و
همه‌ را اقتباس‌ از یونانیان‌ دانسته‌، و اهوازی‌ را
نماینده‌ و شارح‌ خالص‌ طب‌ جالینوس‌ معرفى‌ کرده‌ است.                   .     

شرح
کتاب الملکی                              
                                              .        کامل‌ الصناعه‌ مشتمل‌ بر دو جزء و هر جزء در ده مقاله‌ تدوین‌ شده‌ است‌: جزء اول‌ در طب‌ نظری‌ و جزء دوم‌ در
طب‌ عملى‌ است‌. در جزء اول‌ افزون‌ بر دیباچه‌ و تصدیر کتاب‌
به‌ نام‌ عضدالدوله‌ و بررسى‌ آثار پزشکان‌ بزرگ‌ و کلیات‌ طب‌ ، به‌
مسائلى‌ همچون‌ تشریح‌ اعضای‌ ساده‌ و مرکب‌ بدن‌، قوای‌ طبیعى‌، علل‌ و
علائم‌ و دورة بیماریها و نقش‌ عواملى‌ چون‌ آب‌ و هوا، غذا، خواب‌ و ورزش‌ در
سلامت‌ انسان‌ پرداخته‌ است‌. جزء دوم‌ به‌ بهداشت‌
عمومى‌، انواع‌ بیماریها و شیوة درمان‌ آنها از سر تا قدم‌ به‌ ویژه‌ دستگاههای‌ تنفسى‌ و گوارشى‌، و نیز جراحى‌ که‌ یکى‌ از جالب‌ترین‌ بخشهای‌
کامل‌ الصناعه‌ به‌ شمار مى‌رود، و سرانجام‌ انواع‌ ادویة
مرکبه‌ و شیوة ساخت‌ و ترکیب‌ آنها اختصاص‌ داده‌ شده‌ است‌. در عصر جدید
توجه‌ اروپاییان‌ از نیمة قرن نوزدهم میلادی‌ به‌ این‌ اثر
بزرگ‌ طبى‌ جلب‌ شد و به‌ بررسى‌ ابواب‌ یا ترجمة بخشهایى‌ از آن‌ دست‌ زدند و در تحقیقات‌ مربوط به‌ تاریخ‌ علم‌ و تاریخ‌ پزشکى‌ به‌ بررسى‌
آراء او پرداختند. نخستین‌بار
متن‌ عربى‌ کامل‌ الصناعة الطبیة در 1283هجری‌ در لاهور و پس‌ از آن‌
در 1294هجری‌ در بولاق‌ به‌ چاپ‌ رسید. نیز نسخة خطى‌ دانشگاه‌ استانبول‌ را فؤاد سزگین‌ در 1405هجری در فرانکفورت‌ چاپ‌ تصویری‌ کرد.کمبل‌، کتاب‌ دیگری‌ درطب‌ مشتمل‌ بر سه بخش‌ بهداشت‌، بیماریها و جراحى‌ که‌ نسخة آن‌
را درگوتینگن‌ نشان‌ داده‌، را از ابن عباس اهوازی دانسته‌است‌.ابن عباس اهوازی در
این کتاب برای اولین بار از ورزش های اکره(فوتبال)، کوهنوردی، دو میدانی و همچنین
از اسب سواری و کشتی و دیگر ورزش های گروهی و فردی مربوط به بدن سازی که در آن
زمان در اهواز رایج بوده، صحبت کرده است.

 

نقش دانشمندان اهوازی درتوسعه علوم ریاضیات و فیزیک و نجوم

ابوعلی حسن  بن حسین ، ابن هیثم ( 430- 354 هجری)[138]

ابن هیثم سال 354 هجری به دنیا آمد. وی از دانشمندان سرشناس
عرب است که در اهواز رشد و نمو کرد، او ابتدا برای ادامه تحصیل به بصره رفت و در
همانجا اقامت گزید. ابن هیثم، در آثار لاتینی غرب سده‌های میانه به آونتان یا
آوناتهان و بیشتر به آلهازن شناخته می‌شود، غالب نویسندگان مرگ او را در حدود سال
430 هجری یا پس از آن در قاهره دانسته‌اند. او در زمینه شناخت نور و
قوانین شکست و بازتاب آن نقش مهمی ایفا کرده‌است. شرح اصول
تاریکخانه و اختراع ذره‌بین از کارهای برجسته این دانشمند اهوازی است. به اعتقاد
برخی پژوهشگران او نخستین دانشمند جهان است که سرعت صوت را محاسبه کرده‌است. او با معیارهای متعارف اندازه‌گیری
در زمان خود، که واحد زرع بود، سرعت نور را محاسبه کرد و دور کره زمین را اندازه گرفت. وی نخستین کسی است که به بررسی
خواص نور
پرداخت ، او درعلوم ریاضی، حساب
و هندسه، مثلثات، جبر،
الابصار و غیره، استادی ماهر و صاحب ابتکار بود.او بعنوان مهندس برای بنای سد اسوان
بر رود نیل به مصر رفت و به دار الخلافه فاطمیان پیوست.سفر ابن هیثم به مصر به تشویق و وعدۀ الحاکم فاطمی فرمانروای مصر روی داد و
البته بعید نیست که ابن
هیثم
اصلاً به امید اجرای طرح خود برای تنظیم آب نیل و برخورداری از کرم الحاکم آن تمهید را اندیشیده باشد. خلیفۀ
فاطمی پس از اطلاع از این طرح،
پول برای
ابن هیثم فرستاد وخلیفه خود به استقبال او بیرون شد و دانشمند را گرامی داشت. ابن هیثم اندکی
بعد در رأس گروهی از مهندسان به بررسی نیل و مجرای آن در بخش مرتفع جنوب مصر پرداخت، اما با مشاهدۀ آثار و ابنیه‌ای
که مصریان براساس
طرحهای
دقیق هندسی ساخته بودند، دریافت که اگر اجرای طرحی که او در اندیشه داشت، ممکن بود، این مصریان فرهیختۀ
دانا به هندسه و ریاضیات، البته پیش‌تر به آن دست می‌زدند.
بررسی
چگونگی مرتفعات اسوان که نیل از آن می‌گذرد، نیز این نتیجه‌گیری را تأیید کرد. از این‌رو نزد
خلیفه به ناکامی خود اعتراف کرد. ظاهراً خلیفه واکنش تندی از خود نشان نداد، اما چنین می‌نماید که از این ناکامی
چندان خشمناک شده بود
که ابن
هیثم را به جای آنکه در جایی چون دارالحکمۀ قاهره، در کنار کسانی مانند ابن یونس منجم به کار بگمارد، به
شغلی دیوانی گماشت. ابن هیثم از بیم جان خود این شغل را پذیرفت، ولی برای رهایی از
آن چاره در این دید که
باز
تظاهر به جنون کند. از این‌رو خلیفه اموال او را مصادره کرد و کسی را به قیمومتش گماشت و در خانه‌اش
محبوس کرد. چون الحاکم درگذشت (411هجری)، ابن هیثم نیز از تظاهر به جنون دست برداشت و آزاد شد و اموالش را باز
پس گرفت. وی نزدیک
الازهر
قاهره مقام گزید و بقیۀ عمر را به تدریس و تألیف سپری کرد و از طریق استنساخ کتاب روزی خود را به دست می‌آورد.
و به روایتی  ابن هیثم از بیم خلیفه شبانه
به شام گریخت و به خدمت یکی از امرای آن دیار درآمد به رغم بخشش های این امیر به مختصری قناعت کرد و
یکسره به کارهای علمی
پرداخت ابن هیثم از راه
استنساخ کتابهای ریاضی روزگار می‌گذرانید.کتاب های او در هندسه، حساب، به ویژه
کتاب علم البصار در پرتوشناسی، شهرت جهانی دارند. این کتاب در سده‌های میانه اروپا،
به لاتین برگردانده شد. ابن هیثم رساله‌ای در نور نوشت و ذره بین را
کشف کرد. به نسبت زاویه تابش و زاویه انکسار پی برد و اصول تاریکخانه را شرح داد و در مورد قسمت‌های
مختلف چشم بحث کرد. رسالهٔ نور ابن هیثم نفوذ زیادی در
اروپا گذاشت. کارهای وی توسط کمال الدین پیگیری شد. بالغ بر بیست اثر بازمانده ابن
هیثم ویژه مسائل نجومی است. شهرت ابن هیثم در نجوم
بیشتر به سبب تالیف رساله‌ای است به نام مقاله فی هیئته العالم. ظاهراً این رساله
از آثار جوانی او است، زیرا در آن از «پرتوی که از چشم خارج می‌شود» سخن گفته‌است
و ماه را جسمی صیقلی توصیف کرده که نور خورشید را «باز می‌تاباند» این دو نظر را وی در المناظر و مقاله
فی ضوء القمر رد کرده‌است این رساله تنها نوشته نجومی ابن هیثم است که در قرون
وسطی به غرب راه یافته‌است. آبراهام هبرایوس آن را به سفارش آلفونسوی دهم، شاه کاستیل (وفات: ۱۲۸۴ میلادی) به اسپانیایی ترجمه کرد و این ترجمه را مترجم ناشناسی (تحت عنوان
کتاب جهان و آسمان) به لاتینی در آورد. در این رساله ابن هیثم ثابت می‌کند که اگر ماه مانند
آینه‌ای رفتار کند لازم می‌آید که سطحی از ماه که نور خورشید را به زمین باز می‌تابد
کوچک‌تر از سطحی باشد که ما مشاهده می‌کنیم، پس نتیجه می‌گیرد که ماه نور عرضی خود
را در دریت مانند اجسام منیر، یعنی از همه سطح خود و در همه جهات، گسیل می‌دارد،
این نظر با استفاده از یک ذات‌الثقبتین نجومی ثابت می‌شود. از
این رو وی آسمان را متشکل از مجموعه‌ای از پوسته‌های
کروی (با افلاک) هم مرکز فرض کرده‌است که بر هم مماسند و درون یکدیگر می‌چرخند، در
داخل ضخامت هر پوسته، که نماینده فلک یکی از سیارات است، پوسته‌های هم مرکز و خارج
از مرکز و کرات کامل دیگری وجود دارد که بترتیب با افلاک خارج از مرکز و افلاک تدویر متناظرند. همه پوسته‌ها و کره‌ها سرجای خود و
به گرد مرکز خود می‌چرخند، و از ترکیب آنها حرکت ظاهری سیاره که طبق فرض روی
استوای فلک تدویر قرار دارد پدید می‌آید. ابن هیثم با توصیف دقیق همه حرکاتی که در
کار می‌آیند، در واقع گزارشی کامل و روشن و غیرفنی از نظریه بطلمیوس درباره سیارات
ارائه می‌کند، و همین نکته راز محبوبیت رساله او را آشکار می‌کند. ایراد ابن هیثم
به حرکت پنجم ماه که در فصل پنجم از مقاله پنجم مجسطی بیان شده، بسیار آموزنده‌است.
این اشکال کاملاً از نوع برهان خلف است، زیرا «ثابت می‌کند» که چنین حرکتی از لحاظ
فیزیکی محال است. بطلمیوس فرض کرده بود که هنگام حرکت فلک تدویر ماه بر فلک حامل
خارج مرکز آن قطری که از اوج تدویر می‌گذرد (هنگامی که، مرکز فلک تدویر بر اوج فلک
حامل است) طوری می‌چرخد که همیشه در امتداد نقطه‌ای در روی خط اوج و حضیض است (این
نقطه را «نقطه المحاذات» می‌گویند)؛ به طوری که مرکز دایره البروج در وسط خطی است
که این نقطه را به مرکز فلک حامل وصل می‌کند. این فرض ایجاب می‌کند که وقتی فلک
تدویر یک دور کامل روی فلک حامل خود می‌چرخد، قطر آن بتناوب، در دو جهت مخالف
بچرخد. اما ابن هیثم می‌گوید که چینین حرکتی را تنها یک کره ایجاد می‌کند، که
بتناوب در دو جهت مختلف می‌چرخد، یا دو کره که یکی بیحرکت می‌ماند و دیگری در جهت
خاص خود می‌چرخد. چون فرض جسمی با این اوصاف ممکن نیست، بنابراین ممکن نیست که قطر
فلک تدویر در امتداد آن نقطه مفروض باشد.سالها قبل از اینکه عکاسی
اختراع شود اساس کار دوربین عکاسی وجود داشت. ابن هیثم در قرن پنجم هجری / یازدهم
میلادی وسیله‌ای را به نام جعبه تاریک را برای مطالعه خورشیدگرفتگی به کاربرده
بود. این وسیله، طی جنگهای صلیبی به اروپا راه یافت.اتاقک تاریک، عبارت بود از
جعبه یا اتاقکی که فقط بر روی یکی از سطوح آن روزنه‌ای ریز، وجود داشت. عبور نور
از این روزنه باعث می‌شد که تصویری نسبتاً واضح اما به صورت وارونه در سطح مقابل
آن تشکیل شود. این وسیله به شدت مورد توجه نقاشان قرار گرفت و تمامی نقاشان بخصوص
نقاشان ایتالیایی قرن شانزدهم از آن برای طراحی دقیق منظره‌ها و ملاحضه دورنمایی
صحیح استفاده می‌کردند، به این ترتیب که کاغذی را بر روی سطح مقابل روزنه قرار می‌دادند
و تصویر شکل گرفته را ترسیم می‌کردند. این تصاویر بسیار واقعی و از ژرفانمایی (پرسپکتیو) صحیحی برخوردار بود.ابن‌هیثم یک تصویر
را هم فرافکن کرده است‌. وی دستگاهی ساخته بود که تصویر را باز می تاباند. بدین
گونه نخستین سنگ بنای سینما گذاشته شد. ابن‌هیثم اولین دانشمندجهان است که سرعت
صوت را محاسبه کرده است‌. او با معیارهای متعارف اندازه‌گیری در زمان خودش‌، که
واحد زرع بود، سرعت نور را محاسبه کرد و دور کرهٔ زمین را اندازه گرفت.وی نخستین کسی است که به بررسی خواص نور پرداخت.حل مسأله
زیر یکی از کارهای معروف او است:«در صفحه دایره‌ای به مرکز O و به شعاع R، دو نقطه ثابت B ,A داده می‌شود. هرگا ه دایره را به مثابه ایینه‌ای فرض کنیم بر آن،
نقطه‌ای چون M بیابید که شعاع نورانئی که از A خارج می‌شود پس از منعکس شدن در نقطه M، بر B بگذرد.»ابن
هیثم این مسأله را با استفاده از یک معادله چهارم و از تقاطع یک هذلولی متساوی
القطرین و یک داریره حل کرده‌است.

آثار ابن هیثم:کتاب المناظر، مقالة فی صورة‌الکسوف،
رسالة فی مساحة المسجم المکافی، مقالة فی تربیع الدائرة، مقالة مستقصاة فی الاشکال
الهلالیة، خواص المثلث من جهة العمود، القول المعروف بالغریب فی حساب المعاملات، قول
فی مساحة الکرة.

 

 

 

 

 

 

 

اَبوالْحَسَنِ احمد بن حسین بن کرنیب اَهوازی(360
هجری) [139]

ابوالْحَسَنِ
احمد بن حسین بن کرنیب، در قرن چهارم هجری در اهواز بدنیا آمد[140]. ابوالحسن در اهواز رشد و نمو کرد. او ریاضی‌دان
و منجم نامداری است که ذکرش در برخی نسخه‌های خطیِ شرح‌ المقالة‌ العاشرة ‌لاقلیدس،
با عنوان اهوازی ضبط شده است، و در نتیجه،یونگ و دخویه و
آلوارت با استناد به فهرست فلوگل بر کشف‌الظْنون، وی را با عبدالله ‌بن
‌هلال اهوازی یکی دانسته‌اند، اما این استنباط درست به نظر نمی‌رسد، زیرا عبدالله‌بن‌هلال در 165 ق.زنده بوده و تألیف شرحی بر اصول اقلیدس در آن
زمان هنوز بسیار بعید صورت گرفته باشد.

بیرونی در آثار خویش
چند بار از ابوالحسن اهوازی نام برده که نشان دهندة اهمیت
کارهای علمی اوست.یک جا نیزبه انتقاد از وی پرداخته و از ستمی که اهوازی نسبت به خوارزمی روا داشته،سخن می‌گوید. در جای دیگری از ابوالحسین احمدبن حسین اهوازی کاتب نام می‌برد و کتاب معارف‌الروم را به
وی نسبت می‌دهد. زوتر احتمال می‌دهد که این دو تن یکی بوده باشند. شایان توجه است که ابوالحسن اهوازی در رسالة خود
از ابوجعفر خازن که در حدود 360 ق درگذشته،یاد کرده است.از این رو می‌توان نتیجه گرفت که روزگار کهنسالی اهوازی با دوران کودکی بیرونی مقارن
بوده است. تنها اثر موجود اهوازی کتابی است با عنوان شرح
المقالة ‌العاشرة من کتاب اقلیدس که چند نسخه از آن در
کتابخانه‌های برلین و دو نسخه نیز در
کتابخانه‌های دانشگاه تهران و دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران
موجود است.

 

 

 

 

 

دیوان سالاری و آئین کشورداری

ابو محمد، سهل بن هارون میسانی، 215
هجری[141]

ابو محمد، سهل بن هارون میسانی صاحب دارالحکمه بغداد و دانشمند
معروف دوره خلافت عباسی است،
سهل از مردم دشت میسان بود که در اهواز رشد و نمو کرد و برای ادامه
تحصیل به بصره رفت و در آنجا به شهرت رسید. ابومحمد میسانی در دارالخلافه
بغداد در خدمت هارون‌الرشید بود و سپس به جای یحیی برمکی به وزارت برگزیده شد. درعهد مامون سهل از خادمان خاص خلیفه گردید و متصدی خزانه الحکمه و کتابدار مأمون شد، وی کتاب‌ها و رسایل مختلفی نگاشته است. جاحظ شیفته او است و در وصفش گوید که او خطیب، شاعر و نویسنده قطعات بلند و کوتاه و کتب بزرگی است. گویند که وی بخیل و خسیس بود، ‌طوریکه رساله‌ای در بخل نوشت و در آن خساست و بخل را ستود. از سهل میسانی آثاری
برجای مانده که از آن جمله: کتاب ثعله و عفراء ؛ کتاب الهذلیه و المخزومی؛ کتاب النمر و الثعل؛ کتاب الوامق و العذراء؛ کتاب الغزالین؛
کتاب تدبیرالملک و السیاسه؛ کتاب شجرة العقل و غیر اینها، سخنانی از او در البیان و التبیین جاخط، عقد الفواید و
ثمارالقلوب ذکر شده است. یک نسخه بسیار عتیق از کتاب «ثغلة و غفرة» از ابوعمر سهل
بن هارون در بحرین موجود است[142] .

 

 

 

اَبو اَیّوب سلیمان بن ابی سلیمان
مَخلَد مورانی ( 154هجری ) [143]

ابو ایوب مورانی، سلیمان بن ابی سلیمان مَخلَد، سال 154 هجری در
موران اهواز بدنیا آمد. ابوایوب دبیر و وزیر منصور خلیفۀ عباسی بود، چنانکه از لقبش پیداست، از موران از
نواحی نزدیکی اهواز بود. منصور پیش از خلافت، ابوایوب را با هدیه‌ای
نزد ابوالعبّاس سفاح فرستاد.
خلیفه از
فصاحت و خالصی زبان عربی او خوشش آمد و ابو ایوب را در دارالخلافه نگهداشت. براساس
این روایت کار دیوانی او نیز از آن زمان در نزد عباسیان آغاز شد؛ چنانکه ابن عبدربه نیز او را دبیر هر دو
خلیفه دانسته است. اما بنابر روایات
دیگر، او مدتی از ملازمان ابن هُبَیره سردار اموی بود و همچنین به عنوان دبیر سلیمان بن حبیب بن مهلّب حاکم بصره از سوی مروان از او
یاد شده است. گفته‌اند
که در
این زمان منصور به دام سلیمان اموی افتاد و وساطت ابوایوب سبب نجات منصور از مرگ شد. و به همین سبب
چون خلافت به منصور رسید، ابوایوب
را به
خود نزدیک کرد. نخستین شغل او در دستگاه منصور، نیابت عبدالملک بن حمید دبیر خلیفه بود و چون دبیر به سبب بیماری
خانه‌نشین شد، کار
ابوایوب
جوان بالا گرفت و سرانجام به وزارت خلیفه نشست. به گفتۀ خودش، جز فقه در همۀ علوم دیگرآشنایی
داشت و چیزی اندوخته بود و به‌ویژه در ادب و فلسفه و کیمیا و طب و نجوم و حساب و سحر دست داشت. وزارت ابوایوب، پس از خالد بن برمک
(که یکسال و اندی وزارت منصور داشت) مقارن افول ابومسلم خراسانی بود. منصور از ابوایوب خواست تا با سَلم بن قتیبۀ خراسانی والی بصره دربارۀ بازداشت
ابومسلم مشورت کند. هنگامی که ابومسلم به مداین نزدیک می‌شد، ابوایوب قاصدی از پیش
خود نزد او فرستاد تا به دروغ
ابومسلم را از جانب خلیفه وعده‌های نیکو دهد. ابومسلم نیز نیرنگ خورد و جوانب احتیاط فرو نهاد و با فراغ خاطر وارد شهر
شد. در عین حال، شب نخست که ابومسلم وارد دربار شد، ابوایوب از خلیفه خواست که قتل او را تا روز بعد به تعویق اندازد؛
گرچه منصور این پیشنهاد
را
پذیرفت، اما خیلی زود بعد بر سر این امر با ابوایوب عتاب کرد. یک بار دیگر هم در
اوایل کار که نامۀ تعزیت ابومسلم
برای مرگ
سفاح به منصور رسیده بود، ابوایوب از منصور که قصد کشتن ابومسلم داشت، خواسته بود که این کار را به
تأخیر اندازد. به روشنی نمی‌توان
گفت که
ابوایوب از این رفتار چه قصدی داشته، ولی ظاهراً با قتل ابومسلم موافق نبوده و به عنوان یک رجل سیاسی به
طغیان یاران ابومسلم نیز می‌اندیشیده است. به هر حال ابوایوب موریانی یکی از کسانی
است که از نزدیک در
جریان
واقعۀ قتل ابومسلم قرار داشته است، چنانکه جزئیات روز قتل وی را از زبان او نقل کرده‌اند. ابوایوب موریانی هفده
سال در دربار منصور حضور
داشت و
دامنۀ نفوذ او چندان وسعت یافت که در واقع‌گویی بر خلیفه چیره بود. مردم می‌گفتند چون به نزد خلیفه می‌رود،
روغنی بر روی خود می‌مالد تا خلیفه را مسحور کند و هم بدین سبب «روغن ابوایوب» را به مثل در این‌باره به کار
می‌بردند. خلیفه ابوایوب را چندان دوست می‌داشت
که مجالس سرور، بدون حضور او برایش جلوه نداشت  و چون بغداد را
ساخت، آن را به چهار بخش تقسیم کرد و بخشی را در اختیار ابوایوب نهاد. گفته‌اند که به هنگام بنای این شهر، به
دستور خلیفه می خواستند
از کاخ
کسری در مداین وسایل و مصالح ‌آوردند، اما ابوایوب خلیفه را از این کار منع کرد. ابوایوب
با استفاده از موقعیت ممتازی که
نزد خلیفه داشت، وابستگان خود را به کارهای حکومتی گماشت. برادر او خالد بن ابی سلیمان مخلد مورانی که در دورۀ
اموی هم مورد حمایت ابوایوب بود. و
دو پسر
وی از این طریق صاحب ثروت بسیار شدند. از یک خبر که نخست جاحظ آن را روایت می‌کندو
درمنابع بعدی تکرار
می‌گردد،
می‌توان دانست که ابوایوب در بخشی از دوران وزارت که بایست مربوط به سالهای پایانی آن باشد، از حضور
به نزد خلیفه سخت بیمناک بود و گمان توقیف و قتل می‌برده است. این افول ستارۀ اقبال ابوایوب میدان را برای سخن‌چینان مهیا می‌ساخت، چنانکه
به گفتۀ طبری به روایتی سعایت ‌ابان بن صدقه، دبیری از دستیاران ابوایوب، نزد خلیفه سبب عزل ابوایوب از
مقام وزارت در سال153 هجری
شد. با
اینهمه، زندگی حسابگرانۀ ابوایوب که از دسیسه‌چینی و طمع کاری و فسادهای مالی خالی نبود، در مسموع افتادن سعایت ها مؤثر بوده، چنانکه حبس
و مرگ او را باید نتیجۀ یک رسوایی مالی به شمار آورد که به دنبال آن ابوایوب، خالد و پسران او به زندان افتادند و
اموال آنها مصادره گشت. فساد خالد بن مخلد مورانی در مال‌اندوزی چندان بود که به گفتۀ والی اهواز درهمی به
بیت‌المال خلافت نمی‌رفت، مگر آنکه بخشی از آن به خزانۀ او واریز می‌شد. ابوایوب خود به تنهایی هیجده هزار جریب زمین در بصره داشت و
اموالش بالغ بر یکصد میلیون درهم بود. دربارۀ افول موقعیت ابوایوب روایت های دیگری
نیز آمده است که از دسیسه حکایت
می کند
در هر حال، با آنکه در منابع از مرگ ابوایوب مورانی در زندان به دلیل بیماری سخن
رفته به نظر می‌رسد مرگ او بی‌مداخلۀ عوامل خلیفه نبوده است. از این‌رو، برخی چون یعقوبی و یاقوت  از «قتل» وی یاد کرده‌اند. ابو ایوب وزیری
دانشمند و دبیری صاحب سبک و دیوان ‌سالاری شایسته و سیاست‌پیشه بود[144] .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابو سعد تستری، ابراهیم بن  سهل (439 
هجری) [145]

ابو
سَعدِ ابراهیم به سهل تُستَری در اهواز بدنیا آمد. ابو سعد بازرگان، جواهر شناس و سیاستمدار و اهوازی است. ابو سعد تستری از اهواز به مصر مهاجرت میکند. خاندان
او از یهود فرقه قرائیم با قرائیون بودند. خاندان ابوسعد در اهواز دارایی هایی فراوان
داشته اند که نگهداری و مراقبت از آنها تا سال ها بعد دل
مشغولیت آنان در مصر بود. نامه های ارسالی حنّه، خواهر ابوسعد در سال 411 هجری  از طرف خودش و برادرانش از اهواز به مصر نشان بر
نگرانی آنان در حفظ املاک ودارایی شان در اهواز دارد. درست معلوم نیست که خاندان
ابوسعد چه زمانی به مصر رفته اند، اما از نام و آوازه ابوسعد و
برادرش ایونصر هارون در سالهای حکومت الحاکم فاطمی در
مصر بر می آید که آنان می باید پیش از پایان قرن چهارم در مصر
نفوذ و اعتبار یافته باشند. پژوهش های دقیق گویتین مبتنی بر اسناد به دست آمده از جنیزة قاهره  که
بیشتر آنها هنوز به چاپ نرسیده، نشان می دهد که آنان
فعالیت گسترده ای در تجارت و صرافی از اهواز تا قیروان در تونس داشته اند. نام نیک آنان به سبب حسن سلوکی که در تجارت داشتند و افزون بر آن، امانتداری در مورد سپرده های محرمانه ای که نزد آنان بود، در آفاق پراکنده
گشت و بر وسعت حال و ثروت آنان افزوده شد، چنانکه شاعری با
اشاره به ابوسعد به لحاظ یهودی بودنش و کسب عزّت و ثروت و
سروری در حکومت فاطمی به کنایه مردم را توصیه می کرد که یهودی شوند. ابوسعد که مردی
جواهرشناس و جواهرفروش بود، به تدریج راه نزدیکی به دربار را
پیمود و نزد خلیفه الظاهر تقرب یافت، به گونه ای که «همه اعتماد جوهرخریدن بر او داشتند». او نزد خلیفه مستنصر نیز به همین کار
اشتغال داشت و ابن زبیر از پنج هزار جواهر نشان گرانبها درخزانة خلیفه یاد می کند که ترصیع آنها را ابوسعد بر عهده داشته است، در حالی که
برادران وی ابونصر و ابومنصور به پیروی از پدر خود بیشتر به
تجارت پارچه و پوشاک به ویژه جامه های گران بها مشغول بودند. افزون بر این در
زمینة صرافی نیز دست داشتند و دامنة فعالیت آنان در شهرهای مختلف از جمله بغداد و دمشق و بیت المقدس گسترده بود و نمایندگانی در این شهرها
داشتند که وجوه سفته ها و حواله های آنان را پرداخت می کردند.
ظاهراً این نوع فعالیتها بیشتر زیر نظر ابوسعد اداره می شد. زمینة فعالیت سیاسی
ابوسعد را اهدای کنیزی سیاه به خلیفه الظاهر فراهم آورد.  و چون مستنصر از این زن زاده شد، طبعاً موقعیت
ابوسعد در دربار استوارتر شد، چون هفت سال بعد در 427 هجری که مستنصر در کودکی به
خلافت رسید، باز هم بر مقام و منزلت ابوسعد افزوده شد، اما به سبب حضور
جرجرائی وزیر، قدرت اظهار خواسته های درونی خود را نداشت. اوج نفوذ سیاسی ابوسعد
با مرگ وزیر در 436 هجری و تسلط کامل مادر خلیفه بر امور آغاز شد.
چنانکه به تحریک او، حسن بن علی ابن انباری وزیر جدید عزل گردید. و
پس از آن چون مادر مستنصر به وزارت ابوسعد تمایل داشت، اما مورد قبول
مستنصر واقع نشده بود، بنا به ترغیب مادر خلفه، مقام وزارت به یک روستایی بنام ابونصر،
یهودی نو مسلمان، رسید. چون فلاحی وزارت یافت، دست ابوسعد در کارها چنان گشوده شد که برای وزیر جز نامی باقی نماند. در واقع مستنصر خود، ابوسعد را به نظارت بر وزیر گماشته بود. ابوسعد گذشته از آنکه متولی دیوان مادر خلیفه بود، در جمیع امور دولت نظارت داشت، چنانکه هیچ امری خارج از حدودی که او تعیین می کرد، صورت نمی
گرفت. فلاحی که از بی اعتباری خویش در کنار ابوسعد تستری ناخشنود بود، به سپاهیان ترک نزدیکی جست و آنان را مورد عنایت قرار داد تا به موقع از آنان بهره برداری کند. بهانه تحریک سپاه زمانی فراهم شد که هنگام
درگیری دو گروه مغربیان و ترکان سپاهی، در باب زویله، عزیزالدوله ریحان خادم، به سبب بیماری درگذشت. ابوسعد متهم شد که ریحان را مسموم
کرده و بی گمان تحریک وزیر در این امر کاملاً مؤثر بوده است. بنابراین
سپاهیان بر قتل ابوسعد اتفاق کردند و در سه جمادی الاول 439 با
آنکه در میان گروهی بسیار از خانه اش به سوی قصر می
رفت، سه تن از ترکان بر او حمله بردند و به قتلش رساندند. پس از آن او را مُثله کردند و پیکرش را نیز آتش زدند. لشکریان پس از این قدرت نمایی از خشم خلیفه بیمناک شدند و خود را فرمانبردار او خواندند. خلیفه هم سپاه
را امان داد و همه بازگشتند. در آن غوغا ابونصر برادر
ابوسعد، از بیم جان، خواست تا مالی کلان به خزانه دهد، ولی خلیفه نپذیرفت. در
واقع، ابونصر از آن پس نیز برای ادامة فعالیت تجاری خود مشکلی
نداشت و خلیفه هم با اتخاذ سیاست مصالحه، خاندان ابوسعد را
همچنان گرامی می داشت. چنانکه امور خزانه را به عهدة ابونصر نهاد و پسر ابوسعد
را نیز در یکی از دیوانها حکم نظارت دارد. به اسلام آوردن این پسر و وزارت یافتن او اشاره کرده اند. سرانجام ابونصر به تحریک وزیر حسین بن محمد جرجراء و به اتهام فعالیت بر ضد دولت، توقیف و اموالش مصادره شد و خود نیز
بر اثر شکنجه درگذشت.

جنبش های دینی و مذهبی اهوازی

خریت بن راشد، والی اهواز ( 42 هجری ) [146]                                       . خریت بن راشد سال 42 هجری والی اهواز بود. اعثم
کوفی می‌نویسد که امیر المؤمنین حضرت علی علیه السّلام، قبل از جنگ صفین، خریت بن
راشد را بر امارت شهر اهواز منصوب نمود. که بدانجا رفته، آن نواحی را مضبوط دارد و
به کارهای مهم آن ولایت سر و سامان بدهد. در آن وقت که حضرت از صفین به کوفه
بازگشت، خریت بن راشد در اهواز از حکم حکمین خبر یافت و او را موافق نیفتاده،
لشکری جمع کرد و به خوارج پیوست و بر امیر المؤمنین علیه السّلام شورید و تمام
اموال خزانه ولایت اهواز را میان لشکریان تقسیم کرد و مخالفت و عصیان را آشکار
گردانید. که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام، معقل بن قیس برای مقابله با خریت
فرستاد. در کتاب تاریخ اعثم کوفی به جای خریت، حریث بن راشد ذکر شده است . البته
گویا خریت، کارگزار اهواز در جنگ صفین شرکت داشته است و قیام او بر ضدّ امیر
المؤمنین علیه السّلام از کوفه آغاز شده و به منطقه‌ی اهواز و عمان منتهی گردیده
است. در آن زمان قعقاع بن شور، والی کسکر و میسان بود، قعقاع
به معاویه پیوست. 

 

 

 

 

 

 یزیدبن مغفل جُعفى (61 هجری) [147]                                                    
. یزید بن مغفل جُعفى (معقل بن قیس الریاحی) از شجاعان و شاعران عرب
بود. معقل الریاحی از اصحاب على بن ابى طالب علیه السّلام بود که در جنگ صفین در رکاب او جنگید، در نهج البلاغه نام ایشان آمده است. امام
علی(ع) معقل را به فرماندهی سه هزار سپاهی عازم شام نمود و در فتنه خوارج معقل را
براى جنگ با خریت بن راشد به اهواز فرستاد.
درآن سپاه، در جناح راست بود. یزید بن مغفل جُعفى، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله
را درک کرده و در جنگ قادسیّه حضور داشت. وى در مکّه به
کاروان حسینى پیوست و با آن حضرت به کربلا آمد و روز عاشورا در پیکار تن
به تن با کوفیان، پس از آنکه گروهی  از
آنان را به قتل رسانید به شهادت رسید. نامش در زیارت ناحیه مقدّسه بصورت یزیدبن
معقل آمده است. مغفل در مکه به همراه حجاج بن مسروق به
امام حسین علیه‏السلام ملحق شد و روز عاشورا نزد امام حسین علیه‏السلام آمد و براى
مبارزه اذن گرفت و به میدان رفت و این رجز را خواند.                  ( انا یزید و انا ابن مغفل و فى یمینى نصل
سیف مصقل اعلو به الهامات وسط القسطل عن الحسین الماجد المفضل ابن رسول الله خیر
مرسل
).

 

 

 

 

 

 

ابو بلال مرداس بن ادیه تمیمى، 61 هجری[148]

  ابن جدیر بن عامر بن عبید بن کعب ربعی حنظلی
تمیمی مکنی به ابوبلال، وی را به نام مادرش مرداس بن ادیة نیز
گفته اند.تمیمی یکی از بزرگان خوارج و از خطبا و دلیران و
پارسایان بود که با علی علیه السلام در صفین حضور داشت اما حکمیت را انکارکرد و
نهروان را نیز دریافت. عبیداللّه بن زیاد او را در
کوفه زندانی کرد ولی از زندان رهایی یافت و با حدود سی مرد به آسک اهواز رفت و خروج کرد. عبیداللّه لشکری عظیم برای مقابله با وی فرستاد ولی تمیمی
سپاه عبیدالله را شکست داد. بن زیاد بار دیگر عباد بن علقمه مازنی را برای مقابله
با ابوبلال فرستاد. که ظهر جمعه ای از سال 61 هجری جنگ میان مرداس و عباد اتفاق
افتاد و در آن وقت دو گروه برای اقامه نماز دست ازجنگ کشیدند اما
هنگامی که مرداس و یارانش به نماز ایستاده بودند عباد آنان محاصره کرد و ابو بلال مرداس تمیمی و همه یاران او را کشت و سر مرداس را نزد عبیدالله
ابن زیاد فرستاد.

شخصیت
مرداس تمیمی[149] :                                                               
               

ابوبلال
مرداس بن ادیه تمیمى از خوارج پیروان عبدالله بن اباض تمیمى‏ است که از دیگر خوارج
انشعاب یافت. پیدایش این فرقه هنگامى صورت گرفت که عبدالله بن اباض از خوارج
افراطى کناره گرفت، و مانند فرقه «صفریه‏» راه اعتدال برگزید. ابو بلال مرداس بن ادیه
تمیمى از پیشوایان نخستین این فرقه بود. پس از او بود که عبد الله بن اباض ریاست
آن فرقه را به دست گرفت. عبدالله در سال 65 هجری بکلى از خوارج ازرقى جدا شد و در
بصره بر ضد زبیریان خروج کرد. او مردى فقیه بود و در منابع اباضیه او را بعنوان امام
اهل التحقیق و امام القوم و امام المسلمین می خواندند. دلیل کناره گیری و اعتدال
عبد الله بن اباض ظاهرا سازش او با عبدالملک بن مروان خلیفه اموى و همراهى با وى
بر ضد عبدالله بن زبیر بود. سیاست عبدالله بن اباض در برابر خلفاى اموى توسط
جانشین وى ابوالشعثاء جابر بن زید ازدى همچنان ادامه یافت. ابوالشعثاء جابر در
حدود یکصد هجرى چند سال پس از مرگ عبدالله بن اباض درگذشت. ابوالشعثاء جابر با
حجاج بن یوسف ثقفى روابطى دوستانه داشت، ولى این حسن رابطه دیرى نپایید و حجاج به
کشتن اباضیه مانند دیگر خوارج پرداخت، و در زمان او بیشتر بزرگان اباضى به عمان
تبعید شدند. جابر را شاگردى اهوازی بود که ابو عبیده مسلم بن کریمه تمیمى نام
داشت و از فقها و دانشمندان آن فرقه بشمار مى‏رفت و پس از مرگ وى جانشین او گشت و
اباضیه از سراسر عالم اسلام براى تحصیل علم در بصره به نزد او مى‏آمدند. هنگامى که
خلافت اموى به عمر بن عبدالعزیز رسید، امید بزرگان اباضى به جلب تایید آن خلیفه
پرهیزکار افزایش یافت. ابو عبیده مسلم بن کریمه، سفارتى نزد این خلیفه فرستاد.
شاید در نتیجه همین سفارت بود که عمر بن عبدالعزیز اجازه داد که ایاس بن معاویه
اباضى قاضى بصره شود، و در بصره یک مرکز تعلیمى تاسیس شد، که طلاب خوارج براى
تحصیل بدانجا مى‏آمدند. ابو عبیده پس از فارغ التحصیل شدند ایشان، آنان را براى
تبلیغ به بلاد اسلامى مى‏فرستاد. پس بصره مرکز پنهانى تبلیغات اباضى هم گردید. پس
از سقوط بنى امیه و روى کار آمدن عباسیان، منصور دوانقى مدتى نسبت‏به اباضیان نظر
مساعد داشت. بعد از مرگ ابوعبیده انحطاط طایفه اباضیه در بصره آغاز شد، و مراکزى
از جماعات آن قوم در کوفه، حجاز، حضرموت، یمن و عمان ایجاد گشت. از پایان قرن اول
هجرى خوارج عمان رنگ اباضى پیدا کردند، عامل مؤثر در این امر «جابر بن زید» و تاثیر
دیگر فقهاى اباضى بصره بود، که حجاج بن یوسف آنان را به عمان تبعید کرده بود. پس
از آن شورشى در آنجا رخ داد، که پیشواى ایشان جلندى بن مسعود بود. این شورش تا به
حضرموت و یمن کشیده شد، ولى سرانجام در سال 134 هجری بر اثر رسیدن سپاهیان عباسى
به فرماندهى خازم بن خزیمه برافتاد. درباره نقش مهم عمان در تاریخ اباضیه این ضرب
المثل رایج گشت: باض العلم بالمدینه و فرخ بالبصره و طار الى عمان. یعنى علم در
مدینه تخم گذارى کرد و در بصره جوجه برآورد و به سوى عمان پرواز کرد. بعضى از
رؤساى اباضى عمان لقب والى یا متقدم (پیشوا) داشتند. مهمترین جماعتهاى اباضى در
میان شهرهاى صحار و توام مى‏زیستند، و بیشتر در ناحیه باطنه و حوالى رستاق زندگى
مى‏کردند، و پایتخت‏سابق ایشان شهر «نزوى‏» بود. در عصر حاضر مذهب اباضى
کیش قبایل عمانى غافرى و هنا می باشند. چون عبیدالله بن زیاد بر خوارج
بسیار سخت گرفت، تصمیم گرفتند، از بصره به مکه رفته و به "عبدالله بن
زبیر" بپیوندند تا او را در مقابل سپاه شام یاری دهند و از خانة خدا هم
محافظت کنند. بعد از مرگ یزید بن معاویه، بین خوارج و ابن زبیر اختلاف پیش آمد و
آنها از مکه خارج شدند. "نافع بن ازرق" و "عبدالله بن صفار" و
"عبدالله بن اباض" و یارانشان به بصره بازگشتند اما "ابا طالوت"
و "ابوفدیک" به یمامه رفتند. "نافع بن ازرق" از بصره به همراه
سیصد نفر به سمت اهواز حرکت کرد، و پس از مدتی بقیهَ خوارج هم از ترس تهدیدات اهل
بصره به اهواز رفته و به نافع پیوستندند. نافع، از اهواز برای سایر خوارج نامه
نوشت که ماندن در شهرهای غیر خوارج، کفر است و باید به یک منطقة مؤمن و دارالاسلام
هجرت کرد و جان و مال و ناموس دیگران، برای ما حلال است. از همین جا بین خوارج
اختلاف آغاز شد. ابن اثیر
آورده است: پس از شهادت امیر مؤمنان علی(ع)، خوارج چند
بار قیام کردند که از آن میان قیام ابوبلال مرداس در زمان یزید بن معاویه دارای اهمیت خاصی است. وی درسال 58 هجری پس از رهایی از زندان عبیداللـه
بن زیاد همراه با سی تن از یاران خود از بصره خارج شد و در اهواز
مستقر شد. همراهان او در آنجا چهل تن شدند. وی از ابتدا اعلام کرد که بر کسی شمشیر
نخواهند کشید و با کسی نخواهند جنگید، مگر آنکه به ایشان حمله شود
. وقتی وی در آسک به کاروانی از اموال ابن زیاد
برخورد، فقط سهم خود و یارانش را از «اعطیات» (جمع الجمع عطا = سهم هر
مسلمان از بیت‌المال) برداشت و بقیه را به کاروانیان
سپرد؛ و چون از او  پرسیدند که چرا بقیه را
بر نداشتی؟ گفت: آنان نماز می‌گذارند و این اموال (فیء) را هم تقسیم می‌کنند.
عبیداللـه برای سرکوب ابوبلال و یارانش اَسْلَم بن زُرعه ،
را با دو هزار تن به جنگ او فرستاد. ابوبلال پیش از آغاز جنگ خطاب به دشمنان گفت:
چرا با ما می‌جنگید؟ ما بر زمین فسادی نکرده‌ایم و بر کسی
شمشیر نکشیده‌ایم؛ ولی به هر حال جنگ واقع شد و چهل تن جنگجوی تمیمی قوای
خلیفه را شکست داده و وادار به فرار کردند. این واقعه در 60 هجری روی داد. سال بعد عبیداللـه سپاهی دیگر مرکب از چهار هزار نفر را  به مقابله با آنان فرستاد. نبرد در یک روز جمعه
روی داد. قوای خلیفه در آغاز کاری از پیش نبردند، اما چون وقت
نماز (نماز جمعه) رسید، ابوبلال پیغام داد که مهلتی
برای اقامۀ نماز مقرر کنند؛ اما چون خوارج به نماز برخاستند، سپاهیان دشمن بر سر آنان ریختند و همه از جمله مرداس را به قتل رساندند[150].    

 

 

اعتقادات
مرداس تمیمی[151]

عقاید
ابوبلال معرف نخستین مراحل شکل‌گیری آراء خوارج است.
وی تقیه را جایز می‌دانست و معتقد بود که خداوند گشادگی کار مؤمن
را در تقیه قرار داده است. کسی را که نماز بگزارد مسلمان، و تجاوز به حقوق او را ممنوع می‌دانست، شمشیر کشدن بر مسلمانان را نهی می
کرد، از ستم می‌گریخت و فقط به قصد دفاع به جنگ می‌پرداخت و
کشتار جمعی بی‌دلیل (استعراض) را روا نمی‌داشت و از خوارجی که بدین کار دست
می‌زدند، تبرّی می‌جست و خروج زنان را هم حرام می
دانست.وی همچنانکه تقیه را مجاز می‌دانست، قعود را هم برخلاف
خوارج تندرو به کلی نفی نمی‌کرد و منابع خروج و
قعود او اشاره دارند. از گفته‌های اوست که «اگر دو نَفْس داشتم یکی
را به جهاد در راه خدا می‌گماردم و دیگری را برای برآوردن نیازهای مسلمین به کار می‌گرفتم. نظریات ابوبلال به آراء اباضیان بسیار نزدیک و از عقاید خوارج تندرو، چه قبل، چه بعد از او، دور است، اما به لحاظ
شخصیت برجسته‌اش همۀ خوارج او را از خود می دانستند و
بزرگ می‌داشتند. بیش از همۀ گروههای خوارج، صفریه 
و اباضیه به تعالیم و راه و روش او نزدیک بودند. صفریه خود را از پیروان
نخستین «محکّمه» (خوارج) می‌دانستند و ابوبلال مرداس را، پس از عبداللـه بن وهب
راسبی و حرقوص بن زهیر، امام خویش می خواندند. جیطالی (از علمای بزرگ اباضی) هم
جابر بن زید، ابوبلال مرداس و ابوعبیده مسلم بن ابی کریمه را در
کنار یکدیگر و هم شأن یکدیگر ذکر می‌کند و از
بزرگانی می‌شمارد که شایستۀ پیروی هستند. طبری[152] آورده است که از گروهی که به بصره رفتند و
مدعی پیروی از ابوبلال بودند ، سیصد تن با نافع هم‌پیمان شدند تا به رهبری
او قیام کنند و با این هدف سال 64 هجری به اهواز
رفتند. دسته‌های دیگری از خوارج نیز از بیم آزار ابن‌زیاد از بصره خارج شدند و به نافع پیوستند، اما از میان آنان کسانی که با قیام موافق نبودند،
به رهبری عبداللـه بن اباض، عبداللـه بن صفار و ابوییهس هیصم
بن جابر در بصره ماندند. نافع از اهواز نامه‌ای خطاب به خوارج بصره نوشت و آنان را از اقامت در میان کفار و مشرکین منع و دعوت به مجاهده کرد.
استدلال نافع برای ادامۀ قیام این بود که مخالفان ما مشرکند و
بنابر فرمان خدا برائت از آنان واجب است، و چون دشمن خدا و رسول هستند.
باید با ایشان جنگید و زنانشان را نباید به همسری
گرفت. ابن اباض چون از مضمون نامۀ نافع مطلع شد، اظهار داشت که «اگر این قوم مخالف
ما مشرک بودند، سخنان نافع درست بود. ولی اینان تنها کافر نعمت ها و احکام اند و از شرک بدورند و تنها خون اینان بر ما حلال است نه اموالشان».
عبداللـه بن اباض بر آن بود که مخالفان مسلمان آنان کافرند به مشرک؛
ازدواج با ایشان و ارث بردن از آنان جایز است؛
غنیمتی که می‌توان در جنگها از ایشان گرفت، فقط سلاح است و اسب، نه چیز دیگر؛ کشتن آنان به‌طور پنهانی و اغتیال ایشان حرام است، اما پس از اقامۀ حجت و
در جنگ می‌توان به قتل آنان اقدام کرد[153] .

 

ابوعبیده مسلم بن ابی کریمۀ تمیمی (160
هجری )[154]

ابوعبیده مسلم بن ابی کریمۀ تمیمی از شاگردان جابر و از ائمۀ اباضیه
و از مشایخ نیمۀ اول قرن دوم بوده است و تا 160 هجری زنده بوده است. ابی فرج
اصفهانی آورده است که: ابی کریمه از بنی تمیم اهواز بوده است. درجینی او را در رأس طبقۀ سوم از مشایخ اباضی
ذکر می‌کند و جاحظ وی را از علما وراویان حدیث خوارج می‌خواند. ابوعبیده مسلم که
پس از عبداللـه بن اباض بزرگ‌ترین رهبر
و مجتهد
اباضیه به‌شمار می‌رود، در محضر جابربن زید کسب دانش کرد و گفته‌اند که به درجات عالی علمی رسید. با این
حال، ابن ابی حاتم وی
را مجهول
و ابن جوزی از ضعفا و متروکین می‌داند،
تنها ابن
حبان نام او را در شمار ثقات آورده است. وی ظاهراً سعی در اختفای حال خود داشته و در کتب رجال از
او کمتر سخن به میان آمده است. درجینی می‌گوید که او دین را (یعنی مذهب اباضی را ) در خفا حفظ کرد تا به دست
«حمله العلم» (الخمسه
الیمامین)
آشکار شد .خوارج ازارقه دشمنان خود را در جهنم، جاوید مى دانستند. این فرقه با نافع بن ازرق بیعت کرده ، وى را
امیرالمؤ منین مى گفتند. گروه خوارج عمان و یمامه نیز با آنان هم آهنگ شده و گروهى در حدود بیست هزار نفر
گردیدند و بر اهواز و فارس و کرمان دست یافتند و مالیات آن سامان را در اختیار خود گرفتند. استاندار بصره عبدالله
بن حارث که از سوى عبدالله بن زبیر منصوب شده بود، سپاهى به فرماندهى مسلم بن عیسى بن کریز براى سرکوبى خوارج
اعزام داشت در منطقه
دولاب
اهواز میان دو سپاه جنگ در گرفت ازارقه پیروز شدند ابن زبیر بار دیگر نیروهائى براى سرکوبى خوارج
اعزام کرد که با شکست روبرو شدند. سرانجام ابن زبیر از مهلب بن ابى صفره براى سرکوب خوارج ازارقه کمک خواست .مهلب با نیروهاى بصره به سوى دولاب اهواز حرکت کرد. خوارج ازارقه در برخورد
اولیه با مهلب عقب نشینى کرده، به
اهواز
رفتند. نافع بن ازرق در این نبرد کشته شد. پس از مرگ نافع، خوارج با عبیدالله بن مامون تمیمى بیعت
کردند، مهلب به تعقیب خوارج ادامه داد و در اهواز به نبرد با آنان پرداخت. در این مرحله از نبرد خوارج شکست خوردند
و بسوى ایذج گریختند درآنجا با قطرى بن فجاه بیعت کردند و او را امیرالمؤ منین
نامیدند، درگیرى با مهلب همچنان ادامه
یافت. و در ادامه جنگ خوارج به شهر شاپور در فارس گریختند[155].

ابن
طباطباء، محمد بن ابراهیم بن اسماعیل (دیباج) علوى (199 هجری)[156]

محمد
بن ابراهیم بن اسماعیل (دیباج)، از تبار امام حسین (ع) که در سال 199 هجری قیام
کرد، او معروف به ابن طباطباى علوى است و از امامان زیدیه بود، مردم را با شعار الرضا من آل محمد به قیام براى عمل به کتاب و سنّت فرا خواند. قیام او در کوفه دو ماه
بیش نپایید و او که رهبرى قیام را بر عهده داشت، در سنّ بیست و شش سالگى بر اثر
مسمومیّت درگذشت و به پیروان خود سفارش کرد که پس از او با على بن عبیدالله بن حسین
بیعت کنند[157].

منصور شیبانی، ابوالسرایا 
(199 هجری)[158]

سرى
بن منصور شیبانى ، معروف به ابوالسرایا سال 199 هجری در عین التمر قیام کرد و پس از بارها رویارویى با عبّاسیان، مناطق پیرامون بغداد، اهواز، واسط،
فارس و مدائن، را همگام با قیام ابن طباطباى علوى به تصرّف
کرد و برای اداره امور این مناطق، فرماندارانى به این سو و آن
سو گسیل داشت و مردم را به پیروى از علویان فرا خواند. دولت عباسی براى
نبرد با وى ، هرثمة بن اعین را مأمور محاصره کوفه کرد، امّا ابوالسرایا به
قادسیّه رفت و سپس در اهواز مستقر شد. سرانجام در منطقه
جلولاء طى نبردى با حمّاد کندغوش به قتل رسید. قاتلان سر او را نزد مأمون فرستادند
و پیکر او در بغداد بر فراز پل دجله آویختند[159].

 

 

قیام صاحب
الزنج  ( 270- 225 ﻫجری ) [160]

 صاحب الزنج، علی بن محمد بن عبد الرحیم از طایفه عبدالقیس است که خود
را علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی الحسین(ع) معرفی کرد. او یکی از
شگفت ترین شخصیت های تاریخ اسلام است، او شیعی و یا از خوارج نبود، اعتقادات وی
تنها بر پایه اختلافات طبقاتی میان اشراف و بردگان شکل گرفته بود. صاحب الزنج قیامی
را رهبری کرد که از نظر زمانی پانزده سال طول کشید. روش برخورد هوادارانش با سایر
مردم، چندان منصفانه نبود و همانند خوارج، برخورد کینه توزانه نسبت به مخالفان خود
داشتند و به سادگی خون آنها را می ریختند، ابن اثیر در الکامل فی التاریخ در حوادث
سال 255 هجری می نویسد: در ماه  شوال سال (255)
در فرات بصره فردی قیام کرد که خود را علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی
الحسین می خواند، او زنوج را در سباخ بصره جمع کرد و از دجله گذشت و در دیثاری مستقر
شد. قیام زنوج در بصره و اهواز و بحرین مصادف با قیام یعقوب لیث بود، زنوج در هفده
رمضان سال 256 هجری  اهواز را تصرف کرده و
راه را برای تصرف فارس هموار کردند. یعقوب نخواست که از راه اتحاد با زنوج از کمک
آنها بهره مند شود و شاید یکی از علل شکست یعقوب صفاری در مقابل معتمد عباسی نیز
همین باشد. یعقوب لیث زمانی که در مقابل لشکر موفق عباسی در محلی به نام دیر
العاقول از توابع واسط شکست خورد و سپاهش متلاشی می گردید به اهواز که در تصرف و
سلطه صاحب الزنج است، پناه آورد. یعقوب لیث در شرایط ضعف و موقعی که در پناه
زنجیان بود و همانجا مرد. ولی حاضر به اتحاد با صاحب الزنج علیه حکومت عباسی
نگردید و در برابر پیشنهاد علی بن ابان مهلبی سردار صاحب الزنج و حاکم اهواز به
این جواب اکتفا می کند که: قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون. سپاهیان صاحب
الزنج را گروهی از ماجراجویان مثل بردگان، روستاییان، عرب های مستضعف و عشایرعرب
که بر حاکمیت شورش کرده بودند، تشکیل می دادند. قیام صاحب الزنج در زمان امام حسن
عسگری (ع) و در پایان دوره خلافت مهتدی در سال 255 هجری آغاز و تا دوران معتمد
ادامه داشت. اوج قدرت صاحب الزنج در دوره خلافت معتمد عباسی بود. رهبر زنجیان خود را
علوی و از نسل زید بن علی بن الحسین (ع) و علوی خوانده و معرفی می کرد.  منابع تاریخی همگی بر علیه او نظر داده اند و
صاحب الزنج را علی بن محمد بن عبد الرحیم از طایفه عبد القیس خوانده اند، صاحب در
ابتدا شاعر پیشه و از ادباء و مداحان همراه و ملازم خلیفه المنتصر عباسی بود. صاحب
الزنج بر عقیده خوارج ازرقی است او در سال 249 هجری از سامراء به بحرین رفت. طبق
روایات طبری و ابن اثیر[161] چون اهل بحرین شیعه و از محبان
اهل بیت بودند، صاحب الزنج در بحرین خود را علی بن محمد بن فضل بن حسن بن عبدالله
بن العباس بن علی بن ابی طالب معرفی کرد. طبق روایت ابن خلدون، صاحب الزنج در
بحرین خود را علی بن محمد بن حسن بن العباس بن عبد المطلب معرفی کرده بود. صاحب
الزنج در بصره خود را علی بن محمد بن احمد بن علی بن زیدبن علی بن ابی طالب معرفی
کرد و این برای تداعی قیام مشهور زیدبن علی( ع ) و استفاده از جایگاه معنوی از آن
قیام بود. درکتاب تاریخ الخلفاء آمده است که:سال257 هجری زنوج در خلال یک روز بیش
از سیصد هزار شخص از اهل بصره را کشتند، صاحب الزنج در خطبه نماز، عثمان و علی و
معاویه و طلحه و زبیر و عایشه را دشنام می داد. از کردارهای خبیث او این بود که
زنان علوی را در مقابل دو یا سه درهم به سربازان خود می فروخت، هر کدام از امراء
زنجی ده زن علوی در اختیار و خدمت خود داشتند، بردگان از همه نقاط دور و نزدیک گرد
صاحب الزنج جمع شده و چون قدرتش افزایش یافت، خود را حاکم کلده و اهواز معرفی کرد،
شورش صاحب الزنج در عهد امام حسن عسگری( ع) بود، و امام با صراحت نظر خویش را در
باره او اعلام نمودند که: صاحب الزنج از ما اهل بیت نیست. هر چند صاحب الزنج خود را
بر عقیده خوارج ازرقی معرفی کرد اما در واقع قیام زنجیان نه رنگ شیعی داشت و نه
رنگ خوارج، بلکه تنها بر اساس اختلاف طبقاتی میان اشراف و بردگان شکل گرفته بودند.
از عوامل ظهور و گسترش قیام زنجیان می توان رشد و پیدایش تجمل گرایی و تفاخر بین
مردم بصره را قلمداد کرد، چرا که بزرگان و صاحب منصبان بصره هر کدام دهها برده زن
و مرد در خدمت خود داشتند که بعضی کارشان صرفا نگهداری از شمشیر ها و یا اسبان و
یا پیاده روی پشت سر مالکان خود بود و این شرایط سبب رونق و پذیرش دعوت صاحب الزنج
بخصوص میان بردگان و محروم شد. ابن اثیر در حوادث (سالهای255-270 هجری) اینگونه
آورده است. صاحب الزنج در بحرین خود را علی بن عبدالله بن محمد بن فضل بن حسن بن
عبدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب خواند و در هجر مردم بحرین را به طاعت خود
دعوت نمود و جمعی کثیر از او پیروی کردند تا اینکه میان آنان دو دستگی شد، مردم
بحرین صاحب الزنج را چون پیامبر می دانستند از او اطاعت می کرند و وی از آنان خراج
می گرفت. سرانجام والیان محلی از ترس قدرت صاحب به جنگ با او بر خاستند و او را مجبور
به ترک بحرین کردند. صاحب الزنج به احساء رفت و در آنجا دعوی امامت کرد و معجزاتی
را مدعی شد، او می گفت : به من الهام شده که به بصره بروم جمعیت زیادی را فریب داد
و با خود همراه ساخت ولی به بحرین هجوم کرد ولی چون کاری را از پیش نبرد و یارانش
کشته شدند به قبیله بنی ضبیعه در بصره پناه برد. آنجا جماعتی را در اطراف خود جمع
کرد و علی بن ابان مهلبی را فرمانده آنان کرد، صاحب در جنگ میان طایفه بلالیه و
سعدیه مجبور به ترک بصره و فرار به بغداد شد، ابن رجاء حضاری عامل بصره، تعدادی از
یاران او را  از جمله پسر بزرگ و زن و دخترصاحب
را زندانی کرد. صاحب یکسال در بغداد ماند و در آنجا خود را به نام محمد بن احمد بن
عیسی بن زید معرفی کرد و در بغداد شروع به تبلیغ دعوت خود کرد. در این زمان بن
رجاء حضاری از ولایت بصره عزل شد و خبر آزادی پسر و زن و دخترش از زندان به صاحب
الزنج رسید. او رمضان سال 255 هجری با تعدادی از یارانش از بغداد به بصره رفت و در
قصر قرشی کنار نهر عمود بن منجم سکونت کرد. در بصره بود که یکی از غلامان سورجیان
به نام ریحان به او پیوست، صاحب الزنج از او خواست: برود از بردگان هر تعداد که می
تواند فراری داده نزد او آورد تا صاحب او را بر آنها امیر کند، وقتی گروهی از
بردگان دبّاشین نزد او آمدند ، صاحب بر پارچه حریری این آیه را نوشت: ان الله
اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه... و دستور داد که آن را بر
چوبی قرار داده و بر کشتی ببندند و بردگان بصره را دعوت به قیام کنند. بردگان به
خاطر رهایی از سختی بردگی به شورش کرده وبه او پیوستند. صاحب الزنج بر آنها خطبه
خواند و وعده داد که آنان را مالک مال و زمین خواهد کرد و سوگند یاد کرد که به
آنان خیانت نکند. مالکان بردگان از صاحب خواستند که برای هر برده پنج دینار بگیرد
و آنان را تحویل صاحبش بدهد، اما صاحب الزنج بردگان را دستور داد تا هر یک از بردگان
مالک و یا وکیل مالک خود را پانصد شلاق زده و سپس آنها را رها سازند تا به بصره
باز گردند و خود سپاهی انبوه از بردگان گرد خود فراهم کرد و سوار بر کشتی به نهر
میمون رفت. صاحب الزنج روز عید فطر، چون نماز عید را خواند در خطبه نماز به پیروان
خود یاد آوری کرد که چگونه خداوند آنها را از محنت و سختی بردگی نجات داد و بعد از
آن ابو صالح یکی از امراء زنجیان را به همراهی سیصد زنجی برای غارت قریه جعفریه
فرستاد. صاحب سپس به بصره حمله برد و سپاه بصره را شکست داد و عقیل والی بصره
متواری شد. صاحب الزنج کشتی ها را تصاحب کرد و قریه مهلبیه را غارت کرد. در پس آن
صاحب الزنج، سپاه ابو هلال را با چهار هزار جنگجو در حوالی بصره شکست داد،گروهی را
کشت و گروهی را اسیر کرد. علی بن ابان مهلبی سردار صاحب الزنج یکهزار و نهصد کشتی
با خدمه را در هجوم به بصره تصاحب کرد ولی حاجیان را رها کرد. مردم بصره برای مقابله
با صاحب الزنج از مرکز خلافت در بغداد استمداد کردند، صاحب الزنج که نیروی زیادی
در اختیار داشت در سال 257 هجری شهر بصره را بطور کامل به تصرف خود در آورد. و آن
را مرکز مقاومت در برابر سپاه خلیفه قرار داد. طبق روایات ذهبی: موفق عباسی ولیعهد
خود را به فرماندهی سپاهی قرار داد که وظیفه جنگ با زنجیان را بعهده داشت. در این
جنگ، سپاه بغداد چندین بار شکست خورد و در مواردی نیز پیروزیهایی بدست آورد اما
نتوانست صاحب الزنج را از میان بر دارد. سال های 4-263 هجری نیرو های صاحب الزنج
توانستند بر اهواز، عبدان ، شوش ، شوشتر و را مهرمز و کلده مسلط شوند. سال 266
هجری زنوج شهر واسط عراق را نیز تصرف کردند و این دوران اوج قدرت آنها بود، سال
267 موفق عباسی خود فرماندهی سپاه را بعهده گرفت و توانست شهر مختاره محل استقرار
صاحب الزنج را محاصره کند. گروهی از نیروهای زنجی قبول امان کرده و به سپاه خلیفه
پیوستند و سرانجام در سال 269 هجری صاحب الزنج شکست خورد و به منطقه نهرالخصیب عقب
نشینی کرد. و آنجا در محاصره ماند، شدت سختی و قحطی به حدی بود که  سربازان زنجی یکدیگر را می خوردند. سال 270 هجری
سپاه بغداد به فرماندهی ابو العباس فرزند موفق خلیفه عباسی از چند سمت به سپاه
صاحب الزنج هجوم بردند در این درگیری صاحب الزنج به قتل رسید و و سپاه زنجی متلاشی
شد. ابوالعباس دوازده روز مانده از جمادی الاول با سربریده صاحب الزنجی وارد بغداد
شد. مردم بغداد با شادی و سرود سرایی به استقبال آنان رفته، خلیفه را برای این
پیروزی مدح و ستایش کردند. سرانجام قیام زنجیان به رهبری علی بن محمد صاحب الزنج شکست
خورد و مجددا سر رشته امور در نواحی اهواز و بصره بدست خلافت عباسی افتاد[162]. اما در نتیجه شورش پانزده
ساله زنوج، شهر های اهواز از شوشتر تا واسط به آتش کشید شدند و عده بسیاری از مردم
به قتل رسیدند و کشاورزی و زراعت از رونق افتاد و کشاورزان خانه و زندگی خود را از
دست بدهند و لطمات جبران ناپذیری که جهت و جایگاه تاریخی اهواز را تغییر داد. ابن
خلدون[163] نقل می کند که: قیام زنجیان،
زمینه ای شد برای ظهور قرامطه که در استمرار دعوت صاحب الزنج بر پایه اعتقاد به
نوعی جامعه اشتراکی ابتدایی در میان دهقانان، کارگران و پیشوایان سازمان قرمطی
گسترش یافته و منشاء قیام و هرج و مرج های بعدی قرن چهارم هجری گردد.

 

سرآغاز و پیدایش قرامطه و دعوت اسماعیلیه

میمون القداح الاهوازی، 227 هجری[164]

میمون قداح حجت
اسماعیل بود. چون هر امامی را حجتی بود، عبد الله بن میمون نیز حجت عبد الله بن
محمد و پسرش احمد بود. میمون بن قداح، مهمترین شخصیتی است که اسماعیلیه به خود
دیده است. ( بیان ) نام اولین کتاب محتوی اعتقادات و تعلیمات دعوت اسماعیلی
اوست. قداح اهوازی دریافت که چگونه از ضعف خلافت عباسی، جهت رواج دعوت اسماعیلی
استفاده کند و چگونه از فرق شیعه بهره گیرد و آنها را در زیر لوای امامت اسماعیل
بن جعفر صادق گرد آورد. او نخستین داعی بزرگ اسماعیلیه بود که نهضت
اسماعیلیه را دربلاد اسلامی گسترش داده و روش تبلیغ داعیان اسماعیلیه را نهاده است.
کوششهای او در اشاعه مذهب اسماعیلیه در زمان امامان دهم ویازدهم شیعیان اثنی عشریه
بوده است. از این رو میان دو فرقه شیعه اسماعیلیه واثنی عشریه رقابت سختی بوجود
آمد بویژه پس از وفات امام یازدهم بر سر وجود امام دوازدهم اختلافات زیادی پیش
آمد.عده ای از پیروان حسن عسکری امام دوازدهم را منکر بودند با وجود چنین جوی برای
تبلیغ مذهب اسماعیلیه زمینه خوبی بوجود آمد. میمون قداح که عامل اصلی رشد جنبش
اسماعیلیه بشمار می رود از اطرافیان و غلامان امام باقر(ع) واز اصحاب امام صادق(ع)
تلقی می شد و امام صادق(ع) پرورش نوه اش محمد بن اسماعیل را به
عهده او گذاشته بود. میمون
قداح یکی از طرفداران اهل بیت بشمار می آمد که روحیه انقلابی سراسر وجودش را در بر
گرفته بود و نزدیکی او به امام باقر(ع) و فرزند ایشان حضرت صادق (ع) فرصت کافی را
برای شناختن اصول جنبش مکتبی در اختیار او گذاشته بود.واگذاری سرپرستی فرزند
اسماعیل به میمون قداح از جانب امام صادق(ع) نشانگر اهمیت موضوع بوده است. عبد الله بن میمون قداح پس از محمد بن اسماعیل جهت تبلیغ مذهب اسماعیلی
کمر همت بست و شهر ها را گشت وعقاید آن مذهب را اشاعه داد ومردم بخصوص شیعیان
دوازده امامی را در بلاد اسلامی به آن مذهب دعوت کرد و اساس عقاید و تشکیلات اسماعیلیه
را سازمان بخشید مردم را به امامان دوره ستر متوجه ساخت. به این مناسبت که مخالفان
اسماعیلیان او را موسس مذهب اسماعیلیه شمرده وگفته اند او پسرخود را بجای امام
مستور جازده است. از رجال فرقه مزبور در قرن سوم هجری ،عبدالله میمون اهوازی بود. پدر وی میمون که جراح چشم بوده و آب
مروارید را عمل می کرده بدین سبب به “ القداح” ملقب گشت. وی در اهواز رشد ونمو کرد، و در اهواز می زیست. در خبر
است که عبد الله بن میمون الهیات وفلسفه را مطالعه می کرده است وی بمقام داعی اسماعیلیه نائل شد او ابتدا از اهواز به عسکر مکرم رفت و
سپس در بصره پناهگاهی جست و از آن پس به شهر سلمیه (در سوریه )گریخت ودر آنجا
مرکزی برای دعوت وتبلیغ ایجاد کرد و مبلغانی به اطراف گسیل داشت. فرقه اسماعیلیه، میمون قداح و پسرش عبد الله را در شجره نامه ائمه مستودع خود ذکر کرده‏اند و آنان را از بزرگترین شخصیتهای مذهب خود به حساب می آوردند،
میمون القداح تعلیمات خود را در کتاب بیان نگاشت. ابن ندیم [165] در کتاب الفهرست از قول عبدالله بن رزام می‏نویسد: عبد الله بن میمون قداح ازمردم قوزح العباس‏ نزدیک به شهر اهواز بود، پدرش میمون پیروی خود را از دعوت ابو الخطاب محمد بن ابو زینب در خدا بودن علی علیه السلام آشکار ساخت، میمون و پسرش هر دو از دیصانیان بود و عبد الله مدتها دعوی پیامبری کرد و شعبده باز و نیرنگ باز بود و می‏گفت: زمین زیر پایم در می‏پیچد و به هرکجا که خواهم در کوتاهترین زمان می‏روم و خبر از حوادث و شهرهای دور می‏داد. وی جیره خوارانی داشت که به او یاری می‏کردند و کبوترانی با خود داشتند که از جاهای مختلف به اقامتگاهش روانه می‏نمود و او به اطرافیان خبرهایی را که به دست می‏آورد، داده و آنان را گمراه می‏کرد.
عبدالله بن میمون زمانی که از اهواز به عسکر مکرم‏ نقل مکان کرد، پس از مدتی از آنجا بگریخت و به بصره رفت و بر گروهی از فرزندان عقیل بن ابی طالب فرود آمد و در آنجا به سختی افتاد و بعد از آن به سلمیه نزدیک حمص گریخت و کشتزارهایی در آنجا بخرید در اینجا مردی به نام حمدان بن اشعث ‏ملقب به قرمط‏ که برای کوتاهی اندام وپاهایش وی را به آن لقب می‏خواندند، دعوت او را پذیرفت. سپس عبدالله درگذشت و پسرش محمد جانشین او شد(260
هجری) در باره تاریخ زندگانی عبدالله بن میمون در میان نویسندگان اهل تسنن و مستشرقان اختلاف زیاد است. بغدادی[166] گوید که میمون دیصانی معروف به قداح‏ غلام جعفر بن محمد صادق(ع) و از مردم اهواز بود با محمد بن حسین در زندان والی عراق آشنا شده با یکدیگر همفکری کرده و کیش باطنیه را بنانهادند. خواجه رشیدالدین پس از ذکر متفرق شدن اصحاب محمد بن اسماعیل بن
جعفر می‏گوید: عبدالله بن میمون قداح که به زی صوم و صلاة و طاعات متحلی بود، به
عسکر مکرم مقام کرد. و از آنجا به جبال شمال اهواز آمد و
مردم را دعوت می‏کرد و خلفای خود را به جانب عراق و ری و اصفهان و قم و همدان
فرستاد. اسماعیلیه» گروهی از شیعیان بودند که پس از شهادت امام جعفر صادق
علیه‏السلام به امامت «اسماعیل بن جعفر» و فرزندان او معتقد شدند و خود بعدها به
فرقه‏های گوناگونی تقسیم گردیدند. در میان آنها افراد و
شخصیتهایی پیدا شدند که هر کدام مذهب اسماعیلیه را به نوعی تفسیر و توجیه نمودند
و به امامت شخص بخصوصی دعوت کردند. فخر
رازی در معرفی فرقه باطنیه می‏گوید: نقل شده که یک مرد اهوازی که عبدالله بن میمون
قداح نام داشت و از زنادقه بود، پیش جعفر صادق رفت و اکثر اوقات در خدمت
فرزندش اسماعیل بود پس از مرگ اسماعیل در خدمت فرزند
او محمد قرار گرفت و چون محمد از دنیا رفت. مدعی شد که محمد را فرزندی است که باید از او اطاعت کرد و زندقه را به او یاد داد. در منابع شیعی او
یکی از اصحاب خاص امام باقر و امام صادق شناخته شده که از
آنها نقل حدیث می‏کرد. نجاشی در رجال خود می‏نویسد: عبدالله بن میمون الأسود
القداح برده آزاد شده بنی مخزوم است که از امام صادق(ع) روایت
می‏کرد و مردی ثقه بود و کتابهای «مبعث النبی» و «صفة الجنة و النار» از اوست. کشی پس از نقل حدیثی از امام باقر در تأیید عبدالله بن
میمون می‏گوید: عبدالله بن میمون به «تزید»  به معنای «دوست داشتن زید گروید. به هرحال
از نظر منابع شیعی عبداللّه بن میمون هیچگونه ارتباطی با قرامطه نداشته است. آنچه مسلم است این است که مؤسّس فرقه قرامطه، از فرق اسماعیلیه، شخصی
به نام حمدان بن اشعث قرمطی بود که پس از مرگ محمد بن
اسماعیل بن جعفر از پیروان او جدا شد و با اظهار عقاید خاصی، انشعابی در
اسماعیلیه به وجود آورد[167].

 

 

حسین اهواز ی( الداعی )260 هجری[168]

حسین اهوازی( الداعی) از وقتی که نخستین دعات اسماعیلی در اهواز
مستقر شدند و آغاز
دعوت
برای امامت محمدبن اسماعیل و اولاد او کردند، اسماعیلیان حسین اهوازی را به سواد کوفه
فرستادند. وی در آنجا با اهوازی دیگری به نام حمدان بن اشعث معروف به قرمط ملاقات کرد. حمدان به زودی دعوت
باطنیه را پذیرفت و در این راه به حسین اهوازی یاوری کرد و چندان در این کار کوشش نمود که حسین اهوازی امر
دعوت را در سواد عراق
به حمدان
قرمط واگذاشت. قرمطیان عراق در سال 227 هجری قلعه استواری در سواد کوفه به نام دارالهجره برای خود
ترتیب دادند. حمدان قرمط کلواذا یکی از توابع بغداد را مرکز دعوت خود قرار داد و
دعوت وی چنان به سرعت انتشار یافت که
در سال 276 هجری توانست به خرید اسلحه و تشکیل دسته ای از جنگجویان پردازد. حمدان از این پس به وضع مقررات
مالی و نظامات اجتماعی متقنی برای اتباع خود مبادرت جست و هر یک را موظف به خرید
سلاح برای خود کرد. وجه تسمیه این فرقه به
قرمطی انتساب آنان
است به
حمدان اشعث ملقب به قرمط است. راجع به معنی کلمه قرمط اقوال مختلفی است، قرمطة در لغت یعنی ریز بودن خط و
نزدیکی کلمات و خطوط به یکدیگر، و میگویند چون حمدان کوتاه بود و پاهای خود را هنگام حرکت نزدیک به هم میگذاشت، به
این لقب خوانده شد. و باز میگویند که لفظ قرمط از باب انتساب قرمطیان است به محمد
وراق که خط مقرمط را
خوب می نوشت
و دعوت فرقه اسماعیلیه به دست او در میان قرمطیان به کمال رسید. قرمطیان میگفتند محمدبن اسماعیل امام هفتم و صاحب
الزمان است و معتقد به قیام به سیف و قتل و حرق مخالفان خود از سایر مذاهب اسلامی بودند. زیارت قبور و بوسیدن
سنگ کعبه و اعتقاد به
ظواهر در
مذهب آنان حرام بود و در احکام شریعت قائل به تاویل بودند. این فرقه می گفتند که
نبوت حضرت رسول بعد از غدیر خم از آن حضرت سلب و نصیب حضرت علی بن ابی طالب گردید. شعار قرمطیان مانند اسماعیلیان رایت سفید بوده است.
از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری مبارزه شدیدی در عراق و ایران با اسماعیلیان و قرمطیان
شروع شد، آنان از آن جهت که خود را به محمدبن اسمعیل بن امام جعفر صادق(ع) منسوب می‌کردند
اسماعیلی و از آن لحاظ که عقاید واقعی خود را پنهان نگه می‌داشتند و معتقد به امام
باطنی بودند، باطنی و بالاخره به خاطر آن که پیرو شخصی بنام حمدان‌ بن الاشعث
مشهور به قرمط بودند. آنان را قرمطی می‌خواندند. بعد از قتل حمدان بن اشعث قرمطی، داعیان
جدید وی زکرویه بن مهرویه و ابوسعید جنابی، اعراب و نبطی‌های عراق را در جهت مقاصد
تازه خود برای ایجاد یک شورش تجهیز کردند و عناصر تازه‌یی را هم در دعوت خود وارد
نمودند.

 

پیدایش عقاید و سرآغاز جنبش های قرمطی

حمدان بن اشعث، قرمط ( 260 هجری)[169]

    یکی از چهره‏های معروفی که در میان دعات و
شخصیتهای برجسته اسماعیلیه آن زمان، اسم و رسمی دارد و منشأ پیدایش حوادث بسیاری
شده است، شخصی به نام «حمدان قرمط» است که پس از مرگ ابوالخطاب اجدع یکی از
بنیانگذاران فرقه اسماعیلیه، شاخه‏ای در این فرقه ایجاد
کرد و حرفهای تازه‏ای آورد که بعدها طرفداران او را «قرامطه» یا «قرمطی گفتند. در منابع تاریخی حمدان قرمط شاگرد و مرید
عبداللّه بن میمون قداح معرفی شده است و در شکل‏گیری اندیشه‏های حمدان قرمط نقش عمده‏ای داشته است و عبداللّه بن میمون را از پیروان امام جعفر صادق(ع) شمردند. منابع تاریخی نیز میمون قداح اهوازی را از اصل یهودی و گاهی
دیصانی و گاهی مجوسی دانسته‏اند و نسب فاطمیان مصر را نیز به او رسانیده‏اند.   ابن
ندیم[170] از شخصی به نام ابوعبداللّه بن رزام چنین
نقل می‏کند: میمون قداح در ابتدا از پیروان ابوالخطاب بود و دعوی بر الوهیت علی بن
ابیطالب می‏کرد او و پسرش عبداللّه، دیصانی مذهب و از محلی
در نزدیکی اهواز بودند و پسرش عبداللّه مدت زیادی ادعای پیامبری کرد و
شعبده‏باز و نیرنگ باز بود. او به سلمیه نزدیک حمص
گریخت و در آنجا مردی به نام حمدان بن اشعث ملقّب به «قرمط» دعوت او را پذیرفت ». از مشهورترین مبلغان حمدان می‌توان به
مأمون  برادر حمدان زکرویه بن مهرویه،
عبدان اهوازی پسرعموی حمدان و ابو سعید جبانی اشاره کرد. درسال 280 هجری بین
حمدان و عبدان در مورد مرکز یت دعوت اسماعیلی اختلافاتی به وجود آمد که نتیجه آن
جدایی حمدان و به وجود آمدن قرامطه از شعب مذهب اسماعیلی شد. بعد از
مدتی که حمدان بوسیله اعمال عوام فریبانه خود از جایگاه خاصی برخوردار شده
بود اعلام کرد که از جانب ائمه اهل بیت مأموریت دارد تا مردم را به طرف رشد و
هدایت دعوت دهد. او با این حربه جمع کثیری از مردم را در اطراف خود جمع کرد.
سپس دوازده نفر از آنها را به عنوان امیر مقرر نمود و به آنان دستور داد
تا در مناطق مختلف رفته و به اشاعه عقیده وی بپردازند. به طوری که ابوسعید
جبانی و زکرویه بن مهرویه در سرزمینهای عراق و شام شروع به دعوت و ترویج مذهب
قرامطه نمودند.                          

کلمه
قرمط: نام فرقه «قرامطه» از لقب بنیانگذار آن
حمدان قرمط اخذ شده است اکنون باید دید که این کلمه به چه معنایی است و
چرا به حمدان، «قرمط» گفته می‏شد. در اینجا احتمال‏های مختلفی داده شده که باره
مهمترین آنها ابن ندیم گفته: از آن جهت به حمدان، «قرمط» گفته می‏شد که قدی کوتاه داشت. بغدادی[171] گفته: او در راه رفتن گام های کوتاهی بر می‏داشت
و یا در نوشتن میان خطوط فاصله کمی می‏داد. ابن منظور بی‏آنکه
اشاره‏ای به وجه تسمیه قرامطه کند گفته است: قرمطه به معنای برداشتن
گام های کوتاه و هم به معنای نزدیک هم نوشتن و دقت در آن آمده است.                                                                                                 

ظهورقرامطه:[172]

 امام جعفر صادق(ع)، امام ششم شیعیان، در زمان
حیات، اسماعیل فرزند ارشد خود را از امامت محروم کرد و پسر چهارم خویش امام موسی
کاظم(ع) را به جانشینی برگزید. بخش بیشتر شیعیان امام موسی کاظم(ع)را به امامت
انتخاب کردند، و برخی دیگر همچنان اسماعیل را
وارث مقام امامت دانستند. هنگامی که اسماعیل در سال 145 هجری، یعنی حدود سه سال پیش از شهادت پدربزرگوارش که در سال 148 هجری رخ داد، وفات کرد،
پیروانش محمد فرزند ارشد اسماعیل را به امامت برگزیدند و
معتقد شدند که اسماعیل نمرده و نخواهد مرد بلکه او همان مهدی قائم است که
در آخر زمان باز خواهد گشت. فرقه اسماعیلیه تا ظهور عبدالله بن میمون قداح در
حدود سال 226 هجری یکی از فرق عادی شیعه بود، ولی
پس از او تحولی در این مذهب پیدا شد که موجب پدید آمدن خلافت فاطمی در شمال آفریقا و مصر و ظهور قدرت و تشکیلات اسماعیلیه در ایران و شام گردید.
چنانکه برخی از مورخان نوشته اند عبدالله دعوی نبوت کرد و
با پیوستن فردی به نام حمدان بن اشعث ملقب به قرمط کار او بالا گرفت. یکی از
جانشینان عبدالله به نام سعید بن حسین بن عبدالله بن میمون قداح شنیده بود که
بربریان آفریقای شمالی انتظار ظهور امام قائم را دارند،
به آنجا رفت و خود را نبیره محمدبن اسماعیل و مهدی موعود معرفی کرد و نام ابومحمد عبیدالله را اختیار کرد. عبیدالله سلسله اغالب را در 297 قمری در
شمال آفریقا منقرض و سلسله فاطمیان را تاسیس کرد.
فاطمیان شصت سال بعد مصر را از خاندان اخشید گرفتند و افزون بر دو قرن بر مصر و
شام و فلسطین تحت عنوان خلافت فاطمی حکومت کردند. یکی از اهداف اصلی خلفای شیعه
مذهب فاطمی رقابت و تضعیف خلافت سنی مذهب عباسی در بغداد بود.
آنان برای رسیدن به این هدف دعات و مبلغین فراوانی جهت تبلیغ خود به اقصی نقاط سرزمینهای اسلامی میفرستادند. قرامطه که نشأت گرفته از فرقه
باطنی اسماعیلیه بود توسط مردی اهوازی به نام حمدان بن اشعث تأسیس شد. قرمطیه زمانی
شکل گرفت، که امت مسلمان از زخم هایی که نیزه‌های حکومت زنگیان بر آنان وارد نموده بود، رنج می‌برد. بنا به گفته مؤرخین ابتدای شکل‌گیری قرامطه به این صورت بود که حمدان بن اشعث از اهواز در سال 257 هجری به کوفه آمد و در آنجا با حسین اهوازی الداعی آشنا شد. حمدان به زودی دعوت مذهب
اسماعیلی را پذیرفت و از مبلغان اصلی این مذهب شد. به
طوری که حسین اهوازی امر دعوت در سواد کوفه را به او واگذار نمود. دعوت
حمدان چنان به سرعت انتشار یافت که توانست در سال 276 هجری دسته‌ای جنگجو تشکیل داد.       

 عقاید
قرامطه[173]:

 بنیان‌گذار اصلی عبدالله بن میمون القداح اهوازی بود. وی
این فرقه را در سال 227 ه‍جری بنیان‌گذاری کرد او در تشکیلات سری خود  عرب و یهود و مسیحی و غیره را در مکتبی بنام
فرقه اسماعیلی بهم مرتبط و متحد ساخت که شخص او را تعبداً و بدون هیچ شرطی پیشوای
خود دانسته از او اطاعت می‌کردند. او به هر طایفه‌ای مطابق ذوق آنها تبلیغ می‌کرد،
به یهودی‌ها قیام مسیح، به مسلمانان شیعه ظهور مهدی، به فلاسفه ایجاد خردی تازه، و
به عوام رهائی از قید و بندهای اخلاقی را نوید می‌داد. آنها روشی فلسفی و مذهبی
داشتند از افکار افلاطون و حکمت فیثاغورس استفاده می‌کردند و از عدد هفت بعنوان
رمز استفاده می‌نمودند. دعوت‌کنندگان آنها سؤالات زیر را می‌کردند: چرا خدا عالم
را در هفت روز آفرید؟ چرا سوره فاتحه هفت آیه است؟ چرا زمین و آسمان هفت طبقه است؟
فلسفه عذاب‌های جهنم چیست؟ حمدان
بن اشعث ادعا می‌کرد که حضرت عیسی علیه‌السلام در هیأت انسانی جلوی او ظاهر
شده و به او گفته است: «انک الداعیة و انک الحجة و انک یحیی بن زکریا و انک روح
القدس» تو دعوتگر و حجت هستی، تو یحیی بن زکریا هستی و تو روح القدس (جبرئیل)
هستی! همچنین ادعا می‌کرد که حضرت عیسی به او تعلیم داده که در هر شبانه
روز دو رکعت نماز قبل از طلوع خورشید و دو رکعت بعد از غروب خورشید بخواند
و کلمات اذان آنها به این صورت بود: الله اکبر (سه مرتبه) اشهد ان لا اله
الاالله (دو مرتبه) اشهد ان آدم رسول الله، اشهد ان نوحا رسول الله اشهد ان
ابراهیم رسول الله، اشهد ان عیسی رسول الله، اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان احمد
بن محمد بن الحنفیه رسول الله، قرمطیان به طرف بیت المقدس نماز خوانده و
مراسم حج را در آنجا به جای می‌آوردند، نبیذ را حرام و شراب را حلال می‌دانستند.
قرامطه به دعوت خود ادامه دادند تا اینکه در منطقه بحرین نفوذ کردند،
به طوری که شخصی به نام یحیی بن مهدی به بحرین رفته و نزد علی بن ‌معلی
گفت که وی فرستاده مهدی است و از طرف مهدی ماموریت دعوت ارشاد مردم را
دارد و ظهور مهدی نزدیک است. علی بن‌معلی مردم را جمع کرد و نامه‌ای که به
همراه یحیی بود برای مردم قرائت کرد که مردم هم دعوت او را قبول کرده و با او
عهد و میثاق بستند. سپس یحیی برای مدتی کوتاه از نظرها غایب شد و دوباره
در حالی که حامل نامه‌ای از مهدی بود به سوی شیعیان بحرین برگشت. در این نامه
آمده بود که همانا فرستاده من، یحیی بن مهدی مسئول ارشاد شما در مورد ظهور
من (مهدی) می‌باشد. لذا هرکس از شما باید مبلغ سی و شش دینار به او بدهد.
مردم این را قبول کردند. بعد از مدتی یحیی نامه‌ای آورد که در آن نامه دستور به
ادای خمس اموال داده شده بود. قرمطیان میگفتند محمدبن
اسماعیلیان امام هفتم و صاحب الزمان است و معتقد به قیام به سیف و قتل و حرق مخالفان خود از سایر مذاهب اسلامی بودند. زیارت قبور و بوسیدن سنگ کعبه و
اعتقاد به ظواهر در مذهب آنان حرام بود و در احکام شریعت قائل
به تاویل بودند. این فرقه میگفتند که نبوت حضرت رسول بعد از غدیر خم از آن حضرت
سلب و نصیب حضرت علی بن ابی طالب گردید. شعار قرمطیان مانند اسماعیلیان بیرق سفید بوده است.

 

عبدان اهوازی، الکاتب  (260 هجری)[174]

عبدان اهوازی ملقب به الکاتب، داماد حمدان بن اشعث و یکی از دعات
چیره دست او بود که مردم را به
الامام
من آل رسول اللّه دعوت میکرد. عبدان کاتب از مردم اهواز و یاراصلى‌ حمدان و پسر
عموی او بوده‌ است. عبدان‌ از نوعى‌ استقلال‌ عمل‌ برخوردار بوده‌، و شخصاً
داعیانى‌ را تعلیم‌ مى‌داده‌، و به‌ نواحى‌ مجاور، گسیل‌ مى‌کرده‌ است‌. عبدان
اهوازی و حمدان بن اشعث بعد از ترک اهواز و عسکرمکرم در منطقه ای در نزدیکی
بصره  سکونت یافتند که شهر عبدان نام
یافت؛ او سپس‌ سرانجام‌ به‌ شهر سلمیه‌ در شمال‌ شام‌ (سوریه‌) منتقل‌ شده‌ است‌.
سلمیه‌ تا 289 هجری‌ همچنان‌ مرکز دعوت‌ اسماعیلیه‌ و اقامتگاه‌ رهبران‌ مرکزی‌
نهضت‌ بوده‌ است‌. فعالیتهای پنهانی حمدان و عبدان اهوازی‌، عاقبت‌ پس‌ از نزدیک‌
به‌ یک‌ قرن‌ در حدود سال‌ 260 هجری به‌ نتیجه‌ رسید و از همان‌ موقع‌ شبکه‌ای‌ از
داعیان‌ اسماعیلى‌ ناگهان‌ دربلاد مختلف‌ اسلامى‌ پدیدار گشتند و فعالیت‌ گسترده‌ای‌
را برای‌ بسط دعوت‌ اسماعیلیه‌ آغازکردند. در آن‌ تاریخ‌ دعوت‌ اسماعیلیه‌ همچنان‌
تحت‌ هدایت‌ رهبری‌ مرکزی‌ مستقر در سلمیه‌ قرار داشته‌، و هویت‌ واقعى‌ این‌
رهبران‌ نیز هنوز به‌ گونه‌های‌ مختلف‌ کتمان‌ مى‌شده‌ است‌. برای‌ جلب‌ حمایت‌
بیشترین‌ شمار از اسماعیلیان‌ نخستین‌، رهبران‌ مرکزی‌ اسماعیلیه‌ تا مدتها به‌
نام‌ محمد بن‌ اسماعیل‌ دعوت‌ مى‌کردند که‌ اعتقاد به‌ امامت‌ و مهدویت‌ وی‌ نظریه
اصلى‌ مبارکیه‌ و مهم‌ترین‌ گروه‌ منشعب‌ از آنها بوده‌ است‌. به‌ عبارت‌ دیگر،
نظر به‌ اینکه‌ اکثر اسماعیلیان‌ نخستین‌ در انتظار رجعت‌ محمد بن‌ اسماعیل‌ به‌
عنوان‌ مهدی‌ و گسترش‌ حکومت‌ عدل‌ او بوده‌اند، رهبران‌ مرکزی‌ نیز بر همین‌
نظریه‌ تأکید داشته‌، و نهضت‌ واحد اسماعیلیه‌ را در قرن‌ سوم هجری‌ بر اساس‌ همین‌
نظریه‌ در باره امامت‌ استوار کرده‌ بودند. اصول‌ عقایدی‌ که‌ توسط حمدان‌ قرمط و
عبدان‌، و داعیان‌ زیردست‌ آنها ترویج‌ مى‌گردید، همان‌ عقایدی‌ است‌ که‌ به‌
وسیله نوبختى‌ و سعد بن‌ عبدالله‌ به‌ قرامطه‌ منسوب‌ گشته‌، و در روایت‌ ابن‌رزام‌
و اخومحسن‌ نیز تأیید شده‌ است‌؛ به‌ زودی‌ همین‌ عقاید توسط داعیان‌ دیگر بلاد و
در میان‌ سایر گروههای‌ اسماعیلى‌ (قرمطى‌) نیز رواج‌ یافته‌ است‌. دعوت‌
اسماعیلیه‌ در نواحى‌ دیگری‌ نیز طى‌ همان‌ دهه260 هجری‌ آغاز شده‌ بود و در اهواز،
این‌ دعوت‌ تحت‌ نظارت‌ و رهبری‌ حمدان‌ و عبدان‌ قرار داشته‌ است‌. عبدان اهوازی
توانست دو تن از بزرگترین ناشران دعوت
قرمطیان
را به نام ابوسعید جنابی و زکرویه بن مهرویه به این مذهب درآورد. از حدود سال 280 هجری میان حمدان و عبدان کاتب
با مرکز دعوت اسماعیلی اختلاف حاصل شد و از این راه مذهب جدیدی به نام قرمطی که از
شعب مذهب اسماعیلی محسوب میشود به وجود
آمد. زکرویه پسر مهرویه و پسرانش یحیی و حسین در شمال عراق و بلاد شام شروع به نشر عقاید قرمطیان کردند و مدتی دمشق
را در محاصره گرفتند و فتنه آنان تا سال 294 هجری به قوت ادامه داشت . ابوسعید جنابی  از اهالی جنابه بود که دعوت خود را در بحرین و
یمامه و فارس پراکند و سپاهیان خلیفه را
منهزم ساخت و  در سال 301 به دست یکی از
غلامان خود کشته شد و بعد از او پسرش ابوطاهر به اشاعه دعوت قرمطیان و اعقابش تا سال 367 حکومت میکردند، خود
حمدان‌ توسط داعى‌ حسین‌ اهوازی‌ که‌ از جانب‌ رهبر مرکزی‌ نهضت‌ به‌ عراق‌ گسیل‌
شده‌، به‌ کیش‌ اسماعیلى‌ در آمده‌ بوده‌ است‌. در آن‌ زمان‌، مرکز دعوت‌ در سلمیه‌
استقرار داشته‌، و فعالیت‌ حمدان‌ بخشى‌ از نهضت‌ واحد اسماعیلیه‌ بوده‌ که‌ تحت‌
نظر رهبران‌ مرکزی‌ هدایت‌ مى‌شده‌ است‌. حمدان‌ به‌ زودی‌ پیروان‌ زیادی‌ پیدا
کرد که‌ به‌ قرامطه‌ (جمع‌ قرمطى‌، منسوب‌ به‌ قرمط) اشتهار یافته‌اند. در اندک‌
مدتى‌ واژه قرامطه‌ به‌ گروههای‌ اسماعیلى‌ دیگر بلاد نیز که‌ ارتباطى‌ با حمدان‌
قرمط نداشته‌اند، اطلاق‌ شد. ازآن جمله داعى‌ ابوسعید حسن‌ بن‌ بهرام‌ جنابى‌ که‌
اهل‌ جنابه‌ (گناوه‌) بوده‌، و از خود عبدان‌ تعلیم‌ یافته‌ بود.  برادرعبدان‌، موسوم‌ به‌ مأمون‌ نخستین‌ داعى‌
محلى‌ بوده‌ است‌ و به‌ همین‌ سبب‌، نخستین‌ اسماعیلیان‌ آنجا به‌ نام‌ مأمونیه‌
مشهور شده‌ بودند. اصلاحات‌ عبیدالله‌ و شورش‌ حمدان‌ و عبدان‌ بر رهبری‌ مرکزی‌،
فرقه اسماعیلیه‌ را در 286 هجری‌ به‌ دو شاخه اصلى‌ منقسم‌ کرد. یک‌ شاخه‌،
اصلاحات‌ اعتقادی‌ عبیدالله‌ را قبول‌ کردند و به‌ رهبری‌ مرکزی‌ نهضت‌ وفادار
باقى‌ ماندند؛ اینان‌ اصل‌ تداوم‌ امامت‌ را پذیرفتند و عبیدالله‌ و رهبران‌ قبلى‌
مرکزی‌ اسماعیلیه‌ را به‌ عنوان‌ امامان‌ خود پس‌ از امام‌ صادق‌(ع‌)شناختند. شاخه
دیگری‌ از اسماعیلیان ‌ِنخستین‌، اصلاحات‌
عبیدالله‌ را مردود دانستند و همچنان‌ به‌ عقیده نخستین‌ خود درباره مهدویت‌ محمد
بن‌ اسماعیل‌ و رجعت‌ قریب‌ الوقوع‌ او باقى‌ ماندند که‌ از آن‌ پس‌ به‌ طور اخص‌
به‌ نام‌ قرامطه‌ شهرت‌ پیدا کردند. قرمطیان‌ اهواز‌ که‌ در اصل‌ پیشتازان‌ جناح‌
مخالف‌ عبیدالله‌ بودند، تا مدتى‌ پس‌ از حمدان‌ از رهبری‌ محلى‌ قاطعى‌ برخوردار
نشدند، تا اینکه‌ عیسى‌ بن‌ موسى‌ و داعیان‌ دیگری‌ ریاست‌ آنان‌ را به‌ دست‌
گرفتند و دعوت‌ قرمطیان‌ را همچنان‌ به‌ نام‌ محمد بن‌ اسماعیل‌ تا اوایل‌ قرن‌ چهرم
هجری‌ هدایت‌ کردند. در بحرین‌، ابوسعید جنابى‌ که‌ به‌ زودی‌ مدعى‌ نیابت‌ امام‌
قائم‌ نیز شد، از نظرات‌ حمدان‌ و عبدان‌ اهوازی(امامت) حمایت‌ کردند و دولت‌
قرمطیان‌ بحرین که ‌تا 470 هجری دوام‌ یافت‌، پایگاه‌ اصلى‌ قرامطه‌، و مانعى‌
مؤثر در راه‌ گسترش‌ نفوذ سیاسى‌ فاطمیان‌ در شرق‌ گردید[175].

شاگردان عبدان اهوازی[176]:  

الکاتب ابو العباس اسماعیل بن عبدالله بن محمد بن میکال(270 هجری): او فرزند عبدالله بن محمد
بود که در نیشابور زاده شد، در آنجا و اهواز به کسب دانش پرداخت. او حدیث را از عبدان اهوازی
و نزد ابن درید و گروهی دیگر فرا گرفت. چون پدرش به حکومت
اهواز رسید او هم بدانجا رفت. ابوعلی حسین بن علی بن یزید نیشابوری ( 227 هجری) در اهواز از عبدان اهوازی حدیث شنید. ابوبکر احمد ابن اسحاق صبغی و ابو ولید فقیه و ابن منده و حاکم و ابوعبدالرحمان سلمی و ابوطاهر بن محمش و دیگران از وی روایت کرده‌اند. عبدان اهوازی و محمد بن‌ اسماعیل‌ بخاری‌، مسلم‌ بن‌ حجاج‌
نیشابوری‌ ، احمد بن‌ حنبل‌ و فرزند او عبدالله‌،  بسیاری‌
از محدّثان‌ و فقیهان‌ بنام‌ قرن سوم‌ از ابن‌ ابى‌ شیبه‌ حدیث‌ نقل‌ کرده‌اند.                               
                                                     

ابوسعید احمد نسوی مروزی پدر محمد بن رمیح نخعی(357 هجری)

 اصل او از خراسان بود و در مرو رشد و نمو یافت. در خراسان و دیگربلاد علم آموخت، درطلب علم و حدیث مسافرت‌های طولانی کرد و در شهر صعد، از بلاد یمن، مدت زیادی اقامت گزید. او سال۳۵۰ هجری به بغداد وارد شد، وی از عبدان اهوازی نیز حدیث شنید.

ابوعلی جبایی؛ محمدبن
عبدالوهاب بن سلام
بن خالد (235 هجری)[177]

محمد بن عبدالوهاب بن سلام بن خالد بن حمران بن ابان، ابوعلی
جبایی، سال 235 هجری در بلده جبی از نواحی دورق اهواز متولد شد. ابوعلی یکی از
شیوخ متکلمین
معتزله است. او پس از فراگرفتن مقدمات علوم به بصره شد و از محضر ابویوسف یعقوب بن عبداﷲ شمام
بصری رئیس معتزله فوائد جمه یافت و ابوالحسن
اشعری از شاگردان اوست که سپس مذهب دیگری آورد و بنام
اشعریه معروف شد. ابو علی جبایی سال 303 هجری وفات یافت. کتابهای المخلوق (راجع به قرآن)، متشابه
القرآن، التفسیر علی قرآن الکریم از اوست.

تاسیس دولت قرامطه در احساء و بحرین[178]

طبری[179] در گزارش کوتاهی می‏گوید: در این سال (286
هجری) مردی از قرامطه به نام ابوسعید جنابی در بحرین خروج کرد، جماعتی از اعراب و قرامطه دور او جمع شدند. و کار او بالا گرفت. مردم
آبادیها را کُشت و به موضعی به نام قطیف رفت که میان آنجا و
بصره چند مرحله (منزل) است و از مردم قطیف هم کشت. گفته شده که او اراده
بصره نمود، والی بصره تصمیم قرامطه را به سلطان
گزارش داد و او دستور داد که خراج و صدقات را جمع و حصاری دور بصره درست کنند. هزینه این کار چهارده هزار دینار تخمین زده شد که این هزینه را صرف
کرده، حصاری دور بصره کشیدند. ابن عماد حنبلی جزئیات
بیشتری را به دست می‏دهد و اظهار می‏دارد که: حصار شهر بصره به
دستور معتضد عباسی کشیده و ابوسعید در بصره پیمانه کشی می‏کرد و در مورد لقب او می‏گوید: او از «جنابه» یکی از روستاهای اهواز بود. سپس از قول
صولی نقل می‏کند که ابوسعید مرد فقیری بود که آرد غربال
می‏کرد. او به بحرین آمد و در آنجا خروج کرد و جماعتی از بقایای زنج و دزدها به
او ملحق شدند و کار او بالا گرفت و سپاه خلیفه را بارها شکست داد. طبق گزارش
ثابت بن سنان: قرامطه بحرین در سال 306 به دمشق حمله کردند و بسیاری از مردم را کشتند و مهمتر این که آنها به مصر هم هجوم آوردند و در محلی به
نام «عین شمس» با لشگر «جوهر صقلی» فرمانده سپاه المعزلدین
اللّه فاطمی روبرو شدند و آنها را شکست دادند ولی در حمله بعدی لشکر فاطمیان
توانستند به قرامطه بحرین شکست بدهند و آنها را از مصر خارج کنند. ابن اثیر، اضافه
می‏کند که ابو سعید جنابی سرسلسله قرامطه بحرین در حالی کشته شد که بر احساء و
قطیف و هجر و طائف و سایر بلاد بحرین حکومت می‏کرد. او توسط غلام خودش به قتل
رسانید. پس از کشته شدن ابوسعید، فرزند او ابوطاهر سلیمان جنابی، جنجالی‏ترین چهره
در میان حکام قرمطی، قدرت را به دست گرفت و برنامه‏ها
و تندرویهای پدر را دنبال نمود. او به تمام نواحی و اطراف دست‏اندازی کرد و همو
بود که بارها به کاروان های حجّاج حمله کرد و آنها را کشت و بالأخره به مکه
نیز حمله کرد و کشتارهای بیرحمانه‏ای به راه انداخت
و حجرالأسود را از کعبه ربود. ابوطاهر آدم بی‏رحم و متهوّری بود. او در سال 311 به
بصره که حصاری دور آن کشیده بودند، حمله کرد و نیروهای او با نردبانهای
مخصوص از بالای حصار به داخل شهر نفوذ کردند. به گفته ابن کثیر: در این حمله هزار
و هفتصد سواره تحت فرمان او بود و پس از عبور از
حصار شهر هفده روز در آنجا ماندند و بسیاری از مردم را کشتند. ابوطاهر شهر «هجر»
را پایتخت خود قرار داده بود که به گفته یاقوت مرکز بحرین بود و گاهی هم به همه بلاد بحرین «هجر» اطلاق می‏شد. او سربازان از جان گذشته
و پیشمرگان بسیاری داشت که همین امر رمز پیروزی های
نظامی پی‏درپی او بود. نوشته‏اند که «ابن ابی الساج» هنگام حرکت دادن سپاه
سی‏هزار نفری خود به عزم جنگ با قرمطیان، پیکی برای
اتمام حجت نزد پیشوای آنان ابوطاهر جنابی فرستاد. چون پیک پیش ابوطاهر آمد ابوطاهر از او پرسید: «ابن ابی الساج» چه تعداد سپاهی با خود آورده
است؟ پیک جواب داد: سی هزار نفر. ابوطاهر او را مسخره کرد و
گفت: در حقیقت سه نفر هم ندارد. آنگاه روی به یکی از جنگجویان خود نمود و به او
فرمان داد که در دم، خنجر برکشیده و شکم خود را بدرید. ابوطاهر به پیک گفت: با
چنین جانبازی که از جنگجویان من دیدی، ابن ابی الساج» چه کار تواند کرد؟ بهرحال
ابوطاهر موجود عجیبی بود و به بسیاری از شهرهای اطراف مانند شهرهای کوفه و بصره و رقه و قادسیه و رأس العین و نصیبین و کفرتوثا و موصل و چند شهر
دیگر حمله کرد و تمامی این حمله‏ها با کشتارهای وسیعی همراه
بود او حتی قصد دمشق و فلسطین کرد ولی موفق نشد و همچنین او تا یک فرسخی بغداد
رسید ولی از آنجا بازگشت. ابوطاهر از شعرهم بهره‏ای داشت و در قطعه شعری که به او
منسوب است از بلند پروازی‏های خود و همینطور از اینکه او داعی
بر مهدی است خبر داده است. البته منظور او از مهدی، مهدی فاطمی است که در آفریقا
خروج کرده بود. پس از مرگ ابوطاهر در سال 332 هجری چند تن دیگر از سلسله جنابیان
قرمطی در بحرین حکومت کردند ولی دیگر آن قدرت و شوکت را
نداشتند[180].

 

 

تاسیس حکومت اسماعیلی در مصر[181]

عبیدالله المهدی(251 هجری)[182]؛ بعضى عبیدالله المهدى را ابو محمدسعیدبن
الحسین بن عبدالله بن القداح اهوازی نوشته و برخى او را همان سعید بن حسین بن احمد
بن عبدالله بن محمد بن اسماعیل دانسته‏اند. گروهى معتقدند که میمون و فرزند او
امامان مستودع بودند و سعیدبن الحسین نیز امام مستودع بود، ودیعه‏ى امامت را به
پسر خوانده‏اش القائم رسانید. چون امامان حقیقى درسلمیه محصور بودند واز بیم خلیفه
معتضد عباسى (279-289 هجری) در تقیه مى‏زیستند از این جهت‏ حسین که امام مستودع
بود ودیعه امامت را به فرزند و حجت‏خود سعید سپرد تا آن امانت را به صاحب واقعى آن
«القائم‏» برساند. گویند سعید بن الحسین بن عبد الله بن میمون قداح حجت امام مستور
بود که حسین بن احمد باشد تا آن ودیعه را پس از وفات او به پسرش «القائم‏» برساند.
اسماعیلیه عبیدالله المهدى را همان سعید بن الحسین دانسته و نسبش را چنین ذکر
کرده‏اند: عبیدالله المهدى بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل. از
مجموع این گفته‏ها مى‏توان نتیجه گرفت که عبیدالله المهدى همان امام مستودع سعید
الخیر بن حسین بن عبدالله بن میمون قداح است و وى مانند جدش عبدالله بن میمون قداح
حجت امامان مستور بود که او را به امامت مستودع تعیین کردند، براى این‏که امامت را
که در نزد او ودیعه بود به جانشین خود ابو القاسم بن حسین بن احمد بن عبد الله بن
محمد بن اسماعیل که ملقب به قائم بود برساند. اگر کسى قایل به فرق بین امام مستودع
و مستقر باشد مشکل نسب عبیدالله المهدى و خلفاى فاطمى را بدین صورت حل کند و بگوید
که: فاطمیین علوى نسب بودند و جد ایشان محمد بن اسماعیل بود اما عبیدالله المهدى
اگر چه از خاندان علوى و فرزندان فاطمه نبود ولى امام مستودع به شمار مى‏رفت و
وظیفه داشت که ودیعه‏ى امامت را به ابوالقاسم بن حسین ملقب به قائم که جد خلفاى
فاطمى است، برساند.

 

 

تاثیر مکتب اهوازی در تصوف و
عرفان و فلسفه

سهل بن
عبدالله بن یونس تستری (283 – 203 هجری)[183]  

    ابومحمد سهل بن عبدالله بن یونس، سال 203 هجری در اهواز بدنیا
آمد. ابو محمد سهل از عارفان نامی قرن سوم هجری است. او سال 273 هجری در تبعیدگاه
بصره فوت کرد. سهل نزد دائی خویش محمدبن سوار تحصیل کرد، که از صوفیان خستگی
ناپذیر بشمار میرفت. سهل از کودکی در راه طریقت قدم نهاد و از او نقل کرده اندکه:
« از کودکی خلوت می گزیدم، آنگاه مرا به مکتب فرستادند. پس بدوازده سالگی مرا
مسأله ای افتاد که کس حل آن نمی توانست کرد. درخواستم تا مرا به بصره فرستادند که
آن مسأله بپرسم. بیامدم و از علماء بصره پرسیدم؛ هیچکس مرا جواب نداد. به عبادان
آمدم به نزدیک مردی که او را ابوحبیب حمزة بن عبدالله العبادانی می گفتند.
وی را پرسیدم، جواب داد. به نزدیک وی چندین ببودم؛ و مرا از وی بسی فواید حاصل
گشت. پس آنگاه به تستر باز آمدم. » همه آثار ونوشته های سهل تستری به زبان عربی
است. و ماسینیون در مقاله ای تاکید می کند که سهل تستری عرب است و زبان مادری وی نیز
عربی بوده است. معلم و مرشد او ذوالنون مصری (متوفی سال 245 هجری) بود و در آن سال
به حج رفته بود، او را دریافت. از کسانی که صحبت او را دریافته اند بیش از همه حسین
بن منصور حلاج
(کشته شده به سال 309 هجری) و ابومحمد حسن بن احمد حریری (متوفی
سال 327) معروفند. مطلب مهمی که از حیات او قابل ذکر است، تبعید وی به بصره به
اتهام زندقه ( انکار خداوند) می باشد. و آن واقعه به سال 261 هجری اتفاق افتاد و
علتش این بود که علمای شوشتر رساله وی را در باب (توبه فرد)  مردود دانستند، و مراد از توبه فرد، در نظر سهل
این بود که می گفت: توبه، بر هر فردی واجب است. عاصی باید از معصیت توبه کند، و
مطیع باید از طاعت، تا هر دو از غرور برهند. سهل چیزی ننوشت. سهل تستری از صوفیان
راستین بود، و در سخنوری و وعظ مقامی برجسته داشت و در نفوذ کلام از بسیاری صوفیان
برتر بود. تعدادی از سخنان او زیر عنوان"الف حدیث" بوسیله شاگردش محمد
بن سالم
متوفی سال (297 هجری) گردآوری و انتشار یافت. محمد بن سالم در
این مجموعه ارتباط کامل کافی میان خداشناسی او داده بود که بعدها در اثرشیوع همین
سخنان، مذهب واصول عقاید جدیدی در خداشناسی زیرعنوان(سالمیه) ظهور کرد. این
مذهب اصول عقاید خود را از تعالیم سهل بن عبدالله تستری برگرفته بود، و اساس آن بردل
آگاهی و ورزیدن خداپرستی منطبق با شعایردین است با بیانی فنی و نیمه عرفانی که
حاصل آن توحید مطلق است. ازسخنان اوست: هیچ مصیبتی عظیمتر از جهل نیست (مستضعف
فکری).ممکن است در آغاز از تصوف خوشت نیاید،ولی همینکه یکبار آن را شناختی تا
پایان عمر به آن علاقه مند خواهی بود. حق تعالی هیچ مکانی نیافرید، از عرش تا ثری،
از دل انسان عزیزتر، از بهر آن که هیچ عطایی نداد خلق را ازمعرفت عزیزتر، و
عزیزترین عطاها در عزیزترین مکانها نهند، واگر درعالم مکانی ازدل انسان عزیزتر
بودی، معرفت خود آنجا نهادی. بزرگترین مقامات و کرامات صوفی آنست که خوی بدخویش به
خوی نیک بدل کند. انسان راستین کسی است که کارنیکش او را خرسند وکار بدش او را
ناخرسند کند.ازصحبت سه گروه بپرهیز:گردن فرازان و پادشاهان غافل، قاریان ریاکار و
چرب زبان و صوفیان نادان، وصحبت این جماعت اخیر پرزیانتر است. معرفت عبارت ازشناخت
جهل است. سهل تستری متکلم بود.و متکلم در اصطلاح کسی راگویندکه عقاید ایمانی را با
دلایل عقلی اثبات کند و به انتقادات و بدعتهای معترضان دین جواب دهد.روش
سهل در این راه "برهان آوری جدالی" بودکه شامل استدلال، اصل، فرع است.
مقصود از استدلال، براهین عقلی است، و مراد به اصل نص یا قرآن است؛ و منظور از فرغ
سنت وحدیث و هر متکلمی اصولا از اینراه در اسکات
و الزام مخالفان دین می کوشد. باوجود این، استدلالات او به همان شیوه ای که شاگردش
حسین منصور حلاج داشت، حلاج و پس از آنکه سهل را ترک گفت آن شیوه را ادامه
داد.  

 ابوعیسی بن لاوی یهودی اهوازی ( 245 هجری) [184]

ابوالحسین
احمدبن یحیی بن اسحاق، از متکلمین زمان خویش بود. او اقوال و عقایدی
مخصوص بخود داشته که متکلمین نقل کردند و یکصد واندی کتاب دارد و از آنجمله است: کتاب التاج، کتاب الزمرد، کتاب خلق القرآن، کتاب القصب، کتاب
فضیحةالمعتزله، ابن خلکان آورده است که او بسن چهل سالگی در بغداد فوت کرده است. در زمان وی هیچکس از اقران حاذق تر و داناتر از او بمسائل
کلامی نبود. او فردی خوش سیرت و نیکو مذهب و با آزرم بود، اما بیشتر کتب او کفریات است که این کتاب ها را به نام ابوعیسی بن لاوی یهودی
اهوازی
می نوشته است. او را در نهایت در خانه مرده یافتند. او کتابی کفر آمیز
تحت عنوان: ابطال رسالت و احتجاج بر انبیاء دارد که خود سپس کتابی در نقض این کتاب
نوشته است. کتاب دیگرش نعت الحکمة صفة القدیم تعالی و وجل
اسمه فی تکلیف خلقه امره و نهی هما دارد.و کتابی که در آن بر نظم قرآن طعن می زند،
در کتاب القضیب الذهب او می گوید : که علم خدای تعالی به اشیاء محدث است و ذات
او تعالی تا علم برای خویش خلق نکرد عالم نبود. کتاب الفرند او در طعن بر رسول صلوات اللّه علیه وآله است، کتاب المرجان در اختلاف اهل
اسلام است. کتاب های صالح وی عبارتند از: کتاب الاسماء و الاحکام، کتاب الابتداء و
الاعاده، کتاب الامامه فیه، کتاب خلق القرآن، کتاب البقاء و
الفناء لا شی الا موجود و غیرها.   

 

سر آغاز پیدایش مدعیان مهدویت یا آخرین منجی

در
تاریخ نهضت های فکری نیمه دوم قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجری دوره آشوب و بی سرو
سامانی و بالاخره ادعا و جنجال دعوی مهدویت و بهتر بگوئیم انتظار شدید ظهور آخرین منجی در دوره های اسلامی به صورت
دیگر جلوه گر شده بود، محسوب می شود. حسین بن منصور کتابهای زیادی در دعوی خود
تصنیف کرد، مانند کتاب نورالاصل، جسم اکبر، جسم اصغر، و مقتدر بالله در 301 هجری از او
آگاه شد و هزار تازیانه اش زد، دست و پای او را برید و به نفت او را آتش زد تا
آنکه لاشه او بسوخت و خاکسترش
را بدجله ریختند. طایفه ای از پیروان او باقی ماندند که بدو منسوبند و او را مهدی
می خواندند و میگفتند: این مهدی همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمین را پر
از عدل و داد خواهد کرد. چنانکه پر از جور و ظلم شده بود و در برخی از این اخبار
ملاحم گفته شده که مهدی محمد بن علی است، حتی اینکه مختار بن ابی عبیده ثقفی چون مردم را به محمد حنفیه دعوت کرد باین
خبر استشهاد نمود و گفت مهدی مذکور او است. چنانکه بنی امیه منتظرخروج سفیانی هستند و می گویند او همان است که در
ملاحم ذکر شده است. نوّاب اربعه امام زمان علیه‏السلام در دوره غیبت
صغرى نیز «باب» خوانده شده‏اند. طبرسى از آنان به عنوان «الابواب المرضیون و السّفراء الممدوحون» نام مى‏برد. ابن اثیر درباره حسین بن روح نوبختى، یکى از نواب اربعه، مى‏گوید که امامیه او را «باب» مى‏نامیدند. عثمان بن سعید عمروى، محمّد بن عثمان و حسین بن روح نوبختى گذشته از سفارت
امام زمان علیه‏السلام به عنوان باب‏هاى امام جواد، امام
هادى و امام عسکرى علیهم‏السلام نیز نام برده شده‏اند و در روایات بر وثاقت،
علم و نزدیکى آنان به ائمه علیهم‏السلام تصریح شده است.

 

 

 

حسین منصور حلاج ( 309 - 244 هجری)[185]

ابومغیت
عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج از عارفان مشهور قرن سوم
است. او در سال 244 هجری در خانواده یک پنبه زن دوره گرد ( نداف) در نواحی اهواز متولد شد. حلاج در اهواز
نشو نمو کرد و تا سن دوازده سالگی که قرآن را حفظ نمود
همواره برای پنبه زنی (حلاجی) همراه پدرش در حال رفت و آمد در نواحی اهواز بود. او
سپس در دارالحفاظ واسط به تحصیل علوم مقدماتی پرداخت، حلاج سپس به اهواز بازگشت و در
پی فهم قرآن مرید سهل بن عبدالله تستری شد و سهل تستری به او اربعین کلیم الله
(چله نشستن بر طریق موسی پیغمبر) را آموخت. حلاج مجددا برای ادامه تحصیل از اهواز
به بصره رفت و در بصره در مدرسه حسن بصری شاگردی کرد و از دست ابوعبدالله عمرو بن
عثمان مکی خرقه تصوف پوشیده و به طریقت مأذون گردید. حسین حلاج در بصره دختر
ابویعقوب اقطع بصری را به زنی گرفت و چون عمروبن عثمان مکی با این وصلت موافقت
نداشت گاه به گاه بین عمرو مکی و اقطع بصری اختلاف می بود. جنید بغدادی، به حلاج
پند میداد که شکیبا باشد. حلاج به اطاعت جنید چندی طاقت آورد و شکیبائی کرد تا اینکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت. حلاج در سال 270 هجری در بیست و شش سالگی برای انجام فریضه حج نخستین بار به مکه رفت. در مراجعت از مکه، حلاج در اهواز
به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه
صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت
است. سپس حلاج از اهواز به خراسان رفت و پنج سال در آن دیار بماند، پس از پنج سال مجددا
به اهواز بازگشت. و بعد از مدتی از اهواز  به بغداد رفت، حلاج برای بار دوم با چهارصد مرید
از بغداد به سفر مکه رفت، در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. پس
از این سفر حلاج برای ملاقات پیروان مانی و بودا و به قصد جهانگردی و سیاحت به
هندوستان و ماوراءالنهر رفت. در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت،
در کشمیر کاروان هموطنان اهوازی خود را یافت که پارچه های زربفت طراز و تستری را
به چین میبردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند. حلاج همراه بازرگانان اهوازی
همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و
از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت و در این سفر چون از مکه به بغداد
برگشت، چنین می نماید که کلماتی گفته که تعبیر به ادعای خدائی کرده اند، به این
جهت، حسین بن منصور در نظر پاره ای از مشایخ تصوف مقبول و در نظر بعضی دیگر مطرود
است. در شورش بغداد به سال 296 هجری حلاج متهم شد و از بغداد متواری شد و مجددا به
شهر خود اهواز پناه آورد که بعد از سه سال زندگی مخفیانه سرانجام او را در اهواز
دستگیر کرده به بغداد بردند و بزندان انداختند. مدت این زندان نه سال بطول انجامید
و در آخر در جلسه محاکمه ای که با حضور ( ابوعمرو
حمادی ) قاضی بزرگ انجام شد، ابو عمرو حمادی خون حلاج را حلال دانست و
ابومحمد حامدبن عباس وزیر خلیفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو حمادی، حکم قتل
او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجری، هفت روز
مانده به آخر ماه ذی القعده، او را شلاق زدند و بدار کشیدند و سربریدند و سوزاندند
و خاکسترش را به دجله ریختند. نقل کرده اند که در آن سال آب دجله فراوان بالا آمد
و بیم غرق شهر بغداد میرفت. کلیه آثار حلاج عربی است.از حلاج کتابهای فراوان نقل
شده است از جمله: " طاسین الازل و الجوهر الاکبر" ، " طواسین "
، " الهیاکل" ، " الکبریت الاحمر" ، "نورالاصل" ،
" جسم الاکبر" ، " جسم الاصغر" ، و " بستان المعرفة" . علاوه بر این از حلاج دیوان
اشعاری به زبان عربی باقیمانده که در اروپا و سایر نقاط به چاپ رسیده است. حلاج در
ایام غیبت صغری دعوی خود را اعلام کرد، یعنی در دوره ای که طایفه امامیه منتظر
انجام زمان غیبت و ظهور امام غایب بودند و زمام اداره امور دینی و دنیائی ایشان در
دست نواب و وکلا بود، حسین بن منصور حلاج  در مراکز عمدهً شیعه همچون اهواز وبصره به تبلیغ
و انتشار آراء و عقاید
خود پرداخت و در نتیجه چند سال مسافرت و وعظ عده
ای از شیعیان امامیه و رجال درباری خلیفه را به عقیدهً خویش درآورد. حلاج به شرحی
که مصنفان امامیه نقل کرده اند در ابتدا خود را رسول امام غایب و وکیل و باب آن
حضرت معرفی میکرده و به همین جهت ایشان را در شمار (مدعیان بابیت) آورده اند. ابن ندیم[186] در الفهرست، حسین بن منصور حلاج را اینگونه معرفی میکند و میگوید، وی مردی محتال و شعبده باز
بوده است که افکار خود را به لباس صوفیه آراسته و جسورانه مدعی دانستن همه علوم
شده؛ ولی بی بهره بوده و چیزی از صناعت کیمیا بطور سطحی می دانسته و در دسائس
سیاسی خطرناک و گستاخ بوده است. دعوی الوهیت کرده و خود را مظهر حق خوانده و به تشیع معروف بود، لکن با قرامطه و
اسماعیلیه هم پیمان و همداستان بوده است. ابن ندیم چهل و پنج کتاب را که منصور حلاج تألیف کرده نام برده، و این کتابها را به
طرز باشکوهی گاهی با آب طلا بر کاغذ چینی و گاه بر حریر و دیبا و امثال آن نوشته و
در تجلید آن دقت خاص داشته و جلدهای عالی و نفیسی برای آنها تهیه کرده است. شخصیت حلاج
عجیب و تأثیر افکار او در اذهان هم وطنانش عمیق بوده و  اشعار عربی او محکم و بدیع است.

 

اهواز کانون مکتب شیعه اثنی عشری

اِبْن‌ِ جُمْهور، 210 هجری: ابوعبدالله‌ محمد بن‌ جمهور عمّى‌ عربى‌ ‌ از
عشیره بنی عم تمیم است. ابن جمهور محدث‌ و ادیب‌ شیعى است‌. مورخان‌، کنیه‌ و
نام‌ پدر و جد پدری‌ وی‌ را با اختلاف‌ آورده‌اند. ابن‌ ندیم[187]‌ 
وی‌ را محمد بن‌ حسین‌ بن‌ جمهور عمى‌ و نجاشى‌، وی را محمد بن‌ جمهور عمى‌
خوانده‌ است‌. طوسى‌ از او با نام‌ محمد بن‌ جمهور عمى‌ عربى‌ بصری‌  و نیز با عنوان‌ محمد بن‌ حسن‌ بن‌ جمهور عمى‌
بصری‌ یاد کرده‌ است‌. همچنین‌ طوسى‌تصریح‌ دارد که‌ این‌
نام ها متعلق‌ به‌ یک‌ شخص‌ است‌ و او را از طایفة بنى‌
عم‌ّ تمیم‌ دانسته‌ است‌. وی‌ یکصدوده سال‌ زیست‌، اما
تاریخ‌ تولد او دانسته‌ نیست. مسلم‌ است‌ که‌ او از یاران‌ خاص‌ حضرت‌ رضا(ع‌)
بوده‌ و از آن‌ حضرت‌ روایت‌ کرده‌ است‌. ابن‌ جمهور از ابى‌ معمر، ابراهیم‌ الاوسى‌، یونس‌ بن‌ عبدالرحمان‌، فضالة بن‌
ایوب‌، احمدبن‌ حمزه‌، ادریس‌ بن‌ یوسف‌، اسماعیل‌ بن‌ سهل‌،
شاذان‌ بن‌ خلیل‌ صفوان‌ ابن‌ یحیى‌، عبدالرحمان‌ بن‌ ابى‌ نجران‌ و
دیگران‌ روایت‌ کرده‌ است‌، معلى‌ بن‌ محمد، على‌ بن‌ محمد، حسین‌ بن‌
محمد اشعری‌، احمد بن‌ حسین‌ بن‌ سعید، احمد بن‌ محمد کوفى‌، ابویحیى‌
اهوازی
‌، یعقوب‌ بن‌ یزید، عمرکى‌ بن‌ على‌ و
دیگران‌ از او حدیث‌ نقل‌ کرده‌اند ابن‌ جمهور را غالى‌ و در حدیث‌ ضعیف‌ و سست‌ ایمان‌ دانسته‌اند. ابن‌ قولویه‌ در کامل‌ الزیارات‌ (زیارت‌ عاشورا) با واسطة دو راوی‌ دیگر (حسین‌ بن‌ محمد
بن‌ عامر و معلى‌ بن‌ محمد) از او حدیث‌ نقل‌ کرده‌ است‌.
یاقوت‌[188] از او ابیاتى‌ یاد کرده‌ که‌
حکایت‌ از شرکت‌ وی‌ در مجالس‌ بزم‌ و طرب‌ دارد. ابن‌ داوود حلى‌ از
ابن‌ جمهور شعری‌ دیده‌ که‌ وی‌ در آن‌ حرام‌ خدا را حلال‌ شمرده‌ است‌. آثار او
را چنین‌ ذکر کرده‌اند: ادب‌ العلم‌، الرسالة المذهبة (الذهبیة) که‌ به‌ نام‌ طب‌
الرضا هم‌ نامیده‌ مى‌شود، صاحب‌ الزمان‌، الملاحم‌ (الملاحم‌ الکبیر)، وقت‌ خروج‌ القائم‌ و الواحدة فى‌ الاخبار و المناقب‌ و المثالب‌.

 

حسین بن سعید بن حماد اهوازی (290-180
هجری )[189]

ابو محمد، حسین بن سعید بن حماد سال 180 هجری در اهواز متولد شد، او یکی
از شخصیت های بزرگ شیعه در قرن سوم هجری بود که در اهواز و  در خاندانی رشد و نمو کرد که ارادتمند و علاقه
مند به اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و از موالی امام زین العابدین
علیه السلام به شمار می آمدند. ابومحمد یکی از یاران امام رضا و امام جواد و امام
هادی علیهم السلام می باشد. وی از راویان بزرگ حدیث و از مشایخ جلیل القدر روایتی
به شمار می آید. روایات وی از اعتبار و شهرت خاصی در میان فقهای شیعه برخوردار است
و در بسیاری از مجموعه های بزرگ روایی مانند: اصول کافی، من لایحضره الفقیه،
تهذیب، استبصار، محاسن، وسائل الشیعه و بحار الأنوار از وی روایت نقل شده و به
احادیث او استناد می گردد. حسین بن سعید اهوازی محدث بزرگوار و فقیه و دانشمند
عالیقدر و پرآوازه شیعه است. کتب رجال و حدیث شیعه، از حسین بن سعید به عنوان یکی
از مفاخر رجال حدیث و شاگردان موثق و مورد احترام سه تن از ائمه اطهار علیهم
السلام، نام می بردند. او همه جا به نیکی و عظمت و عدالت و وثاقت و تالیفات نیکو
شناخته شده است. معمولاً در کتب رجال از وی و برادر بزرگش «حسن» به خصوص هنگام نام
بردن از تالیفات حسین، یک جا نام می برند، و می نویسند: «حسن و حسین بن سعید
اهوازی» سی کتاب مشهور به «حسین» را کار هر دو برادر می دانند، با این فرق که
«حسن» تالیفات بیشتری داشته است. ولی چون نام «حسین» بیشتر بر سر زبان و قلم فقها
و محدثین بوده و هست، و سی کتاب معروف دو برادر به نام «کتب حسین بن سعید» شهرت
دارد. ابن ندیم در کتاب مشهور خود «الفهرست» ضمن شمارش مؤلفان شیعه از هر دو برادر
نام برده و می نویسد: «حسن و حسین اهوازی، فرزندان سعید، از مردم کوفه، و موالی
علی بن الحسین (ع) و هر دو برادر از اصحاب رضا (علیه السلام) بوده اند دانش این دو
برادر در زمان خود از هر دانشمند دیگری در فقه و آثار و مناقب و سایر علوم وسیع تر
بود این دو پسران سعید بن حماد بن سعید می باشند که با ابوجعفر ابن الرضا (امام
محمد تقی علیه السلام) نیز مصاحبت داشتند حسین مؤلف این کتابهاست» سپس دوازده کتاب
او را نام می برد. آیت الله خوئی می نویسد: «حسین بن سعید» در اسناد بسیاری از
روایات که بالغ بر پنج هزارو بیست وشش مورد می گردد، واقع شده است. از تعداد
روایات نقل شده از حسین بن سعید، به خوبی می توانیم پی به کوشش این محدث بردبار
استاد دیده و سرد و گرم زمانه چشیده و شهرها و کشورها گشته به خوبی پی ببریم، و
شخصیت دینی و علمی او را در عصری که می زیسته است یعنی نیمه اول سده سوم هجری در
میان انبوه محدثان و فقهای خاصه و عامه، چنان که می باید درک کنیم.

  تألیفات حسین بن سعید: یکی دیگر از نشانه های روشن و
بارز شخصیت علمی حسین بن سعید تألیف و آثاری است که از خود بجای گذاشته است وی با
عنایت الهی و اتکاء به قدرت علمی خود و بهره مندی از منبع پایان ناپذیر اهل بیت
(ع)، توانست در طول زندگی پربرکت خویش علاوه بر کسب معارف و مدارج علمی بالا و
تربیت و تعلیم شاگردان فراوان به تصنیف و تألیف کتاب نیز بپردازد و در این عرصه
جلوه گری کند. او با نوشتن کتابهای فراوان در زمینه های گوناگون مقام و منزلت علمی
خود را تثبیت و تقویت نمود. اگرچه نجاشی رجال نویس معروف و توانمند شیعه گفته است:
برادرش با وی در نوشتن کتابها مشارکت و همکاری داشته است، اما این چیزی از شخصیت و
مقام علمی و دانش فراوان او نمی کاهد.بیشتر دانشمندان علم رجال به معرفی آثار و
نوشته های حسین بن سعید نیز پرداخته اند، که در میان علماء رجال شیعه، مرحوم نجاشی
و شیخ طوسی بیشترین تعداد از نوشته های او را که بالغ بر سی عنوان است معرفی کرده
اند.از میان رجال نویسان اهل سنت نیز می توان ابن ندیم و عمر رضا کحّاله را نام
برد که هر یک به تعداد اندکی از کتابهای حسین بن سعید اشاره کرده اند، ابن حجر
عسقلانی نیز در « لسان المیزان » خود فقط به ذکر این جمله، که او دارای تصانیفی
است، اکتفا نموده و به ذکر تمام کتابهای حسین بن سعید نپرداخته است. مرحوم
نجاشی قبل از ذکر نام کتابهای حسین بن سعید در تعریف و تمجید از آثار وی گفته است:
کتابهایش نیکو بوده و به آنها عمل شده است. و به معرفی آثار وی پرداخته است از آن
جمله:1- کتاب الوضو 2- الصلوة 3- الزکاة 4- الصوم 5- الحج 6- النکاح 7- الطلاق 8-
العتق و التدبیر والمکاتبه 9- الأیمان و النذور 10- التجارات و الأجارات 11- الخمس
12- الشهادات 13- الصید والذبائح 14- المکاسب 15- الأشربه 16- الزیارات 17- التقیه
18- الرّد علی الغلاة 19- المناقب 20- المثالب 21- الزهد 22- کتاب المروّة 23-
حقوق المؤمنین و فضلهم  24- کتاب
تفسیرالقرآن 25- الوصایا 26- الفرائض 27- الحدود 28- الدیات 29- الملاحم 30-
الدعاء                                     
.                                                  اغلب تألیف های حسین بن سعید در
باب فقه و احکام است. شیخ طوسی و نجاشی اشاره دارند که: حسین بن سعید دارای سی
کتاب معروف بوده است که برادرش حسن بن سعید هم در روایت آن شرکت داشته است. سی
کتاب حسین بن سعید که بیشتر کتاب های فقهی است چنان متقن و مستند و با دقت نظر و
اطلاع وسیع و اعتماد و اطمینان تصنیف شده بود، و مورد توجه معاصران و دانشمندان
قرار داشت، که در پختگی و خوبی نمونه بود و ضرب المثل شد. شیخ در فهرست و نجاشی در
رجال نوشته اند در همان اوقات که این سی کتاب تدوین گردید، سایر دانشمندان نیز در همان
زمینه های سی کتاب اهوازی نوشتند، بعدها نیز دیگر محدثین بزرگ به تقلید از وی نیز
سی کتاب تصنیف کردند. این معنی به خوبی شخصیت حسین بن سعید و نفاست و محتوای کتب
او را روشن می سازد.                                             

معرفی آثار حسین بن سعید اهوازی : 

  از سی کتاب حسین بن سعید تا کنون دو کتاب آن چاپ
و منتشر شده است. نخست کتاب «المؤمن» او که با ترجمه اردو در هند چاپ شده و دیگر
کتاب «الزهد» که اخیرا در قم انتشار یافته است. نسخه خطی کتاب «الصوم» او نیز در
کتابخانه حکیم در نجف اشرف موجود است. وی و برادرش بنا به گزارش نجاشی، کتابی نیز
در تفسیر قرآن داشته اند. در کتاب تفسیر فرات کوفی از رجال اوائل سده چهارم، تعداد
بسیار زیادی روایت تفسیری به نقل از حسین بن سعید نقل شده است که شاید گمان شود
ریشه در این کتاب حسین بن سعید دارد. فرات در تفسیر مستقیما از یک حسین بن سعید
روایت می کند. از الذریعه  تا نویسندگان
معاصر (و از جمله محققان دو متن تفسیر فرات و نیز فضل زیارة الحسین ابو عبد الله
العلوی)، حسین بن سعید اهوازی را از مشایخ فرات کوفی قلمداد کرده اند. حسین بن
سعید اهوازی احتمالا تا حدود  سیصد سال
زنده بوده است.             

 

                           

حسن بن
سعید بن حماد اهوازی(190- 300هجری)[190]

حسین بن
سعید برادری بنام «حسن بن سعید» داشت، که در عرصه علوم و معارف آن عصر، دارای شخصیت
والائی بوده است، حسن بن سعید دارای تألیفات و تصنیفات فراوان بوده، و همانند
برادرش در بسیاری از معارف و دانشهای زمان خود، از زمره پیشتازان آن میدان به شمار
می آمده است. نام حسن بن سعید در میان کتاب های رجالی، بویژه نوشته هایی که از
متون نخستین علم رجال بحساب می آید، اغلب در کنار برادرش ذکر شده، و رجال نویسان
به شرح حال آن دو با هم پرداخته اند.نجاشی در کشی و شیخ طوسی هر کدام این دو برادر
را در کنار یکدیگر نام برده و هر یک بگونه ای شخصیت این دو را معرفی کرده اند. نجاشی
ابتدا سراغ معرفی چهره «حسن بن سعید» رفته و در ضمن از برادرش «حسین» نیز نام برده
است، او در ادامه چنین گفته است: حسن بن سعید در تألیف و تصنیف سی کتاب با برادرش
حسین مشارکت داشته است. اکثریت رجال نویسان، نام حسین بن سعید را در زمره یاران
امامان معصوم (ع) آورده اند، با این تفاوت که برخی همانند شیخ طوسی، محقق اردبیلی،
صاحب روضات الجنات، وی را از یاران و راویان امام رضا، امام جواد و امام هادی (ع)
برشمرده اند، و گروهی (همچون برقی، علامه حلّی، او را از اصحاب و محدثان امام علی
بن موسی الرضا و حضرت جواد (ع) بحساب آورده اند و بعضی دیگر چون ابن شهرآشوب، ابن
حجر عسقلانی از علماء اهل سنت، نیز حسین بن سعید را تنها در اعداد راویان امام
هشتم حضرت علی بن موسی الرضا (ع) به شمار آورده اند.      

                         

اصول اربعماه مذهب جعفری[191]:

کتب اربعة
موجود در حقیقت متخذ و خلاصه از چهارصد کتابی (بنام: اصول اربعمأه) است که در زمان ائمه علیهم السلام نوشته شده‌اند,
حسین بن سعید اهوازی و برادرش حسن بن سعید اهوازی سی جلد کتاب به عنوان روایت از
ائمه (علیهم السلام) نوشته‌اند, فلهذا می‌گویند حسین بن سعید اهوازی صاحب کتاب ثلاثین است. اصول اربعماه درکتاب
تهذیب مرحوم شیخ طوسی از کتاب حسین بن سعید اهوازی اخذ شده اند, سند حسین بن سعید اهوازی تا امام صادق(علیه
السلام) در کتاب(الوسائل الشیعه) آمده است, یعنی حسین بن سعید اهوازی نقل روایت می‌کند از حماد بن عیسی متوفای 209 (غریق
الجعفه) که در جعفه غرق شده, چون جعفه سیل خیز و همیشه مرکز سیل بود. حماد بن عیسی راوی آن روایتی است که حضرت امام صادق(علیه السلام) بلند شد و یک
نماز جامع و کامل پیش او خواند, تا او را آموزش عملی داده باشد.

شخصیت علمی:
حسین بن سعید اهوازی در عرصه علوم و معارف، از جمله پیشتازان آن عصر و دیار بوده،
و در زمینه های گوناگون علمی، که در آن زمان متداول و مرسوم بوده، بخوبی درخشیده
است. عظمت شخصیت علمی وی بگونه ای بوده است که اغلب شخصیت نگاران را وادار ساخته
تا از او بعنوان عالم و فقیهی فرهیخته یاد کرده و به ستایش و تمجید مقام علمی این
شخصیت شیعی بپردازند. او در اکثر میدانهای علمی همچون تفسیر، علوم قرآن، تاریخ و
آثار مناقب، اخلاق و بویژه فقه دارای تخصص و وسعت نظر بوده است. از علماء معاصر،
در کتاب «تأسیس الشیعه» از حسین بن سعید در بخش تفسیر و علوم قرآن یاد کرده و او
را از پیشگامان این میدان به حساب آورده است، او در ادامه معرفی شخصیت علمی این
عالم شیعی چنین گفته است: «حسین بن سعید دارای کتاب تفسیر قرآن است، و نیز از
کسانی است که آثار و تألیفات زیادی از خود بجای نهاده است.مقام و منزلت این
دانشمند سده سوم هجری شیعه بویژه در عرصه فقه، آنچنان روشن و ملموس است که علاوه
بر علماء رجال شیعی، برخی از عالمان اهل سنت را نیز به اعتراف واداشته است.ابن
ندیم، آن هنگام که بنام حسین بن سعید می رسد از او به نیکی هرچه تمام تر یاد کرده
و شخصیت بارز علمی وی را به خوبی معرفی می کند، او درباره چهره علمی حسین بن سعید
چنین گفته است: «قدرت و گستردگی مقام علمی حسین اهوازی و برادرش، در زمینه های علم
فقه، آثار و تاریخ پیشینیان، مناقب و سایر علوم شیعی، نسبت به دیگر دانشمندان زمان
خود بیشتر بوده است.عمر رضا کحّاله نیز در کتاب خود از او نام برده و در بیان
شخصیت علمی وی چنین نوشته است. «فقیه مشارک فی بعض العلوم» او فقیهی است که در
برخی از علوم دیگر نیز مشارکت داشته است.                                                                        

استادان
حسین بن سعید اهوازی[192] :

 این ثقه جلیل القدر و پرکار گذشته از شاگردی و
افتخار مصاحبت سه امام معصوم یعنی حضرت رضا، امام جواد و امام هادی علیهم السلام، نزد
بسیاری از شاگردان بزرگ امام رضا و حضرت موسی بن جعفر و امام صادق علیهم السلام
نیز شرایط شاگردی و کسب فقه و حدیث و تفسیر قرآن و اخلاق و معالم حلال و حرام، به
جای آورده است. از جمله استادان او عبارتند از: حریز بن عبدالله، عثمان بن عیسی،
فضاله بن ایوب، نضر بن سوید، ابوالجهم ثویر بن ابی فاخته، ابوعلی بن راشد، ابو علی
خزّاز ابوالفضیل، ابو محمد انصاری، عبدالرحمن ابن ابی نجران، ابان بن عثمان،
ابراهیم بن ابی البلاد، ابراهیم بن ابی محمود خراسانی، ابراهیم بن سفیان، ابراهیم
بن عبدالحمید، ابراهیم بن اسحاق. بدون تردید بالندگی و رشد شخصیت علمی و عملی این
دانشمند فرهیخته شیعی، و فروزندگی او در زمینه های مختلف علوم و معارف اسلامی، تا
حدّ زیادی مرهون وجود اساتید، و حضور در محضر درس آنان بوده است.حسین بن سعید با
شناخت این مهم، و در جهت عمق بخشیدن به دانش و معرفت خویش، از محضر استادانی بزرگ،
که در رأس آنها امامان معصوم (ع) قرار داشتند، نهایت بهره را برده و در این راستا
از هیچ تلاشی دریغ ننمود و هرگز خستگی را به خود راه نداده است.درسی را که او در
حوزه علوم و معارف از معدن علم و معرفت، یعنی خاندان وحی و رسالت فراگرفته، در تثبیت
و تعمیق شخصیت علمی و معنوی او اثری بسزا داشته، بگونه ای که تشخص وی به علم و
دانش با شرکت او در حوزه درسی امامان عصر خود و کسب کمالات و درک فیوضات بی ارتباط
نبوده است. سه تن از امامان (ع) حضرت امام علی بن موسی الرضا، امام جواد و حضرت
هادی (ع) در رأس استادان و معلمان این عالم فرهیخته شیعی بوده اند.بعد از این می
توان به برخی دیگر از معلمان او اشاره کرد که هر یک نیز به نوبه خود در آموزش و
تربیت شخصیت علمی او اثرگذار بوده اند.حسین بن سعید با بهره گیری از محضر اساتید و
تلمذ در نزد آنها و با کسب اجازه از مشایخ و معلمان بزرگوار خود، سرانجام به این
افتخار نائل آمد که بعنوان راوی و ناقل سخنان و اخبار خاندان رسالت بشمار آید.در
بین کتابهایی رجالی، که به معرفی راویان حدیث پرداخته اند، اساتید و مشایخ بسیاری
که حسین بن سعید از آنها اجازه نقل حدیث و روایت داشته است بچشم می خورد که بیشتر
آنان را محقق خویی در «معجم رجال الحدیث» خود نام برده است. ایشان در این کتاب
تعداد زیادی از کسانی که، حسین بن سعید از آنها نقل روایت و حدیث کرده است، و درحقیقت
استاد او محسوب می شدند، را معرفی کرده که بالغ بر یکصدو پنجاه نفرند.از میان معلمان
و استادان حسین بن سعید می توان به «محمدبن ابی عمیر، صفوان بن یحیی و نضربن سوید»
اشاره نمود که او بیشترین روایات را از ایشان نقل نموده است.

 شاگردان حسین بن سعید اهوازی:

چندان که
در شهرها و کشورها به دنبال مشایخ حدیث و استادان اخبار و روایت و ضبط و ثبت آثار
آنان و تالیف و تصنیف اندوخته های علمی خویش بوده، کمتر توفیق یافته که معلومات
خود را به شاگردان بسیار منتقل سازد. به همین جهت می بینیم افراد اندکی از وی اخذ
حدیث کرده اند. البته این بدان معنی نیست که او معلومات خود را ناگفته گذاشته است.
زیرا افرادی را که در زیر نام می بریم و همگی از اعاظم محدثان و فقها و علمای شیعه
بوده اند، و از شاگردان او به شمار می روند مجموع روایات و کتب او را یا با قرائت
بر وی یا با اجازه از او نقل کرده و دانش او را به یاد گار گذارده اند و اینان:
احمد بن محمدبن عیسی، حسین بن حسن بن ابان قمی، فرات بن ابراهیم، محمد بن خالد
برقی، عبدالرحمن بن ابی نجران، احمد بن حسین سعید(پسرش) ابراهیم بن هاشم قمی، احمد
بن محمد بن خالد برقی، بکربن صالح، سهل بن زیاد آدمی رازی، علی بن حکم، علی بن
مهزیار، محمد بن علی بن محبوب، محمد بن عیسی عبیدی، علی بن ابی حاتم قزوینی،
ابراهیم بن مهزیار اهوازی، ابو محمد بن ابی جهم، احمد بن قتیبه، احمد بن محمد بن
سکن قرشی، احمد بن محمد دینوری، سلیمان بن سفیان معروف بن ابو داود مسترق، محمد بن
جعفر بن بطه قمی، و محمد بن حسین بن ابی الخطاب، جمعا بیست وسه نفر و شاید بیش از
اینان. محمد بن ابی عمیر، معروف به ابن ابی عمیر، از راویان والامقام و بلند
مرتبه، و نیز از یاران و یاوران وفادار امامان معصوم (ع) بوده و زمان سه تن از
آنان، یعنی حضرت موسی بن جعفر، امام رضا و امام جواد (ع) را درک کرده است. او
دارای شخصیتی موجه و موثق در میان خاصه و عامه بوده و در کسب درجات عالی اخلاق و
دینداری نسبت به همردیفان خود توفیق بیشتری داشته است، وی همواره مورد توجه و نظر
دانشمندان رجال بوده است و ایشان از او به نیکی فراوان نام برده اند. نجاشی رجال
نویس سده پنجم هجری ضمن معرفی مفصلی که از این ابی عمیر بعمل آورده او را بعنوان
راوی جلیل القدر و بزرگ منزلتی که نقش فراوان و بسزائی در حفظ و نقل آثار و احادیث
خاندان رسالت داشته معرفی کرده است. او به این نکته نیز اشاره می کند که وی در
جریان ملاقاتش با امام موسی بن جعفر (ع) و شنیدن احادیث و سخنان فراوان از آن حضرت،
به این افتخار نیز نائل آمد که آن امام همام کنیه «ابومحمد» را بر او نهد، و
بدینوسیله بر درجات او بیش از پیش بیفزاید. محمدبن ابی عمیر پس از عمری تلاش پیگیر
و خدمت در پیشگاه خاندان وحی و تحمل رنجها و زندانهای فراوان که از جانب دشمنان
برای اعتلای اهل بیت (ع) بر او روا شد، سرانجام در سال 217 هجری قمری دعوت حق را
لبیک گفته و بدیدار معبود و معشوق خویش شتافت.حسین بن سعید با زانوزدن در محضر درس
چنین استادی بزرگ، به کسب معارف و حفظ آثار و احادیث پرداخت و از شمع فروزان
استاد، هدایت ها و اشارت های فروان دریافت، او در زمینه های گوناگون بویژه نقل
روایت و حدیث، از حوزه درس معلم خود بهره فراوان برد، و بنا به گفته مرحوم خوئی در
«معجم رجال الحدیث» حسین بن سعید بالغ بر 531 مورد حدیث و روایت از محمدبن ابی
عمیر نقل نموده است.                                                  
                                           

روایات: مهمترین اثر بجای مانده از حسین
بن سعید اهوازی احادیث و روایاتی است که وی به نقل آنها پرداخته است. او با نقل
بیش از پنج هزار و بیست وشش مورد حدیث و روایتاز خاندان عصمت و طهارت (ع) که تمامی
آنها در کتب اربعه روائی شیعه موجود است، نام خود را در میان روایتگران نور قرار
داده و به حفاظت و حراست از حریم تشیّع برخاسته است.با توجه به شناخت حسین بن سعید
از علوم و معارف آنروزگار و نیز نقل روایات بسیار در زمینه های گوناگون میتوان
نتیجه گرفت که او در موضوعات مختلف و عناوین بسیار همچون اصول اعتقادات. احکام و
شرایع و اخلاق و آداب به نقل حدیث و روایت پرداخته است.                             

گرایش
روائی : نکته
دیگری که در بخش روایات حسین بن سعید قابل توجه و دقت است گرایش و سمت و سوی
احادیث و اخباری است که او به نقل آنها همت گمارده و در حفظ آنها کوشیده است. تعمق
و تفکر در روایات نقل شده از سوی او و نیز با توجه به مقام والای فقهی وی (که به
گفته ابن ندیم از فقیهان برجسته زمان خود به حساب می آمده است) بخوبی می توان
دریافت که، حسین اهوازی در نقل اخبار گرایش فراوان به احادیثی که موضوع فقهی داشته
باشد، نشان داده است، بگونه ای که در اکثر ابواب فقه اسلامی و شیعی نقل حدیث و
روایت کرده است. مضافا به اینکه موضوع و عناوین اکثر کتابهای وی همچون کتاب وضو،
صلوة، زکوة و... نیز فقه و احکام بوده است. مرحوم محقق اردبیلی در «جامع الرواة»
پس از نقل اقوال علماء رجال درباره حسین بن سعید به ذکر اسامی کسانی که از او نقل
روایت کرده اند پرداخته و موضوع احادیث را نیز بیان داشته است که با توجه و دقت در
تمامی آنها این نکته بخوبی نمایان می گردد که اکثر نزدیک به اتفاق روایات او
درباره بخشهای مختلف فقه است.با توجه به گرایش فقهی روایات او به آسانی می شود
اذعان داشت که حسین بن سعید در بخشهایی چون: طهارت، صلوة، صوم، زکات، خمس، حج،
حدود و دیانت اطعمه و اشربه، صید، تجارت و معامله، نکاح، ارث و... فراوان روایت
نقل نموده است. بعنوان نمونه در بخش حدود او نامه ای را که شخصی به امام رضا (ع)
نوشته و از حضرتش کسب تکلیف نموده است مشاهده کرده و گفته است: در نامه ای که شخص
خطاب به امام رضا (ع) نوشته بود خواندم که او در این نامه چنین گفته بود: شخصی که
مسلمان به دنیا آمده است و سپس کافر و مشرک از اسلام خارج شده است (مرتد فطری) آیا
باید او را به توبه وادار نمود یا اینکه به قتل رسانید؟ حضرت در جواب نوشتند: باید
کشته شود.آنگونه که در بخش رابطه او با امام معصوم وعده داده شد با توجه به این سه
مورد روایت که وی از امام عصر خود نقل نموده است می توان به نوع ارتباط او با امام
عصر خود پی برد

دیدگاه
علماء: مطلب
دیگری که در شناسائی مقام و منزلت این عالم و راوی پرتلاش شیعی قابل طرح و بررسی
است دیدگاه و نظریه دانشمندان در طول تاریخ بعد از او است. نام حسین بن سعید در
تمام کتابهای رجالی شیعه و حتی برخی کتب اهل سنت بخوبی می درخشد، و اظهار نظر صاحبان
آن کتب نسبت به این شخصیت توانای شیعه سده سوم هجری، چهره او را پرفروغ تر و منزلت
روائی و علمی وی را ارتقاء بیشتری بخشیده است.برای آشکار شدن نظریه علماء به اظهار
نظر برخی از آنها درباره حسین بن سعید اشاره می گردد.                        

 نجاشی مؤلف الرجال: در باره تنها میراث مکتوب علمى ماندگار از حضرت امام صادق علیه
السلام، نامه ای است که امام
به نجاشى والى اهواز که به نام رساله عبد الله بن نجاشى شهرت دارد. نجاشى
مؤلف رجال گوید که وى به جز این رساله، تصنیف دیگرى از امام صادق (ع) ندیده است.
اما مى‏توان نظر نجاشى را چنین توجیه کرد که این تنها اثرى است که به دست امام
صادق (ع) تدوین شده
و باقى آثار از جمله چیزهایى است که توسط راویان آن حضرت
جمع آورى شده است.ایشان
بطور غیرمستقیم و با تعریف و تمجید از کتابهای حسین بن سعید شخصیت او را ستوده و
در این رابطه گفته است: کتابهای حسین بن سعید و برادرش بسیار خوب و نیکو بوده و
همگان به آنها عمل نموده اند.                                                

شیخ طوسی
مؤلف الفهرست : در «رجال» و «فهرست» خود به ستایش حسین بن سعید پرداخته و صراحتا
او را فردی مورد وثوق و اطمینان دانسته و چنین گفته است: حسین بن سعیدبن حماد ثقه.
علامه حلّی متوفای 726 هجری نیز در کتاب «خلاصةالرجال» خود به توصیف و تشریح شخصیت
والامقام حسین بن سعید پرداخته و از او بطوری شایسته نام برده و چنین گفته: ... ثقة
عین جلیل القدر... سایر دانشمندان رجال شیعه همچون: ابن شهرآشوب، ابن داود و برقی
و... نیز به معرفی و ستایش این راوی و عالم جلیل القدر پرداخته اند.در میان رجال
نویسان متأخر نیز حسین بن سعید دارای منزلت و بزرگی خاص بوده است و آنها نیز از
منظر خود به تمجید شخصیت او پرداخته اند. از این بین می شود به مرحوم محقق اردبیلی
صاحب «جامع الرواة»، علامه سیدحسن امین مؤلف «اعیان الشیعه». سیدحسن صدر صاحب
«تأسیس الشیعه». علامه میرزا محمدباقر موسوی خوانساری مصنف «روضات الجنات» و مرحوم
آیةاللّه خوئی تالیف گر کتاب ارزشمند «معجم رجال الحدیث»، اشاره داشت.حسین اهوازی
نه تنها در میان نوشته ها و آثار رجالی شیعه نام برده شده است بلکه صفحات بعضی از
کتابهای رجال اهل سنت نیز با نام او مزین گشته و مؤلفین آنها را وادار به معرفی و
اعتراف نسبت به شخصیت بلندمرتبه این عالم و راوی شیعی نموده است. از میان کتابهای
اهل سنت که به معرفی حسین بن سعید پرداخته اند، ابن ندیم بیشترین و بهترین کلمات
را در توصیف و توضیح این شخصیت شیعی بکار برده است. او در این رابطه چنین گفته
است: ...او سع اهل زمانهما علما بالفقه والآثار والمناقب و غیرذالک من علوم
الشیعه.. او و برادرش در زمان خود عالم ترین افراد در زمینه های فقه، تاریخ، مناقب
و سایر علوم شیعی بوده اند.پس از ابن ندیم برخی دیگر نیز از حسین بن سعید نام برده
و فقط به معرفی مختصر او اکتفا کرده اند که از این میان می شود به ابن حجر عسقلانی
در «لسان المیزان» و عمر رضا کحاله در «معجم المؤلفین» اشاره نمود.                           شیخ صدوق مؤلف من لایحضره
الفقیه: تنها به قسمتی
از مطالب کتب
و اصول اولیه
در این کتاب
اشاره کرده است. از
میان کتب صدر
اول وی به
کتاب های حریز
بن عبید الله
سجستانی، عبدالله بن
علی حلبی و
ابن ابی عمیر
ازدی دسترسی داشته
و این عده
بعضاً با یک
واسطه از راویان
امام صادق علیه
السلام بوده اند،
شیخ صدوق همچنین
با تکیه بر
تصانیف عده ای
از بزرگان شیعه
همانند علی بن
مهزیار اهوازی ،
حسین بن سعید
اهوازی و.... کتاب
خود را نوشت
و این عده
علاوه بر آنکه
عموماً حیات چند
نفر از امامان
را درک کردند،از
وکلا و‌ معتمدان
آن بزرگواران به
شمار می رفتند،
ضمناً هر یک
در عصر خود
از فحول علمای
شیعه و چهره
های موثق و
معتبر علمی بوده
اند. اما سه
مرجع عمده صدوق
در تألیف من
لایحضره الفقیه، عبارت است از
کتاب: الرحمه، سعد
بن عبدالله اشعر، جامع،
استادش ابن ولید
و کتاب، شرایع پدرش
بوده است و
میتوان گفت این
سه نفر از
شخصیت های بزرگ
شیعه در عصر
خود بوده اند.

علامه حلی:
حلی در
مقدمه معتبر می‏گوید: نظر به اینکه فقهاء ما رضوان‏الله‏ علیهم زیادند و تألیفات فراوان دارند و نقل
اقوال همه آنها غیر مقدور است، من به سخن مشهورین به فضل و تحقیق و حسن انتخاب اکتفا کرده‏ام و از کتب این فضلا به
آنچه اجتهاد آنها در
کتابها
هویدا است و مورد اعتماد خودشان بوده است اکتفا کرده‏ام. ازجمله کسانیکه نقل می‏کنم (از قدمای‏ زمان
ائمه ) حسن بن محبوب، احمدبن ابی نصر بزنطی، حسین بن سعید ( اهوازی ) فضل بن شاذان ( نیسابوری )
یونس بن عبدالرحمان و از متأخران‏
محمدبن
بابویه قمی(شیخ صدوق )و محمدبن یعقوب کلینی، و از اصحاب‏ فتوا علی بن بابویه قمی، اسکافی، ابن ابی
عقیل ، شیخ مفید سید مرتضی‏ علم‏الهدی، شیخ طوسی است. محقق با آنکه گروه اول را اهل نظر و اجتهاد و انتخاب
می‏داند، آنها را
به نام
اصحاب فتوا یاد نمی‏کند، زیرا کتب آنها در عین اینکه خلاصه‏ اجتهادشان بوده است به صورت کتاب حدیث و نقل
بوده است نه به صورت‏ فتوا؛ مفسرین شیعه تقسیم مى‏شوند به مفسرین عصر ائمه و
مفسرین عصرغیبت. بسیارى از اصحاب ائمه که بعضى از آنها اهوازی هستند تفسیر
نوشته‏اند از قبیل ابو حمزه ثمالى،ابو بصیر اسدى،یونس بن عبد الرحمن، حسین بن
سعید اهوازى
، على بن مهزیار اهوازى، محمد بن خالد برقى ، فضل بن شاذان.
درعین حال، باید توجه داشت که در میان همین تعداد محدود اصحاب و راویان آن حضرت،
چهره‏هاى درخشان و شخصیتهاى برجسته‏اى مانند: على بن مهزیار، احمد بن محمد
بن ابى نصر بزنطى، زکریا بن آدم، محمد بن اسماعیل بن بزیع، حسین بن سعید اهوازى،
احمد بن محمد بن خالد برقى بودند که هر کدام در صحنه علمى و فقهى وزنه خاصى به
شمار مى‏رفتند، و برخى داراى تالیفات متعدد بودند.  حسین بن سعید اهوازی ، گزارش داده است که ؛ «
در نامه ای که مردی به امام رضا (ع) نوشته بود و پرسیده بود " آیا توبه ی کسی
که مسلمان زاده است و سپس کفر و شرک ورزیده و از اسلام خارج شده است، پذیرفته می
شود یا نه ، باید کشته شود ؟  امام (ع) در
پاسخ نوشته بودند :کشته می شود. در این روایت از « شرک » در کنار کفر به عنوان «
سبب ارتداد » یاد شده است.

 رجال نویسان شیعه: همگی از حسین بن سعید اهوازی به بزرگی
جلالت و وثاقت یاد کرده اند. بزرگ ترین خدمت حسین بن سعید تدوین سی کتاب روایی در
سی موضوع است. او این کار ارزشمند را به یاری برادر بزرگ ترش حسن بن سعید انجام
داد. گفتنی است این گونه نگارش(سی کتاب درسی موضوع) بنیان کتابهای جوامع اولیه
گردید و نویسندگان کتب چهارگان شیعه همگی به گونه ای از این شیوه پیروی کرده اند.
از مجموع سی کتاب روایی ایشان تنها دو کتاب الزهد و المومن باقی مانده است و البته
بقیه کتاب های حسین بن سعید در جوامع اولیه ادغام شد و اکنون بیش از پنج هزار حدیث
از وی در کتاب های چهارگانه شیعه باقی مانده است. این کتاب بازگو کننده نوع نگرش
متقدمین و بزرگان شیعه به موضوع « زهد » است. درنگاه مولف گرانقدر« زهد » یک مساله
فردی وی یا انزوای از جامعه نیست. بلکه چگونگی زندگی صحیح با مردم است. موضوع
ابواب این کتاب آداب معاشرت اخلاق اجتماعی و مراقبت های عبادی است . حسین بن سعید
با به تصویر کشیدن دنیا و بی ارزشی آن « باب هشت » طالب و دلبسته آن را کوچک و بی
مقدار نموده او را به عمل برای آخرت (باب های پنج و چهل ودو ) و یاد قبر و مرگ
(باب های یکصدوچهل ونه و پانزده ) دعوت می کند و با یاد کرد مواقف گوناگون آخرت
(باب های چهارده تا نوزده) زهد حقیقی را معنا و مفهومی دیگر می بخشد کتاب فوق از
باب بندی بسیار زیبا و مناسبی برخوردار است که به نظر می رسد این شیوه در قرن دوم
کاملا نوظهور بوده است. مولف در این کتاب دویست ونود ودو حدیث را در بیست باب
تنظیم نموده است. با توجه به این که الزهد از کتاب های اصول اولیه شیعه است تمامی
احادیث آن با سندمتصل حسین بن سعید تا معصومان (ع ) است و این از ویژگی های مهم این
اثر است. احادیث زیبا و جذاب این اثر روایی توجه بسیاری از عالمان دینی همچون
علامه مجلسی شیخ حر عاملی و محدث نوری را به خود معطوف داشته است و آنان در آثار
روایی خویش از این کتاب بسیار استفاده کرده اند.    

اصحاب امام رضا (ع) : 1- دعبل بن على خزاعى 2- حسن
بن على وشّاء بجلى 3-حسن بن على بن فضال 4- حسن بن محبوب 5 - زکریا بن آدم اشعرى
قمى 6-صفوان بن یحیى بجلى 7-محمد بن اسماعیل بن بزیع 8- نصر بن قابوس و ریّان بن
صلت 9- محمد بن سلیمان دیلمى 10- على بن حکم انبارى 11- عبداللّه بن مبارک نهاوندى
12- حمّاد بن عثمان13- حسن بن سعید اهوازى 14- محمد بن سنان: گفتنى است که، تعداد
یاران و اصحاب آن حضرت، بیش از این است و در این جا تنها نام تعداد اندکى آنان
آورده شد.             . وفات حسین بن سعید اهوازی: حسین بن سعید بن حماد بن سعید
الاهوازى ثقه جلیل القدر از راویان حضرت رضا وحضرت جواد وهادى علیهم السلام است از
اهواز به قم هجرت کرد او در قم نزد حسن بن ابان اقامت نمود و در همانجا وفات یافت.
ایشان سى کتاب و برادرش حسن پنجاه کتاب تالیف کرده اند وی در تصنیف این پنچاه کتاب
نیز شرکت کرده است. این سى کتاب در میان اصحاب معروف است به نحوى که کتب سائرین را
به آن قیاس ‍ مى کنند و مى گویند که فلانى کتابهایش مثل کتب حسین بن سعید اهوازى
سى مجلد است ، حسن بن سعید همان است که على بن مهزیار واسحاق بن ابراهیم خضینى
را به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام معرفی کرد و بعد از آن على بن ریان را به خدمت
آن حضرت رسانید و سبب هدایت این سه نفر و باعث معرفت ایشان به مذهب حق، او بود
و
از اوحدیث شنیدند و به او معروف شدند، همچنین عبداللّه بن محمّد حضینى را به خدمت
آن حضرت دلالت نمود، و احمد پسر حسین ملقب به ( دندان ) ، متهم به غلو است . پس از
عمری تلاش پیگیر خالصانه، در جهت ترویج و تقویت مبانی شیعه، و قبول مهاجرت ها و
مرارت های فراوان در راستای نقل آثار اهل بیت (ع) و حفاظت آنها، و نیز تعلیم و
تربیت شاگردانی توانمند و عالم و بجای گذاشتن احادیث و روایات فراوان و کتابها و
آثار گوناگون، برای رسیدن به بهشت رضوان الهی لحظه شماری کرده و درپی دیدار مطلب و
مقصود خویش بی صبرانه بر توسن رهوار مرگ سوار گشته و آماده سفر به دیار ابدی معبود
گشت.او در آخرین لحظات عمر خویش در منزل شاگرد خود حسین بن حسن بن ابان به سر می
برد و کتابهای خود را نیز به او وصیت کرد و سرانجام از همان خانه روحش به ملکوت
اعلی پیوست و بدرود حیات گفت. به گفته اکثر دانشمندان علم رجال حسین بن سعید بن
حماد اهوازی در شهر قم وفات یافت، امّا از محل دفن او و زمان وفات او هیچگونه
تاریخ دقیق و روشنی در دست نیست. وی عمری بالغ بر یکصدسال کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بزرگان
حدیث و راویات شیعه

علی بن مهزیار الدورقی الاهوازی،  254-125 هجری

    ابوالحسن علی بن مهزیار اهوازی در سال 125
هجری قمری در دورق اهواز متولد شد. وفات او در سال 254 هجری قمری در اهواز اتفاق
افتاده است.کنیه‏اش ابوالحسن بود و از مردم دورق محسوب می‏شد و پدرش‏دارای دین مسیح بود و بعدها مسلمان شد و علی نیز در همان دوران کودکی
به دین‏اسلام مشرف شد. حَسن برادر حسین بن سعید واسطه
معرفی على بن مهزیار اهوازى به محضر امام بوده است. علی بن مهزیار نخست از شاگردان
حسین بن سعید اهوازی که از بزرگان دین است بود و  بعد به محضر امام رضا وامام محمد تقی و امام علی
نقی و امام حسن عسگری علیهم السلام می رسید و ار محضر آنان بهده مند می شود و وکیل
تام الاختیار سه امام یعنی امام جواد و امام هادی و امام عسگری است وی از صحابی
خاص حضرت رضا(ع) و حضرت امام جواد و امام هادی(ع) به شمار می‏رفت ‏.علی ‌ابن مهزیار
اهوازی، که در قرن سوم هـ. ق می‌زیسته‌است، از فقها، محدثان و دانشمندان معروف
شیعه و از نزدیکان امام رضا، امام جواد، امام هادی، و امام حسن عسکری بوده و احکام دینی را نزد آنها فرا
گرفته و در برخی از مناطق، بخصوص در اهواز به عنوان نماینده ایشان بوده‌است. بنابر
روایات تاریخی هنگامی که مأمون
خلیفه عباسی دستور داد تا امام رضا به عنوان
ولیعهد او از مدینه
عازم خراسان شود امام در مسیر حرکت خود در روز شانزدهم صفر سال ۲۰۱ هجری
وارد اهواز شد و چند روزی در این شهر توقف نمود. بعداً در محل اقامت امام مسجدی به
نام مسجد الرضا بنا گردید که علی‌ابن مهزیار وصیت کرد پس از مرگ او را در مسجد
مذکور دفن کنند. در قسمت غربی بقعه وی و پیوسته به مقبره سالنی وجود دارد که
احتمالاً همان مسجدی است که به آن اشاره شد. شرح حال این دانشمند بزرگ در منابع مهم
رجالی بیان شده و همانگونه که مرحوم‏نجاشی بیان کردند کسی او را مورد
سرزنش و نکوهش قرار نداده است. شیخ طوسی در رجال
خویش علی را از اصحاب امام رضا(ع) می‏داند و می‏فرماید. او دانشمندی مورد اعتماد و
دارای اعتقادی راسخ و صحیح بود و از اصحاب امام‏جواد و امام
هادی نیز به حساب می‏آمد. از جمله فقهائی که با علی بن مهزیار هم عصر بودند حسین
بن‏سعید اهوازی است او نیز افتخار شاگردی سه تن از ائمه بزرگوار
شیعه (علیهم‏السلام) را داشت و در کتابهای رجالی
زمانی که از حسین سخن به میان آمده به نیکی‏از او یاد شده است. ابن ندیم می گوید: از
دیگر بزرگان و دانشمندان عصر او فرزند برومند وی محمد بن علی بن مهزیاراست که از اصحاب امام هادی(ع) شمرده می‏شود وی بسیاری از افتخارات پدر را دارد، او
از جایگاه علمی خاصی برخوردار بود. از سید بن
طاووس در کتاب «ربیع الشیعه‏» نقل شده که محمد بن علی بن مهزیار از سفیران و نمایندگان حضرت ولی عصر(عج) بوده است. علی بن مهزیار از خواص
حضرت جواد (ع) بود و دوستی نزدیکی با حضرت‏داشت و بسیاری از روایات
را که علی نقل می‏کند از امام جواد (ع) است. در موارد متعددی وی از جانب امام جواد
(ع) مورد تمجید قرار گرفت و بارها حضرت دعای خیر خویش را نصیب علی ساخت.                                                                کشی
در کتاب خویش به تعدادی از نامه‏هائی که حضرت در جواب نامه‏های علی، برای ‏او مرقوم فرموده بود اشاره می‏کند در نامه‏ای حضرت به آن محدث بزرگ اینگونه ‏مرقوم می‏دارد: نامه‏ات به من رسید و از محتوای آن مطلع شدم مرا غرق شادی و سرور
کردی خداوندتو را خوشحال گرداند. روزی از
روزها علی بن مهزیار نامه‏ای خدمت‏ حضرت جواد مرقوم می‏دارد و از حضرت ‏می‏خواهد که او را دعا کند حضرت طی نامه‏ای اینگونه مرقوم
می‏فرماید: اما راجع به‏دعائی که از من خواسته بودی، تو نمی‏دانی
که خداوند تو را در نزد من چگونه قرارداده که به خاطر محبتی که به تو دارم
گاهی تو را به نامت می‏خوانم. خداوند آنچه‏را به تو روزی کرده به بهترین شکل
پایدار گرداند و با خشنودی من از تو، او هم ‏از تو
خشنود گردد و تو را به آرزویت نائل گرداند و با رحمت ‏خودش تو را در فردوس اعلی میهمان سازد. خداوند ترا حفظ کند و
دوست‏بدارد.  اگر
کسی بخواهد مقام و منزلت علی را در نزد ائمه دریابد یکی از بهترین راه‏ها توفیعات و نامه‏هائی است که آن بزرگان برای او مرقوم فرمودند در
نامه‏ای دیگرحضرت جواد (ع) علی بن مهزیار را اینگونه مورد
لطف و عنایت قرار می‏دهند. ای علی خداوند پاداش نیک به تو دهد و در
بهشت‏خود ساکن گرداند و از ذلت وخواری در دنیا و آخرت بر حذر دارد و تو را با ما
محشور فرماید: اگر بگویم‏من کسی را مانند تو ندیده‏ام امیدوارم که راست گفته
باشم. فقیهی صاحب نام و دانشمندی سترگ و عالمی جلیل القدر و محدثی صادق و آشنا به
سیاست بوده که سرپرستی قسمتی از کارهای اقتصادی و سیاسی منطقه را بر عهده داشتند. به
اهل بیت ائمه هدی علاقه فراوان داشت و هیچگاه از پشتیبانی خود نسبت به این خانواده
غفلت نکرد. و از طرف امام رضا (ع) و امام جواد(ع) به سمت وکالت و سفارت منصوب شدند. او از شاگردان برگزیده امام هشتم حضرت امام
رضا  ( ع) بود و در مدح و تمجید او توقعیات
بی نظیری از جانب امام جواد و امام هادی علیهم السلام به او رسید که بیانگر شأن و
منزلت و عظمت و مقام این عاشق دل سوخته اهل بیت علیهم السلام است. امام جواد به او
فرمود : ای ابوالحسن علی بن مهزیار اگر بگویم در تمام عمرم شخصی به خوبی شما ندیده
ام امیدوارم که در سخنم راستگو باشم . و در نامه ای دیگر خطاب به او می فرماید:
خداوند تو را خشنود گرداند به بهشت، روزی حضرت به او فرمود : اگر قرار است که ده
نفر به بهشت بروند بدون شک تو یکی از آن ده نفر خواهی بود. وی متجاوز از سی و سه
کتاب در روایات و احادیث تالیف نموده که از نظر علمای شیعه کلیه روایات واخباری که
از او نقل گردیده مستند و موثق است. وقتی که نامه ای به محضر امام نهم( ع) فرستاد
و در ارتباط با اوقات شرعی از حضرت سوالاتی کرد. حضرت جواب نامه او را داد و او را
امر فرمود که بطوری که آن حضرت یادش داده بود ساعتی درست کند به نام ساعت ماسه ای
که در طی یک ساعت که تمام می شد، صدا می کرد. او نامه ای به محضر آن حضرت فرستاد و
از حضرت اجازه خواسته بود که بواسطه کثرت زلزله ، اهواز را ترک کند. امام جواد (ع) به او فرمود که از اهواز خارج
نشود و روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگیرد و دو رکعت نماز بجا بیاورد و دعا
کند: خداوند زلزله را از اهواز رفع می کند. علی بن مهزیار گوید به دستور آن
بزرگوار عمل کردم زلزله از اهواز رفع شد و اگر آمد خیلی خفیف و خطر جانی و مالی در
پی نداشت . علی بن مهزیار در زمان امام عسکری( ع) رحلت
کرد، بعد از آن که پنج امام را زیارت کرد، یعنی امام رضا و امام جواد و امام هادی
و امام عسکری علیهم السلام و قنداقه امام زمان را در بغل گرفت. قبر نورانی او
زیارتگاه عموم است. مردم از جاهای دور و نزدیک به زیارت این شیفته اهل بیت می آیند
و حاجات خود را از او در خواست می کنند و کرامتها از آن بزرگوار دیده شده است.                       .                                                                                                          آثار علی
بن مهزیار: شیخ طوسی می‏نویسد: «علی
بن مهزیار اهوازی عالمی جلیل القدر و کثیرالروایه بود و برای او سی و سه کتاب است‏. مرحوم نجاشی کتابهای او را در کتاب رجالی خویش بر شمرده
است، «کتاب وضو»،«صلاه‏»، «زکات‏»، «صوم‏»، «حج‏»، «طلاق‏»،
«حدود»، «دیات‏»، «عتق وتدبیر، تجارات و اجارات‏»، «مکاسب‏»، «تفسیر»، «فضائل‏»،
«مثالب‏»،«دعا»، «تجمل و مروه‏، مزار»، «رد بر غلات‏ »، «وصایا»،
«مواریث‏»،«خمس‏»، «شهادات‏»، «فضائل مومنین، تقیه‏»، «صید»، «اشربه‏»، «نذور و
ایمان‏» و « کفارات ».                                                                            اساتید علی بن مهزیار: او توفیق درک بزرگانی از فقهاء و محدثین را
داشت‏بزرگانی همچون: محمد بن ابی عمیر، احمد بن اسحاق ابهری، احمد بن محمد بن ابی
نصر، حسن بن علی‏بن فضال، حسن بن محبوب، حسین بن سعید اهوازی،
حماد بن عیسی، صفوان بن یحیی،عبدالله بن یحیی، محمد
بن اسماعیل بن بزیع، محمد بن حسن قمی، موسی بن قاسم...آیت الله خوئی(ره) اساتید و کسانی که وی از آنان روایت نقل کرده را بیش از پنجاه
نفر ذکر کرده‏اند. شاگردان علی بن مهزیار اهوازی:  همانگونه که خود از محضر اساتید بهره ‏می‏جست و
وجود تشنه خود را سیراب می‏ساخت در گرد خویش عاشقانی را نیز
پرورش‏می‏داد. آیت‏الله خوئی در کتاب رجالی خویش به بیش از بیست نفر از آنان
اشاره‏کرده است. اینک به زندگانی تنی چند از آنان اشاره کنیم.1- احمد بن محمد بن خالد برقی: این محدث نامی از فقهای نیمه دوم سده سوم
است‏که به احمد بن ابی عبدالله برقی نیز مشهور است. کنیه او ابوجعفر است و
ازاهالی کوفه بود که پس از قیام زید و زندانی شدن پدر
بزرگش در دوران نوجوانی باپدرش به برقه قم گریخت و در آنجا ساکن می‏شوند. از
تصنیفات احمد می‏توان به کتاب‏«اجتهاد»، «تبصره‏»، «طبقات‏»، «عجائب‏»، «تفسیر الحدیث‏»، «علل‏الحدیث‏»، ... اشاره کرد. برقی نه تنها در میان علماء
شیعه، حتی در میان اهل عامه نیز معروف است و بسیاری از آنان
شاگردی وی را کرده‏اند. تاریخ وفات این راوی را بعضی سال  274 هجری بعضی دیگر سال 280 هجری
می‏دانند. 2- ابراهیم بن هاشم قم : کنیه‏اش
ابواسحاق است که اصالتا اهل کوفه بود و بعدها به قم آمد و در جوار حضرت معصومه(س) ساکن شد..شیخ
طوسی در «فهرست‏» می‏گوید: اصحاب، معتقدند که اول کسی که احادیث رادر قم منتشر ساخت ابراهیم بن هاشم قمی است. وی در میان راویان دیگر از جهت
کثرت نقل حدیث همتا ندارد. آیت‏الله خوئی تعداد روایاتی
را که وی در سلسله سندش قرار گرفته بالغ بر 6414 روایت می‏داند. ابراهیم بن هاشم
دارای کتبی است از جمله: کتاب «النوادر» و قضایای‏امیرالمومنین(ع‏).

 

 ابراهیم بن مهزیار اهوازى، (260-195 هجری)

ابواسحاق ابراهیم اهوازی در سال 195 هجری در اهواز بدنیا آمد. او محدّث
شیعی قرن سوم هجرى است، ابو اسحاق از اصحاب سه امام شیعیان یعنى امام جواد (220 هجری)،
امام هادى (254 هجری) و امام حسن عسکرى علیهم‏السلام (260 هجری) بود و بنا به
روایتى، از اصحاب امام مهدى(عج) نیز بود. بنابراین، دوران زندگى او را مى‏توان بین
سال‏هاى 195 ـ 265 هجری دانست. تبارش در «دورق»  اهواز مى‏زیستند و پدرش در آغاز مسیحى بود و سپس
به اسلام گروید. فرزندش، محمّد بن ابراهیم بن مهزیار، از عالمان حدیث و جانشین
پدرش در امر سفارت امام مهدى(عج) بود. برادرش على بن مهزیار نیز وکیل امام هادى و
عسکرى علیهم  السلام در اهواز بود. وى در
یک خانواده علمى و مذهبى پرورش یافت و همچون برادرش، در اهواز رشد و نما کرد و نزد
استادان عصر خود، دانش حدیث و چگونگى ضبط آن را فراگرفت. از گزارش‏ها و احادیث او
پیداست که وى بیشتر نزد برادرش على تعلیم دید. برخى از گزارش‏هایى که درباره او
آمده گویاى آن است که وى از نمایندگان عثمان بن سعید عمرى (267 هجری)، نایب اول
امام دوازدهم شیعیان علیه‏السلام ، بوده و این موضوع حاکى از آن است که وى داراى
مقام علمى و منزلت اجتماعى بوده؛ چنان که واقع شدن او در سلسله اسناد کامل
الزیارات مى‏تواند دلیل بر راست‏گویى و اعتبار او بوده باشد؛ زیرا ابن قولویه در
آغاز این کتاب، تصریح نموده است که تنها از راویان راستگو و معتبر نقل حدیث
مى‏کند. در منابع معتبر، این موضوع روشن نیست که وى به کدام شهرها مسافرت نموده، اما
از روایات مستقیم او از امامان عصرش و همچنین از محل سکونت برخى شاگردان او،
مى‏توان دریافت که وى به شهرهاى سامراء، بغداد و قم سفر کرده و بخشى از علوم و
تحصیلات خود را در این شهرها، اخذ کرده است. تنها اثر تألیفى او کتاب البشارات است
که به او نسبت داده مى‏شود، اِبْراهیمِ‌بْنِ
مَهْزیار، ابواسحاق اهوازی، می‌توان دوران زندگی وی را بین
195-265 هجری تخمین زد. ابن بابویه، روایت مفصلی از ابراهیم نقل کرده
است که حاکی از دیدار وی با امام مهدی(ع) و بزرگی شأنش نزد آن امام است. البته برخی در صحت این روایت تردید کرده و آن را خالی از خلل ندانسته‌اند
(مجلسی، کشّی روایتی از پسر ابراهیم، محمد نقل کرده که
گویای این است که وی با وکیلان امام مهدی(ع) ارتباط داشته است. و مجلسی
از این‌گونه حدیثها چنین استنباط کرده که ابراهیم از سفیران آن
حضرت بوده است، اما علامۀ حلّی روایت کشی را ضعیف می‌داند. حدیث
دیگری نشان می‌دهد که او وصی برادرش علی‌بن مهزیار بوده است  و برخی این امر را یکی از دلایل
وثاقت وی دانسته‌اند. روایتی دیگر حاکی است که او از وکیلان امام حسن
عسکری(ع) بوده است. از آنجا که ابن قولویه در کامل الزیارات حدیثی با واسطۀ
ابراهیم آورده است، می‌توان او را ثقه قلمداد کرد؛ چه ابن قولویه در آغاز
کتاب  تصریح کرده که در آن جز از راویان ثقه حدیث نقل نکرده است. ابراهیم افزون بر حدیث هایی که به‌طور
مستقیم از امامان عصرش(ع) شنیده و نقل کرده است، روایتهای
دیگری نیز به واسطۀ برادرش علی که بیش‌ترین روایاتش از اوست، او از
صالح‌بن سندی، فضاله‌بن ایوب، ابن ابی عمیر، حسین‌بن علی‌بن
بلال ، تهذیب،و دیگران نقل کرده است. حسن‌بن علی سرسونی ، عبداللـه‌بن جعفر حمیری
، سعدبن عبداللـه، محمدبن احمدبن یحیی ، حمادبن عبداللـه قندی  و راویان دیگر از وی حدیث نقل کرده‌اند. در
کتابهای معتبر شیعه دهها حدیث می‌بینیم که ابراهیم در اسناد
آنهاست و فقیهان بزرگی چون صاحب جواهر به آنها استناد کرده‌اند. ابراهیم روایت
کرده و نجاشی به نام راوی ثبت کرده است.

 

ابن عُقده، موسی بن هارون بن صلت اهوازی ( 317 هجری)                              

ابوالعباس احمد‌بن محمدبن سعید بن هارون بن صلت معروف به ابن عُقده، در اهواز بدنیا آمد، ابن صلت اهوازی از محدثین شیعی قرن چهارم است.
ابن صلت از قاضی ابوعبدالله مَحاملی و دیگران روایت کرد. وی از اساتید و  مشایخ شیخ طوسی است. خطیب بغدادی و ابوالقاسم بن منده و نجاشی از وی حدیث شنیدند. شیخ طوسی به واسطه وی آثار ابن عقده را روایت می‌کرد.
خطیب بغدادی او را ستوده و گوید که راستگوئی صالح بود. رجال‌نویسان شیعی ابن عقده را محدثی ثقه می‌دانند.از آثار وی کتاب نوادرکبیر
است.نام ابن صلت اهوازی در کتب بسیاری از جمله تاریخ بغداد جلد چهارم و کتاب میزان
الاعتدال جلد اول و کتاب لسان المیزان جلد اول دیده می شود. شیخ طوسی از وی
باتعبیرات مختلف ازجمله «ابوالحسن احمد بن محمد بن هارون بن صلت اهوازی» و «ابو
الحسن احمد بن محمد بن موسی اهوازی » و «احمد بن محمد بن موسی بن الصلت » و
«ابوالحسن احمد بن محمد الصلت اهوازی» یاد می‌کند و نجاشی معمولاً از وی با تعبیر«
احمد بن محمد بن هارون» نام می‌برد. مرحوم آیه الله بروجردی در مقدمه کتاب خلاف
درباره وی چنین می‌نویسد: « احمد بن محمد بن موسی بن الصلت، شیخ بوسیله او از ابن
عقده روایت می‌کند ولادتش در سال 317 و وفاتش در سال 405 اتفاق افتاده و در نتیجه
شیخ قبل از سفر عراق(سال 408) از وی سماع حدیث کرده است». شیخ طوسی در امالی جزء
12 احادیثی از ابن الصلت نقل کرده و از وی چنین تعبیر می‌کند: «اخبرنا ابوالحسن
احمد بن محمد بن هارون بن صلت الاهوازى سماعاً منه فى مسجده بشارع دار الرقیق
ببغداد فى سلخ شهر ربیع الاول من سنة تسع و اربعمائة قال حدثنا احمد بن محمد بن
سعید ابن عقدة املاء...» پس شیخ بعد از سفر عراق از ابن صلت اهوازی سماع حدیث کرده
است. از جمله اساتید شیخ طوسى مى‏توان به :1- شیخ مفید در مجلس‏هاى (1 تا 9 و 45 ).
2 – ابو مفضل شیبانى در مجلس‏هاى (16 تا 32) که
مجلس‏هایى کوتاه و مختصر است ‏3
- ابن صلت اهوازى در مجلس‏هاى( 4 و 12 و 41 تا 44). 4 - ابن غضائرى در مجلس‏هاى (15 و 32 و 33 و 34 و 38
و 40). 5 - حسین بن ابراهیم
قزوینى در مجالس (35 تا 38 ). 6-
ابن شاذان قمى در مجالس 38 و 42 اشاره نمود. بقیه مجالس نیز از یک یا چند شیخ
روایت شده که روایات هر شیخ در مجموعه‏اى جداى از دیگرى آمده است. عمده نقل شیخ طوسی
در کتاب فهرست  از پنج نفر است: شیخ مفید،ابن
غضائرى، ابن حاشر،  ابن ابى جید و ابن صلت
اهوازى و از غیر اینها در موارد کمى نقل کرده است.

ابوعلى‌ حسن‌ بن‌ على‌ بن‌ ابراهیم‌ اهوازی ( 446-362
هجری)

ابوعلى‌ حسن‌ بن‌ على‌ بن‌
ابراهیم سال ‌362 هجری در اهواز بدنیا آمد. ابوعلی در‌ اهواز رشد ونمو کرد.وی‌ تحصیلات خود را در اهواز‌ آغاز کرد و در دیگر جاها نزد مشایخ‌ عصر قرائت‌
و حدیث‌ آموخت‌. ابوعلی اهوازی سپس اهواز را ترک کرده و به‌ دمشق‌ رفت‌ و در آنجا
سکنى‌ گزید و همانجا نیز درگذشت‌.گفته‌اند که‌ قرائت‌ ابوعمرو و عاصم‌
را نزد على‌ بن‌ حسین‌ غضایری‌، و قرائت‌ ابن‌ کثیر
را نزد محمد بن‌ محمد بن‌ فیروز، و قرائت‌ نافع‌ را نزد ابوبکر محمد بن‌ عبیدالله‌ بن‌ قاسم‌ خرقى‌، و روایت‌ قالون‌ را نزد احمد بن‌ محمد بن‌
عبدالله‌ تستری‌ خواند. از دیگر مشایخ‌ وی‌ در قرائت‌ اینان‌
را مى‌ توان‌ نام‌ برد: در بغداد ابوحفص‌ کتانى‌ و
ابوالفرج‌ شنبوذی‌، در دمشق‌ محمد بن‌ احمد بن‌ محمد جبنى‌، و در بصره‌
ابوالقاسم‌ عبدالله‌ بن‌ نافع‌ بن‌ هارون‌ عنبری‌،
ابوبکر محمد بن‌ احمد بن‌ على‌ باهلى‌ و ابوعبدالله‌ محمد بن‌ احمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ هلال‌ اهوازی‌ همچنین‌ از مشایخى‌
چون‌ نصر بن‌ احمد مُرجى‌، معافى‌ بن‌ زکریا ابن‌ طرارا، عبدالوهاب‌ کلابى‌ و تمّام‌ رازی‌ حدیث‌ شنید. وی‌ به‌ مصر و موصل‌ نیز سفر کرده‌ است‌. ابوعلی اهوازی‌ پس‌ از سال چهارصد هجری‌ در دمشق‌ به‌
اقراء و تحدیث‌ پرداخت‌، در حالى‌ که‌ هنوز برخى‌ مشایخ‌ وی‌ زنده‌ بودند. از
شاگردان‌ و راویان‌ وی‌ در قرائت‌ باید ابوالقاسم‌ هذلى‌، ابوعلى‌
حسن‌ بن‌ قاسم‌ غلام‌ هرّاس‌، احمد بن‌ ابى‌ الاشعث‌ سمرقندی‌، ابوالحسن‌ مصینى‌، ابونصر احمد بن‌ على‌ زینبى‌، ابوالحسن‌ على‌ بن‌ احمد ابهری‌،
ابوبکر محمد بن‌ مفرج‌ بطلیوسى‌ و ابوالقاسم‌ عبدالوهاب‌ قرطبى‌
را نام‌ برد. کسانى‌ نیز چون‌ خطیب‌ بغدادی‌، ابوسعد اسماعیل‌ بن‌ على‌ سمّان‌، عبدالعزیز بن‌ احمد کتّانى‌ و ابوطاهر حنّایى‌ از وی‌
حدیث‌ شنیده‌اند. ابومعشر طبری‌ نیز به‌ طریق‌
اجازه‌ از وی‌ روایت‌ مى‌کند. به‌ گفتة ابن‌ عساکر، اهوازی‌ بر مذهب‌ سالمیه‌ بود و
از این‌رو احادیث‌ بى‌پایه‌ای‌ در تشبیه‌ روایت‌ مى‌کرد. خود
وی‌ نیز مدعى‌ بوده‌ که‌ خداوند را در خواب‌ دیده‌ بوده‌ است‌. ابن‌ عساکر مى‌افزاید
که‌ ابوعلی اهوازی، کتابى‌ داشته ‌با عنوان‌ البیان‌فى‌ عقود اهل‌ الایمان‌ که‌
در آن‌ احادیثى‌ «منکر» را گرد آورده‌ بوده‌ است‌. همو در تبیین‌ کذب‌ المفتری‌ گفته‌
که‌ این‌ کتاب‌ دربارة احادیث‌ صفات‌ است‌. اینکه‌ در این‌ کتاب‌
روایات‌ دروغ‌ نقل‌ شده‌ بوده‌، توسط ذهبى‌ نیز تأیید شده‌ است‌.از نظر رجالى‌
نیز، از سوی‌ برخى‌ محدثان‌ و مقریان‌ انتقاداتى‌ بر او
رفته‌ است‌، تا بدانجا که‌ در روایت‌ وی‌ از برخى‌ شیوخش‌ تردید کرده‌، و
گفته‌اند که‌ چون‌ در روایت‌ قرائات‌ افراط کرد، وی‌ را متهم‌ کردند که‌ دروغگوست‌.
حتى‌ گفته‌اند که‌ از برخى‌ مشایخ‌ روایت‌ کرده‌ است‌ که‌ جز بدین‌طریق‌ شناخته‌
نیستند. با اینهمه‌، عالمان‌ قرائت‌ به‌ تبحر ابوعلی اهوازی‌ در قرائت‌ و سعة روایى‌ او تأکید کرده‌اند. و روایات‌ وی‌ در قرائت‌ در کتابهایى‌
چون‌ المستنیر ابن‌ سوار، الکفایة ابوالعز قلانسى‌ و الکامل‌ِ
هذلى‌ نقل‌ و ضبط شده‌ است‌. ابوعلی اهوازی‌ در قرائت‌ آثاری‌ تألیف‌ کرده‌ است‌،
از آن‌ جمله‌: الوجیز، که‌ نسخه‌ای‌ از آن‌ در کتابخانة چستربیتى‌
موجود است‌؛ الموجز، که‌ در کتابخانة ازهریه‌، نسخه‌ای‌ از آن‌ را مى‌توان‌
یافت‌ ؛ الایضاح‌، که‌ ابوشامة مقدسى‌ در المرشد الوجیز  از آن‌ بهره‌ برده‌ است‌؛ کتابى‌ نیز
با عنوان‌ التفرد و الاتفاق‌ بین‌ الحجازیین‌ و الشامیین‌ و اهل‌ العراق‌ به‌ وی‌ منسوب‌ است‌ که‌ نسخه‌ای‌ ناقص‌ از آن‌ را در کتابخانة
ظاهریه‌ مى‌توان‌ یافت‌. بروکلمان‌ نیز به‌ وجود نسخه‌ای‌
با عنوان‌ الموضح‌ در قرائات‌ سبع‌ در کتابخانة ازهریه‌ اشارت‌
دارد. همچنین‌ ابوعلى‌ در قرائت‌ کتابى‌ با عنوان‌ الاقناع‌
فى‌ القراءات‌ الشاذة داشته‌ است‌. این‌ کتاب‌ شامل‌ یازده قرائت‌ و ده اختیار بوده‌ است‌، بدین‌ صورت‌ که‌ ابوعلى‌ قرائات‌ ابوجعفر مدنى‌، شیبة بن‌
نصاح‌، محمد بن‌ محیصن‌، حمید بن‌ قیس‌، ابن‌ شهاب‌ زهری‌، حسن‌
بصری‌، اعمش‌، ابن‌ ابى‌ لیلى‌، طلحة بن‌ مصرف‌، ابوبحریة سکونى‌ و محمد بن‌
مناذر مدنى‌، و همچنین‌ اختیارات‌ یعقوب‌ حضرمى‌، ایوب‌ بن‌ متوکل‌، یحیى‌ بن‌
مبارک‌ یزیدی‌، ابوعبید قاسم‌ بن‌ سلام‌، خلف‌ بن‌ هشام‌ بزاز، ابوجعفر محمد
بن‌ سعدان‌، محمد بن‌ عیسى‌ اصبهانى‌، ابوحاتم‌ سجستانى‌، احمد بن‌ جبیر انطاکى‌ و
ابن‌ جریر طبری‌ را در این‌ کتاب‌ جمع‌ کرده‌ بوده‌ است‌. وی‌ کتابى‌ نیز در قرائت‌
زید بن‌ على‌ تألیف‌ کرده‌ بوده‌ است‌.گفتنى‌ است‌ که‌ قصیده‌ای‌ از وی‌ نیز با عنوان‌ قصیدة فى‌ التوحید و العقیدة که‌ حدود یکصدودوازده
بیت‌ است‌، در کتابخانة ظاهریه‌ یافت‌ مى‌شود. این‌
قصیده‌ مى‌تواند محقق‌ را در بررسى‌ افکار و عقاید سالمیة وی‌ به‌
کار آید. نسخة ناقصى‌ نیز از کتابى‌ با عنوان‌ شرح‌ عقد الایمان‌ فى‌ معاویة بن‌
ابى‌ سفیان‌ که‌ مشتمل‌ بر اخبار و احادیث‌ و نیز مناقب‌ معاویه‌ از دیدگاه‌
مؤلف‌ است‌، در کتابخانة ظاهریه‌ نگهداری‌ مى‌شود.کتاب‌
الفرائد و القلائد که‌ بروکلمان‌، به‌ چاپ‌ آن‌ اشاره‌ کرده‌، و آن‌
را از تألیفات‌ ابوعلى‌ اهوازی‌ دانسته‌، از شخصى‌ به‌ نام‌
ابوالحسن‌ اهوازی‌ است‌.کتاب‌ کوتاه‌ و چاپ‌شدة اهوازی‌، با عنوان(مثالب‌ ابن‌ ابى‌
بشر) ناظر به‌ نقد و رد ابوالحسن‌ اشعری‌، بنیادگذار اشاعره‌ و افکار اوست‌ که‌ به‌ کوشش‌ میشل‌ آلار در «مجلة مطالعات‌ شرقى‌ِ دمشق‌»
همراه‌ با ترجمه‌ ومقدمه‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌. این‌ کتاب‌
موجب‌ شدتا اشعریان‌ بر ابوعلی اهوازی‌ خرده‌ گیرند و ابن‌ عساکر در تبیین‌ کذب‌ المفتری‌ به‌ رد کتاب‌ ابوعلی اهوازی‌ نظر داشته‌، و گفته‌های‌ وی‌ را نقد کرده‌ است‌. ابوعلی اهوازی‌ حکایاتى‌ در
طعن‌ اشعری‌ آورده‌ که‌ مدعى‌ است‌ آنها را از برخى‌
اهالى‌ بصره‌ که‌ خود اشعری‌ را دیده‌اند، روایت‌ کرده‌ است‌. وی‌ در این‌
کتاب‌ از نقل‌ هیچگونه‌ طعنى‌ بر ابوالحسن‌ اشعری‌ فروگذار نکرده‌ است‌.
ابوعلی اهوازی‌ مدعى‌ است‌ که‌ ابوالحسن‌ اشعری‌ درعلم‌ حدیث‌، فقه‌ و علوم‌
قرآنى‌ هیچ‌ منزلت‌ و پایگاهى‌ نداشته‌ است‌.

 حسن بن عبدالرحمن بن خلاء الرامزی(360 هجری)

 ابومحمد حسن بن عبدالرحمن بن خلاء الرامزی معروف به ابن خلاء، سال 360 هجری در رامهرمز به دنیا آمد. ابن خلاء سبک دنبال رو سبک وشیوه جاحظ بود. ابو
محمد از پدرش و محمد خضرمی و محمد مازنی و حسن عنبری و جعفر فریانی و عبدان اهوازی و ابوالقاسم بغوی حدیث شنید. ابوالحسین صیداوی و حسن شیرازی و محمد بن موسی بن مردویه و قاضی احمد نهاوندی از وی حدیث روایت کرده‌اند. ابن خلاء را از پیشگامان علم اصول الحدیث می‌دانند، که در این زمینه در کتاب معروف خود "المحدث الفاصل بین‌الروای و الواع، ابواب بسیاری مطرح کرد. شریف ابومحمد حسن محمدی که از مشایخ طوسی و نجاشی است از شاگردان وی به حساب می‌آید. ابو محمد سالیانی دراز در شهرهای اهواز عهده‌دارمنصب قضاوت بود او تا سال۳۶۰ هجری در رامهرمز باقیماند و همانجا درگذشت.                                                                      
       آثارش:  ابو محمد ابن خلاء: کتاب الریحانتین الحسن و الحسین(ع)، امام التنزیل فی علم القرآن، النوادر الشوادر، ادب الناطق، رسالهٔ‌السفر، الرثاء یا المراثی و التغازی، الفلک فی مختار‌الاخبار و الاشعار، ربیع‌المتیّم فی اخبار العشاق، کتاب امثال النبی(ع) ،
المناهل و الاعطان و الحنین الی الاوطان.

میمون بن البخت اهوازی
( قرن پنجم )

 میمون بن البخت اهوازی دانشمند و
پزشک قرن پنجم هجری است.بن البخت در اهواز بدنیا آمد و همانجا رشد و نمو کرد و سپس
بدلائل نامعلومی اهواز را ترک و در هرات افغانستان اقامت یافت. میمون بن البخت
معاصر ابوعلی بن سینا
بود. او طبیب و فیلسوفی بود که منطق و طبیعیات و الهیات شفا را از حفظ داشت و با اهل جاه و مال کمتر ارتباط داشت.
چنانکه ظهیرالملک بیهقی حاکم هرات او را به اجبار
و با تدابیری بعیادت مَرْضای خویش می برد.

 

 

 

کتابشناسی:

 

آقابزرگ تهرانی؛ طبقات اعلام الشیعه؛ بیروت؛ 1985 میلادی.

ابن ابی اصبیعه، احمد بن قاسم؛ طبقات الاطباء؛ بیروت، 1377 هجری.

ابن ابی الحدید،عزالدین ابو حامد بن محمد؛ شرح البلاغه؛ محمدابوالفضل ابراهیم،قاهره:1378 هجری.

ابن الاثیر، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ و التاریخ الباهر فی الدولة الاتابکة؛
به کوشش احمد طلیمات، قاهره: 1382 هجری.

ابن اعثم کوفی، ابومحمد احمد؛ الفتوح؛ حیدرآباد دکن: 1968 میلادی.

ابن بلخی، فارسنامه؛ به کوشش لیسترانج و الن نیکلسون؛ تهران: اساطیر،1384
شمسی.

ابن تغری بردی، جمال الدین ابوالمحاسن؛ المنهل الصافی و المستوفی بعدالوافی؛
به کوشش محمد محمد امین، قاهره:1984 میلادی.

ابن جلجل، سلیمان بن حسان؛ طبقات الاطباء و الحکماء؛ به کوشش فؤاد سید، قاهره:
1955 میلادی.

ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمان؛ المنتظم و مرآة الزمان؛ محمد عبدالقادر عطا ،
بیروت: 1992 میلادی.

ابن حجر عسقلانی، شهاب الدین احمد؛ انباء الغمر بآبناء العمر؛ حیدرآباد دکن:
1387 هجری.

ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد؛ العبر و دیوان المبتدأ و الخبر..؛خلیل
شحاده،بیروت:1981 میلادی.

ابن خلکان، شمس الدین احمد؛ وفیات الاعیان و انباءابناء الزمان؛احسان عباس،
بیروت: 1968 میلادی.

ابن خرداذبه، ابی القاسم عبدالله؛ المسالک و الممالک؛ بیروت: داراحیاء التراث
العربی، 1998میلادی.

ابن حوقل، ابی القاسم محمد؛ صورة الارض؛ لیدن: بریل، 1938 میلادی.

ابن سلام جمحی، محمد؛ طبقات فحول الشعراء؛ به کوشش محمود محمد شاکر، قاهره:
1974 میلادی.

ابن شاکر کتبی، صلاح الدین محمد؛ فوات الوفیات؛ به کوشش احسان عباس، بیروت:
1973 میلادی.

ابن عماد حنبلی، عبدالحی بن احمد؛
شذرات الذهب فی اخبار من ذهب؛ به کوشش عبدالقادر الارناووط و محمود الارناووط،
بیروت: 1406 هجری.

ابن کثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیل؛ البدایه و النهایة؛ به کوشش احمد ابوملحم،
علی نجیب عطوی و علی عبدالساتر، بیروت: 1985 میلادی.

ابن رسته، ابی علی احمد؛ الاعلاق النفیسه؛ لیدن: بریل، 1891میلادی.

ابن فضلان، احمد؛ رحله؛ به کوشش شاکر لعیبی؛ بیروت: الموسسه العربیه
للدراسات،2003 میلادی.

ابن فقیه، ابی بکر احمد؛ البلدان؛ لیدن: بریل، 1302 هجری.

ابن قفطی، علی بن یوسف؛ تاریخ الحکماء؛ محمد امین خانجی؛ قاهره، 1326 هجری.

ابن مرتضی، احمد بن یحیی؛ طبقات المعتزله؛ به کوشش سوزانا ویوالد ویلرز،
بیروت: 195 میلادی.

ابن منظور، محمد بن مکرم؛ لسان العرب؛ بیروت: 1374 هجری.

ابن ندیم، محمد بن اسحاق؛ الفهرست، ترجمه: رضا تجدد؛ تهران: ابن سینا، 1350
هجری.

ابوعلی مسکویه، احمدبن محمد؛ تجارب الامم وتعاقب الهمم؛ ابوالقاسم امامی،
تهران: 1366 هجری.

ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین؛ الاغانی؛ قاهره: وزارة الثقافة و الارشاد
القومی، [بی تا].

ابومخنف، لوط بن یحیی؛ مقتل الحسین؛ به کوشش حسین غفاری، قم: 1398 هجری.

----------------؛ وقعة الطف؛ به کوشش محمد هادی یوسفی غروی، قم: 1367 هجری.

ادریسی، ابی عبدالله؛ نزهه المشتاق فی اختراق الافاق؛ بیروت: عالم الکتب، 1998
میلادی.

اصطخری، ابی اسحاق ابراهیم؛ مسالک الممالک؛ لیدن: بریل، 1927میلادی.

جهشیاری، ابو عبدالله محمد بن عبدوس؛ کتاب الوزراء و الکتاب؛به کوشش مصطفی
السقا، ابراهیم الابیاری، عبدالحفیظ شلبی، قاهره: 1938 میلادی.

حاجی خلیفه؛ کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون؛ استانبول: 1941 میلادی.

حتی، فیلیپ؛ تاریخ عرب؛ ترجمه ابواقاسم پاینده، تهران: 1344 شمسی.

حمزه اصفهانی؛ تاریخ سنی ملوک الارض والانبیاء؛ برلین: 1340 هجری.

خطیب بغدادی، ابوبکر احمد بن علی؛ تاریخ بغداد؛ 1349 هجری.

دایرة المعارف بزرگ اسلامی؛ دوازده جلد، تهران: 1370 شمسی.

دینوری، ابوحنیفه احمد؛ الاخبار الطوال؛ عبدالمنعم عامر و جمال الدین الشیال،
قاهره:1960 میلادی.

ذهبی، شمس الدین محمد؛ تاریخ الاسلام، به کوشش عبدالسلام تدمری، بیروت:1409
هجری.

زرکلی؛ الاعلام؛

زرین کوب،عبدالحسین؛ تاریخ ایران بعد از اسلام؛ تهران: 1362 شمسی.

سارتن،جورج؛مقدمه برتاریخ علم؛ترجمه:غلامحسین افشار،وزارت علوم وآموزش
عالی،1353 ش.

سبط ابن الجوزی، یوسف بن قزاوغلی؛ مرآة الزمان؛ به کوشش احسان عباس، بیروت:
1405 هجری.

سزگین، فوأد؛ تاریخ التراث العربی؛ ترجمه محمود فهمی حجازی، بیروت: 1983
میلادی.

سواری، لفته؛ ایران در نزهه المشتاق ادریسی؛ تهران: نشر شادگان، 1387 شمسی.

شهرستانی، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم؛ الملل والنحل؛ محمد
بن فتح الله بدران، قاهره:1947 میلادی.

صابی، هلال بن محسن؛ تحفة الامراء فی تاریخ الوزراء؛ عبدالستار احمد فراج،
قاهره: 1958 میلادی.

صفدی، خلیل؛ الوافی الوفیات؛ به کوشش هلموت ریتر؛ دار النشر و
یسبادن،1962میلادی.

صفدی، صلاح الدین خلیل؛ الوافی بالوفیات؛به کوشش هلموت ریتر، ویسبادن: 1962
میلادی.

ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی؛ قاهره: 1963 میلادی.

طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الرسل والملوک؛ محمد ابوالفضل ابراهیم؛ بیروت:1967میلادی.

غالب، مصطفی؛ تاریخ الدعوة الاسماعیلیة و القرامطة بین المد و الجزر؛ بیروت:
دارالاندلس.

فائیل، بابواسحاق؛ مدارس العراق قبل الاسلام، لندن: دارالوراق، 2006 میلادی.

فروخ، عمر؛ تاریخ الادب العربی؛ بیروت: 1983 هجری.

قاضی ابو یوسف، یعقوب بن ابراهیم؛ کتاب الخراج؛ بیروت: 1979 میلادی.

قبادیانی،ناصر خسرو؛  سفرنامه؛ به کوشش
محمد دبیر سیاقی؛ دانشگاه تهران، 1354شمسی.

 کراچکوفسکی، ایگناتی یولیانوویچ؛
تاریخ نوشته های جغرافیایی در جهان اسلام؛ ترجمه: ابوالقاسم پاینده؛ تهران:
انتشارات علمی و فرهنگی،1379شمسی.

لسترنج،گای؛ جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی؛ ترجمه: محمود عرفان؛
تهران: انتشارات علمی و فر هنگی ،1337 شمسی.

مسعودی، علی بن حسین؛ التنبیه و الاشراف؛ به کوشش دخویه، لیدن: 1893 میلادی.

-----------------؛ مروج الذهب؛ به کوشش یوسف اسعد داغر، 1385 هجری.

مقدسی، ابو عبدالله؛ احسن التقاسیم؛ بیروت: داراحیاء التراث
العربی،1987میلادی.

مقری تلمسانی، احمد؛ نفح الطیب من غصن الاندلس الرطیب؛ قاهره: المکتب
التجاریه، 1949میلادی.

ناشناس،حدود العالم من المشرق الی المغرب؛ به کوشش منوچهر ستوده؛ دانشگاه
تهران،1340شمسی.

نصر بن مزاحم منقری؛ وقعة صفین؛ به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره: 1382
هجری.

نوبختی، حسن بن موسی؛ فرق الشیعة؛ به کوشش هلموت ریتر، استانبول: 1931 میلادی.

یاقوت حموی، ابو عبدالله؛ معجم الادباء؛ بیروت: دارالفکر، 1980 میلادی.

-----------------؛ معجم البلدان؛ به کوشش فردیناند وستنفلد، لایپزیک: 1866
میلادی.

یعقوب، اوجین منا؛ دلیل الراغبین فی لغه الآرامیین؛ موصل: 1900میلادی.

یعقوبی، احمد؛ البلدان؛ لیدن: بریل،1891 میلادی.



[1] . ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی.

[2] . فروخ، عمر؛ الادب
العربی.

.[3] ابن ابی الحدید؛ شرح البلاغه.                                                       

[4] . ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی.

[5] . فروخ، عمر؛ الادب
العربی

[6] . جهشیاری، کتاب
الوزراء و الکتاب

[7] . خطیب بغدادی؛ تاریخ
بغداد.

[8] .ابن خلکان؛ وفیات الاعیان و انباء الزمان.

[9] . ابن خلدون؛ العبر و دیوان المبتداء و الخبر...

[10] . ابن تغری بردی؛ المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی.

[11] . . جهشیاری، کتاب
الوزراء و الکتاب

[12] . قاضی ابویوسف؛ کتاب
الخراج.

[13] . جهشیاری، ابن
عبدوس؛ کتاب الوزاء و الکتاب.

[14] . ابن جوزی؛ مرآة الزمان.

[15] . ابن الندیم؛ لفهرست.

[16] . ضیف، شوقی؛ تاریخ
الادب العربی.

[17] . مسعودی، علی بن
حسین؛ مروج الذهب.

[18] . ابن منظور، محمد بن مکرم؛ لسان العرب.

[19] . فروغ، عمر ؛ تاریخ الادب العربی.

[20] . ابوالفرج اصفهانی؛
الاغانی.

[21] . ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی.

 

[22] . الفهرست،67؛
طبقات النحویین و الغویین، 43-47؛معجم الادباء،11/72-74؛ وفیات الاعیان،
2/244-248؛ انباء الرواة،1/341-347؛ بغیة الوعاة، 243-245؛ مقدمه صحاح، 57.

[23] .  الفهرست،67.

[24] .همان، 67.

[25] . بغیه الوعاه فی طبقات اللغویین و النحاه، 1/558.

[26] . همان.

[27] . معجم الادباء، 3/ 73-1263 .

[28] . همان، 1268.

[29] . سیر اعلام النبلاء، 7/430.

[30] . همان، 431.

[31] . همان، 270.

[32] . بغیه الوعاه، 1/558.

[33] . معجم الادباء، 3/ 1261.

.[34] بغیه الوعاه، 1/560.

[35] . الفهرست، 67.

[36] .همان.

[37] .الفهرست، 68.

[38] . مقدمه الصحاح ، 57؛ الفهرست، 67.

[39] . بغیه الوعاه، 1/ 559. مقدمه صحاح، 57.

[40] . سیر اعلام النبلاء، 430.

[41] .همان.

[42] . الفهرست، 107-108؛ طبقات النحویین و الغویین، 211-212؛
تاریخ بغداد، 6/329-333؛ معجم الادباء، 6/77-84؛ وفیات الاعیان، 1/201-202؛ بغیة
الوعاة، 129. مقدمه صحاح، 57.

[43] . الفهرست، 107.

[44] . الفهرست، 108.

[45] . همان،

[46] . تاریخ بغداد، 8-327.

[47] . الفهرست، 107.

[48] .همان.

[49] . المزهر، 1/91. مقدمه صحاح،
58-60.

 

[50] . الفهرست، 96-98؛ طبات النحویین، 211-212؛ تاریخ بغداد، 6/
329-333؛ معجم الادباء، 6/77-84؛ الاعلام، 80-81.

[51] . الفهرست، 96-98؛ تاریخ بغداد، 2/195؛ معجم
الادباء، 18/127. مقدمه صحاح، 64-66.

[52] . تاریخ بغداد، 2/197.

[53] . وفیات، 4/325.

[54] . همان.

[55] . وفیات، 4/325.

[56] . تاریخ بغداد،2/196.

[57] . تاریخ بغداد، همان.

[58] . مقدمه صحاح، 64. الفهرست،108.

[59] . مقدمه صحاح، 64.

[60] . معجم الادباء، 18/138.

[61] . الفهرست،67. مقدمه صحاح، 65.

[62] . الفهرست، 97؛ بغدادی، تاریخ بغداد، 194( در مقبره خیزران
بغداد دفن شد ).

[63] . معجم الادباء، 18/136؛ الفهرست، 98. مقدمه صحاح، 64.

[64] . همان.

[65] .همان.

[66] . معجم البلدان، 17/164-167؛طبقات
الشافعیه، 2/106؛ وفیات الاعیان، 4/334-336. مقدمه صحاح، 68-70.

[67] . مقدمه صحاح، 68.

[68] . مفردات قرآن، 14.

[69] . کشف الظنون، 1/121/325.

[70] . طبقات الشافعیه، 2/106.

[71] ، معجم الادباء، 1/805؛ الاعلام، 1/105؛ بغیة الوعاة، 195.

[72] . مفردات قرآن، 16.

[73] . همان.

[74] . مفردات قرآن، 16.

[75] . معجم
الادباء، 1/805.

[76] . ابن ندیم؛ الفهرست.

[77] . آقا بزرگ طهرانی،
طبقات اعلام الشیعه.

[78] . ابن ندیم؛ الفهرست.

[79] . ابن سلام جمحی؛
طبقات فحول الشعراء.

[80] . ابوالفرج اصفهانی؛
الاغانی.

[81] . ابن ندیم؛ الفهرست.

[82] . ضیف، شوقی؛ تاریخ
الادب العربی.

[83] . خطیب بغدادی؛ تاریخ
بغداد.

[84] . ذهبی، شمس الدین محمد؛ تاریخ الاسلام.

[85] . خطیب بغدادی؛ تاریخ
بغداد.

[86] . سزگین، فواد؛ تاریخ التراث العربی.

[87] . همان.

[88] . ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی.

[89] . یاقوت حموی؛ معجم
الادباء.

[90] . ابن جوزی، ابوالفرج
عبدالرحمان؛ المنتظم.

[91] . سزگین، فواد؛ تاریخ التراث العربی.

[92] . حاجی خلیفه؛ کشف الظنون.

[93] . یاقوت حموی؛ معجم الآدباء.

[94] زرکلی؛ الاعلام.

[95] .کشف الظنون؛حاجی خلیفه.

[96] . ضیف، شوقی؛ تاریخ الادب العربی.

[97] . عوفی، محمد؛ تذکرة
لبلب الالباب.

[98] . کراچکوفسکی،
ایگناتی یولیانوویچ؛ تاریخ نوشته های جغرافیایی در جهان اسلام.

[99] . ابن ندیم؛ الفهرست.

[100] . یعقوب، اوجین منا؛ دلیل الراغبین فی لغة الآرامیین.

[101] . فائیل، بابوسحاق؛ مدارس العراق قبل الاسلام.

[102] . طبری؛ تاریخ الرسل و الملوک.

[103] . خطیب البغدادی،
تاریخ بغداد.

[104] . سزگین، فواد؛ تاریخ التراث
العربی.

[105] . ابن جلجل، طبقات الاطباء و الحکماء.

[106] . ابن قفطی، تاریخ الحکماء.

[107] . ابن جلجل؛ طبقات الاطباء و
الحکماء.

[108] . ابن ابی اصبیعه؛ طبقات الاطباء.

[109] . سزگین، فواد؛
تاریخ التراث العربی.

[110] . ابن ابی اصبیعه؛
طبقات الاطباء.

[111] . سزگین؛ تاریخ
التراث العربی.

[112] . سزگین، فواد؛
تاریخ التراث العربی.

[113] . ابن جلجل،
طبقات الاطباء و الحکماء..

[114] . ابن ابی اصبیعه؛
طبقات الاطباء.

[115] . سزگین؛ تاریخ
التراث العربی.

[116] . همان

[117] . سزگین، فوا د؛ تاریخ التراث العربی.

[118] . همان.

[119] . ابن جلجل،
طبقات الاطباء و الحکماء.

[120] . ابن ابی اصبیعه؛
طبقات الاطباء.

[121] . ابن ندیم؛ الفهرست.

[122] . سارتن، جورج؛ مقدمه
بر تاریخ علم؛ ترجمه: غلامحسین افشار؛ سزگین، فواد؛ تاریخ التراتٍ العربی.

[123] . ابن حوقل؛ صورة
الارض.

[124] . یاقوت الحموی؛ معجم
البلدان.

[125] . سزگین، فواد؛
تاریخ التراتٍ العربی.

[126] . یعقوبی؛
البلدان: ابن حوقل؛ صورة الارض: مقدسی؛ احسن التقاسیم.

[127] . ابن جلجل؛ طبقات الاطباء و الحکماء.

[128] . ابن قفطی؛ تاریخ
الحکماء: ابن ابی اصبیعه؛ طبقات الاطباء.

[129] . ابن ندیم؛  الفهرست.

[130] . سزگین؛ تاریخ
التراث العربی.

[131] . ابن حوقل؛ صورة
الارض.

[132] . فائیل، بابواسحاق؛
مدارس العراق قبل الاسلام.

[133] . سزگین؛ تاریخ
التراث العربی.

[134] . ابن قفطی؛ تاریخ
الحکماء.

[135] . سزگین، تاریخ
التراث العربی.

[136] . سزگین، فواد؛ تاریخ التراث العربی.

[137] . ابن قفطی؛ تاریخ الحکماء.

[138] . سزگین؛ فواد؛ تاریخ التراث العربی.

[139] . سزگین؛ همان.

[140] .حاجی خلیفه؛ کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون.

[141] . ابن ندیم، الفهرست.

[142] . سزگین؛ تاریخ التراث العربی.

[143] . قاضی ابو یوسف،
کتاب الخراج.

[144].
طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الرسل و الملوک.

[145] . ابن خلکان، شمس الدین احمد؛ وفیات الاعیان و انباء
الزمان. صفدی، صلاح الدین خلیل؛ الوافی بالوفیات.

[146] . ابن اعثم کوفی؛
الفتوح.

[147] . ابومخنف، لوط بن
یحیی ؛ مقتل الحسین.

[148] . طبری؛ تاریخ الرسل و الملوک.

[149] . ابن کثیر، عمادالدین اسماعیل؛ البدایه و النهایه.

[150] . ابن اثیر، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ.

[151] .همان.

[152] . طبری؛ تاریخ الرسل والملوک.

[153] . ابن اثیر، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ.

[154]. ابن جوزی،  ابوفرج  عبدالرحمان؛ المنتظم.

[155] . ابن اثیر، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ.

[156] .طبری؛ همان.

[157] . ابن جوزی؛ همان.

[158] . طبری؛ همان.

[159] . ابن اثیر، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ.

[160] . ابن اثیر، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ.

[161] . طبری، همان؛ ابن اثیر، همان.

[162] . ابن اثیر، همان.

[163] . ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد؛ العبر ودیوان المبتداء و
الخبر...

[164] . نوبختی، حسن بن موسی؛ فرق الشیعة؛ غالب، مصطفی؛ تاریخ
الدعوة الاسماعیلیة

[165] . ابن ندیم، الفهرست: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ:

[166] . بغدادی،  خطیب؛
تاریخ بغداد.

[167] . شهرستانی، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم؛ الملل و النحل.

[168] . غالب، مصطفی؛ القرامطه بین المد والجزر.

[169] . غالب، مصطفی؛ القرامطه بین المد والجزر.

[170] . ابن ندیم؛ الفرست.

[171] . بغدادی،خطیب؛ تاریخ بغداد.

[172] . غالب، مصطفی؛ تاریخ الدعوة الاسماعیلیة.

[173] . غالب، مصطفی؛ القرامطة بین المد والجزر.

[174] . غالب، مصطفی؛ القرامطة بین المد و الجزر.

[175] . غالب، مصطفی؛ تاریخ الدعوة الاسماعیلیة: ابن اثیر؛ الکامل
فی التاریخ.

[176] .ابن ندیم. الفهرست.

[177] . همان.

[178] . غالب، مصطفی؛ تاریخ الدعوة الاسماعیلیة.

[179] . طبری؛ تاریخ الرسل والملوک: ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ.

[180] . غالب، مصطفی؛ القرامطة بین المد و الجزر.

[181] . غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیایة.

[182] . ابن خلکان؛ وفیات الاعیان. صفدی؛ الوافی بالوفیات.

[183] . ابن خلکان، شمس الدین احمد؛ وفیات الاعیان و انباء
الزمان. صفدی؛ الوافی بالوفیات.

[184] . ابن خلکان، شمس الدین احمد؛ وفیاتالاعیان و انباء الزمان.

[185] . ابن خلکان؛  وفیات
الاعیان. ابن جوزی؛ المنتظم و مرآة الزمان.

[186] . ابن ندیم، الفهرست.

[187] . ابن ندیم؛ الفهرست.

[188] . یاقوت حموی؛ معجم الادباء.

[189] . ابن ندیم؛ الفهرست. الاعلام؛ زرکلی.

[190] . ابن ندیم؛ الفهرست.

 

[192] . ابن ندیم؛ الفهرست.

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

اسامى 343 زندانى ضد امنیتى که امروز آزاد می‌شدند.( 290- لفته سواری و اهوازی ها

اسامى 343 زندانى ضد امنیتى که امروز آزاد می‌شدند.

نام روزنامه:رستاخیز 

روزشمار:1357/05/27 

تاریخ انتشار:1356/05/24 

 

اطلاعیه زیر از طرف اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی انتشار یافت. به فرمان مطاع مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران به مناسبت سالرو قیام ملی 28 مرداد (28 ره) 343 تن از کسانی که به اتهام اقدام علیه امنیت کشور و 229 تن از کسانی که به اتهامی مختلف دیگر در دادگاههای نظامی محکوم شده‌اند از زندان آزاد می شدند. فرمان مطاع مبارک ملوکانه جهت اجرایه زندانهای کشور ابلاغ شد تا این محکومان را روز 27 مرداد 1357/05/27 از زندان آزاد کنند. اسامی زندانیان مشمول مراحم به این شرح است : 1- یوسف نظری 11-محسن حیدری 2- مصطفی جمشیدی گوهی 12 -علی عرب 3- میرمحمد نجفی 13 -کاظم مهدی پوربازکیائی 4- محمد نژاد ملایری 14 - سید حسین شیرو خورشیدی 5-محمد دره شورزاده 15- غلامعباس نجار 6-عبدالله زهرا سواری 16-مسعود مجیان 17- مرتضی محمد حسین تجرانی 18-محمد کارازه 7-سهراب عبادی 19-حسین ابتدائی 8-عبدالعی سواری 20-علی اصغر احمدی 9-محسن اکبر شریف آبادی 20-منصور عرفان 21- محمد جواد احمدی 32- باقر باقری نژاد 22- حمید عباس دو گل سرا 33- محمد باقر محمودی 34 - حسن زنده دل 23-حسین عبداللهی 35- سید محمد جواد سجادی 24- هرمز خصومی 36- سینا دهدشتی 25- مسعود سادات موسوی 37- شنان سواری 26- میرعلی حسین 38-محمد شاطری 27- عباسقلی رستمی 39-حسین علیمحدمی 28- جلال رمضانی نهین 40-قاسم حیدری 29- احمد حیب اللهلی نجف آبادی 41- کریم رمضانی 30- یدالله نجات بخش 31- علی حاج حسین 42- محمد رضا کامرانی 59- عزیز سواری 43- معسود یک کلام کاشانی 60- سالم حیدری 44- مجلس سواری 61- ستاره حیدری 45- عزت الله شعاعی 62- محمدباقر شریعتمداری 46- محمد حسین جلالی 63- سعید اسدی تاری 47- عبدالله فلاحی 64- سید علی موسوی 48-برات الله دلیری 65- قربانعلی عرب لاریمی 49 - سوار سواری 66- محسن توکلی 67- سیروس عاشوری اشکلک 50-خضور هیلچی 68- حمید عوطری علی زاده 51- همایون دهقان 52- علیرضا دهقان 69- سعید حماری 53-روشنک قائم مقامی 70-جعفر حسین چی قره آقاج 54- یاسمن بیانی 71- معصومه (میهن) محتاج 55- داریوش رضوان 72- خلف سعیدی 56- فتاح شادمان 73- علی عباس حیدری اصلانی 57- محمد توکلی پنیری 74 - محمد مینا 58- غلامعلی خلدی فراز 75- اسحق تقویان اشکاری 76-کریم چهار باشیان 86- سفر سرمستی 77-علی نادر پور 87- محمد جواد عطار لمراسکی 78- محمد کجوئی 88- اکبر فیضی 79-عباس حیدری 89- عبدالکاظم مجدی (عبدی) 80- منصوره کاویانی 90- مصطفی ثباتی 81- عماره حیدری 91- علی نیروئی 82- عمار حیدری 83- طاهر هیلچی 92- محمد اسلامی امیرآبادی 84- والی‌طرفی(عیلچی) 93- عضبان شیخ زامری 85- داود اسعدی خامنه أی 94- جواد سجادیان 95- محمد علی فلاح 96- سیاب خرباوی 113 - هاشم ساعدی 97- اسماعیل شمس الدینی 114- عبود کور شاوی 98- سید محسن میرنوراللهی 115 - جاسب نیسی 99- رضا علی بابائی 116- بریت سواری 100- احمد بهزاد 117 - محمد رحیم جراحی 101- سید محمد خوئینی 118- سید جلال حسین نژاد مامانی 102- اسماعیل شمس‌الدین 119- سید موسی موسوی 103 - سید محسن میر نوراللهی 120- محمد سواعدی 104-علی هدایت پور 121- سید جبار موسوی الکذابه 105-علی زارعیان 122- عیدان سواعدی 106-شهاب نوری 123- عبدالعباس سواعدی 107-حسین سامعی 124- کاظم ساعدی 108-سواری سواعدی 125- کاظم چنانی 109- کاظم سواعدی 126- حسین حواثی 110- دبیس ساعدی 127- صریح جاری نژاد 111- قاسم سیخراوی 128- زایر علی راشدی 112-دوای سواعدی 129- فرحان سلیمانی 130-عبدعلی سواعدی 140- مولا کروشاوی 131- خزعلی خزعلی پور 141 - رحیم سواعدی 132-عبدسیخروی 142- حاجیم سواعدی 133- طالب ساعدی 143- سید کاظم موسوی 134-ستار کروشاتی 144- قاسم سیخراوی 135- عبدالزهرا سوادعی 145- غزال سیلمانی 136-رحیم سواری 146 - میلحه مرتضوی امامی زواره 137- خلیل سیخروای 147- محمد کفائی زنده دل 138-مطرود سواعدی 148- مهرداد مفیدی شیرازی 139-جبار سواعدی 149 - هوشنگ بادان فیروز 150 سید ابراهیم جوادی 167- نعمت اله ایوز محمدی 151- شهاب الدین علی بخشش 168- علی اضغر زیارانی 152- سعید صمد زاده جدیدی 169- محمود صابر همیشگی 153- محمد حسین مجریی تبریزی 170- رمضان حاج مشهدی 154-روح الله شاه محمدی 171- محمد جلایر 155- شهرام قنبری 172- حسن مافی 156-ناصر کروشانی 173- علیحمد (غریب) لشکری 157- صرحان ناصری 174- مرتضی ماهرویان 158بهرام حکیمی 175- محمدحسن جمشید گوهری 159-بهرام حکیمی 176- صفر احمدی 160- مهدی داربر 177- محمدرضا فاطوری‌فر 161- علیرضا رئیس 178- مهدی گچ کار 163- برخوردار 179 - فریدون ترگل 164- باجلان فرخی 180- منوچهر محمدی تهرانی 165- حجت محمدی 181- منیژه بوستان 166- فرج اله آقا زاده 182 - فاطمه داعی الاسلام 183- عبدالرضا بهرامی 184- محمد زرین کاشی 194-پرویز شریف زاده 185-عبدالله افشار قصر 195- محمد حسین رضوانیه 186-جعفر درویشیان 196-پرویز اندیشه 187- مهناز مایلی 197- ابوالقاسم صادقی نژاد 188- محمود توفیقیان 198-قدرت الله خطری 189-محمدرضا محرمی زمانی 199- حسن قربانی 190- سیده سلامه زمانی 200- بیت الله عیر میزائی 191- سعید کاوی 201- علی مرادی 192- سعید آبه‌دار 202 سید جعفر موسوی حروگانی 193-حسین محمد ابراهیم بیک 203- اکبر حمید زاده گلیوی 204-عبدالله رضوی عمادی 222- محمد حسن مرادی 205-اعظم علانی طالقانی 223-اصغر وصالی تهرانی 206-محمد باقر دهقانی 224- مهدی ابراهیم زاده اصفهانی 207-علی سبزعلی 225- سید محسن قریشی نجف‌آبادی 208-ضرار زاهدیان 226- حسن زنده دل 209-داود بلند همت تهرانی 227-محمد حسین بیدمشگی 210-محمد پرتو اعظم 228- عبدالرحیم شریفی 211-علامحسین حقانی 229- کیومرث چشیانی 212-اسداله لاجوردی 230- سیدجواد شریفی 213-اسدالله بادامچیان 231- علی‌اکبر ولی اللهی 214-اسماعیل ملائی 232- علی شریعت دهاقانی 215-حسن آقابیکی 233- براتعلی فرهادی 216-عبدالعلی فرزام 234- عبدالحمید توسرکانی 217- محمد حسن ماوانی 235- حبیب اله عبداللهی 218- مخمد داود آبادی مهرآئین 236- علی سلیمانی گرگانی 219- محمد مهدی نیکخواه 237- محمد احمدی 220- بتول فقیه دزفولی 238- حسن قاسمی 221- ابوالحسن فلاح بداشتی 239- رحیم کریمی 240-مصطفی هاشمی 240- رمضانعلی سعادت 241-علی عسکر اولادی 251- مجتبی ساجدی 242-احمد نکوصالح 252-ناصر رهبانی مهرام 243-حسن امیدوار ذزفولی 253- محمد تقی همتی 244-مهرداد کشاورزی 254-مرتضی اعظمی لرستانی 245-کریم رحمان نسب امیری 255-محمد علی قریشی 246-محمد ساجدین 256- مصطفی هیاتی 247-یدالله کیانفر 257- حبیب ایمانی 248-محمد الوند 258- حسن خوش قلب 249- قشم احمدی 259- حسن دیناروند 240- مصطفی هاشمی 250- رمضانعلی سعادتی 241- علی عسکراولادی 251- مجتبی ساجدی 242- احمد نکو صالح 252- ناصر رهبانی مهرام 243- حسن امیدوار دزفولی 253- محمد تقی همتی 244- مهرداد کشاورزی 254- مرتضی اعظمی لرستانی 245- کریم رحمان نسب امیری 255- محمد علی قریشی 246- محمد ساجدیان 256- مصطفی هیاتی 247- یدالله کیانفر 257- حبیب ایمانی 248- محمد الوند 258- حسن خوش قلب 249- قشم احمدی 259- حسن دنیاروند 260- جواد زیوردار 277- محمد عباسیان 261- مصطفی حصاری 278- حسین از رحیمی همدانی 262- کامل چنانی 279- سامی شهین نژاد 263- عبدالکریم حمزه 280- فریدون طوبی 264- محسن سبزعلی 281- حسن کاظمی باغ بیدی 265-جمال ملا ابوبکر مروتی 282- سیف اله فلاح نژاد 266- صالح افزوغ حوائدی 283- حاج قادر منوچهری 267- والی سعیدی سخیراوی 284-یوسف اسدی 268-عطیه سیخراوی طرفی 285- حسین گلزابی 269- نبات راشدی 286- حبیب الله 270-ابراهیم علائی 287-محمد علی پیرا 271- هلاکو سلیمانی 288- عشقلی امامی 272- سیدجلال حسین 289- مسیح اله ذوالقدری 273- مصطفی نائنیان 290- لفته سواری 274- سیمین نهاوندی 275- طاهره ایلخانی 291- عبدالجلیل سخیراوی طرفی 276- منوچهر طالب پور 292- علی آل ناصر 293- ایوب محمدی پور 294-محمد رضا عمواوغلی طبری 304- کاظم هیلچی 295- علی احمد 305- طالب سواری 296-عزیزآقائی 306-عبدالزهرا حمادی 297-حذر عثمانی 307- عبدالله ساده سواری 298-حسن شیخه أی 308-نمانم سواری 299-سهراب لهونی 309- عزیز ساعدی 300- محمد امین لهونی 310- سید ضیاءالدین تنکابنی 301-علیجان دست 311- اسماعیل حکمران 302-سیدطعمه موسوی 312- سید حبیب ام علوی 303-فارس طبی زاده 313- محمد رضا علیخانی 314- حسین پیر محمدی 331- سیف اله برجدی 315- میریوسف علوی 333- یوسفعلی شکری 316- علی آذین 333- عباس شوشتری رضوانی 317-مظفر شخصی مددی 334- کاظم هیلچی 318-محمد خاکی جوان 335- محمدرواخواه 319- میر هدایت زمانی ثانی 336- تقی جوانمردی 320-امیر طهماسب ساکی 337- مهراب پهلوی 321-جعفر گلشاهی 338-حسین پیشه أی‌‍ 321- محمد سالم 339- رحیم کریمی 322-جلیل سالم 340- محمد نوروزی 324- لادن بیاتی 341- رستم حیدر پور 325- رحمن رحیم زاده 342-محسن عظیم زاده تهران 326- محمد حسین پور 327- مسعود نوعی 328- طالب تمیمان 329- محمد حسن رمضان پور 330- کمال اصفانیان                

  www.22bahman.ir

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

اسامی 343 زندانی انقلاب اسلامی ( درصد اهوازی ها و بویژه سواری ها قابل توجه است)س

............

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

کتابخانه ملی / ثبت شماره سند کتاب المیراث

 

 

 

‏سرشناسه

:

       سواری، لفته،‏ ۱۳۵۰ - ‏

 

‏عنوان و نام پدیدآور

:

        میراث: گزیده تاریخ ادبی و علمی خوزستان (از قرن اول تا ششم هجری) / لفته سواری.

 

‏مشخصات نشر

:

   تهران : شادگان‏ ، ۱۳۸۸.

‏مشخصات ظاهری

:

  ‫   ھ، ‏۱۳۵ ص. : نقشه.

‏شابک

:

‫   ۳۰۰۰۰ریال

‏وضعیت فهرست نویسی

:

    فیپا

‏یادداشت

:

    کتابنامه: ص. ۱۳۳ - ۱۳۵.

‏موضوع

:

   مشاهیر -- ایران -- خوزستان -- قرن ۱ - ۶ ق.

‏رده بندی کنگره

:

DS R     ۲۰۱۷/و۵۲۵‏س۹ ۱۳۸۸

‏رده بندی دیویی

:

‏    ۹۵۵/۵۳۰۹۲۲

‏شماره کتابشناسی ملی

:

     ۱۸۳۲۵۷۷

 

 

 

 

 

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

نقد کتاب ایرانیان عرب تبار داود غرایاق زندی

 نویسنده این کتاب کیست؟!

 اهداف و ایده های آشکار و پنهان  وی از این نوشتار کدامند؟!

کتاب جدید باللغة الفارسیة حول الشعب العربی الأهوازی

 


کتاب جدید باللغة الفارسیة حول  الشعب العربی الاهوازی

فی الوقت  الذی یتعرض فیه مثقفی الشعب العربی الاهوازی من کتاب وصحفیین و شعراء وادباء ومؤرخین وغیرهم  الى شتى  صنوف الحرمان والاذلال  وتمنع  انتاجاتهم من النشر تسمح الحکومة الایرانیة لکتاب و باحثین من غیرالعرب وخاصة اولئک الذین


عرض وترجمة : الاستاذ جابر احمد

عرض وترجمة :جابر احمد

فی الوقت  الذی یتعرض فیه مثقفی الشعب العربی الاهوازی من کتاب وصحفیین و شعراء وادباء ومؤرخین وغیرهم  الى شتى  صنوف الحرمان والاذلال  وتمنع  انتاجاتهم من النشر تسمح الحکومة الایرانیة لکتاب و باحثین من غیرالعرب وخاصة اولئک الذین تشبعت افکارهم بروح القومیة الفارسیة  العنصریة المقیتة  بالکتابة حول تاریخ الاقلیم  بغیة تشویه الحقائق وتزویرها خدمة للاطماع  التوسعیة لتلک  الفئة المهیمنة على دفة الحکم وبالتالی تمهید الطریق من  اجل  القضاء  على شعب عربی یسکن فی هذه البقعة منذ الآلآف من  السنین .

والکتاب الجدید  صدرتحت عنوان " ایرانیان عرب تبار، مردم شناسی ساختار قومی اعراب خوزستان " ای " العرب المنحدرین من اصول  ایرانیة ،  دراسة فی معرفة  النسیج القومی لعرب  خوزستان  "  لمؤلفه  السید "داوود  غرایاق  زندی"   حیث یحاول المؤلف ومن خلال تجاهله  لحقائق التاریخ  والجغرافیة  الترویج بان  ابناء عربستان  او الاهواز أو الاحواز هم عرب ولکنهم من جذورایرانیة  ، ای انهم ایرانیون قد تعلموا  العربیة  مما یعید الى الاذهان  مقولة " عرب زبان "  التی کانت  تطلق  على ابناء الشعب العربی الاهوازی  ابان  عهد الشاه المقبور والتی تعنی فی مفهومها  السیاسی والاثنی  على ان سکان عربستان هم  فرس  ینطقون  العربیة و قد عززوا اطروحاتهم هذه مثل صاحب هذا الکتاب بالکثیر من النظریات التی اکل علیه الدهر وشرب .

یحتوی الکتاب  على مقدمة  للمشرف على البحث ومقدمة  للمؤلف وخمسة فصول  وتتضح اهداف المؤلف فی السطور الاولى  لمقدمة المشرف على البحث وهو رئیس  دائرة  بحوث الاقوام محمد مهدی لبیبی  حیث یقول ان" خوزستان اسم ایرانی ( الایرانی هنا  تعنی الفارسی ) وهومشتق من مصطلح  هوز و هخامنشی " و اج " و تبدلت الى مصطلح " هوجستان ، وهی موطن  لاقدم  حضارات المناطق المدنیة و الثقافیة الخ .."   فی حین  الدراسات  التاریخیة  الموثقة  تشیر الى ان  الحضارة العیلامیة کانت موجودة  قبل7000 عاما  ای قبل نزوح ما یسمى  بالآریین الى هذه المنطقة  ب  5800 عام . اما المؤلف   فقد اعتبر  ان"   مصطلح  " اوج " قد تم لفظها فی اللغة  البهلویة  ب " هووخ" و کانوا  یکتبون  خوزستان  به"  هوجستان " و تبدلت تدریجیا هوج  بالفارسیة الى هوز  وان مصطلح خوزستان واهواز  کلهما ماخوذ من مصلطلحی " خوز "  و " اوز " و " اوج "  وقد ورد فی فی المسلات  العائدة لداریوش الاخمینی " هووجه " و خوزستانی " هوجیه :  وقد  جمع العرب هوز الى الاهواز و بعبارة اخرى  فان جذورکل من هوز وخوز تعنی اهواز و خوزستان و قد اشتقت من مصطلح  " اوز " کما ان  اللغة الخوزیة  اصبحت اللغة  غیرالرسمیة  للاخمینیین  " و یخلص  المؤلف الى القول  ان "  تسمیة خوزستان  لا تعود  بای شکل من الاشکال  ببلاد ما بین النهرین فلهذا السبب لاتستند الادعاءات الراهنة والتی  تقول ان الاحواز جمع تکسیر لحوز وان مصدرها حاز  و التی  تعنی التملک  لاتستند الى ای مصدر تاریخی !! ..."

ورغم ان الفرس  یعتبرون  ماورد فی  الشاهنامة من اساطیر یشکل  جزأ من التاریخ الفارسی  القدیم  الا ان  ما ورد على لسان الفردوسی فیما یخص  اقلیم  عربستان او الاهواز او عیلام  تبقى بنظر هؤلاء اساطیر ومنافیة للتاریخ ومن هنا اعتبر المؤلف   ان اقلیم  الاهواز او الاحواز  او المنطقة الجنوبیة  الحالیة فی ایران التی اعتبرها  فردوسی انها دولة مستقلة  الى جانب ایران  اعتبرها مجرد  هراء   حیث یرى  المؤلف ان استدلالات من هذا القیبل  تندرج" ضمن اطار   الافکار الاصولیة القومیة "  ویخلص الى القول  ان قضایا الشعب العربی الاهوازی لیست قضایا  قومیة وانما " قضایا اجتماعیة واقتصادیة " ویجب بحثها على هذا الاساس ویتناسى الکاتب  ان من یرید اضطهادک قومیا  فانما هو بالاسس  یری اضطهادک  اجتماعیا و اقتصادیا و الا کیف یعانی الشعب العربی  الاهوازی   من مشاکل اقتصادیة فی حین ان 80% من النفط و 60 %  من الغاز و 34 % من  الفولاذ و 46 % من انتاج السکر و 80% الطاقة الکهربائیة  المائیة  فی ایران تتنتج  من هذا الاقلیم . "الاحصائیات ماخوذة عن  هفته نامه رضوان - دوشنبه 11 خرداد 1388 - شماره 108

 و رغم محاولات مؤلف الکتاب لحجب  شمس  الحقیقة  فی الغربال الا انه لم  یفلح فی ذلک  حیث یدرک القارئ الاهوازی جیدا  الغایة الکامنة من وراء  تألیف مثل هذه الکتب

رغم ذلک فان  الکتاب  لایخلو ایضا من الحقائق حول حقیقة وجود الشعب العربی  فی هذه المنطقة سواء فی العصورما قبل الاسلام او ما بعده وحتى عصرنا الراهن .  فیقول المؤلف فی الصفحة 130 من الکتاب و تحت  عنوان " السیاسات القومیة  فی عهد الجمهوریة الاسلامیة الایرانیة "ان سیاسات  الحکومة البهلویة وخاصة  فی عهد  البهلوی الاول ادت الى افتعال اجواء من السخط  العام  من اجل  اعادة  الحقوق الاساسیة  لعرب خوزستان  ولکن  فی عهد الجمهوریة الاسلامیة  هناک ثلاثة اسباب  هامة  ومفصلیة  غطت على هذه  المطالب المعقولة فالکاتب هنا لا یلقی اللوم  على حکومة الجمهوریة  الاسلامیة لتجاهلها لمطالب الشعب العربی "المعقولة" حسب وجهة نظره و انما یلقی اللوم على الشعب العربی  .. ویرى المؤلف ان اول هذه الاسباب کانت "   الضغوط  الکثیرة التی مورست   سابقا بحق  مختلف القومیات الایرانیة  و خاصة عرب خوزستان   والتی وجدت  فی الثورة الاسلامیة مجالا مناسبا  لطرح آراءها  ومطالبها  ولکن  بما ان هذه المطالب  هی ردة فعل  ازاء الضغوط  الماضیة ، هذا فی حین ان الجمهوریة الاسلامیة  لم تاخذ مطالب القومیات الایرانیة  وخاصة  مطالب  العرب على محمل  الجد فعلى سبیل المثال لا الحصر نذکر من بین  هذه المطالب هوالاعتراف باللغة  العربیة الى جانب اللغة الفارسیة و تشکیل برلمان او مجلس محلی  من اجل  الاشراف  على ادارة  الامور الداخلیة فلم  تکن هذه الامور واضحة  لان اللغات  الاخرى  بامکانها ان تطالب  بالاعتراف  بوجودها کلغة رسمیة  ولقد رأت الحکومة الایرانیة  ان مشارکة ممثلی  هذه القومیات فی مجلس الشورى الاسلامی  تنفی ضرورة تشکیل المجالس المحلیة  لای قوم او قبیلة. ویعنی هذا ان الاضطهاد القومی الذی مارسته سلالة البهلویین بحق العرب سوف یتحول الى التطرف اذ ما توفرت الظروف المناسبة  له فی عهد  الجمهوریة الاسلامیة ... "  اما  السبب الثانی هو انعدام الامکانیات  لتکوین بناء  قومی منسجم   بعد  الثورة الاسلامیة  ، حیث لایزال  النسیج القومی  و المحلی والمقاطعی "  لم یکن نسیجا  متکاملا  وان هذا الامرالذی یؤدی الى عدم التضامن الداخلی  لا یسمح بتسویة هذه القضایا عبر طرق معقولة ... اما السبب  الثالث  الهام و الاخیر هو دورالقوى الاجنبیة وخاصة تلک القادمة من خلف الحدود العراقیة مثل القلاقل الاخیرة  التی شهدتها الاهواز  ا لخ ..  و یخلص المؤلف الى  القول ان السببین الاول والثانی  قد وفرا  الاجواء المناسبة للتدخل الاجنبی... ص 131 .

التقسیمات  الاداریة :  یعطی  المؤلف معلومات کافیة حول التقسیمات  الاداریة الراهنة  لاقلیم عربستان اوالاهواز  الا انه لا یتطرق  الى عملیة  القضم  و الضم  التی شهدتها الخارطة التاریخیة  للاقلیم خلال العقود الماضیة على سبیل المثال ضم العسلویة  و المناطق  الشرقیة  و الجنوبیة من الا قلیم وتشکیل مقاطعة  هرمز جان وکذلک ضم  اجزاء من المناطق الشمالیة الغربیة مثل شمال الشوش و جنانة و الفکة وموسیان الى مناطق اخرى خارج الاقلیم وتکوین مقاطعة ایلام ، رغم انه یذکر  ان " بحث  التقسیمات الاداریة و تسمیة  مختلف الوحدات الاداریة  هی لیست  تقسیمات  سیاسیة و اداریة محضة  حیث تتغییر  وفقا للظروف و المقتضیات الخاصة و حسب  الرغبة ـ لان تسمیة  الوحدات الاداریة   و لتی ترتبط  مع البناء السیاسی او الایدلوجی  المسیطرة علیه  فانها ترتبط ایضا بالثقافة  و الاداب و العادات و التقالید القومیة او القبیلة او المجتمع  الخ .. وفی هذا المجال  یقول المؤلف  بعد الفتح الاسلامی  لایران  تغیرت  اسماء المناطق  الجغرافیة  فی ایران من المعیار الطبیعی  الى  المعیار القومی  مثل  تغییر اسم " اذربیایجان"  الى عرب کنده و"کردستان "الى منصور العرب  و"لرستان" الى   عربان   و" خوزستان " الى بنی  العرب و ایران المرکزیة الى عرب آباد و  خراسان وکرمان الى عرب الفیل وغیرها من الاسماء  ....  و یضیف المولف وفی العهدین الصفوی و القاجاری هاجر العدید من  العرب و سکنوا  اقلیم خوزستان  وقد کثر عددهم بحیث اصبحت هذه المنطقة تعرف باسم عربستان . و یقول ایضا   ان اسماء المقاطعات  و المناطق الایرانیة فی عهد رضا شاه البهلوی  تغیرت من الاسماء العربیة و الترکیة الى اسماء فارسیة   الا انه  بعد  انتصارالثورة الاسلامیة  تم تبدیل  اسماء  هذه المناطق  الى اسماء  تتماشى و القیم الاسلامیة  ویذکر على سبیل المثال  تبدیل اسم مدینة  شهسوار فی مقاطعة آذربایجان  الى قائم شهر  وقد شملت هذه الحالة تغییر 555 اسم ، الا انه لم یذکر لنا  لماذا  لم تعیید  الجمهوریة  الاسلامیة  اسم اقلیم  عربستان و المدن الاهوازیة الاخرى  التی قام  النظام الملکی السابق بتبدیل اسماءها  الى اسماء فارسیة. ویقول المؤلف ان خوزستان على حد تعبیره  قد  قسمت فی  عام 1978  م  1385 ه ش  الى  20 قضاء او  46 ناحیة و 47 مدینة و فی عام  1996  قسمت الى  16  قضاء و 36 ناحیة و 29 مدینة و 112 قریة  واستنادا  الى سنویة مفکرة  1383 ه ش 2004 م  اصبح عدد الاقضیة 18 قضاء  والمدن 45 و القرى 112 قریة .

الخصائص السکانیة :

 یقول  المؤلف  انه و استنادا الى الاحصاء العام  للنفوس و المساکن الذی اجری  عام 1385  ه ش  2006  م  بلغ  عدد سکان الاقلیم  ما یقارب اربعة ملایین و274 الف و 979  نسمة حیث یشکلون 255116  عائلة ومن بین هذا العدد من السکان  هناک  5|62%یسکنون المدن  5|35 %  یسکنون الاریاف  وان 1%  لم یکونوا متواجدین فی ای مکان اثناء  اجراء الاحصاء ومن بین هذا المجموع من السکان  ،یشکل الرجال  931|481|2و النساء 048| 090|2  نسمة  وهذا یعنی  انه ازاء کل  100  امراة هناک 104 من الرجال وفی شباط من عام 1996 ابان 1375 ه ش کانت تسکن الاقلیم 784|637 عائلة عادیة " غیر جماعیة "  یصل المعدل الوسطی لاعدد افرادها ما بین7|5  افراد و مقارنة  مع الارقام المماثلة  لعام 1986  انخفض الى  5|9  وان هذا المعدل بالنسبة  للعوائل الساکنة فی المدینة کان 4|5  و للعوائل الساکنة فی الریف 3|6 شخصا . .

 وفی السنوات الواقعة  ما بین  1986 1996  کان  المعدل السنوی  الوسطی للنمو السکانی فی  الاقلیم  69|1 %  وقد  ازداد المعدل السکانی فی عام 2006  قیاسا  بعام 1986  ما مقداره 7|39 %  کما ازدادت  عدد الاسرالعادیة   خلال تلک المدة 7| 41|  %  (احصاء النفوس و المساکن لعام 1996 )

  . واستنادا الى  سجلات الاحوال المدنیة حول  الزواج والطلاق فی الاقلیم  لسنة  2006  بلغت حالات الزواج  474|48  حالة ، اما حالات الطلاق  فقد بلغت 369|4 حالة ، اما عدد الولادات و الوفیات المسجلة فی عام 2004 فقد بلغت على التوالی 625 |82  حالة ولادة و 19358 حالة وان مقارنة هذه الارقام مع الارقام الصادرة فی عام 1996  تکشف بان هناک نموا سلبیا  بلغ على التوالی 1% و 17| 7|17 % .

 اما من حیث الهجرة الى الاقلیم فیذکر المؤلف  ان عدد المهاجرین  الى الاقلیم وخلال  السنوات العشرة الماضیة وحتى شباط من عام  1996  قد بلغ 841|710  مهاجرمن بین هذا الارقام هناک 522|51  هجرة داخلیة واساتنادا  الى احصاء عام 2004  فان  82% من السکان لدیهم وظائف و ان 18 % منهم عاطلین عن العمل  وان نسبة  الرجال العاملین  بین  هؤلاء  فتصل الى  84 %   اما العاطلین فتصل نسبتهم الى 16% ، اما النساء العاملات تصل نسبتهن الى  8|64 % عاملة و|2 35% عاطلة عن العمل  ، اما احصاء سنة  2006  فقد اظهر ان ( سسعر الاشتغال  ای العمل 8|10 %  و العطالة 8|22%  وقد بلغ عدد العاملین لدى الدوائر الحکومیة  سنة 2006 اما مجموعه428| 88 شخص ، من بین هذا العدد هناک147| 69  دائمیین و 335| 10مؤقتین ، اما من حیث المستوى التعلیمی  فمن بین 482|78 متعلم هناک 7654 دون صف الثانی عشر " الدیبلم " 17الف و

179 اکملوا الصف الثانی عشر " الدیبلم " و 093 |22  یحملون شهادة تعرف بما فوق الدیبلم و488 |29 یحملون  الاجازة الجامعیة " اللیسانس"  و1873 فوق اللیسانس "  دیبلم دراسات علیا  " و 195  شخص یحمل درجة الدکتورا .

 اما حول المخدرات و بسبب  تزاید الاتجار  بها وتعاطیها فیقول  المؤلف  نتیجة للتزاید النمو السکانی  فی الاقلیم فقد بلغت  کمیة  المخدرات المصادرة عام 1996 ما مقداره   539  کیلو جراما وقد وصلت  هذه الکمیة  سنة 2000  الى 188|2 کیلو جرام  یعنی انها  تضاعفت  اربع مرات خلال اربع سنوات  کما وردت فی الکتاب احصائیات اخرى حول معدل الامیة و الصحة و البث الاذاعی و التلفزیونی و الامورالمتعلقة بالعادات والتقالید .

 ورغم ان مؤلف الکتاب  قد  انجز کتابه  وفقا لاراء  ومواقف کانت  قد  اعدت سلفا  الا  انه  لا یخلوا  عن معلومات  جیدة حول الشعب العربی الاهوازی تستحق القراءة  فنتوجه الى الاخوة  الاهوازیین الکرام وخاصة  اولئک  المخصتیین  فی شؤون  التاریخ  قراءة هذا الکتاب بکل دقة وامعان و ذلک من اجل  الرد  على ماجاء فیه من مغالطات  تاریخیة .

جابر احمد : صحفی اهوازی

ایرانیان عرب تبار، داوود غرایاق زندی، تهران، پژوهشکده مردم شناسی و نشر افکار، بهار 1388

در هیچ یک از جنگ هایی که بیگانگان بر علیه ایران برانگیختند اعراب خوزستان ته تنها حضوری نداشتند که دوشادوش و همراه دیگر اقوام ایرانی ،در برابر متجاوران ایستادند و به مبارزه با آنان بر خاستند .مثال روشن و بارز این سخن ،دفاع در برابر حمله متجاوزانه صدام به کشورمان بوده است.این تصور حکومت متجاوز که هم زبانی ایرانیان عرب تبار با آنان موجب همراهی شان با متجاوزان خواهد شد ،سستی خود را به شکلی کاملا وارونه نشان داد.از این روی وجوه مشترک این قوم ایرانی در عناصر متعددی چون تاریخ و،دین ،آیین و..با دیگر  ایرانیان ،.پیوند  با هویت ایرانی و باور به روایتی ایرانی از هویت را در نزد آنان درونی و قدرتمند ساخته است.به نظر می رسد که وجود چنین عناصر قدرتمندی است که به ما امکان ساخت و تولید یکی از قویترین و مدرن ترین تعاریف ملی از مفهوم ملیت و هویت ملی را در ایران می دهد .مروری بر گفتمان های روشنفکری به ویژه در لایه های متعصبانه  پان ایرانی آن که به دنبال یافتن دلایل عقب ماندگی ایران در نشانه های غیر ایرانی و ریشه دار در  خارج از آن بوده اند به تعریفی غیر متکثر از مفهوم ملیت در ایران منتهی شد.این سطح از روشنفکری ایرانی که هنوز می توان حضور پریده رنگ آن را مشاهده کرد بدون درک بافت قومی موجود در ایران به عرب ستیزی و کلی سازی مفهوم دشمن در قالب  قوم عرب می پرداخت و طرفه آن که همه ی اعراب جهان را با همه تفاوت هایشان به یک شکل فرو می کاست.در این گفتمان ، ناخودآگاهی تاریخی و علت سقوط ایرانیت در نقش اعراب و زبان عربی خلاصه می شد. خوشبختانه در طی چند دهه اخیر نگاه گفتمان های علمی و روشتفکری در ایران به موضوع قومیت شکلی دیگر یافته و ارزش های تکثر فرهنگی و حساسیت های یک جامعه چند فرهنگی و قومی را درک کرده است.در این نگاه جدید سستی معانی چون تک نژادی ،نژاد محوری و ...آشکار شده است..این نگاه به شکلی پی گیر با پیشنهاداتی چون لحاظ کردن آموزش چند فرهنگی در مواد درسی و گاه با نقد سیاست های فرهنگی و اقتصادی دولت کوشیده است تا راهی مناسب بر ای تقویت دولت _ ملت ایرانی بگشاید.
یکی از آثار ارشمندی که در چند ماه اخیر به بازار کتاب ایران راه یافته است کتاب ایرانیان عرب تبار از دکتر داوود عرایاق زندی است.این کتاب که در قالب یکی از پژوهش های پژوهشکده مردم شناسی از سوی این پژهشکده با همکاری نشر افکار منتشر شده است ،از آن دسته آثاری است که  به گفتمان های متاخر و جدید علمی در ایران تعلق دارد.عنوان کتاب ما را با تعبیری چند فرهنگی از مفهوم ملیت رو به رو می نماید.نویسنده کتاب که دارای آثار متعددی در زمینه مسایل ملیت ،قومیت و هویت است نخست به معرفی تاریخ و زیستبوم این قوم ایرانی پرداخته و سپس کوشیده است تا موانع درونی در توسعه فرهنگی این قوم ایرانی را معرفی کرده و با نقد سیاست های اقتصادی مربوط به توسعه منطقه ، راهکار هایی را پیشنهاد نماید که روایت های واگرایانه از هویت را ضعیف کرده و استحکام درونی این قوم با جامعه ایرانی را حفظ و تقویت نماید.به نظر می رسد همچنان که دکتر حمید احمدی در کتاب ارزشمند خود قومیت در ایران از افسانه تا واقعیت آن را به شکلی عمیق می نمایاند سیاست های منطقه ای دولت در میزان احساس همبستگی یا واگرایی یک قوم می تواند نقشی مهم ایفا نماید .کتاب ایرانیان عرب تبار نیز از زاویه ای نزدیک به این دیدگاه به نقد سیاست های منطقه ای دولت های ایرانی در حدود یک صد سال اخیر در مورد منطقه و به ویژه در ارتباط با اعراب ایرانی پزداخته است
.
ایرانیان عرب تبار فصلی از کتاب را به نظرگاهی انسان شناختی به موضوع مورد مطالعه اختصاص داده است.در این فصل نقش آیین هایی معدود اما قدرتمند چون فصل و نهوه در پایداری ساختار های عشیره ای و اغلب ضد زنانه مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند.آیین هایی که هم خود به وسلیه ساختار های برجامانده از روابط عشیره ای حفظ شده و هم خود، آنها را بازتولید می کنند.کتاب شاید هم سو با مباحث گفتمان جغرافیایی(میشل فوکو) کوشیده است تا نقش جفرافیا را در روایت های مربوط به هویت نشان دهد. نسل جدید محققان و انسان شناسان ایرانی چه در آثاری میان رشته ای چون ا یرانیان عرب تیار  اثر داوود غرایاق زندی و چه آثاری کاملا انسان شناسانه  چون گفتمان جنبش شیعی عراق     (بررسی انسان شتاختی اثر احمد نادری) به درستی نگاه خود را به درک ساختار های قومیت در ایران و منطقه معطوف ساخته است آنچه بیش دانستن در مورد آن یک ضرورت اساسی برای برنامه ریزی های مربوط به آینده است

***************************

 

 

وضعیت پایان نامه دوره دکتری داود غرایاق زندی  از دانشگاه تربیت مدرس تهران سال 1384

<!--[if !vml]--><!--[endif]-->

دانش و رهبری در اندیشه‌های فارابی و ابن‌سینا/داود غرایاق زندی؛ به راهنمایی: حاتم قادری؛ استاد مشاور: غلامحسین ابراهیمی دینانی، داود فیرحی.

05047206 1384 80536 غرایاق زندی، داود علوم انسانی - دانش و رهبری در اندیشه‌های فارابی و ابن‌سینا, /داود غرایاق زندی؛

 به راهنمایی: حاتم قادری؛ استاد مشاور: غلامحسین ابراهیمی دینانی، داود فیرحی  : وضعیت پایان نامه : دفاع شده - تاریخ دفاع: 1384 پایان نامه(دکترای تخصصی)--دانشگاه تربیت مدرس.دانشکده علوم انسانی، 1384. - قادری، حاتم, ار / ابراهیمی دینانی، غلامحسین, ام / فیرحی، داود, ام دانشگاه تربیت مدرس.دانشکده دانشگاه تربیت مدرس.دانشکده علوم انسانی

 

زندگی اجتماعی ـ مصالح اجتماعی و فردی

داود غرایاق زندی، ظهور پدیده طالبان و تأثیر آن بر امنیت جمهوری اسلامی ایران

(تهران: مرکز چاپ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، 1380)، 36.

 

 

داود غرایاق زندی، (به اهتمام) حمید عنایت پدر علم سیاست ایران، انتشارات بقعه، 1381، ص

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

کتاب درس های نبرد ایران و عراق اثر آنتونی کرد زمن

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;} @font-face {font-family:"B Lotus"; panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; mso-font-charset:178; mso-generic-font-family:auto; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:24577 -2147483648 8 0 64 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

شرایطی که به آغاز جنگ ایران و عراق انجامید
۲) وضعیتی که به آغاز جنگ منجرشد: بر خلاف بسیاری از جنگهای مدرن، مجمو عه ای متنوع از عوامل نظامی و تاریخی ، به ایجاد و تداوم این جنگ کمک نمودند.تعدادی از این عوامل نتیجه مخاصمه های درازمدت تاریخی میان این دو کشور و ملتهایشان بوده است.سایر عوامل نیز نتیجه شخصیت و دیدگاه های سازش ناپذیر رهبران آنها مربوط بوده است. البته باید به عواملی نظیر مشخصه های نظامی واقتصادی و انسانی دو کشور در دوره پیش از جنگ نیز توجه نمود که به شکل گیری کل مخاصمه انجامید.
به سختی می توان درسهای ویژه ای از بسیاری از این شرایط گرفت، اما باید بخاطر داشت درک عواملی که به آغاز آن نبرد انجامید ، برای فهم نتایج جنگ ، تصمیمات نظامی و تکنولوژی های بکارگرفته شده در میدان رزم،ضروری است. به علاوه تصمیمهای دولتهای خارجی، ارزیابی مخاطرات جنگ و سنجش اثربخشی ارتش یک کشور جهان سومی بویژه پس از یک انقلاب نیز از اهمیت بالایی برخوردار است.
۲-۱) سرآغاز اشغال ایران توسط عراق:
همواره دلایل متنوع تاریخی،فرهنگی و استراتژیک متعددی برای آغاز هرجنگ وجود داشته است.و این موضوع بویژه در مورد جنگ ایران و عراق صادق است، چراکه دوطرف نبرد،برای قرنهای متمادی، در حوزه های فرهنگی و توانمندیهای دیگر با هم به رقابت می پرداخته اند.همچنین پس از شکل گیری دولتهای مدرن آنان در قرن بیستم ،این دو کشور برای سلطه بر خلیج فارس و گسترش مرزهایشان ،به مخاصمه می پرداختند. در همین زمان ، این تاریخ دیرپای درگیری و تنش بین ایران و عراق و رقابتهای سیاسی و فرهنگی آنان ، نمی تواند به درستی توضیح دهد که چرا چنین جنگی میان آنان روی داد و تا سالها پس از آتش بس هم رویارویی های سیاسی و اختلافات مرزی آنان ادامه یافت. بااطمینان می توان گفت که در هیچ جنگ بزرگی نمی توان تنها بر دلایل تاریخی و فرهنگی واستراتژیک ،اتکا نمود. جنگ ایران و عراق در وهله اول نتیجه تضاد میان اهداف و بلندپروازی های صدام حسین و سران حزب بعث عراق در برابر رهبرمذهبی جدید ایران آیت ا... خمینی بوده است.و سرعت تبدیل این تنشهای دیرپا اما محدود جهان سومی به جنگی تمام عیار و گسترده، باید مورد توجه قرار گیرد.
۲-۱-۱) رقابت میان پارسیان و اعراب:
اشاره به وجود رقابت های تاریخی میان پارسیان و اعراب از ابتدای آغاز این جنگ درتبلیغات دوطرف مورد بهره برداری قرار گرفت،اما نمی توان همه دلایل را به این موضوع مرتبط دانست.رویارویی ملی گرایی عرب در برابر ملی گرایی ایرانی پس از سرنگونی شاه ایران ،مورد توجه قرار گرفت.اگرچه این مطلب صحیح است که بسیاری از تنشهای تاریخی میان پارسیان و اعراب، پس از ظهور اسلام و نبرد قادسیه روی داده ،اما اختلاف نظرها پیرامون آبهای مرزی و مشترک دو کشور از دیرباز وحتی در دوره پیش از تاریخ، وجود داشته است.در این دوره طولانی ،سالهای صلح ،دوره جنگ با سایر کشورها و دوره همکاری های اقتصادی بدلیل وجود منافع نزدیک ومشترک اقتصادی و مذهبی، قابل مشاهده است.
از سال ۱۶۹۰ تا ۱۹۲۳ میلادی و در بخشهای جنوب غربی ایران موسوم به عربستان ، دیدگاههای استقلال طلبانه وجود داشته است. مثلا در یک دوره ۲۰۰ساله ،حاکم این منطقه در شهر بصره، بصورت حایلی میان ایرانیان و دولت عثمانی ، درآمده بود.در سال ۱۸۱۳ نیز نبردهایی میان ساکنان شط العرب و نیروهای انگلیسی در خرمشهر و ناحیه پیوستن رودهای دجله و فرات بوجود آمد.ایرانیها در سال ۱۸۲۳ به این ناحیه حمله کردندو بخش اعظم سپاه عربهای این منطقه را نابود کردند. از آن سال به بعد ناحیه عربستان و امیر نشین های آن، به بخشی از خاک ایران تبدیل گردید. عثمانی ها تا یک دهه در برابر این وضعیت اقدامی ننمودند، اما در سال۱۸۳۷ این منطقه وشهر خرمشهر را اشغال کردند.و از آن زمان ، موضوع شیخ نشین های عرب و عربستان، به بخشی از مسایل سرزمین پارس تبدیل شد.در آن جنگ تمام عیار ،این بخشهای ایران به استان بصره عثمانی منضم گردید .گفته می شود که هدف اصلی ترکها،تضمین دسترسی به آبهای خلیج فارس بوده است.اما روسها وانگلیسیها ،ترکها را مجبور کردند تا از مطقه شرقی شط العرب عقب نشینی کنند تا سلطه خود بر ایران را حفظ نمایندو امنیت تجارت انگلیسیها در شمال خلیج حفظ گردد.
در نتیجه فشارهای انگلیسیها بر ترکها ،کمیسیونی مشترک در ۱۸۴۳تشکیل گردید و به دومین معاهده ارزروم در ۱۸۴۷منتهی شد که در آن، علاوه بر تعیین مرزهای مشترک، کشتیرانی در شط العرب را بین المللی کرد و بخش اعظم کنترل شط العرب بجز بخش شرقی آن را به ترکها اعطا کرد.ایرانیها هم حاکمیت خرمشهر و آبادان را به دست گرفتند.
در سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۲۳ نیز مذاکراتی بین دوطرف انجام گردید. اما در مورد مساله شیخ نشین ها هیچ نتیجه ای بدست نیامد.در قرارداد لائوسین که عراق مستقل به رسمیت شناخته شد ،توجهی به مساله عربستان نگردیده بود و حاکمیت این مناطق به ایران واگذار شده بود.
بعدها و به دنبال پیدا شدن نفت در این مناطق و کوشش شاهان ایران برای ایرانی نمودن منطقه، فارسی زبانهای زیادی به این منطقه آورده شدند و همه فعالیتهای ملی گرایانه عرب و تلاش در جهت خودمختاری ، به شدت سرکوب گردید.
درسایه وجود ۸۰ درصد نفت ایران در خوزستان و مهاجرت هزاران کارگرو مهندس و نگهبان فارسی زبان، این منطقه با تغییرات جمعیتی زیادی روبرو گردید.بر اساس آمار دولت ایران اینک تنها ۴۰ درصد ساکنان این استان ،عرب تبار هستند.بدین ترتیب، یافتن نفت، ساکنان عرب را در اقلیت قرار داده است. همچنین بدلیل ازدواج های فراوان صورت گرفته میان عرب زبانها و غیر عرب زبانها، بسیاری از عربهای ساکن ایران ،هویت خود را از دست داده اند.تعداد عرب زبانهای ایران هم اینک ۱۰۰۰۰۰۰نفر است که درصد ناچیزی از کل جمعیت ایران می باشند. در سال ۱۹۷۸ تعدادی ازگروه های ملی گرای عرب در خوزستان وجود داشتند و همچنان بر جداشدن این منطقه و تشکیل عربستان پافشاری می نمودند. و با توجه به ضعیف بودن آنها و تشکیل آنها توسط نیروهای اطلاعاتی عراق ویا PFLP نمی توان برای آنها تاثیر زیادی قایل شد.
پس از پیروزی انقلاب ایران نیز در خوزستان راهپیمایی هایی برای اعطای خودمختاری محدود و اولویت به افراد بومی در استخدام افراد، برپا گردید. هرچند این راهپیمایی هادر خرمشهر و آبادان ،تهدید کننده کنترل دولت ایران نبود.در واقع ،جدایی خواهان عرب، پس از آغاز حکومت آیت ا... خمینی، کمترین تلاش را برای جدایی از خاک ایران ،انجام می دادند.
بسیاری معتقدند که اقدامات این جدایی طلبان، بیش از دولت ایران،دولتمردان عراقی را تحت تاثیر قرار داد.صدام حسین و هم حزبی هایش فکر می کردند که یک جریان جدایی طلب فراگیر در این منطقه وجود دارد و می توان با کمک آنها یک منطقه نفت خیز عرب تبار و مستقل تشکیل داد.و اشتباه عراقیها در درک پشتیبانی مردم محلی پس از حضور آنان در خاک ایران را باید یکی از درسهای این نبرد دانست. عده ای دیگر نیز معتقد بودند که با از دست رفتن درآمدهای نفتی ،حکومت آیت ا... خمینی به زودی سرنگون میگردد.این سو برداشتها منجرشد که رهبران عراق فکرکنند به نیروها وتدارکات و آمادگی کمتری برای تداوم اشغال این منطقه نیازمندند.
۲-۱-۲) تنشهای مذهبی میان ایران و عراق:
پس از آغاز حکومت آیت ا... خمینی در ایران ، این تنشهای مذهبی شدت گرفت.اکثریت مردم دو کشور مسلمان و ۹۰ درصد ایرانیان و ۵۰درصد عراقیها شیعه اند. و باوجود سنی بودن اکثر رهبران حزب بعث عراق، رهبران شیعه از آزادی های زیادی برخوردار بودند. اگرچه این رهبران شیعه از حامیان حزب بعث نبودند،اما به حکومت آیت ا... ها در ایران نیز روی خوشی نشان نمی دادند.آنان با تعدادی از اقدامات مذهبی رهبران مذهبی ایران مخالف بودند ورفتارهای فرهنگی و نژادی متفاوتی انجام می دادند وبا تعدادی از دستورات شریعت شیعه که از سوی آیت ا... های ایران انجام می شد ،مخالف بودند.
در همه سالهای گذشته،رهبران ایران و عراق دستگاه اطلاعاتی قدرتمندی را ایجاد نموده بودند تا همه اقدامات رهبران مذهبی را کنترل نمایند.سانسور و دستگیری مخالفان ،همواره یکی از راهبردهای آنان بوده است. همچنین اعطای پول به رهبران برجسته و مدارس علمیه و مساجد در قالبهای مختلف ،به عنوان یک راهکار اثربخش به شمار می رفته است.در دوره شاه رهبران دو کشور با پذیرش رهبران مذهبی تبعید شده از کشور دیگر به دنبال اهداف خود بودند.اما پس از پیمان الجزایر در ۱۹۷۵ میلادی، شاه و صدام به توافقاتی مشترک در زمینه اخراج مخالفانشان دست یافتند و در نهایت آیت ا...خمینی از عراق اخراج شد.چند هفته بعد نیز خواهر شاه به زیارت اماکن مقدس عراق رفت.اما با سقو ط شاه تنشهایی میان نیروهای لیبرال و مذهبی بر سر حکومت بوجود آمد. آیت ا...خمینی معتقد بود که رهبری شیعه باید نقش گسترده تری در دنیای اسلام بازی کند. در فوریه۱۹۷۹ نیز آیت ا...خمینی پیامی برای رهبران عراق ارسال کرد. البته چند ماه بعد، صدام مخالفان شیعه خود را به شدت تار و مار کرد.او با به خاک و خون کشیدن راهپیمایی های شیعیان ،اعدام رهبران شیعه و دستگیری هزاران نفر دیگر نشان داد که در برابر شیعیان، موضعی سازش ناپذیر دارد.صدام کمکهای زیادی نیز به جدایی طلبان عرب ساکن ایران نمود وتسلیحات نظامی زیادی را برای آنان فرستاد.
اما رهبران دو کشور در مورد احساسات و مواضع رهبران شیعه عراق در اشتباه بودند.مثلا آیت ا...خمینی معتقد بود که با عقب راندن عراقیها ،شیعیان جنوب عراق از ایرانیها استقبال می کنند. صدام نیز در درک نفوذ شیعیان و نیروی آنان دچار اشتباه شده بود.و در صحنه عمل اکثریت شیعیان عراق نشان دادند که برای ملی گرایی در برابر مذهب ، اهمیت بیشتری قائلند.
۲-۱-۳) تنشهای مرزی و آبی بین ایران و عراق:
به سادگی می توان اهمیت مرزهای دو کشور را با نگاهی به نقشه دریافت.ایران و عراق ازگذشته در مورد حاکمیت شط العرب وکنترل مناطق حساس مرزی دو طرف بدلیل نزدیکی با بغداد و کرکوک ، اختلاف نظر داشته اند. عراق با داشتن تنها ۵۸ کیلومتر مرز آبی ، قرار گرفتن بندر بصره در ۳۰کیلومتری مرز ایران، فاصله ۱۰۰کیلومتری بغداد و مرز ایران و همچنین فقدان موانع مستحکم دفاعی در این میان ، از آسیب پذیری زیادی رنج می برد.عراقیها از دسترسی ایمن به خلیج محروم بوده و فاقد عمق استراتژیک نیز در برابر دفاع از خود در مقابل ایرانیها بودند. تا پیش از جنگ جهانی اول نیز ایرانیها و ترکها در مورد این شرایط به کشمکش می پرداختند و ترکها حاکمیت این رود را تا ساحل ایران در دست داشتند و در سراسر قرن ۱۹میلادی، هیچ توافقی میان دو طرف بدست نیامد.
اما با کشف نفت در ۱۹۰۸، مساله مرزهای دو طرف از اهمیت دو چندانی برخوردار گردید.سرانجام با وساطت روسها و انگلیسی ها ، ایرانی ها به حق کشتی رانی در شط العرب دست یافتند.
این پروتکل تا سالها به عنوان مرجع دو طرف شناخته میشد، اما شرایط همچنان نامتعادل بود.ممانعت عراقیها از حضور کشتی های ایرانی در شط العرب ،شاه را بر آن داشت تا ناوهایش را روانه آنجا نماید.بعدها و در زمان جنگ اول اعراب و اسراییل در ۱۹۶۷،عراقیها تلاش کردند که از صادرات نفت ایران به اسراییل و غرب جلوگیری نمایند. در اوایل دهه ۶۰ میلادی نیز به دنبال معاهده ایران و شوروی نیروهای ایران از مرزهای شمالی روانه مرزهای مشترک ایران و عراق شدند. چندین پایگاه نظامی زمینی و هوایی و دریایی جدید هم در جوار مرز ایران با عراق ساخته شد.
به دنبال خروج انگلیسی ها از خلیج در ۱۹۶۸، شرایط اسراتژیک منطقه دستخوش تغییر گردید.عراقیها نیز در دیدگاههای ملی گرایانه خود تغییراتی دادند.آمریکایی ها به شاه ایران به عنوان حامی سیاست هایشان می نگریستند و او با ایجاد بزرگترین نیروی دریایی منطقه، ساخت پایگاه بزرگ بندرعباس ، ایجاد راههای ریلی و جاده ای به بنادر شاهپور(بندر (امام)خمینی فعلی)،گناوه وبوشهر به تقویت ارتش خود پرداخت. بدین ترتیب وابستگی ایرانیها به شط العرب نیز تا حدود زیادی کاهش یافت.
اما تنشهای میان دوکشور پس از به قدرت رسیدن مجدد حزب بعث در ۱۹۶۹ ، دوباره اوج گرفت. ورود یک کشتی ایرانی به شط العرب با اسکورت نظامی و عدم پرداخت حقوق دریایی ،به بدتر شدن شرایط سیاسی انجامید وهردو طرف سیاست حمایت از تروریسم در کشور دیگر را در پیش گرفتند.
در ۳۰نوامبر ۱۹۷۱ و یک روز پیش از خروج انگلیسی ها از خلیج، شاه سه جزیره استراتژیک متعلق به امارات متحده عربی- شامل ابوموسی و تنب های بزگ و کوچک- را تصرف نمود. اقدامی که به قطع روابط سیاسی ایران و عراق انجامید.
گزارشهایی در مورد تیراندازی های پراکنده در مرز دو کشور در ۱۹۷۲ وجود دارد .عراقیها با اخراج ۷۴۰۰۰ ایرانی، حمایت های مالی خود از مخالفان رژیم ایران را گسترش دادند. ایرانیها نیز با حمایت سیا کمک به شورشیان کرد شمال عراق را در دستور کار قرار دادند. و این کار، ضربات مالی و نظامی زیادی را به عراقیها بدلیل ضعف اطلاعاتی، وارد نمود. اما به دنبال جنگ ۱۹۷۳ اعراب واسراییل ،عراقیها تصمیم گرفتند که مرزهای شرقی خود را ایمن نمایند و در ۱۵ اکتبر ۱۹۷۳ روابط دو کشور از سر گرفته شد. اما زد و خورد های مرزی همچنان ادامه یافت.حمایتهای شاه از کردها نیز آنان را از یک گروه ناراضی کوچک به تهدیدی بزرگ تبدیل نموده بود و عراقیها از حمایت همه جانبه شاه و پرزیدنت نیکسون و مشاور امنیت ملی وی هنری کیسینجر از کردها، اطلاع داشتند. کمی بعد مذاکرات مرزی دو کشور در قالب یک کمیسیون مشترک آغاز گردید. شاه در این مذاکرات از اهرم کردها استفاده زیادی نمود تا عراقی ها را مجبور به پذیرش خواسته هایش نماید. در نهایت معاهده الجزایر در پایان یکی از جلسات اوپک در این کشور میان شاه ایران و صدام حسین، به امضا رسید. کمی بعد نیز موافقت نامه ای میان ایران و عراق به تصویب رسید. تعیین خط حایل مرزی در شط العرب ،دستاورد دیگر دو طرف بویژه برای ایرانیها بود.چراکه خط فرضی ترسیم شده در میانه این رود به عنوان مرز دو طرف برگزیده گردید. این معاهده را باید یک پیروزی برای شاه به حساب آورد. اما در خصوص مسایل مرزی همچنان معاهده مرزی ۱۹۱۳به عنوان دستورالعمل شناخته می شد که مالکیت مهران و ۲۴۰مایل مربع از سرزمینهای تحت تصرف ایران را بدلیل فقدان عمق استراتژیک در اختیار عراق قرار می داد. لذا این بخش را باید یک پیروزی برای صدام به حساب آورد.
اما همچنان اختلاف نظرهایی برای اجرایی نمودن توافقات از سوی دو طرف وجود داشت و هردو طرف بهانه هایی برای تداوم اقدامات مرزی خود در اختیار داشتند. اندک اندک هردو کشور اتکای خود برشط العرب راکاهش دادند. عراقیها یک خط لوله جدید از مرز مشترک ترکیه و اردن ساختند تا امنیت صادرات نفت خویش را تضمین نمایند. ساخت دو پایگاه دریایی در فاو و ام القصر از دیگر اقدامات عراقیها بود که در کنار ساخت یک خط لوله استراتژیک با توانایی انتقال ۷۰۰۰۰۰ تا۸۵۰۰۰۰بشکه نفت از عراق به سوریه ،به کاهش اتکا و آسیب پذیری آنان در آبهای خلیج انجامید.
از سوی دیگر، در این دوره توانمندی های هوایی وآتشباری وتسلیحاتی دوطرف به صورتی فزاینده گسترش یافت ، بطوری که هریک از طرفین می توانستند نسبت به بستن شط العرب ،اقدام نمایند. اما برای ایرانیها با وجود ساخت اسکله خارک ،بنادر آبادان و خرمشهر از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. هرچند این دو شهر در تیررس آتش باری عراقی ها و یا در معرض بسته شدن شط العرب و مین گذاری در آن قرار داشتند.در مقابل پایگاه های دریایی جدید عراقیها وبندر بصره آنان در خطر حمله احتمالی ایرانیها قرار داشت. اینک با گسترش توان هوایی دو طرف، همه تاسیسات نفتی و پالایشگاهی دوطرف در معرض تهدید قرار گرفته بود. از سوی دیگر مالکیت یک منطقه ۲۰۰کیلومتر مربعی در حدفاصل مهران و خانقین و بدرا و قصرشیرین همچنان در معرض تنش بود.این منطقه از لحاظ سوق الجیشی از اهمیتی مضاعف برای هر دو طرف برخوردار بود. ایرانیها برای حفاظت از این مناطق بیش از هرچیز به یک نیروی هوایی قدرتمند نیاز داشتند و توسعه سریع تعداد هلی کوپترهای تهاجمی ایران در این راستا صورت گرفت.
بصورت خلاصه ، دیگر کنترل شط العرب و چند منطقه مرزی ،برای دو طرف از اهمیتی برخوردار نبود. هردو کشور قادر بودند که مسیر صادرات نفت خود را از مسیری متفاوت از شط العرب ، به انجام برسانند. فقدان عمق استراتژیک یکی از مشکلات اساسی عراق به شمار می رفت و بدلیل در تیررس بودن همه شهرهای آنان،عراقیها با مشکل بزرگی روبرو بودند.مصالحه با کردها هم به پیچیدگی شرایط افزوده بود. شاه روابط خود با کردها را تحکیم بخشید و می توانست در هر زمانی، زد و خوردهای جدیدی را برافروزد.
۲-۱-۴) تلاش برای گسترش تاثیرات منطقه ای:
تا پیش از سقوط شاه ،مهمترین مساله دو طرف را باید در تلاش برای توسعه تاثیرات منطقه ای شان دانست.البته عراقیها خود را به عنوان قدرت دوم منطقه پذیرفته بودند. با اتکای شاه به ارتش ایالات متحده و تسلیحات غربی، عراقیها بدلیل وابستگی به سلاحهای روسی و فرانسوی، با ضعفهایی روبرو بودند.البته ایرانیها بخش اعظم نیازهایشان را از طریق واردات برطرف می نمودند.
در دوره ۵ ساله ۱۹۷۵تا ۱۹۸۰میلادی، ایرانیها ۱۵.۵میلیارد دلار و عراقیها ۸.۱ میلیارد دلار تسلیحات وارد نمودند. بسیاری از سلاحهای خریداری شده توسط ایرانی ها جز مدرن ترین سلاحهای آن سالها، به شمار می رفت.اما سلاحهای عراقیها، قدیمی تر و از کیفیت پایین تری برخوردار بود.
رهبران هر دو کشور از توازن تسلیحاتی موجود و همچنین آسیب پذیری های سیاسی و جغرافیایی طرف دیگر مطلع بودند .لذا عراقیها بهبود روابط با دول عرب خلیج را در پیش گرفتند.با پیروزی انقلاب ایران، رهبران این کشور در سودای تشکیل یک انقلاب اسلامی فراگیرتر بودند و رژیم بعث عراق ، مورد مناسبی بود. بدین ترتیب با ظهور ناگهانی آیت الله خمینی در مقایسه با حکومت شاه، صدام با تهدید بسیار بزرگتری روبرو گردید.و هرچند پیروزی وی با استقبال گسترده مردم و شیعیان عراق روبرو نگردید، اما سرنگونی حزب بعث از اهداف دولت جدید ایران به شمار می رفت که چندان با اقدامات سیاسی میانه ای نداشت. آیت الله خمینی خواهان سرنگونی رژیم بعث و ایجاد یک عراق اسلامی با حاکمیت روحانیت شیعه بود.
اما ارتش غربی ایران با پیروزی انقلاب با مشکلات زیادی روبرو شد و تا آستانه فروپاشی و جنگ داخلی پیش رفت. منابع تامین سلاح نیز از بین رفته بود.این وضعیت به صدام اجازه داد که خود را به عنوان ژاندارم منطقه و قدرتمندترین دولت حاکم معرفی نماید.موضوعی که با انزوای مصر پس از معاهده کمپ دیوید و مشکلات اقتصادی دولت سوریه رنگ واقعیت بیشتری گرفت. ودرمجموع آیت الله خمینی و صدام بدلیل پافشاری سرسختانه بر مواضع خود ،ریشه های تنش را گسترش دادند.
۲-۲) زد و خوردهایی که به جنگ انجامید:
این موضوع که کدام طرف را باید بدلیل آغاز جنگ سرزنش کرد، پاسخ دقیقی ندارد.در زمان شروع جنگ، ایران و عراق دارای دو رهبر سازش ناپذیر و سرسخت بودند که به دلایلی متفاوت به ستیزه جویی می پرداختند. آیت الله خمینی دلایلی ایدئولوژیک و مذهبی را برای آغاز جنگ در سر داشت. او و پیروانش از انقلاب اسلامی به عنوان ابزار سرنگونی رژیم صدام حسین و حزب بعث می نگریستند که در مراحل بعدی می توانست بر دنیای اسلام سلطه یابد.
در مقابل صدام حسین آرزو داشت که کشورش را به عنوان مانعی سرسخت در برابر اسراییل ،نشان دهد.برگزاری کنفرانسهای ۱۹۷۸و۱۹۷۹در بغداد هم در راستای رهبری وی بر دنیای عرب، انجام گردید. تضعیف ایران پس از شکل گیری یک انقلاب و تلاش در جهت توسعه بر خلیج فارس، از سایر اهداف وی به شمار می رفت که تلاش می گردید تا از شیوه های نظامی به آنها دست یابد.این دورهبر با برگزیدن مشاورانی همسو با خود ، مجاری اطلاعاتی خویش را به شدت محدود نموده بودند.
در آغاز این جنگ ، هر دو کشور در تخمین قدرت طرف مقابل و عکس العملهای مردمی در اشتباه افتادند. هردورهبر نیز خود را به عنوان رهبر بلامنازع منطقه و در عین حال رهبری مشروع می دیدند که ازقدرت اخلاقی لازم برای آغاز این جنگ برخوردار است. از سوی دیگر، هردوطرف، جنگ را با اشراف بر محدودیتهای کشورخویش آغاز نمودند. ایران و عراق نیروهای نظامی بسیار سیاسی ای داشتند که با وجود عدم امکان اتکای کامل بر آنها ، نمی توانستند کنترل کامل جنگ را به آنها واگذار نمایند. آنان در میان رهبران عالی رتبه خود فاقد کارشناسان خبره و مجرب نظامی نیز بودند و این موضوع تا پایان جنگ همچنان تداوم یافت. رهبران ایران و عراق جنگ خود را بر پایه اطلاعات نیروهای امنیتی ای آغاز کردند که بدلیل وابستگی های سیاسی و ضعفهای خویش، نتوانستند تا پایان نبرد به دستاوردهای قابل توجهی دست یابند. و سرانجام اینکه هر دو کشور بدون توجه به ریسک و هزینه های احتمالی یک نبرد تمام عیار و با عدم مشورت با رهبران سایر کشورها بویژه رهبران ایالات متحده و شوروی آغاز نمودند. همچنین رهبران عراق در مورد واکنشهای طرفهای غربی پس از بکار گیری سلاحهای شیمیایی که به آتش بس انجامید، به شدت ناکام بودند. وبا وجود مشابهت های این جنگ با سایر نبردها در زمینه ناکامی در پیش بینی شرایط آتی، این موضوع را باید یکی از درسهای مهم جنگ ایران و عراق در حوزه استراتژی های اساسی نبرد برشمرد. همچنین نیروهای اطلاعاتی و دیپلماتیک دو طرف در درک فرایندهای این جنگ و ویژگی های متفاوت رهبران ایران و عراق ،ناکام ماندند. و این حقیقت یکی از دلایل آغاز و گسترش و اوج گرفتن دامنه زد و خوردها می باشد.و باید هشدارهای استراتژیک و درک پیش گیرانه مفاهیم فرارو را یک استثنا و نه قاعده دانست.و البته غرب همانند اکثر موارد ، نتوانست در مورد این جنگ هم از پیش بینی های صحیحی بهره ببرد. با روی کار آمدن دولت جدید ایران، صدام دریافت که احیای روابط گذشته اش با شاه ایران ، ممکن نخواهد بود.لذا به عنوان یک راهکار ، تقویت گروههای عرب شورشی خوزستان ایران را در دستور کار قرار داد. اقدامی که در سال ۱۹۷۸ آغاز شده بود.سرکوب کردهای ملی گرای شمال عراق هم با اعدام ۲۱ رهبرکمونیست ،پیگیری شد.
در اوایل سال ۱۹۷۹، دولت عراق سرکوب و تحت فشار قرار دادن روحانیت شیعه در دو شهر نجف و کربلا را در دستور کار قرار داد. با قتل عام گسترده گروههای شیعه حامی ایران نظیر الدعوه، ۹۷ عضو برجسته آنان (که یکی از فرماندهان عالی رتبه ارتش عراق هم جز آنان بود ) در مارس ۱۹۷۹ اعدام گردیدند. در این میان، ایرانیان با مشکلات امنیتی داخلی ویژه ای روبرو بودند.در آوریل ۱۹۷۹ ، شورشهای داخلی کردها و آذربایجانی ها، آغاز گردیده بود.در ماه می همان سال،عربهای خوزستان برای اعطای استقلال ویا خودمختاری دست به راهپیمایی هایی زدند که زدو خوردهایی در خرمشهر به وقوع پیوست.در همان زمانی که آیت الله خمینی شیعیان عراق را به قیام تشویق می نمود، ایران در تب وتاب جنگ داخلی به سرمی برد.در تابستان و اوایل پاییز آن سال ،جنگهای شدیدی بر سر تصاحب استانهای کردنشین ایران به وقوع پیوست. و در عین حال دولت ایران ،تسلیحات جنگی اهدایی خود را برای کردهای شورشی عراق،ارسال می نمود.
درنتیجه کردها تا پایان جنگ، به عنوان آلت دست دو طرف، درسردرگمی به سر می بردند.علی رغم اینکه کردهای ایران در سرنگونی رژیم شاه نقش آفرینی نموده بودند، اما پس از پیروزی انقلاب به سرعت دریافتند که آیت الله خمینی مخالف هرگونه جدایی و یا خودمختاری مناطق کردنشین است. در نتیجه حزب دموکراتیک کرد ایران(KDPI) که از سوی عبدالرحمان قاسملو که اندیشه های رادیکال چپ گرا داشت، هدایت می گردید، شروع به تقویت قدرت نظامی خود نمود و بخشهای زیادی از مناطق کرد نشین مجاور مرز عراق را به تصرف خویش درآورد. نیروهای وی موسوم به پیشمرگان، توانستند علاوه بر تصرف شهرمهاباد، مناطق دیگری را هم بدست آورند.
در اواخرسال ۱۹۷۹ ، ارتش ایران تنها دو پایگاه در این مناطق کردنشین داشت و پاسداران هم تنها قادر به حضور شهرهای مهم وکنترل جاده ها در ساعات روز بودند. دولت ایران نمی توانست بر مهاباد کنترل کاملی بیابد و دولت عراق نیز منابع مالی و تسلیحات نظامی را برای گروهک قاسملو ارسال می نمود. شرایط درعراق هم به همین اندازه پیچیده بود.هنگامیکه شاه حمایت ازکردها را در ۱۹۷۵ خاتمه داد، حزب دمکراتیک کردستان(KDP) ازهم فروپاشید.این نیروها که با رهبری مصطفی بارزانی و پسرانش مسعود و ادریس، به فعالیت می پرداختند،عمدتا به ایران فرار کردند. همچنین سوریها با حمایت از یکی از بخشی ازحزب دمکراتیک کردستان به نام اتحادیه میهنی کردستان (PUK)که با ریاست جلال طالبانی اداره می شد، به دنبال منافع خود بودند. اما ایرانیها برای فشار آوردن به رژیم صدام از حزب دمکراتیک کردستان حمایت مالی و تسلیحاتی می نمودند.در مقابل هرچندرهبران اتحادیه میهنی کردستان وحزب دموکراتیک کرد ایران با آیت الله خمینی مخالف بودند،اما بارزانی نتوانست ضرباتی به آنان وارد کند. ولی راه در جهت تشکیل یک نیروی نظامی مخالف صدام در کردستان عراق مهیا گردید.
اولین زدو خوردهای ایران و عراق در ژوئن ۱۹۷۹ و به دنبال بمباران چند روستای ایرانی مظنون به حضورکردها روی داد. دولت ایران در مقابل در صدد ایجادآشوب داخلی در شهربغداد و جنوب عراق با استفاده از نیروهای حامی ایران و توسط آیت الله صدر بر آمد.درنتیجه با دخالت ارتش عراق ۳۰۰۰نفر دستگیر و زندانی شدند.
دولت عراق آیت الله صدر را تا۱۱ ژوئن زندانی کرد و دریافت که اوقصد دیدار با آیت الله خمینی در ایران را داشته است. در آن زمان ،رادیو تهران در برنامه های خود از شیعیان شورشی می خواست که مکان خود را از بغداد تغییر دهند.با گسترش اعتراضات به نجف و کربلا ،دولت عراق مجبور شد که زندان وی را به حصر در منزل تغییر دهد. و به نظر می رسید که دیگر نباید آیت الله صدر زنده بماند. همچنین عبدالحسین المشهدانی دبیر کل شیعه شورای فرماندهی انقلاب اسلامی عراق و ۵۰نفر دیگر از همراهانش ، با محدودیتهای بیشتری روبرو گردیدند.
در همین زمان صدام حسین با کنار گذاشتن احمد حسن البکر از ریاست جمهوری و ریاست حزب بعث، خود را به عنوان رییس جمهور عراق معرفی نمود. و حسن البکر به بهانه درمان از عراق ،بیرون رفت .چند روز بعد ،صدام حسین که از ضعف البکر در مقابله با تهدیدات ناراحت بود،از افشای طرح آیت الله صدر برای شوراندن رهبران شیعه در جهت ایجاد انقلابی مشابه ا نقلاب ایران خبر داد. کمی بعد دهها نفر از فرماندهان ارتش نیز در چهارچوب مقابله با "عملیات ژوئن" دستگیر شدند.در حالیکه تعداد دستگیرشدگان بیش از ۱۰۰نفر بود،صدام ۲۲ نفر از آنان را در ۸آگوست ۱۹۷۹ و در
ملاعام، اعدام نمود.
روند این دستگیریها ادامه یافت و بسیاری از رهبران شیعه نیز دستگیر ویا اعدام شدند.همزمان بسیاری از رهبران حزب کمونیست هم قلع و قمع گردیدند.و با وجود تلاش مقامات شوروی برای آزاد کردن آنان ،یکی از رهبران این حزب اعدام گردید.
در این میان ،ایران تحت رهبری آیت الله خمینی، دیدگاههای رادیکال تری اتخاذ کرد.ارتش ایران با پاکسازی و تصفیه گسترده ای روبرو گردید.سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با استفاده از اعضای چند گروه شبه نظامی ،تشکیل گردید و به مبارزه در جهت سرکوب شورشهای اقلیتهای قومی و مذهبی و آماده سازی نیرو برای صدور انقلاب پرداخت.همزمان دانشجویان خط امام سفارت ایالات متحده در تهران را به تصرف خویش در آوردندو آیت الله خمینی از نیروهای نظامی ایران خواست که برای حفظ اسلام ،تجدید ساختار خود را در دستورکار قرار دهند.
در آنسوی مرزهای ایران، عراقی ها بخشهای اطلاعاتی و امنیتی خود را تقویت نمودند.صدام قرارداد الجزایر را فاقد اعتبار اعلام کرد و گفت ما شاید اقدامات بیشتری انجام دهیم. در ۲۰ژوئن ۱۹۷۹ ،دولت صدام با برپایی انتخابات مجمع ملی عراق که به ابتخاب ۲۵۰نماینده گزینش شده بویژه از میان شیعیان انجامید،مشروعیت خود را افزایش داد.
رییس جمهور وقت ایران اعلام نمود که صدام از بختیار حمایت می کند و ۲۰کمپ آموزشی را در اختیار ژنرال اویسی و ۴۵۰۰۰ نیروی حامی شاه قرار داده است.همچنین وی اعلام کرد که در دو کمپ مخالفان آیت الله خمینی در عمان و بحرین، ۲۵۰۰۰نفر در حال آموزش دیدن هستند.به هرحال در درست بودن این ارقام ، تردیدهای زیادی وجود دارد.
در اوایل ۱۹۸۰ میلادی هردو کشور تسلیحاتی را برای نیروهای شورشی کشور دیگر می فرستادند و آموزشهای محدود چریکی را نیز برای آنان مهیا می نمودند.کمی بعد و به دنبال اعدام اعضای حزب الدعوه، امام خمینی بصورت عمومی از نظامیان عراقی خواست تا صدام را سرنگون کنند.
در پاسخ به این جملات،عراقی ها قصر شیرین را در ۹ آوریل بمباران کردند. اخراج شهروندان عراقی متولد شده درایران هم در دستور کار دولت این کشورقرار گرفت. همزمان آیت ا... صدر و خواهرش بنت الهدی اعدام گردید ،چراکه او این دولت را غیر اسلامی و رابطه با آن را حرام دانسته بود.در پاسخ آیت الله خمینی، ۳روز عزای عمومی اعلام نمود وحمایتها و آموزشهای ایران از مجاهدین عراقی را گسترش داد. روابط دیپلماتیک دوکشور در ژوئن ۱۹۸۰ قطع شد. رادیو ایران تبلیغات خود را برای سرنگونی رژیم حزب بعث افزایش داد و در مقابل رادیوی عراق به مخالفان دولت ایران فضای مناسبی را اعطا نمود. حمایت از کودتای نوژه و عملیاتهای دیگر در خاک ایران بخش دیگری از اقدامات صدام بود. در این کودتا ۵۰۰ نفر دستگیر ،۲۰نفر به حبسهای طولانی مدت و ۵۰نفر اعدام شدند. و این شکستها را باید یکی از دلایل آغاز جنگ دانست. تنش های میان دو کشور اندک اندک رو به گسترش بود.صدام از ایران خواست که شط العرب را به عراق واگذار نموده و با بمباران قصرشیرین و انتخاب ۵۰کرد در مجلس قانونگذاری ، زمینه روانی جنگ را مهیا کرد.هردو طرف، یکدیگر را بدلیل آغاز جنگ مورد سرزنش قرار می دادند. آنچه روشن است اینکه، صدام در ۶ سپتامبر ایران را تهدید به تصرف۳۵۰کیلومتر مربع از خاکش در قصرشیرین وموسیان نموده بود.
در سپتامبر همان سال رادیو عراق از بازپس گیری مناطقی در صیف سعید و زین القوس و موسیان و دیاله و هیلا خدیر به مساحت ۲۲۰کیلومتر مربع خبر داده بود. همزمان تبادل آتش میان دو طرف بویژه در حوالی شط العرب آغاز گردیده بود.در ۱۷ سپتامبر دولت عراق از بی اعتبار بودن قرارداد الجزایر بدلیل عدم انجام شدن وظایف ایران خبر داد و اعلام کرد شط العرب باید کاملا عربی و عراقی باشد.با سرپیچی ایران از پذیرش چنین خواسته هایی ،نبرد در این منطقه بالا گرفت. دو جنگنده اف-۴ایران در این نبردها سرنگون شد و بنی صدر در ۲۰ سپتامبر اعلام آماده باش عمومی داد.
۲-۳) دلایل تصمیم عراق به اشغالگری:
باید دانست که تا این زمان هم باوجود تلاشهای دوکشور در جهت نابودی طرف دیگر، جلوگیری از بروز یک جنگ دامنه دار، ممکن بود.
اما اندک اندک مشخص شد که صدام در صدد حمله به مرزهای ایران است.تحرکات نیروهای عراقی هم نشانگر آمادگی برای جنگی بزرگ و چند ماهه بود و سرانجام آتش نبردی برافروخته شد که تا یک دهه ادامه یافت و بر زندگی میلیونها انسان،سایه افکند.
۲-۳-۱) پرسش در مورد اهداف عراق:
تعیین اهداف دقیق عراق ازآغاز این جنگ ، ممکن نیست،اما دستیابی به این ۸هدف را می توان مشخص کرد:
-
حفظ حزب بعث در برابر تهدیدات آیت الله خمینی پیرامون نابودی آن.
-
حفظ مرزهای عراق از حملات نظامی و بدست آوردن مواضع دفاعی وعده داده شده از سوی شاه در قرارداد الجزایر بویژه در مهران و قصرشیرین.
-
بی اعتبار ساختن قرارداد الجزایر و کنترل مجدد شط العرب.
-
نابودی قدرت نظامی باقیمانده ارتش وازبین بردن نیروهای انقلابی ایران که بدلیل تحریم غربیها در موضع ضعف به سر می بردند. همچنین نیروی انسانی و لجستیک و سیستمهای تعمیر و نگهداری تجهیزات باقیمانده در معرض نابودی کامل قرار داشت.
-
ایجاد زمینه مناسب برای سرنگونی دولت آیت الله خمینی وایجاد رژیمی سکولارتر و دوستانه تر باعراق در این کشور.
-
تصرف چاههای نفت ایران در خوزستان و کرمانشاه و تضمین دسترسی عراق به خلیج برای تبدیل عراق به قدرت اول دنیای عرب.
-
اعمال فشار بر دول عربی جنوب خلیج و حزب بعث سوریه برای پذیرش حاکمیت عراق.
-
بهره گیری از منافع پیروزی در این جنگ بویژه پس از انزوای سیاسی مصر بدلیل انعقاد معاهده صلح با اسراییل.
این شرایط در زمانی روی داد که ایران در انزوای جهانی قرار داشت و علاوه بر بختیار ، عده زیادی از نیروهای ارتش ایران هم از صدام حمایت می نمودند.جدایی طلبان خوزستانی اقدامات گسترده ای را انجام می دادند و علاوه بر معضل تسخیر سفارت آمریکا ،شورشهای قومی داخلی و مبارزه با مارکسیستها ،ایرانی نا آرام بوجود آورده بود.و یکی از درسهای جنگ اینست که ملتها، جنگ را در قالب بازیگران منطقی آن می بینند وچانه زنی و تفاهم طلبی قادر به پیش بینی نتایج جنگ و درک آن نیست.
۲-۳-۲) پرسش در مورد اهداف ایران:
به همین ترتیب ،تعیین اهداف دقیق ایران نیز در این جنگ ، به سادگی ممکن نیست. همانند بسیاری از اقدامات رهبران روسیه و فرانسه پس از پیروزی انقلاب های آنان و یا پس از اعلام اعلامیه جنگ آمریکا در ۱۸۱۲، رهبران ایران تلاش های زیادی برای برپایی یک جنگ می نمودند.گویی آنان درانتظار یک قیام سراسری در عراق بودند و همه اقدامات لازم را برای چنین کاری انجام دادند.
البته در آن زمان ایران به هیچ وجه آماده آغازجنگی گسترده نبود. چراکه با وجودتضعیف نیروهای دریایی ،هوایی و زمینی ارتش ایران و اخراج و اعدام ۵۵۰ نفر از فرماندهان عالی رتبه آن وآغاز تحریمهای خارجی، این امر کاملا روشن بود.
با آغاز حملات نیروهای ارتش به کردهای مبارز و اعراب خواهان جدایی و استفاده از سلاحهای مرسوم جنگی،نارضایتی ها ی زیادی در میان نیروهای ارتش پدیدار شده بود و خیلی زود ارتشی موازی با نام سپاه پاسداران با ۶۰۰۰نیروی اولیه تشکیل گردید تا در این ماموریتها به کار گرفته شوند.کمی بعد هم حزب خدا و یا حزب ا... تشکیل گردید.
در سال ۱۹۷۹ ،اختلاف نظرها در موردچگونگی سرکوب کردها و اعراب توسط نیروهای سپاه و ارتش ایران ،تامین امنیت وبقای انقلاب به تغییراتی گسترده در سطوح فرماندهی این نیروها منجر گردید.با تصفیه و اخراج و بازخرید ویا انتقال به سپاه نیمی از پرسنل ارتش، این نیرو با آسیبهای زیادی روبرو گردید. آیت الله خمینی با لغو بسیاری از قراردادهای نظامی ایران ، تلاش کرد که ۸۰هواپیمای اف-۱۴ و مجموعه ای از موشکهای فونیکس ایران را دوباره به آمریکاییها بفروشد.
با تسخیر سفارت آمریکا در ایران و گروگان گیری ، شرایط بدتر هم گردید.ایرانیها مجموعه ای از سلاحهای خریداری شده در دوره شاه را نپذیرفتند و آمریکا با قطع روابط نظامی خود،ایران را تحریم کرد.
در این دوره تقریبا همه فعالیتهای مربوط به تعمیر و نگهداری تجهیزات ،آموزش نیروها و مانورهای مشترک نیروهای ارتش تعلیق گردید و در آغاز جنگ ایران و عراق ،۳۰درصد تجهیزات نیروی زمینی، ۵۰تا۶۰درصد هواپیماها و ۶۰درصد هلی کوپترهای ایران،عملیاتی نبود.در یک دوره کوتاه ، ۲۵ تا۵۰درصد فرماندهان ارشد نیروهای زمینی و هوایی و هزاران تکنیسین این نیروها ،اخراج شده و یا با استعفا ،ازخدمت خارج گردیدند.
با انتخاب بنی صدر به عنوان رییس جمهور ،تنش میان نیروهای رادیکال طرفدار امام خمینی وحامیان لیبرال بنی صدر اوج گرفت.همچنین گروههای مختلف سیاسی نظراتی متفاوت نظیر عدم نیاز به ارتش منظم، سرمایه گذاری برای توسعه نیروهای مردمی و یا ایجاد واحدهای جنگ های نامنظم و چریکی داشتند.طرحهای مطرح شده برای بازسازی ارتش ،غیر عملیاتی و ناکارا بود و توان جابجایی نیروهای ارتش ایران که هیچ گاه نیز قابل اتکا نبود، تقریبا نابود گردید.سپاه پاسدران با ۳۰۰۰۰نیروی خود تنها دارای سلاح هایی سبک بود و بیش از هرچیز ، تامین امنیت داخلی را در دستور کار داشتند.نیروهای آموزش ندیده مردمی ویا بسیج به عنوان ارتش ۲۰۰۰۰۰۰۰نفری در سخنرانی ها مطرح می گردید، اما درزمان آغاز جنگ از آنان خبری نبود.
با وجود انتصاب بنی صدر به عنوان جانشین فرمانده کل قوا، در میان سایر نیروهای انقلاب ، همکاری و همراهی قابل توجهی با وی انجام نمی گردید.بنی صدر و رجایی، رییس جمهورو نخست وزیر وقت بر سر مسایلی نظیر چگونگی تامین قطعات یدکی،هماهنگی نیروها ولزوم بهره گیری از افراد متخصص به توافقی دست نمی یافتند وهاشمی رفسنجانی وسایر رهبران وقت شورای انقلاب و حزب جمهوری اسلامی هم اعلام می کردند که حاضرند بخشهایی از ایران از آن جدا شود، ولی یک ارتش و دولت سکولار با فرماندهی بنی صدر در ایران وجود نداشته باشد.و در واقع رهبران حزب جمهوری اسلامی حتی توانستند با اخلال و متوقف نمودن قرارداد تسلیحاتی ایران و آمریکا که به دنبال آزادی گروگانها در جریان اجرا بود،به ایفای نقش بپردازند.
عدم آمادگی ایران برای جنگ تا حدی بود که در زمان آغاز جنگ حتی یک فرمانده ارتش ایران در مناطق مرزی وجود نداشت. در سراسر مرزهای مشترک ۴۵۰مایلی ایران و عراق در زمان آغاز جنگ ،حتی یک واحد از نیروهای رزمی ارتش ایران و یا یگانهای پشتیبانی توپخانه ، وجود نداشت. نزدیک ترین لشگر رزمی جنوب ،در اهواز وجود داشت و گزارشهای نیروهای عراقی هم نشان می دهد که در دو روز ابتدایی پیشروی، آنان با هیچ واحد رزمی سازمان یافته ای روبرو نگردیدند.بدین ترتیب می توان دریافت که با وجود تلاش های عراق برای تجاوز،ایرانیها حتی توانایی یک دفاع کارا هم نداشتند.
بزرگ ترین عشیره عرب این منطقه بنی کعب بود.آنان از دیرباز در دوسوی شط العرب زندگی می نمودند و تشکیل یک شیخ نشین مستقل از سالها پیش جز آرزوهای آنان بوده است.ولی با قتل عام۳۰۰تا ۵۰۰ نفر،زخمی شدن ۲۰۰ تا۳۰۰نفر و اسیر شدن ۵۰۰ تا ۷۰۰نفر از این اعراب بدست ژنرال مدنی از فرماندهان نیروی دریایی در آوریل ۱۹۸۰، همراه با ارسال سلاح های مختلف توسط دولت عراق به این افراد، اوضاع در آستانه آغاز جنگ دو طرف پیچیده تر از همیشه گردیده......

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

ایران در نزهة المشتاق ادریسی (جغرافیایی تاریخی ایران قبل از هجوم مغول) قرن ششم

 

ایران در نزهة المشتاق ادریسی (جغرافیایی تاریخی ایران قبل از هجوم مغول) قرن ششم

http://www.isbn.ir/HomePage.aspx?TabID=3564&Site=ketab&Lang=fa-IR&BookID=1423098

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

دفتر اشعار.....تاریخ اهواز

 

 

www.loftehsawari.persianblog.ir

www.nbail1997.persianblog.ir 

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

الأهواز فی تاریخ ابن خلدون

.......فاما سام فمن ولده العرب على اختلافهم وابراهیم وبنوه صلوات الله علیهم باتفاق النسابین‏.‏ والخلاف بینهم انما هو فی تفاریع ذلک او فی نسب غیر العرب الى سام‏.‏ فالذی نقله ابن اسحق‏:‏ ان سام بن نوح کان له من الولد خمسة وهم ارفخشذ ولاوذ وارم واشوذ وغلیم‏.‏ وکذا وقع ذکر هذه الخمسة فی التوراة وان بنی اشوذ هم اهل الموصل وبنی غلیم اهل خوزستان ومنها الأهواز

.....وقیل الى غلیم بن سام‏.‏ ووقع فی التوراة ذکر ملک الأهواز کردامر من بنی غلیم‏.‏ فهذا اصل هذا القول والله اعلم‏.

هشام بن محمد الکلبی‏:‏ ان النبط بنو نبیط بن ماش بن ارم والسریان بنو سریان بن نبط‏.‏ وذکر ایضاً ان فارس من ولد اشوذ بن سام وقال فیه فارس بن طبراش بن اشوذ وقیل انهم من امیم بن لاوذ وقیل ابن غلیم‏.‏ وفی التوراة‏:‏ ذکر ملک الأهواز واسمه کرد لا عمرو من بنی غلیم والأهواز متصلة ببلاد فارس‏.‏ فلعل هذا القائل ظن ان اهل اهواز هم فارس والصحیح انهم من ولد یافث کما یذکر‏.‏

ویقال‏:‏ ان هاجر اهدها ملک الأردن لسارة وکان اسمه فیما قال الضبی صلاوق وانه انتزع سارة من ابراهیم ولما هم بها صرع مکانه وسالها فی الدعاء فدعت له فافاق فردها