زنان عرب سياستمدار..سوده حمدانی


سوده همدانى زنى فعال در عرصه سياست

كتاب: زن در آينه جلال و جمال صفحه 298

نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

سوده همدانى بعد از رحلت على بن ابى طالب صلوات الله وسلامه عليه در اثر واقعه اندوهبارى ستمگرى‏هاى بسر بن ارطاه به عزم شكايت‏به دربار امويان رفت و با معاويه سخن گفت. وقتى معاويه اين بانو را شناخت گفت: تو همان نيستى كه در تشجيع برادرانت در جنگى كه على بن ابى طالب، عليه اموى داشت‏شعر مى‏خواندى و آنها را تحريك مى‏كردى؟

سوده گفت: «دع عنك تذكار ما قد نسي، مات الراس‏» يعنى گذشته‏ها را رها كن. آن كه رهبر اين گروه بود رحلت كرده است وپيشگامان نيز رفتند و دنباله‏روها هم منقطع شدند و اثرى ديگر از آنها نيست.

معاويه گفت: حضور برادرت در آن جنگ يك امر عادى نبوده او جزو سلحشوران نام‏آور جنگ علوى بود و تو او را با اشعارت تشجيع مى‏كردى. سپس معاويه اشعارى را كه سوده در آن موقع خوانده بود، خواند:

وانصر عليا والحسين ورهطه واقصد لهند وابنها بهوان

سوده مجددا گفت از آن گذشته‏ها صرف نظر كن. معاويه گفت‏حاجتت چيست وبراى چه آمدى؟ گفت: كسى كه مسؤوليت اداره جامعه را به عهده گرفته است، در دستگاه قسط و عدل اله مسؤول است و نبايد به خلقى ستم بشود و حق خدا ضايع بشود، بسر بن ارطاة كه نماينده شماست و به ديار ما آمده است نه حق خلق را رعايت مى‏كند، اگر او را عزل كنى ما آرام خواهيم بود، و اگر عزل نكردى، ممكن است عليه تو بشوريم و قيام كنيم. معاويه كه خوى درندگى و طغيان در جان او تعبيه شده بود گفت ما را به قيام تهديد مى‏كنى، آيا مى‏خواهى تو را با وضع دردناكى از همين جا پيش همان حاكم بفرستيم تا او درباره تو تصميم بگيرد؟ آنگاه اين بانو شعر معروف زير را خواند:

صلى الاله على جسم تضمنه قبر فاصبح فيه العدل مدفونا

يعنى صلوات خدا بر روح كسى كه وقتى به قبر رسيد، قبر با در بر گرفتن وى، عدل را بر گرفت و عدالت را در آغوش كشيد.

قد حالف الحق لايبغي به بدلا فصار بالحق والايمان مقرونا

سوگند ياد كرد كه حق فروشى نكند وبهايى در قبال حق دريافت نكند. او در جان خود حق وايمان را هماهنگ هم وقرين وهمتاى هم ساخت. معاويه پس از شنيدن اين دو بيت گفت: اين شخص كيست؟

سوده گفت: «ذاك علي بن ابي طالب اميرالمؤمنين‏» - عليه افضل صلوات المصلين، وفضائل على را در محفل معاويه شمرد تا جايى كه معاويه را وادار كرد تا بپرسد: چه امرى از على ديده‏اى كه اين چنين به ستايش او زبان مى‏گشايى؟

سوده گفت: مشابه همين صحنه در زمان خلافت على بن ابى‏طالب پيش آمد و ما به عنوان شكايت از يك كارگزار، به مركز حكومت علوى مراجعه كرديم، من به عنوان نماينده از قوم خودم حركت كردم و رفتم كه شكايت‏به محكمه اميرالمؤمنين سلام الله عليه ببرم وقتى وارد منزل اميرالمؤمنين‏عليه السلام شدم، ديدم در حال نماز ومشغول به عبادت خداست «فانفتل من صلاته‏» او نماز را رها كرد وبا يك نگاه رئوفانه و عطوفانه به من فرمود: آيا كارى دارى؟

عرض كردم: آرى، كارگزار شما در مسائل مالى قسط و عدل را رعايت نمى‏كند و بر ما ستم روا مى‏دارد. وقتى اين گزارش به عرض على بن ابى‏طالب عليه السلام رسيد واز شواهد اين گزارش، صدق اصل گزارش روشن شد، على بن ابى طالب عليه السلام گريه كرده و دست‏به آسمان برداشت وعرض كرد «اللهم انى لم امرهم بظلم خلقك ولابترك حقك‏» خدايا من كارگزارانم را چنان تربيت نكردم كه به آنها ظلم را اجازه داده باشم، يا ترك حق خدا را تجويز كرده باشم، آنگاه قطعه پوستى از جيبش در آورد و در آن رقعه اين‏چنين مرقوم فرمود:

«بسم الله الرحمن الرحيم قد جاءتكم بينة من ربكم فاوفوا الكيل و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا في الارض مفسدين بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين و ما انا عليكم بحفيظ (1) اذا قرات كتابي فاحتفظ بما في يديك من علمنا حتى يقدم عليك من يقبضه منك والسلام‏»

در آغاز نامه آيه‏اى كه شعيب پيامبر صلى الله عليه و اله به قومش فرمود، آمده است كه: دستورات الهى دستورات روشن و بين است و مبهم نيست. ره‏آورد وحى تاريك نيست تا كسى بهانه بگيرد و بگويد كه من نفهميدم يا نديدم، زيرا بينه روشن از طرف ذات اقدس اله تنزل پيدا كرده است، شما كيل وپيمان را مستوفى ادا كنيد. اشاره اميرالمؤمنين عليه السلام به اين آيه دليل آن است كه آيه مخصوص امور مالى نيست چون در كنار آن يك اصل كلى است كه به عنوان سالبه كليه مطرح مى‏كند:

و لا تبخسوا الناس اشاءهم

هيچ اصلى به اين عظمت گسترده نيست‏يعنى حق هيچكس را بخس ونقض نكنيد خواه در مسائل مالى باشد، وخواه در مسائل عرضى وحقوقى. اگر كسى تدريس مى‏كند حق شاگرد را كم نگذارد واگر كسى امتحان مى‏كند، حق ممتحن را ضايع نكند، اگر كسى كتاب را مى‏نگارد، حق خواننده‏ها را كم نگذارد و اگر كسى سخن مى‏گويد، حق مستمعين را كم نگذارد، اين يك اصل كلى است كه به عنوان جامع‏ترين اصل قرآنى در مسائل رعايت‏حقوق ارائه شده است.

و لا تبخسوا الناس اشياءهم

حق كسى را كم نكنيد خواه آن طرف مسلمان باشد و يا كافر.

اسلام يك حقوق خاص دارد كه در قلمرو ايمان و اسلام و در مجاورت اينها است و يك حقوق جهان شمول و بين المللى دارد كه اختصاص به مسلمين، مؤمنين، همسايگان و مانند آن ندارد فرمود حق هيچ كسى را تضييع نكنيد، خواه طرف شما مسلمان باشد خواه غير مسلمان. اگر از يك طرف به ما مى‏فرمايد:

و قولوا للناس حسنا (2)

يعنى به همه مردم جهان حرف نيكو بگوييد.

كه امر به صورت موجبه است، از طرفى هم نهى را به صورت سالبه كليه مى‏فرمايد ولاتبخسوا الناس اشياءهم حق هيچكسى را تضييع نكن. بقية الله خير لكم كسانى كه به فكر تضييع حقند، دنيا زده‏اند و دنيا به نفاد و زوال محكوم است چون:

ما عندكم ينفد و ما عند الله باق (3)

توفيه حق، اداى حق و حرمت نهادن به حقوق ديگران است كه اين يك كار الهى است و هر كار الهى ماندنى و عند الله است. بنابراين رعايت‏حقوق مردم نيز ماندنى است. اين قياس را در آيه به صورت يك اصلى كلى ذكر كرده ومى‏فرمايد: بقية الله خير لكم بقية الله، يعنى آنچه را، خدا نگه مى‏دارد. خدا چيزى را نگه مى‏دارد كه براى او باشد، لوجه الله باشد چرا كه:

كل شي‏ء هالك الا وجهه (4)

يا

و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام (5)

اگر كارى صبغه الهى نداشت، وجه الله در او نيست، واگر وجه الله نبود محكوم به هلاكت است. كارى كه لوجه الله است‏سهمى از بقا دارد. اميرالمؤمنين عليه السلام پايان سخن شعيب را يادآورى مى‏كند كه: وما انا عليكم بحفيظ من كه امام و رهبر شما هستم نمى‏توانم حافظ شما باشم شما بايد با ايمان و عمل صالح خود، خويشتن را حفظ كنيد. حضرت على عليه السلام اين آيه مباركه را در صدر فرمان عزل نوشت، و بعد به كار گزارش خطاب كرد وفرمود: همين كه نامه من به دست تو رسيد حق كار، ندارى وفقط بايد به عنوان يك امين، موجودى را حفظ كنى تا كارگزار بعدى كه ابلاغ در دست اوست‏بيايد و پست و سمت را از تو تحويل بگيرد.

سوده گفت: اين نامه را على بن ابى طالب عليه السلام به ما داد، و با همان نامه مشكل ما حل شد. ولى اكنون مشابه اين مشكل را در زمان حكومت تو به تو گزارش مى‏دهم و تو مرا تهديد مى‏كنى! معاويه با شنيدن اين سخنان دستور داد كه مشكل آن زن را بر طرف كنند و حقى را كه از او ضايع شده بود به او برگردانند زن گفت: «هي والله اذن الفحشاء ان كان عدلا شاملا والا فانا كسائر قومي‏» من اگر فقط به فكر خودم باشم و تنها گليم خويش را از آب بيرون بكشم، اين قبيح است وخدا از كار قبيح نهى كرده است، من نيامده‏ام كه فقط حق شخصى خود را احيا كنم من آمده‏ام، حيثيت جمعى را محترم بشمارم و حق جامعه را احيا كنم. آنگاه معاويه به اين زن خطاب كرد و گفت «لقد لمظكم ابن ابي طالب الجراة على السلطان‏» اين شهامت و شجاعت را على عليه السلام در شما زنده كرده است كه شما تنها به فكر خود نباشيد بلكه به فكر قبيله و عشيره و جامعه باشيد، آنگاه معاويه اشعارى كه در اين زمينه از على بن ابى طالب عليه افضل صلاة المصلين به ياد مانده بود در همان محفل قرائت كرد و گفت آن اشعارى كه على بن ابى طالب عليه السلام در ستايش شما گفته است كه: من اگر دربان بهشت‏بودم همدانى‏ها را به بهشت مى‏بردم، سخن از فرد نيست‏بلكه سخن از جمع است و همان سخن تفكر جمعى را در شما زنده نموده است. سرانجام معاويه دستور داد آن خدمتگزار ظالم بركنار بشود.

پى نوشت‏ها:

1. اعراف، 85.

2. بقره، 83.

3. نمل، 96.

4. قصص، 88.

5. رحمن، 27

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :