منشائ تصوف از عبادان تا تستر


سهل تسترى

ابو محمد سهل بن عبدالله تسترى به سال 203 در تستر (شوشتر) به دنيا آمد و در سال 283 در بصره وفات يافت.

سهل نه فقط صوفى زاهد بلكه در عين حال سنى‏اى از هواخواهان طريقه اهل حديث و از مخالفان معتزله به شمار مى‏آيد. تعليمات او بقدرى متقن و منظم بود كه «ابن سالم» با آنكه فقط جمع كننده جوابهاى سهل بود در كلام مؤسس طريقيه سالميه به شمار آمد.

اقوال او بوسيله ابن سالم تبيين و تنقيح شد و بعدها از طريق ابوطالب مكى (380) مولف «قوت القلوب» ترويج شد.

سهل در تصوف به مالك بن دينار و معروف بن على منسوب بود و در مكه به صحبت ذو النون مصرى رسيد. و چندى هم در عبادان (كه زهاد در آنجا به عبادت مى‏پرداختند) به عزلت و خلوت اشتغال جست. از شاگردان او حلاج است هر چند هنوز سهل زنده بود كه حلاج وى را ترك كرد و به بغداد رفت.

عمرو مكى، (وفات 296) از اقران جنيد و ابو سعيد خراز، و از مشايخ حلاج بود.

حلاج

نام وى «حسين بن منصور» و كنيه‏اش ابو عبدالله كه به او ابو المغيث هم مى‏گفتند زادگاه وى بنا بر مشهور بيضاء فارس بود.

زندگى حلاج بيشتر با افسانه‏ها آميخته است و شخصيت او را در نوعى ابهام فرو برده كه حتى تحقيقات عظيم و طولانى لويى ماسينيون هم نتوانسته است اين ابهام را از چهره وى بزدايد؛ و از اسباب عمده آن، زندگى توام با توارى و اختفاى اوست.

لقب «حلاج» هم اشاره به شغل موروثى اوست كه پنبه زنى مى‏كرده است.

استادان وى عبارتند از: سهل تسترى، عمرو المكى و جنيد نهاوندى.

وى مدت 20 سال در مجلس جنيد تردد مى‏كرد بعد ارتباط خود را قطع كرد و به شوشتر رفت (284) ظاهرا علت اين قطع رابطه، تندروى او در بحث صحو و سكر و يا دعوى انا الحق بوده است و صوفيه بغداد شايد بجهت اجتناب از گرفتارى در عواقب كار او با او مخالفت مى‏كردند .

حلاج بعد از ترك بغداد به شوشتر، خراسان، فارس، مكه، هند و تركستان مسافرت نمود و همه جا به وعظ و تبليغ پرداخت و در نهايت زهد و مجاهدت مى‏زيست. غالبا در حال شب‏زنده‏دارى و رياضت بود لباس ساده مى‏پوشيد و غذاى مختصر مى‏خورد.

نكته جالب در احوال او ارتباط مرموزيست كه با عقايد اماميه و مسائل مربوط به وجود «مهدى (عج)» پيدا كرد. وى در دعوتهاى خويش نوعى تصوف مربوط به فكر مهدويت را تبليغ مى‏كرد .

اسباب عمده جلب عامه در اطراف وى، يكى بيان شاعرانه آكنده از لطف و عمق؛ ديگر كارهاى غريب او كه به سحر و شعبده مى‏ماند. و سوم طرز بيان شورانگيز و ابتداعى او باين نحو كه يكبار ناگهان در بازار ظاهر مى‏شد و اشك مى‏ريخت و فرياد مى‏زد و بار ديگر ناگهان به خنده مى‏پرداخت بانگ و فرياد بر مى‏آورد و شعر مى‏خواند. وى ترس و تشويش خود را عرضه قتل و عذاب مى‏كرد. عده‏اى وى را يك مظهر الهى و مصلح و مهدى مى‏دانستند.

عقايد او نه فقط متشرعه اهل سنت را بسختى از وى ناخرسند كرد شيعه اماميه را هم بشدت بر ضد وى تحريك كرد. و به سبب مخالفت فرق مختلف حقيقت احوال وى براى اكثر مردم مجهول و مكتوم ماند.

مقالات وى درباره حلول و اتحاد، سبب شد كه محمد بن داود ظاهرى به كفر و قتل او حكم كرد (297). حلاج در (298) بعد از توقيف بعضى از اتباع وى در شوش متوارى شد ولى در (301) محل اختفاى او كشف و جهت محاكمه به بغداد آورده مى‏شود فقها نيز به جهت اقوال او در باب عبادات و احكام كه جنبه رخصت اباحه آميزى داشت، او را محكوم نمودند. ولى خودش گناهش را در قول به «توحيد» كه فقها نمى‏توانستند درك كنند، مى‏دانست.

خلاصه بعد از اولين جلسه محاكمه كه در محضر على بن عيسى وزير معروف و اصرار حامد بن عباس تحقق يافت او را به مدت 8 سال جهت ادامه تحقيقات زندانى كردند در اين ايام فقط «ابو العباس احمد بن سهل بن عطاء آدمى آملى» از او حمايت كرد كه در اين راه نيز جان خود را از دست داد (309).

وقتى كه حامد بن عباس به وزارت رسيد جلسات محاكمه وى شروع شد. وى در اين جلسات با بيان «كلمه شهادت» و انكار دعوى ربوبيت و مهدويت، هر گونه شبهه را دفع مى‏كرد.

ولى از آنجائى كه بازجوئى و محاكمه براى محكوم كردن متهم بوده است نه كشف حقيقت باز حقيقت حال حلاج معلوم نشد.

نهايت آنچه دستاويز بعضى فقهاء (قاضى ابو عمر وفات 320) براى قتل حلاج شد مسئله تبديل حج بود كه اگر كسى نتواند حج كند، در خانه خويش محرابى درست كند و دور او طواف كند. ولى براى حامد بن عباس و يارانش سه نكته دستاويز بود: 1ـارتباط با قرامطه 2ـدعوى ربوبيه 3ـقول به عين الجمع.

در هر صورت با آنكه حلاج اعتقاد خود را به اسلام و مذهب اهل سنت با تأكيد بيان مى‏كرد ولى حكم قتل او به تأييد خليفه رسيد. (ذيقعده 309).

شبلى

شبلى، «دلف بن جحدر» نام داشت در 247 در سامره به دنيا آمد. اصل وى از ولايت اشروسنه خراسان بود. پدرش در دستگاه معتصم راه يافته بود خود وى هم ظاهرا به حكومت دماوند رسيد .

فقيه و متكلم بود. در فقه مذهب مالكى داشت و در كلام بر طريقه حارث محاسبى بود. در بغداد به دست خير نساج (ابو الحسن خير بن عبدالله بغدادى متوفاى 322) توبه نمود. و به دماوند بازگشت و از يك يك خانه‏ها حلاليت مى‏طلبيد. دوباره به بغداد نزد جنيد باز گشت، جنيد در حق وى مى‏گفت: «هر قوم را تاجى هست و تاج اين قوم شبلى است».

شبلى گه گاه همان سخنان حلاج را مى‏گفت، اما طرز بيان شاعرانه و حالت بى‏قيد و جنون آميز شبلى وى را عرضه سوء ظن قاضى و وزير نمى‏كرد.

در ماجراى حلاج مى‏گويند: وى را از بيمارستان (ديوانه‏خانه) براى تماشاى دار زدن حلاج آوردند وى بر حلاج گل انداخت.

خود وى مى‏گفت: «من و حلاج يك اعتقاد داشتيم فقط جنون من مايه نجاتم شد».

خلاصه تصوف در بغداد در اثر تندروى‏هاى امثال حلاج و شبلى در قرن چهارم بسوى علم اهل ظاهر و زهد اهل حديث برگشت.

مرگ شبلى (ذى حجه 334) در حقيقت مرگ تصوف مكتب بغداد بود.

عبد القادر جيلانى

شيخ عبد القادر در سنه 470 يا 471 در «نيف» نزديك گيلان به دنيا آمد. نام كامل او «عبد القادر بن ابى صالح جنگى دوست» است.

درباره او به قدرى افسانه‏هاى غريب نقل شده كه شناخت سيماى واقعى او را دشوار ساخت؛ مثلا اينكه در دوران شيرخوارى در ماه رمضان شير نمى‏خورد؛ و يا تحصيل در نزد خضر به مدت هفت سال.

بعضى مى‏گويند: او در دوران حيات خود بيشتر به واعظ مشهور بود و فقط بعد از وفاتش بعضى‏ها خرقه تصوف خود را به او منسوب كردند و در اينكه مؤسس سلسله قادريه باشد جاى تأمل است . حتى در صحت نسب وى از طريق حسن مثنى به امام حسن مجتبى عليه السلام ترديد نمودند.

از زندگى او تا حدود پنجاه سالگى اطلاعات دقيقى در دست نيست، و تقريبا از اين تاريخ بود كه حنابله براى مقابله با اشاعره به تأييد و تقويت او كه از هم مذهبان آنها بود پرداختند؛ و بدين سبب عبد القادر شهرت و اهميت پيدا نمود.

مريدانش چندى بعد رباطى برايش ساختند و مدرسه قاضى مبارك را توسعه دادند و در اختيارش قرار دادند. آثار او غالبا خلاصه مجالس وعظ اوست كه مشحون از مسائل و آداب دينى و سنت است.

ايمان و اخلاص فوق العاده شيخ از اسباب عمده نفوذ كلام او بوده است.

در واقع شيخ در زى علماء مى‏زيست نه در لباس صوفيه هر چند گاهى از الفاظ صوفيه هم استفاده مى‏كرد و آداب صوفى و سالك را نيز به ندرت بيان مى‏نموده است.

وفات شيخ در حدود نود سالگى در سال 561 روى داده است.

ابو النجيب عبد القاهر بن عبد الله السهروردى

او در زنجان در سال 490 به دنيا آمد و به سيزده يا چهارده واسطه به ابوبكر مى‏رسيد. در نظر او تصوف آغازش علم است، ميانش عمل، و آخرش موهبت است.

طريقه سهرورديه كه به شيخ ابو النجيب منسوب است به وسيله بهاء الدين زكرياى مولتانى و شيخ فخر الدين عراقى در هند انتشار يافت و تعدادى از سلاسل صوفيه ايران از جمله، نعمة اللهيه، پير جماليه، و صفويه نيز به طريقه او منسوب است.

شيخ شهاب الدين سهروردى

شيخ شهاب الدين ابو حفص عمر بن محمد بن السهروردى ملقب به شيخ الاسلام در اوايل شعبان 539 در سهرورد زنجان ولادت يافت.

او برادرزاده شيخ نجيب الدين سهروردى (مذكور) و صاحب ميراث او بود.

مجالس وعظ وى نزد عامه محبوبيت فوق العاده يافت چنانكه حتى سلاطين وقت هم نسبت به وى حرمت و علاقه نشان مى‏دادند.

يكبار نيز با ابن عربى ملاقات كرد از ابن عربى سئوال شد كه شيخ شهاب الدين را چگونه يافتى گفت: «سرتا پاى غرق در سنت است». و چون از شيخ شهاب الدين درباره ابن عربى پرسيدند گفت: «دريايى است از حقايق».

آثار شيخ شهاب الدين: 1ـفتوت‏نامه 2ـرشف النصايح الايمانيه.

3ـاثر عمده او «عوارف المعارف» در اين كتاب تمام مسائل و تجارب صوفيه به بحث آمده و حقيقت آداب و آراء صوفيه از آنچه مدعيان در آن باب دارند تمييز داده شد.

على اى حال در باب تصوف كتاب مهمى است و مورد توجه بزرگان صوفيه بوده است.

در بين دوستداران يا ستايشگران شيخ، كمال الدين اصفهانى شاعر معروف عراق و شيخ سعدى را مى‏توان نام برد.

خلاصه طريقه «سهرورديه» كه در تصوف ايران و هند تأثير داشت و همواره سعى بر جمع بين طريقت و شريعت داشت توسط شيخ شهاب الدين و عمويش ابو النجيب به وجود آمد.

شيخ شهاب الدين سهروردى در غره محرم 632 در بغداد وفات يافت.

شيخ اوحد الدين كرمانى

وى «حامد بن ابى الفخر» نام داشت، و در كرمان ولادت يافت.

در عصر خود «شيخ الشيوخ» بزرگ مكتب بغداد بود.

طريقه او مبتنى بر سماع، و عشق به مظاهر بوده است.

شيخ مسافرتهاى بسيار نموده و در طى اين سفرها با بسيارى از مشايخ ملاقات نمود از آن جمله شهاب الدين عمر سهروردى، شمس الدين تبريزى، سعد الدين حموى، محيى الدين بن عربى و صدر الدين قونوى. وى در سوم شعبان 635 درگذشت.

حافظ ابى نعيم اصفهانى (430ـ336)

او «احمد بن اسحق بن موسى بن مهران» نام داشت.

و يك اثر عظيم مربوط به تاريخ تصوف يعنى كتاب «حلية الاولياء و طبقات الاصفياء» تأليف اوست.

او قطع نظر از تصوف به عنوان حافظ و محدث و مورخ هم قابل ذكر است.

با آنكه انتساب او به مذهب شافعى در مآخذ قديم هست، بعضى از مآخذ كوشيده‏اند تا او را به تشيع منسوب كنند.

بابا طاهر

«بابا طاهر» كه باباى سوته دلان هم لقب دارد، صوفى و عارف نام آوريست كه هنوز در همدان مقبره او مزار عام است. و وجود او در چنان هاله‏يى از قدس و كرامات مستور است كه شناخت حقيقت حالش براى مورخ دشوارى بسيار دارد.

و چون از اشعار بابا طاهر نسخه موثق و معتبر كهنه‏اى در دست نيست درين باب هم نمى‏توان از روى تحقيق حكمى كرد. بيشتر آثار منسوب به او و نيز شارحان اقوال و احوال او مربوط به قرن نهم به بعد است گرچه خود اين حكايت از اهميت بابا طاهر در نزد صوفيه آن عصر دارد .

اما دوبيتى‏هاى بابا طاهر هر چند بيشترشان از او نيست، ولى همانها هم كه بوسيله ديگران جعل شده، سرمشقى جز دوبيتى‏هاى اصيل «بابا طاهر» نداشته است.

با توجه به مضامين و عناصرى كه در اين دو بيتى تكرار شده است مى‏توان تصورى از عرفان باباى سوته‏دلان به دست آورد. عشقى كه در اين اشعار از آن صحبت مى‏شود هر چند نقاب انسانى دارد ولى هيجان و نوميدى و دردى كه در آن است نمى‏تواند غير از عشق الهى بوده باشد.

اشاره به تنهايى و غربت و آوارگى شاعر به همراه سادگى بيان و صداقت در لهجه شاعر، لطف و جاذبه خاصى به اين اشعار مى‏دهد.

در مورد تاريخ زندگى او فقط همين را مى‏توان گفت كه در سال 447 طغرل بيك با او ملاقاتى داشته است.

عين القضاة همدانى

نام اصلى وى ابو المعالى عبد الله بود. در سال 492 در همدان به دنيا آمد.

عين القضاة صوفى، شاعر، حكيم، فقيه و متكلم بود و از حيث جامعيت و احاطه در رشته‏هاى گوناگون معرفت به غزالى شباهت داشت.

بعضى از عقايد او، انكار معاد جسمانى، ادعاى برترى ولايت بر رسالت، اعتقاد به نوعى حلول، در مسائل مربوط به شريعت هم تا حدى قائل به رخصت و تسامح بود. البته نسبت به كسانى كه در طريقت وجود خويشتن را فانى ديده‏اند، وى مى‏گويد: «كفر و ايمان به قالب تعلق دارد و آنكس كه تبدل الارض او را كشف كرده باشد قلم امر و تكليف از او برداشته شود، ليس على الخراب خراج».

در باب ابليس نيز اقوال او يادآور سخنان شيخ احمد غزالى و حلاج است.

تصوف عين القضاة گذشته از جنبه عملى و زهد و رياضت بيشتر مبتنى بر تعاليم احمد غزالى بوده است.

آثار او: 1ـشكوى الغريب 2ـ «زبدة الحقايق» به عربى 3ـ «تمهيدات» به فارسى 4ـمكتوبات 5ـرساله لوايح 6ـرساله جمالى.

مشايخ او: 1ـشيخ بركه 2ـشيخ احمد غزالى 3ـابو عبدالله محمد بن حمويه جوينى جد شيخ سعد الدين معروف.

در نهايت «ابو القاسم انس‏آبادى» وزير سلطان محمود بن محمد سلجوقى بجهت دوستى عين القضاة با عزيز الدين مستوفى «ابو نصر احمد بن حامد اصفهانى» وى را توقيف نمود و با زنجير روانه زندان بغداد نمودند و از جاى جاى تصانيف او بعضى كلمات كه مى‏توانست دستاويز انكار و اعتراض شود جمع‏آورى نمودند و بالاخره در هفتم جمادى الاخر 525 بر در مدرسه‏يى كه در همدان تدريس مى‏كرد در حاليكه سن وى سى و سه سال بوده است به دار آويختند.

مشايخ فارس

1ـشيخ كبير:

در فارس اولين نام پرآوازه كه در دنبال عصر حلاج و شبلى تمام قلمرو عرفان يك دوره را تسخير كرد نام شيخ كبير «ابو عبد الله محمد بن خفيف بن اسفكشاد الضبى» بود. پدر وى مردى لشگرى از قوم ديلم منسوب به كلاشم ديلمان بود.

محمد در سال 268 در شيراز در حاليكه پدرش همراه سپاه عمرو بن ليث بود بدنيا آمد. مادرش ام محمد كه به كراميه نيشابور انتساب داشت زنى پارسا بود. عسرت تنگدستى در عهد كودكى و جوانى شيخ چنان بود كه او در زمستان با پاى برهنه در ميان برفها براى تحصيل رفت و آمد مى‏كرد.

زهد فوق العاده و عبادت و رياضت عارى از شطح و طامات و جمع بين طريقت و شريعت از اسباب عمده نشر آوازه وى بود.

مى‏گويند كسى به او گفت: فلان در حال بسط شطحيات مى‏گويد و در حال قبض خاموش است گفت : «دهانش پر آتش باد كه به دين و شريعت استهزاء مى‏كند». و در بيان ضرورت متابعت از شريعت مى‏گويد: «آزادى از بندگى تصور باطل است».

آثار او: 1ـشرف الفقراء 2ـجامع ارشاد 3ـاوصاف القلوب 4ـفضل التصوف 5ـكتاب الاقتصاد

وى در بيست و سوم رمضان 371 وفات يافت. قبر وى در شيراز در خانقاه اوست.

2ـباكويه:

ابو عبد الله محمد بن عبدالله معروف به باكويه.

او تا حدى گرايش به طريقه اهل ملامت داشت.

وفات وى در سال 442 اتفاق افتاد.

3ـشيخ ابو اسحق كازرونى

وى ابراهيم بن شهريار نام داشت و در سال 352 در نور كازرون بدنيا آمد.

وى به جهت وجود جماعت زياد زرتشتى در زادگاه وى و ايجاد مشكلات براى مسلمانان، براى مبارزه با آنها دسته‏اى از «مطوعه» به وجود آورد و وى را شيخ غازى مى‏خواندند.

شيخ ابو اسحاق اهل رياضت بود. و يك رياضت مستمر او اجتناب از تاهل بود.

سلسله كازرونيه منسوب به اويند و قرنها بعد از او دوام يافت و در نشر اسلام به جهاد اهميت خاص مى‏دادند.

شيخ در هشتم ذى القعده 426 در پايان يك بيمارى چهار ماهه وفات يافت.

4ـروزبهان بقلى

پرآوازه‏ترين صوفى فارس در قرن ششم روزبهان بقلى معروف به شيخ شطاح بود.

شطاح فارس، «صدر الدين ابو محمد» فرزند ابو نصر بن روزبهان نام داشت. وى در 522 هجرى در فسا به دنيا آمد.

لحظه بحرانى در حيات وى در پانزده سالگى فرا رسيد كه مى‏گويد: ديدار خضر وى را از دكانش بيرون كشيد هر چه داشت به يغما داد، جامه چاك كرد و سر به بيابان نهاد. روزبهان گذشته از تصوف در فقه و حديث و تفسير نيز تصنيفهاتى داشت.

آثار او: 1ـعرايس البيان فى حقايق القرآن 2ـمنطق الاسرار بيان الانوار 3ـعبهر العاشقين 4ـكشف الاسرار و مكاشفات الانوار 5ـالاغانه 6ـسير الارواح.

وفات وى در نيمه محرم سنه 606 روى داد.

5ـشيخ اجل سعدى شيرازى

درباره سعدى آنچه مخصوصا به حيات صوفيانه او ارتباط دارد مساله ملاقات و مصاحبت اوست با شيخ شهاب الدين سهروردى و مولانا جلال الدين رومى.

احوال سعدى در اواخر عمر با زهد و انزوا مقرون بوده است هر چند او به سلسله و يا خانقاه خاصى گرايش ندارد.

از وى پرسيدند حقيقت تصوف چيست؟ گفت: «از اين پيش طايفه‏اى در جهان بودند به صورت پراكنده و به معنى جمع، و امروز خلقى‏اند به ظاهر جمع و به دل پراكنده».

در رساله راجع به عقل و عشق نشان مى‏دهد كه عقل با همه فضيلت كه دارد نه راه بلكه چراغ است و شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود به مقصد نمى‏رسد.

6ـحافظ شيرازى

بعضى از محققان پنداشته‏اند كه بايد وى را از ملامتيه شمرد ولى حق مطلب اين است گرچه حافظ خود را به طريق اهل ملامت متمايل نشان مى‏دهد ولى اين امر به هيچ وجه به معنى ارتباط رسمى و وجود رابطه مريدى و مرادى با طايفه و يا سلسله مشخصى نيست بلكه فقط به معنى توافق با اين مشرب اخلاقى است كه خود وى از آن به «طريق رندى» نيز تعبير مى‏كند.

و نكته جالب در زندگى حافظ اين است كه او تجارب عرفانى را از طريق مراقبت قلبى به دست مى‏آورد نه از راه رياضت و سلوك خاص اهل خانقاه.

شعر صوفيه

پاره‏اى از آثار منظوم شاعران صوفى با آنكه از لحاظ خيال‏انگيزى و شورآفرينى شايد ارزش زيادى هم ندارد ولى بخاطر آنكه مبادى و اصول متصوفه را در طى بيانى جالب ذكر كرده‏اند بسيار اهميت دارند.

اين گويندگان هر چند به سلسله خانقاه منسوب نبودند ولى بواسطه اين منظومه‏هاى تعليمى در نشر و ترويج تصوف نقش قابل ملاحظه‏اى داشته‏اند. اينك چند نمونه از اين گويندگان را معرفى مى‏كنيم.

1ـ سنايى غزنوى:

سنايى در غزنين ولادت يافت و محققا بايد سالهاى بعد از 437 باشد سنايى در واقع پيشرو اين طائفه است هر چند شعر او از لحاظ خيال انگيزى و شور انگيزى هم اهميت دارد، در عين حال قصايد عرفانى او سرمشق شعر خاقانى، عطار و مولوى شده است.

آثار: 1ـحديقة الحقيقه يا الهى‏نامه، كه براى جستجو در تحول و تاريخ تصوف ايران اهميت دارد. حديقة الحقيقه نوعى حكمت الهى منظوم است كه در آن شاعر مى‏خواهد مسائل آن را از طريق آميختن تمثيل با برهان براى عامه روشنتر كند. اما انباشتگى فوق العاده، تكرار و يا توضيح بيش از لزوم و وجود حشوهاى طولانى مقدارى اين كتاب را كسالت انگيز ساخته است .

2ـسير العباد الى المعاد منظومه كوتاه شامل هفتصد و هفتاد بيت كه در واقع سفرنامه روح است بين عوالم مادى و مجرد.

3ـطريق التحقيق.

سنايى تا آخر عمر هم صوفى آزاده ماند، و هم شاعر حرفه‏اى.

سنايى در علوم مختلف: قرآن، حديث، كلام، لغت، ادب، نجوم، طب و موسيقى بهره داشت و حكمت بوعلى سينا را علاقه داشت و به همين جهت به عنوان «حكيم» مشهور گشت.

او نسبت به اهل بيت (ع) اقوال محبانه دارد. قسمت عمده زندگى او در تجرد و انزوا و آوارگى گذشته است.

وفات وى در كوى نوآباد غزنه سنه 535 اتفاق افتاد.

2ـ عطار نيشابورى

عطار شعر ايران را از دنياى محدود ادبيات اهل دربار و مدرسه بيرون آورد و در فراخناى زندگى عامه و عقايد و احساسات مردم قرار داد.

شعر تعليمى صوفيه در نزد عطار هم از لحاظ قالبهاى تمثيلى تنوع قابل ملاحظه‏يى يافت و هم از قالبهاى غنائى غزل و رباعى بهره يافت. و در كلام عطار سوز و شور تازه‏يى به دست آمد كه در سخن سنائى نبود.

آثار وى: 1ـتذكرة الاولياء 2ـمختار نامه 3ـاسرار نامه 4ـمصيبت نامه 5ـالهى نامه 6ـمنطق الطير.

عطار تقريبا بين سالهاى 540 تا 618 زندگى مى‏كرده است.

3ـ مولانا جلال الدين

جلال الدين محمد فرزند بهاء ولد در ششم ربيع الاول سنه 604 متولد شد.

پدرش بهاءولد خود از علماء صوفيه بوده است و در حدود سنه 614 بلخ و خراسان را ترك كرد و به قونيه رفت علت مهاجرت ممكن است حسادت و سوء ظن خوارزمشاه و يا اطلاع از تهديد مغول بوده باشد.

انتساب جلال الدين به «ابوبكر» صحابه رسول خدا (ص) با شجره‏نامه‏اى كه نقل شده از لحاظ تعداد وسايط و هم از جهت نام اخلاق نزديك ابوبكر قابل قبول به نظر نمى‏آيد.

در بين حوادث عمده‏يى كه در زندگى مولانا تاثير قاطعى داشته است يكى ملاقات با سيد برهان الدين محقق ترمذى است و ديگر ملاقات با شمس تبريزى است.

برهان الدين محقق هر چند جلال الدين را به تكميل علوم رسمى تشويق كرد در عين حال به او توجه داد كه نبايد وجود خود را به كلى تسليم جاذبه علوم رسمى كند؛ اما شمس تبريزى او را واداشت تا تمام وجود خود را به تجارب روحانى صوفيه تسليم نمايد.

تاثير ملاقات با شمس تبريزى به حدى بود كه ملاى روم سند تدريس و حلقه مريدان را فرو گذاشت و تمام وجود خود را وقف تجارب روحانى كرد.

شمس تبريزى معتقد بود كه حكمت سه گونه است: گفتار، كردار، و ديدار. حكمت گفتار، مربوط به عالمان است و حكمت كردار، مربوط به عابدان و حكمت ديدار مربوط به عارفان است.

شمس تبريزى انسان كامل را بيشتر «معشوق» مى‏ديد تا «عاشق» و خود او هم به همين سبب در نزد مولانا به عنوان «سلطان المعشوقين» تلقى مى‏شد كه الهام عشق مى‏كرد.

علاقه‏يى كه مولانا به اين درويش آواره «شمس پرنده» نشان مى‏داد به جايى رسيد كه او را به ترك وعظ و تدريس واداشت، و موجب خشم و اعتراض مريدان شد؛ سرانجام شمس قونيه را ترك كرد.

البته اينكه مريدان مولانا و يا پسر وى بنام علاء الدين شمس تبريزى را كشته باشند شايعه‏اى است كه هيچ دليل و سندى بر صحت آن موجود نيست.

آثار مولانا

1ـمجالس سبعه

2ـمجموعه‏يى از مكاتيب شامل 144 نامه

3ـفيه ما فيه كه در تفسير و تبيين بعضى مطالب مثنوى مى‏توان از او يارى جست، و از آن در مثنوى به عنوان «مقالات» ياد مى‏كند.

4ـمثنوى

مثنوى، اثر بى‏همتاى مولانا كه زبده و حاصل جميع تجارب عرفانى دنياى اسلام محسوب مى‏شود .

بر اين كتاب شروح متعددى نوشته‏اند اما مشهورترين آنها:

1ـجواهر الاسرار اثر كمال الدين حسين بن حسن خوارزمى

2ـاسرار الغيوب اثر خواجه ايوب

3ـشرح محمد ولى اكبرآبادى

4ـشرح بحر العلوم

5ـشرح اسرار اثر حاجى ملا هادى سبزوارى

نظم يا ادامه نظم مثنوى البته به خواهش حسام الدين چلبى (متوفاى 660) آغاز شد اما آنچه به عنوان نظم مثنوى درخواست حسام الدين را اجابت مى‏كرد در حقيقت تفسيرى طولانى بود كه مولانا در شرح و تفسير ابيات «نى نامه» ساخته بود نى نامه كه سرآغاز مثنوى است به صرافت طبع مولانا و قبل از درخواست مولانا به نظم درآمده بود.

«نى‏نامه» زبده و خلاصه تمام تعاليم مثنوى را بيان مى‏كند و باقى مثنوى تقريبا شرح و تفصيل همين ابيات است.

تعليم نى‏نامه: عبارتست از لزوم خالى گشتن از خويش و رهايى از خوديها و خودپرستيهاست . به اين بيان كه «نى» تا وقتى كه از خود خالى نشود نمى‏تواند صداى آنكس را كه در وى مى‏دمد منعكس كند پس هر طالب حقى كه مى‏خواهد به كمال ممكن انسانى برسد بايد از خود رها شود و اوصاف بشرى را در خود بميراند. البته اينكه نى رمزى از وجود انسان تلقى شود قبل از مولانا هم در نزد صوفيه معمول بوده است. از جمله شيخ احمد غزالى در رساله بوارق اشاره مى‏كند كه «نه» سوراخ كه در نى هست با منافذ ظاهرى و باطنى انسان مشابهت دارد و نفسى را هم كه در نى مى‏دمد مقايسه مى‏كند با نفوذ نور حق در وجود انسان.

البته در مثنوى يك نظام هماهنگ فلسفى را نمى‏توان يافت چون اولا او رابطه خوبى با فلسفه ندارد.

و ثانيا او شعرش را «نقد حال» مى‏خواند لذا علاقه‏اى به تقيد به آداب بلاغت و بيان هم نشان نمى‏دهد.

يك مأخذ عمده براى فهم درست مثنوى، شناخت احوال خود مولاناست چرا كه بسيارى از اشارات و رموز مثنوى مربوط به احوال و تجارب عرفانى خود اوست و خود تصريح مى‏كند كه:

بهتر آن باشد كه سر دلبران‏ 
گفته آيد در حديث ديگران

مولانا در غروب روز پنجم جمادى الآخر 672 وفات يافت در مراسم تدفين او مسلمانان قونيه بلكه تعداد زيادى يهود و نصاراى شهر هم حضور يافتند. و وى را در تربت پدرش بهاء ولدـارم باغچهـدفن كردند.

شعر صوفيه بعد از مولانا

1ـسلطان ولد پسر مولانا

بهاء الدين محمد معروف به سلطان ولد در ربيع الآخر 623 ولادت يافت.

دو اثر مهم او يكى رباب‏نامه و ديگرى ولدنامه است وى در اين دو اثر كوشيده تا جلال و عظمت بى‏مانند «پدر» را بيان نمايد.

وفات وى در دهم رجب سال 712 روى داد.

2ـ شيخ محمود شبسترى

شيخ شبسترى بنا بر مشهور «سعد الدين» لقب داشت پدرش عبدالكريم بن يحيى بوده است.

شيخ محمود ظاهرا در حدود 687 در تبريز ولادت يافت.

اثر مهم او كه شهرتش هم بخاطر همين اثر است «گلشن راز» است.

گلشن راز زبده تمام تعاليم صوفيه است كه مباحث مختلف عرفانى از قبيل فكر، نفس، معرفت، وحدت و كثرت عوالم، اطوار وجود، سير و سلوك قرب و بعد و سير در انفس، را با نهايت دقت و ايجاز تفسير مى‏كند.

اين منظومه هزار بيتى در قالب مثنوى و در وزن شيرين و خسرو نظامى را شيخ محمود شبسترى در جواب چند سؤال منظوم كه از جانب امير حسينى هروى و از ديار خراسان به نزد مشايخ آذربايجان رسيد، سرود

او تفكر را «رفتن از باطل به سوى حق» مى‏داند.

و مى‏گويد: عارف كسى است كه مطلق الوجود را مى‏نگرد نه كثرات را و آنچنان پاك مى‏شود كه عارف با معروف يكى مى‏شود. و در اينجا صحبت از حلول و اتحاد نيست نه خدا بنده مى‏شود و نه بنده خدا فقط تعين و محدوديت از وجود مرتفع مى‏گردد.

او در تفسير لب و چشم و خط و خال، شراب و شمع، شاهد و خرابات و بت مى‏گويد.

هر چه در اين عالم است تصويرى از جهان ديگريست و آنچه در كلام اهل معرفت به محسوسات تعبير مى‏شود ناظر به اموريست كه وراى محسوس است.

كتاب گلشن راز بلحاظ اهميت و جامعيت او در تعاليم صوفيه مورد توجه دانشمندان واقع شد و لذا شرحهاى متعددى بر آن نوشته‏اند.

مهمترين شرح او «شرح لاهيجى» به نام «مفاتيح الاعجاز» است كه توسط «شمس الدين محمد بن يحيى بن على گيلانى صوفى و متاله عصر (متوفاى 912) تاليف شده است.

آثار ديگر شيخ شبسترى 1ـسعادت نامه 2ـمرآة المحققين 3ـحق اليقين.

استاد شيخ: «شيخ امين الدين» كه شيخ گلشن راز را به اشارت او به نظم درآورد.

شيخ شبسترى در عين اينكه در مقام معرفت تمايل به اشراق دارد در مقام علم گرايش به حكمت اهل استدلال نشان مى‏دهد و بدينگونه تعليم شيخ در عرفان هم جنبه باطنى دارد و هم جنبه ظاهرى.

مى‏گويند شيخ در جوانى مرد و سى و سه سال بيشتر نزيست در حدود 720 سه سال بعد از اتمام گلشن راز عمرش به پايان آمد.

3ـ امير حسين سادات يا هروى (متوفاى 718)

او همان كسى است كه گلشن راز در پاسخ به سؤالات منظوم او بوجود آمد.

البته اين سؤالات به منظور فتح باب آشنائى بوده است كه چنانكه مرسوم بين صوفيه و علماء مى‏باشد.

آثار او: 1ـسى نامه 2ـپنج گنج 3ـنزهة الارواح 4ـكنز الرموز

4ـ اوحدى مراغه‏اى (متوفاى 738)

اسم او «اوحد الدين بن حسين» و اصلش از اصفهان بود.

شاهكار اوحدى منظومه «جام جم» است كه در حدود چهار هزار و پانصد بيت دارد. جام جم خلاصه حكمت عملى صوفيه است چنانكه گلشن راز خلاصه حكمت نظرى آنها بوده است.

يك خاصيت عمده اين كتاب نشانهايى است كه از شيخان دروغ و فتوت داران دروغ به دست مى‏دهد و از كسانى كه تصوف و خانقاه را بهانه‏يى براى هوسناكى خويش قرار دادند به خوبى مى‏توان نشان يافت.

5ـ شاه داغى شيرازى (810ـ870)

وى «نظام الدين محمود» نام داشت، و نسب به حسن بن قاسم زيدى داعى طبرستان و معروف به داعى صغير مى‏رسانيد.

وى قبل از 24 سالگى به كرمان رفت و دست ارادت به شاه نعمة الله ولى (وفات 834) داد.

شاه داغى با آنكه مذهب شافعى داشت ولى مثل شاة نعمة الله ولى نسبت به اهل بيت عليهم السلام اخلاص و علاقه تمام مى‏ورزيد.

آثار او: 1ـشرح بر گلشن راز 2ـشرح بر مثنوى مولوى 3ـمثنويات سته 4ـگنج روان 5ـمشاهد

6ـ جمالى اردستانى معروف به پير جمال (متوفاى 879)

از احوال اين جمال الدين احمد اطلاعات زيادى در دست نيست.

وى با امير شاهرخ تيمورى و اخلاف او معاصر بوده است.

تازگى در آثار او: يكى تمايلات شيعى، و ديگرى آميختن نظم و نثر بهم است.

آثار او 1ـكشف الارواح 2ـشرح الواصلين 3ـروح القدس

كه تعليم محتاطانه‏يى از تصوف اهل صحو است.

وى طريقت صوفى را در مسير شريعت و حقيقت نشان مى‏دهد.

و منظومه روح القدس را سه قسمت تقسيم نموده است 1ـشريعت 2ـطريقت 3ـحقيقت.

اهل ملامت و فتيان

در خراسان يك مكتب صوفيانه ديگرى هم وجود داشت كه هم تظاهر به حدود و ظواهر شريعت را خلاف اخلاص در عمل مى‏ديد و هم اظهار احوال ناشى از سكر و غلبه را نوعى خودنمايى و ريا تلقى مى‏كرد.

اين نهضت در اصل بعنوان يك واكنش بر ضد تصوف متشرعانه اهل صحو بوجود آمد تدريجا تمام قلمرو تصوف يا ادب صوفيه را در بر گرفت.

ملامتيه، «پيغمبرـص» را هم اولين ملامتى مى‏شمردند چرا كه منكران وى را كاهن، ساحر، شاعر و مجنون خواندند (3)

در نيشابور طريقه ملامتيه مخصوصا بوسيله حمدون قصار (وفات 271) رواج يافت.

البته اين فكر قبل از وى در طرز تفكر بعضى مشايخ او از جمله «باروسى» وجود داشته است . و انتشار ملامتيه در نيشابور نوعى واكنش در مقابل زهد و تقشف كراميان بوده است.

ملامتيه در حقيقت مى‏خواسته‏اند تصوف را از قالبهاى ساختگى بپيرايند و عكس العملى بوده در باب كرامات صوفيه در حقيقت اساس فكر ملامت عبارت بود از: تقوى و زهد مستور و عارى از هر گونه دعوى و تظاهر و گوئى نهضت اصلاح طلبانه‏يى بود بر ضد تمام آداب ظاهرى صوفيه .

اهل ملامت به سبب اصرار در پرهيز از هرگونه خودنمايى به تعليم و تصنيف هم علاقه‏يى نشان نمى‏دادند. و تنها رساله مستقل قديمى كه در باب مشايخ اهل ملامت و اقوال آنها در دست است «رساله الملامتيه» تاليف سلمى است.

مروج ديگر ملامتى «ابو حفص حداد» نيشابوريست.

طريقه فتيان

و چون طريقه فتيان نيز تا حدى بر اصل اخلاص در عمل و اجتناب از ريا مبتنى بود، تدريجا طريقه اهل ملامت با طريقه اهل فتوت بهم درآميخت كم كم طريقه آنها خود شكل و قالب معين و لباس و هيئت آداب و رسوم خاص يافت.

اين انحرافها البته در همين حد نيز نماند و تدريجا هم طبقه اهل فتوت به يك طبقه انحطاط يافته منتهى شد و هم قلندران (كه وارثان سنتهاى اهل ملامت بودند) در انحطاط و فساد افتادند .

چنانكه ملامت و ملامتى نيز چيزى از نوع اهل اباحه شد.

على اى حال فتوت در اصل مبتنى بر اجتناب از ريا و التزام به صدق بوده است و منشأ آن لفظ قرآنى كه به حضرت ابراهيم كه تمام بتهاى شهر را از بين برد به «فتى» و از اصحاب كهف كه شهرت بت پرستان را ترك كردند به «فتيه» تعبير شده است، مى‏باشد.

و آنها شيوه زندگى حضرت على عليه السلام را به استناد قول معروف «لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار» نمونه كامل زندگى مى‏شمردند.

يك پديده قابل توجه در باب طريقه اهل فتوت كه خود طريقه جدائى شد و توسعه و تحول يافت آداب مربوط به «زورخانه» است كه مبتنى است بر حرمت پيران و مراتب اين پيران به نام پيش كسوت مياندار، كهنه‏سوار و پهلوان

اما آنچه زورخانه را با خانقاه پيوند مى‏دهد خاطره پورياى ولىـپهلوان محمود خوارزمىـاست لفظ «پوريا» يا از پورياى گرفته شده چون لقب پدرش، باى (بيگ) بوده است و يا چون وى را در خوارزم محمود آتا و پهلوان آتا كه مرادف محمود بابا و پهلوان بابا مى‏خواندند و پوريا را از اين نام گرفته‏اند

پورياى ولى گذشته از جنبه پهلوانى و جوانمردى از لحاظ ادب صوفيه هم در خور ذكر است.

پاره‏اى رباعيات و قطعات و غزليات و حتى مثنويى بنام كنز الحقايق به او منسوب است.

پهلوان محمود از اهل ملامت بوده است و مى‏گويند در وقت مردن از او پرسيدند دلت چه مى‏خواهد؟گفت : «جز لقاى خداوند آرزويى ندارم»

قديميترين مآخذ در باب ارتباط بين صنعت كشتى‏گيرى با طريقه فتوت را در «فتوت نامه سلطانى» حسين كاشفى و «بدايع الوقايع» واصفى مى‏توان يافت.

چيزى از ميراث فتوت به طبقه لوطى و داش مشدى نيز رسيد اما اين فتوت كه گاه رنگ اشرافى محض داشت و طبقات عالى به آن منسوب بودند.

قلندر و خاكسار

سنت اهل ملامت بوسيله قلندران ادامه يافت، كه لباس عياران و سربازان مى‏پوشيدند و يا به كلى عريان با موى سترده حركت مى‏كردند.

اما انتشار تدريجى اين طريقه نيز موجب راه يافتن فساد و انحطاط در اصول آن شد و سعى در تجاهر به كارهايى كه با ظاهر شريعت منافات داشت مى‏نمودند و نام قلندر را در رديف يك نام رسوا مى‏نهاد.

لفظ قلندر در لغت فارسى بمعناى رند، گدا، درويش است.

كلمه رند بمعناى بيعار و كسى كه قيدى به ننگ و نام ندارد گاهى در موردشان استفاده مى‏شد .

اينها به سياحت دائم و نوعى دوره‏گردى و گدايى مى‏پرداختند و شايد طبقه بنى‏ساسان كه از هر وسيله‏يى جهت ادامه گدائى استفاده مى‏كردند با اين طبقه مخلوط و مشتبه مى‏شدند

اين‏ها در روستاها به صورت درويشان، خوشه چينان، در هنگام جمع آورى محصول حركت تازه‏يى در «ده» ايجاد مى‏كردند. سخنان مربوط به زهد و وعظ و پيغمبر و خدا حيات عادى زندگى روستايى را عوض مى‏كرد.

تصويرى از آنها در كتاب «قلندر نامه» ساوجى و در «عوارف المعارف» سهروردى آمده است.

كسيكه سلسله قلندريه را تاسيس كرد شيخ جمال الدين ساوجى بود در سنه 620 در دمشق رسم تراشيدن موى سر و ابرو را بنياد نهاد و محمد بلخى شاگردش رسم «جوال» پوشيدن را بر آن افزود و اينجاست كه شهرت به جولقى و جوالقى پيدا كردند.

در مورد شيخ جمال الدين مى‏گويند زنى عاشق او شد و او امتناع داشت تا زن به بهانه‏اى او را به دهليزخانه كشانيد شيخ به بهانه طهارت با يك تيغ تيز ريش و ابروان خويش را تراشيد و اين باعث زشتى صورت او شد و زن او را از خانه بيرون كرد. و لذا پيروانش تراشيدن سر و روى را شعار خويش كردند.

فرقه حيدرى

منسوب به قطب الدين حيدر زاوه‏يى.

ولايت زاده بعدها به نام او تربت حيدرى خوانده شد.

نام پدر او تيمور بن ابوبكر است و سال وفات او 618 است.

و نبايد با قطب الدين حيدر تونى كه در 830 در تبريز درگذشته و مى‏گويند نسبتش به امام موسى كاظم عليه السلام مى‏رسد اشتباه شود.

در بين كسانى كه در هند به عنوان قلندر خوانده شده‏اند نام لعل شهباز (وفات 673) و ابو على قلندر (وفات 724) در خور يادآورى است.

اما قلندريه به عنوان يك فرقه خاص در سرزمين هند با نام «جلاليه» آوازه يافت اين فرقه كه «خاكساريه» هم بعدها از ميان آنها پديد آمد منسوب به «سيد جلال ثانى» (785ـ707) مى‏باشند . وى نواده سيد جلال الدين بخارى ملقب به شير شاه (690ـ595) مى‏باشد.

يك فرقه جلالى كه در عهد قاجار به نام درويشان دوره گرد جلالى معروف شدند طريقه خود را از غلامعلى شاه هندى جلالى گرفتند و منشأ فرقه خاكساريه هم از اوست.

پى‏نوشتها:

1) ما للهند، ص 16

2) سقطى: يعنى متاع پست فروش (ادويه فروش)

3) اشكال: پيامبر (ص) هيچ گاه كارى نكرد كه نشان از نعوذ بالله جنون و كهانت و سحر او كند يعنى هيچ گاه خود را شبيه آنها نمى‏كرد بر خلاف ملامتيان كه عمدا خود را برنگ مخالفين درمى‏آورند.

و اشكال عمده اين است كه صرف عمل به ظواهر شريعت و يا هر مكتبى موجب ريا و تظاهر و موقعيت يافتن باشد پس عمل اهل ملامت نيز مى‏تواند خود براى كسب جاه و مقام و محبوبيت بين مردم و جلب توجه آنها باشد

  
نویسنده : lafteh ahwazi ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :